در آینده، در یک کلانشهر پرجنب و جوش، آسمانخراشهای سر به فلک کشیده و ترافیک شلوغ در هم تنیدهاند، اما در این جنگل مدرن از بتن و فولاد، یک ویرانهی سبز زیبا پنهان شده است. این ویرانه درست در یک پارک کوچک در شهر واقع شده، با درختان بلند احاطه شده است. نور خورشید از میان برگهای انبوه عبور کرده و بر روی زمین بهطور لکهلکهای میافتد و فضایی آرام و دلنشین را ایجاد میکند.
در اینجا، هائورون به همراه دوستانش دور یک میز چوبی با طراحی سنتی نشستهاند که بر روی آن چایخوریهای ظریف و انواع شیرینیها قرار دارد. او لباس سنتی شرقی پوشیده است که زیبا و در عین حال با وقار است، لبخندی درخشان بر لب دارد و چهرهاش مملو از انرژی جوانی است. در چنین محیطی، خندههای او مانند چشمهای زلال جاری میشود و بر روی هر یک از کسانی که در اطرافش هستند تأثیر میگذارد.
دوستان هائورون همگی افراد با شخصیتهای متفاوت هستند. در کنار او، جوانی قد بلند به نام چزیوان نشسته است و در طرف دیگر، یانگ شیو، که شخصیتی با طراوت و دوستداشتنی دارد، نشسته و همچنین سی یوی، که نسبت به هنر پرشور است. این چهار دوست سالهاست که همدیگر را میشناسند و دوستی عمیقی دارند و همیشه به طرز منحصر به فردی باعث شادی یکدیگر میشوند.
"امروز هوای بسیار خوبی است، ما میتوانیم تمام روز را اینجا بگذرانیم!" یانگ شیو در حالی که با چایخوری در دستانش بازی میکند، با چشمانی درخشان از انتظار میگوید.
"حق با توست، چنین هوایی در شهر هر روز پیدا نمیشود! بیایید از آن نهایت لذت را ببریم." هائورون با رضایت سرش را تکان میدهد و زیر نور خورشید، لبخندش به نظر حتی درخشانتر میرسد.
چزیوان به آرامی آنها را تماشا میکند و لبخندی بر لب دارد، سپس با قوری چای در دست برای دیگران چای میریزد. "من این نوع چایخانه را خیلی دوست دارم، باعث میشود که شما احساس آرامش کنید، واقعاً حالتی لذتبخش است." او با دقت چای روشن و زلال را به لیوانهای هر یک میریزد و عطر ملایمی از آن به مشام میرسد که احساس راحتی از طبیعت را به ارمغان میآورد.
سی یوی در کنار، مشغول خوردن شیرینیهاست و حالتی مجذوب دارد. سپس سرش را بالا میآورد و با چشمانی پر از هیجان میگوید: "میدانید؟ دیشب خواب دیدم، خواب دیدم در یک مکان مرموز هستم، جایی پر از گلها و رنگهای درخشان!"
"مکان مرموز؟" هائورون با کنجکاوی از او میپرسد، چشمانش درخشش ماجراجویی دارد. "میتوانی به من بگویی آن مکان در خواب چگونه بود؟"
سی یوی نفس عمیقی میکشد، گویی به آن صحنه رویایی بازگشته است: "بله، آسمان آنجا آبی روشن بود، گلهای رنگی در نسیم خاصی میرقصیدند و حتی پروانههایی در بین گلها پرواز میکردند، مانند اینکه من را به رقص دعوت میکنند." صورت او از شوق و آرزوی آن خواب درخشان است.
"وای! به نظر فوقالعاده میرسد!" یانگ شیو با هیجان فریاد میزند، چشمانش به بزرگی برقی که یک معجزه را میبیند باز شده است. "بیایید به آنجا برویم! چرا یک ماجراجویی را آغاز نکنیم تا به دنیای رویای سی یوی برسیم!"
"اما چگونه میتوانیم آن مکان مرموز را پیدا کنیم؟" هائورون کمی نگران میشود و به فکر میافتد که آیا واقعاً میتواند چنین جایی را در این کلانشهر مدرن پیدا کند.
چزیوان با آرامش صحبت میکند، او همیشه شخصی آرام و متفکر است: "شاید ما بتوانیم از این پارک شروع کنیم، هرچند در وسط شهر قرار دارد، اما داستانهای ناشناختهای در خود دارد."
بدین ترتیب، پس از بحثهای پرشور، آنها تصمیم میگیرند این جلسه چای را به یک سفر اکتشافی ادامه دهند. چهار دوست با احساسی از هیجان، در پارک گام برمیدارند و تجربیاتشان را از این سرزمین سرشار از سبزی با یکدیگر به اشتراک میگذارند و تعادل بین طبیعت هماهنگ و شهر شلوغ را احساس میکنند.
"درختها اینجا چقدر بلند هستند، دلم میخواهد بروم بالا و ببینم!" یانگ شیو با کنجکاوی دستش را دراز میکند و به یک درخت بلندی اشاره میکند. هائورون میخندد و میگوید: "ما میتوانیم این کار را امتحان کنیم!" شجاعت او بر دیگر دوستانش نیز تأثیر میگذارد و آنها یکی یکی شروع به بالا رفتن از درخت میکنند و از منظرههایی که از زوایای مختلف میبینند لذت میبرند.
