در دنیای باستانی فرشتگان، ابرها به طرز باشکوهی در حال حرکت بودند و آسمان آبی به نظر میرسید که با زمین ارتباط دارد، درخشش ستارهها مانند capa از شنهای نقرهای بود که این سرزمین رازآلود را پوشانده بود. در این حوزه، معصومیت جوانان و احساسات قویشان در هم آمیخته است، و یک جنگ شدید بین عدالت و شر در حال شکلگیری است.
لین شیو یک پسر با شخصیت آرام و متین است، موی او مانند برف سفید و حتی با نسیم ملایمی در حال حرکت است. نگاهش عمیق است و گویی داستانهای بیشماری را در خود پنهان دارد. در کنار او، دختری زیبا و شجاع به نام شوانگ یائو ایستاده است. موهای فر او مانند شهابسنگ درخشش دارد و چشمان آبیاش به عنوان نماد آسمان بیکران، اراده قوی و روح بیباک او را بازتاب میدهد. این دو نفر مانند خواهر و برادر هستند و در کنار یکدیگر سختیها را تحمل میکنند و رابطهشان فراتر از هر چیزی است.
در این روز، دو نوجوان در دشت پر از گلهای رنگارنگ در حال بازی هستند. عطر گلها در هوا پیچیده است و گلبرگها با نسیم مانند روحها در حال رقص هستند. همزمانی و شادی بین آنها در فضا پراکنده شده است. لین شیو به شوانگ یائو زل زده و با لحن شوخی میگوید: "هی، شوانگ یائو، اگر بتوانیم این جنگ را ببریم، من تو را به خوردن خوشمزهترین پای توتفرنگی دعوت میکنم!"
شوانگ یائو کمی میخندد و در چشمانش درخشش ستارهای وجود دارد: "پس تو باید اول یاد بگیری چطور نیروهای شیطانی را شکست دهی، لین شیو! وگرنه فقط میتوانم شکست تو را بخورم."
آنها به یکدیگر نگاه کرده و میخندند، اما با محو شدن خنده، فضای شاداب دشت تحت تاثیر ابرهای تاریک قرار میگیرد. آسمان به تدریج تاریک میشود، گویی نشانهای از وقوع ناامنی نزدیک است. ابرها در هم میپیچند و برقهای ناگهان آسمان را میشکافند، گویی که نیروهای شر در حال نزدیک شدن هستند. درون هر دوی لین شیو و شوانگ یائو احساس نگران کنندهای بوجود میآید.
"بروید، به معبد برگردید!" صدای شوانگ یائو محکم و فوری است.
این دو به سرعت بچرخند و به سمت معبد میدوند. معبد پناهگاه آنهاست که در آنجا ارواح باستانی وجود دارد و برای هدایت و حفاظت از آنها وجود دارد. به محض رسیدن به معبد، رایحهای عجیب در هوا در حال گسترش بود و نور و سایهها شکسته و خصوصاً یک قدرت شر به سمتشان نزدیک میشد.
در این موقع، صدای سنگین و سردی از تاریکی میآید: "لین شیو، شوانگ یائو، شما نمیتوانید فرار کنید!"
با این صدا، سایهای بلند و ترسناک از تاریکی بیرون میآید، با عبا سیاه، چهرهای مبهم که جذابیتی غیرقابل توصیف در آن نهفته است. در دستش، عصای ساطع کننده نور سرد را نگه داشته است، که نشان از قدرت و موقعیت استثنایی او دارد.
"این همان جادوگر شرور است," لین شیو به آرامی میگوید، درحالی که مشتهایش را محکم کرده و ارادهاش شعلهور میشود.
شوانگ یائو قوت قلب لین شیو را حس میکند و به سرعت دستانش را میگیرد و یکدیگر را تشویق میکنند: "ما باید با هم همکاری کنیم، هرگز نمیگذاریم او پیروز شود!"
بنابراین آنها دستانشان را محکم میفشرند و در دل آیههای محافظت از صفحات را میخوانند و قدرت آنها در یک لحظه به هم میآمیزد. تبر شوانگ یائو در نور آنها درخشان میشود گویی که با نگرانی آنها هماهنگ است. اما جادوگر تنها با قهری سرد، یک جادو تاریک رها میکند که ناگهان محیط اطراف آنها را در بر میگیرد.
"هَمٍّ، این حرکات کوچک برای من هیچ تهدیدی ندارد!" او با تمسخر میگوید.
