در کشور قدیمی مایا و در دل جنگلهای انبوه، درختان بزرگ و سرسبز به هم بافته شدهاند و نور خورشید از تاج درختان عبور کرده و نقاط درخشانی را بر روی زمین ایجاد کرده است. ایلین دختری کنجکاو است که چشمانش مانند دریا عمیق و موی سیاه و بلندی دارد. او همیشه به دنیای ناشناخته علاقهمند است و این نیز یکی از ویژگیهای مشترک او با پسری به نام لئون است.
لئون پسری با موهای طلایی است که شور و شوقی برای ماجراجویی دارد. خندهاش مانند آواز پرندگان در جنگل، تند و شاداب است. ایلین اغلب میگوید که خنده لئون منبع شجاعتش است. این روز، آنها تصمیم میگیرند که با هم به یک سفر مرموز بروند و به کاوش در خرابههای قدیمی در جنگل بپردازند، جایی که میگویند داستانهای زیادی در آنجا پنهان است.
زمانی که نخستین پرتوهای صبحگاهی خورشید از میان برگهای ضخیم عبور کرده و بر چهرههای آنها میتابید، ایلین و لئون حرکتشان را آغاز کرده بودند. آنها با احتیاط در جنگل راه میروند، پاهایشان بر روی خاک خشک میخورد و به طور گاه و بیگاه صدای خشخش به گوش میرسد، صدایی که در هوای آرام به وضوح قابل شنیدن است. در دلشان، خرابهها مانند جادوی مرموزی به نظر میرسیدند که آنها را به سوی ماجراجویی میکشاند.
زمانی که وارد جنگل میشوند، احساسی مقدس در دل ایلین شکل میگیرد. گیاهان سبز اطراف و نور نامنظم، به او حالی میکند که در مکانی پر از عشق و داستان قرار دارد. او به لئون میگوید: "فکر میکنی اینجا چه رازی وجود داشته باشد؟" لئون به درختان بلند نگاه میکند و لبخند میزند: "شاید دانشی از جادوگران قدیمی برای ما به جا گذاشته شده باشد، یا گنجینهای گمشده در اینجا پنهان است."
آنها در میان درختان به جستجو پرداخته و با هر موجود زنده در طبیعت همراه میشوند. نور خورشید از شکافهای برگها میتابد و نشانههای باستانی را به نمایش میگذارد، این نشانهها در نور خورشید درخشش مرموزی داشته و به نظر میرسد که چیزی را برای آنها روایت میکنند. ایلین به برگهایی اشاره میکند که به نظر میرسد در حال چرخش هستند و در چشمانش نوری از کنجکاوی میدرخشد: "لئون، نگاه کن! این چیست؟"
لئون بلافاصله خم میشود و با دقت آن برگ را بررسی میکند، به نظر میرسد بر روی آن نوشتهها و الگوهای قدیمی حک شده باشد. او با شگفتی میگوید: "این ممکن است نشانهای از یک مراسم باستانی باشد! آیا نباید دنبال این نشانهها برویم تا رازهای عمیقتری را کشف کنیم؟" ایلین با هیجان این را میشنود و هر دو بلافاصله به دنبال نشانههای مرموز به عمق جنگل میروند.
با پیشرفت آنها در جنگل، مناظر پیرامون هر چه جذابتر میشود. وامهای بزرگ بر روی شاخهها آویزانند و جویبارهای شفاف در کنارشان به آرامی نجوا میکنند، و گاه میتوان موسیقی متنوعی از صداهای موجودات زنده را شنید. دل ایلین با این هماهنگی طبیعی آرام میشود و او به آرامی از لئون میپرسد: "آیا باور میکنی؟ شاید این نشانهها توسط عارفان باستانی باقی مانده و اینجا دروازهای به دنیای دیگری است."
لئون کمی فکر کرد و سپس سرش را به نشانه تأیید تکان میدهد: "درست است! اگر واقعاً عارفانی وجود داشته باشند، باید حکمتهای زیادی را برای جستجوگران مانند ما پنهان کرده باشند. باید ببینیم!"
مدتی بعد، آنها به تپهای سنگی میرسند که در آنجا هوا به وضوح تازهتر به نظر میرسد. ایلین و لئون بیاختیار متوقف شده و به محراب قدیمی که بر روی تپه قرار دارد نگاه میکنند، محرابی که با خزه و وامهای گیاهی پوشیده شده و سکوتاً داستان گذر ایام را بازگو میکند. جو این مکان به آنها احساس غیرقابل کنترلی از نفسگیری میدهد، گویی نیرویی مرموز در اطراف آنها قرار دارد.
"اینجا شاید بتوانیم راز واقعی را پیدا کنیم!" قلب ایلین به شدت تپش میزند و نوری از انتظار در چشمانش میدرخشد. "اما، آیا ممکن است که ما همه چیز را در اینجا مختل کنیم؟" لئون با نگرانی میگوید. او نگران است که اقدامش خواب خدایان یا روحهای باستانی را بیدار کند.
"فکر میکنم، شاید این نشانهها برای راهنمایی ما به این مکان طراحی شدهاند." ایلین لبخندی میزند و به نظر میرسد که میخواهد اضطراب او را آرام کند. "پس ما مهمان هستیم. بیایید سعی کنیم به آن محراب دست بزنیم."
آنها با احتیاط به سوی محراب حرکت میکنند، دست ایلین دراز میشود و وقتی که نوک انگشتش به سطح سنگی قدیمی میرسد، ناگهان نوری گرم از سنگ ساطع میشود و دور بدن آنها را در بر میگیرد، گویی در حال در آغوش گرفتن آنهاست. لئون با شگفتی به ایلین مینگرد: "نگاه کن! این نشانهها در حال نورافشانی هستند!"
هر دو از هیجان لبریز میشوند، ایلین ناگهان احساس آرامش و نیرویی میکند که هرگز آن را تجربه نکرده بود. و در این نور مرموز، او شروع به دیدن تصاویری از گذشته میکند، صحنههای باستانی مراسم باستانی مانند چرخی در ذهنش نمایان میشود: این یک جشن مایایی بود، رقصندگان دور محراب بزرگ میچرخیدند، پرهای رنگارنگ را به اهتزاز درآورده و اشعار باستانی را میخواندند.
"اینجا قبلاً مکانی مقدس بوده است." صدای ایلین ملایم و استوار بود، گویی در حال روایت داستانهای گذشته به لئون است. لئون به این فکر میکند و در چشمانش امید میدرخشد: "باید همه اینها را به دیگران بگوییم، تا همه داستانهای گذشته را درک کنند!"
ایلین به دست لئون چنگ میزند: "بیایید رازهای بیشتری را کشف کنیم، تا آن داستانها دوباره زنده شوند." آنها به همدیگر نگاه میکنند و در دلشان اعتماد و نیرو بیشتری حس میکنند.
با نورافشانی این نور، هوای اطراف غلیظتر میشود و ایلین و لئون نمیتوانند پیشبینی کنند که چه چیزی در آینده انتظارشان را میکشد. در همین لحظه، به نظر میرسد که周 [周]周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周周.