چند پسر به تنه درخت بالا میروند و سپس به یک شاخه بزرگ میچسبند. وقتی که منظره را میبینند، همه فریاد شادی سر میزنند. یانگ شیو در زیر درخت دوستانش را تشویق میکند و هیجان او نیز کاملاً واضح است.
"دیدید؟ آنجا یک دریاچه کوچک است، آب دریاچه زیر نور خورشید میدرخشد!" هائورون با شادی به دریاچه زیر درخت اشاره میکند، نور خورشید بر سطح آب میتابد و سایههای درخشان را بر میانگیزد، گویی داستان بهاری را روایت میکند. چزیوان از بالا آنها را به دقت مشاهده میکند و در دلش میاندیشد که این دریاچه شاید همان مکان رویاییشان باشد.
"بیایید به دریاچه برویم و کمی آنجا بنشینیم!" سی یوی با لبخند دعوت میکند و صدایش مملو از انتظار است. بنابراین، چهار نفر از تنه درخت پایین میآیند و به سمت دریاچه قدم میزنند. زیر نور خورشید درخشان، قدمهایشان بسیار خالص و راحت به نظر میرسد.
رسیدن به کنار دریاچه، آب دریاچه شفاف و زلال است و گاهی ماهیهای کوچکی شنا میکنند و موجهای ریز ایجاد میکنند، در اطرافشان گلها و گیاهان سرسبز است و گویا به استقبالشان آمدهاند. هائورون و چزیوان بر روی چمن کنار دریاچه نشستهاند و به آرامی با دستانشان بر سطح آب بازی میکنند، خندههای شادابشان در هوا طنین انداز میشود.
"واقعاً اینجا خیلی زیباست، احساس میکنم که وارد مکان مرموز سی یوی شدم!" یانگ شیو با شگفتی فریاد میزند و ناگهان در چمن دراز میکشد و به آسمان خیره میشود و از این حس آرامش لذت میبرد.
"ببینید آن پروانهها، چقدر آزاد پرواز میکنند!" سی یوی به پروانههایی که در هوا رقصان هستند اشاره میکند و در چشمانش نوری رویایی میدرخشد. هر گاه پروانهها با نرمی از کنارشان عبور میکنند، دوستان به طور ناخواسته دست از کار میکشند و با دقت نگاه میکنند، گویی در این لحظه، همه چیز با روحیاتشان همخوانی دارد و آسودگی بی سببی را به آنها میبخشد.
در چنین لحظات آرام، زمان گویی متوقف شده است و آنها درباره آرزوهای یکدیگر صحبت میکنند، درباره برنامههای آینده گفتگو میکنند و حتی نظراتشان را درباره زندگی به اشتراک میگذارند. چزیوان دیدگاههایش را درباره محیط زیست مطرح میکند و هائورون احساساتش برای ماجراجویی را بیان میکند و سی یوی و یانگ شیو با خندههایشان آنها را تشویق میکنند و قلب هر فردی را بازتر میکنند.
"ما باید چنین روزهایی را همیشه به یاد داشته باشیم، اینها بهترین یادها هستند." یانگ شیو با احساس میگوید، در چشمانش نوعی تفکر عمیق نمایان است. هائورون به آرامی سرش را تکان میدهد و درست میفهمد که او چه میگوید. زندگی در شهر هرچند پر شور و نشاط است، اما بارها انسان را در فرایند شلوغی گم میکند و این نوع وقت گذراندن با دوستان، باارزشترین زمان است.
زمان به آرامی میگذرد و به تدریج، خورشید به سمت غروب میرود. خورشید نارنجی رنگ از میان برگها میتابد و نوری ملایم را بر روی چهار نفر میافشاند. هائورون و دوستانش با دل بریده، اما آماده برای پایان دادن به این لحظات خوش میباشند.
"دفعه بعد میتوانیم یک ماجراجویی بزرگتر داشته باشیم، میتوانیم در اینجا کمپ بزنیم یا به مکانهای دورتر کاوش کنیم!" پیشنهاد سی یوی دوباره بحثهای هیجانانگیزی را ایجاد میکند و همه بیپروا افکار خود را به اشتراک میگذارند.
در همین حین که همه آماده هستند تا پراکنده شوند، چزیوان به طور ناگهانی میایستد و در چشمانش شعلهای از الهام میدرخشد. او به سمتشان برمیگردد و با لحن محکم و ملایمی میگوید: "امیدوارم هرجا که برویم، به یاد داشته باشیم که امروز چه بود، چون روزهایی که با شما هستم زیباترین لحظات هستند!"
هائورون با دقت به حرفهای چزیوان گوش میدهد و احساس گرمای دلپذیری در قلبش پخش میشود. او ناخودآگاه لبخند میزند و در دل میگوید: "هرچند آینده نا مشخص باشد، ما امروز به خاطر همدیگر همچنان درخشان هستیم." با لبخندهایشان، این عصر عادی به بهترین یادها در دلهای آنها تبدیل میشود. و دوستی آنان در این کلانشهر شلوغ همچنان داستانهای زیبا و حساسی را رقم خواهد زد.