لین شیو احساس میکند که جادو در حال نفوذ است و بدنش سنگین شده، گویا توسط یک نیروی نامرئی کشیده میشود. با این حال، شوانگ یائو در این هنگام بار دیگر تمام نیروهایش را جمع میکند و با صدای محکم فریاد میزند: "لین شیو، تسلیم نشو! بیایید با هم! به او حمله کنیم!"
با شنیدن صدای شوانگ یائو، دل لین شیو به یکباره روشن میشود. گویی شعلهای از امید در او روشن میشود، او نفس عمیقی میکشد و با شوانگ یائو توانی قویتر به کار میگیرد، نوری از آنها پراکنده میشود، تاریکی را شکافته و شر را میرانند.
برخورد قدرت دو طرف مانند تندر بود و درهمتنیدگی نور و سایهها اطراف را به هرج و مرج کشانده است. جادوگر با شگفتی به آنها مینگرد و در چشمانش ترسی جزئی قابل مشاهده است، اما او همچنان تسلیم نمیشود و با چوبدستیاش، جادوهای سایه جدیدی به سمت لین شیو و شوانگ یائو پرتاب میکند.
"بروید، کنار برگردید!" لین شیو فریاد میزند و دو نفر به سرعت به دو طرف کنار میروند، اما متوجه میشوند که جادو تاریک مانند امواج در حال حمله است. آنها هنور احساس خود را برنگیخته و عزمشان را برای جنگیدن حفظ میکنند.
شوانگ یائو نیروی خود را متمرکز کرده و در دلش آیههایی را میخواند، انرژی حیات مانند جویباری از دستانش عبور میکند. در این لحظه، صورت او در نور به شدت باوقار به نظر میرسد، گویی فرشتهای گام به جلو گذاشته است.
"بروید!" او با صدای بلند فریاد میزند و نوری را به سمت جادوگر پرتاب میکند، موج نوری مانند طوفانی در حال نزدیک شدن است و به سرعت بوی تاریکی را پاره میکند.
چهره جادوگر با حیرت تغییر میکند، او هرگز تصور نمیکرد که لین شیو و شوانگ یائو چنین قدرتی داشته باشند. او با لرزش شروع به تلو تلو خوردن میکند و سایههای صورتش به تدریج با نور از بین میرود، چهرهای که از او پرده برداری میشود ترسناک است، زیرا چهرهای شیطانی و ناامیدکننده است.
"شما بچهها..." صدایش ضعیف و دیوانهوار میشود، اما لین شیو و شوانگ یائو همچنان متوقف نمیشوند و به سمت او آخرین حمله را انجام میدهند.
"بروید، به استقبال روزهای پایانیات بروید!" صدای آنها همزمان بالا میرود، تا زمانی که آخرین قدرتشان نابود میشود و به نور خیرهکنندهای تبدیل میشود که به شدت به جادوگر برخورد میکند.
با فریادی دردناک، جادوگر به وسیله نور بلعیده میشود و به تدریج در هوا ناپدید میشود و تمامی تاریکی را با خود میبرد و آسمانی پاک و نور آفتابی آرامشبخش را به جا میگذارد. لین شیو و شوانگ یائو در آغوش هم قرار میگیرند و در برابر نور، دلشان پر از شادی پیروزی میشود.
"ما موفق شدیم!" شوانگ یائو با شگفتی فریاد میزند و چشمانش درخشان است، مانند ستارهای در آسمان.
لین شیو به آرامی به او نگاه میکند و در دلش احساس غرور میکند: "همه اینها به خاطر اتحاد و اعتماد ماست."
آسمان به تدریج به روشنایی بازمیگردد و ستارهها دوباره در آسمان شب میدرخشند، گویی آتشهای امید در دل آنها شعلهور شده است. سفر جنگی آنها باعث شده است که بالغتر شوند، اما بیتوجه به هر چیز، دلهایشان همیشه به یکدیگر متصل خواهد ماند.
پس از این، نیروهای شر دیگر به نرمی در دنیای فرشتگان راه نمیرفتند و لین شیو و شوانگ یائو به قهرمانانی برای حفاظت از این سرزمین تبدیل شدند. هر زمان که ستارهها میدرخشیدند، این دو نوجوان نزدیک دل یکدیگر، در دشتها بازی میکردند و داستانهای شگفتانگیز ماجراجوییهای خود را روایت میکردند.
این همه، همیشه در دلشان باقی خواهد ماند و به قدرتی بیپایان تبدیل میشود که به دست در دست به سوی فردایی بهتر میروند.
