در اوasis باستانی رم، آبزن زلالی در جریان است و سنگهای کنار چشمه پوشیده از خزه است. اطراف آن با گلهای شکوفهدار و درختان سبز احاطه شده است، به نظر میرسد که این مکان به عنوان یک بهشت روی زمین است. نور خورشید از لابهلای شاخهها به زمین میچکد و سایهای رگهای و گرم به وجود میآورد. دختر جوانی به نام الینا، در کنار چشمه نشسته و موهای بلند طلایی خود را که به آرامی در باد میرقصد، به راحتی رها کرده است. او لباسی ساده از ابریشم پوشیده که لبههای آن در نسیم ملایم به آرامی تکان میخورد و الگوهای روی دامن مانند نشانههایی از طبیعت با منظره اطراف ترکیب شدهاند.
در دل الینا احساسی ویرانگر به وجود میآید. او سرش را کمی پایین میآورد و به سطح آب خیره میشود؛ امواج ظریفی که آرامش را بر هم میزنند، او را به تفکر در مورد اموری عمیقتر وادار میکند. زندگی در حاشیه یک شهر شلوغ باعث نشده که او از آرزوی آرامش در درون خود غافل شود. برای الینا، این بعد از ظهر آرام تنها پناهگاه اوست، گویی به او زمان میدهد تا در مورد آنچه که نادیده گرفته شده است، فکر کند.
«حکمت رها کردن واقعاً چه معنایی دارد؟» او با خود زمزمه میکند و انگشتانش به آرامی بر روی آب چشمه میکشد و احساس خنکی را از نوک انگشتانش عبور میدهد. هر بار که به سطح آب نگاه میکند، باری سنگین از مواد و احساسات را به یادش میآورد. این بارها مانند انعکاس در آب، محو و نامشخص هستند. در این عصر پر از وسوسه و رقابت، الینا احساس میکند که در گردابی گرفتار شده است که او را به سمت داشتن و رها کردن میکشد.
در همین حین، گیاهان اطراف صدای ملایمی میدهند و الینا در افکارش فرو میرود. او سرش را بالا میکند و دوستش ملیسا را میبیند که با لبخندی از پشت درختان به او نگریسته و به نظر میرسد که یک ماجرای کوچک را پشت سر گذاشته است. ملیسا نزدیکترین فرد به الینا است و هر دو درباره رویاها و نگرانیهای یکدیگر صحبت میکنند.
«اوه، الینا، تو دوباره در اینجا در حال تفکر هستی!» ملیسا با شوق به سمت او میآید و لباس سفیدی که در زیر نور خورشید میدرخشد، ظاهری مانند قسمتهایی از این اوasis زیبا به خود گرفته است. «آب چشمه امروز به طرز خاصی زیبا به نظر میرسد!»
«بله، اینجا مانند یک راز کوچک من است.» الینا لبخند زعیفی میزند و ملیسا را به نشستن کنار خود دعوت میکند. آن دو در کنار هم نشستهاند و چشمه آرامآرام در کنار پایشان جریان دارد و نسیم ملایم همه چیز را هماهنگ به نظر میرساند.
«من این فکر را میکنم که هر چه چیزهای بیشتری داشته باشم، در عوض احساس سنگینی بیشتری میکنم، آیا به این دلیل است که هنوز یاد نگرفتهام رها کنم؟» صدای الینا کمی تیره میشود و در چشمانش نشانهای از سردرگمی میدرخشد.
پس از شنیدن این موضوع، ملیسا در افکارش غرق شده و سپس به آرامی سرش را تکان میدهد. «من فکر میکنم که رها کردن در واقع نوعی ابراز آزادی برای روح است. درست مانند گلهایی که امروز دیدهایم، فقط در هر فصل که در حال تغییر هستند، برخی از برگهای گذشته را رها میکنند تا گلهای تازهای شکوفا شوند.»
الینا سرش را برمیگرداند و به دقت چهره ملیسا را مینگرد؛ او همیشه آنقدر درخشان است، مانند پرتویی از نور که هر گوشهای را روشن میکند. «تو اینطور میگویی و من فکر میکنم که متوجه شدم. اما، آیا واقعاً میتوان به این سادگی رها کرد؟»
«چرا که نه؟» ملیسا کمی لبخند میزند و در چشمانش درخشش قاطعیت میتابد. «ما میتوانیم از چیزهای کوچک شروع کنیم و به تدریج آنچه را که دیگر نیاز نداریم، رها کنیم. فکر کن، اگر بتوانیم بارهای خود را کم کنیم، زندگیمان چقدر آزادتر خواهد بود.»
«کم کردن بارها…» الینا این عبارت را به آرامی تکرار میکند و احساس میکند که برخی از ایدهها در ذهنش شکل میگیرد. او به گیاهان سرسبز اطرافش توجه میکند، این زندگیها در فضاهای خود رشد میکنند، بدون بار اضافی، بدون تردید. او ناگهان احساسی عمیق از تحریک پیدا میکند.
«ملیسا، بیایید یک آزمایش کوچک انجام دهیم!» الینا بلند میشود و به ملیسا رو میکند و با چهرهای پرشور میگوید. «بیایید با هم تلاش کنیم تا رها کنیم و ببینیم چه اتفاقی میافتد!»
چشمان ملیسا از هیجان درخشان میشود و بلافاصله سرش را تکان میدهد. «ایده خوبی است! ما میتوانیم از اطراف شروع کنیم، چند چیز کوچک را انتخاب کنیم و سپس با هم ببینیم که چطور گذشته که نمیتوانیم نگه داریم، به آرامی ناپدید میشود.»
پس از آن، دو دختر ماجرای کوچک خود را شروع میکنند. آنها در اوasis میچرخند و به دنبال چیزهایی برای رها کردن میگردند. آنها یک گل بنفش شکوفهدهنده میبینند و الینا میگوید: «این گل واقعاً زیباست، اما اگر بیابان بیاید، ممکن است پژمرده شود. ما باید زیبایی آن را در دل خود حفظ کنیم، نه اینکه به شکوفایی آن بچسبیم.»
ملیسا نیز سرش را تکان میدهد و مفهوم الینا را درک میکند. «گلها به هر حال باید پژمرده شوند، اما وجود آنها همچنان ارزشمند است، آیا نیست؟»
سپس آن دو به زیر یک درخت بلوط قدیمی میروند که بر روی شاخههایش چند لانه پرنده آویزان است. الینا به راحتی یک برگ افتاده را برمیدارد و به ملیسا نشان میدهد: «این برگ روزگاری با افتخار بر روی درخت رشد کرده است، اما در پاییز، آن انتخاب میکند که رها شود.»
«بله، بیایید از حکمت آن یاد بگیریم.» ملیسا به آرامی دست الینا را در دستش میگیرد، «بگذار این ابر در آسمان امروز شک و تردید ما را ببرد.»
با این توافق، دو دختر نگاه خود را به محیط اطراف تغییر میدهند و شروع به توجه به جزئیات کوچکِ نادیده شده میکنند. آنها از روی سنگفرشهای کثیف عبور کرده و روی چمن نرم پا میگذارند؛ هر گام مانند وداعی با گذشته است. گلهای اطراف به آرامی تکان میخورند، گویی تصمیم آنها را تأیید میکنند.
به زودی شب آرام آرام فرا میرسد و مناظر اطراف به آرامش و سادگی یک نقاشی بدل میشود. ماه از لابهلای برگهای انبوه سرک میکشد و نوری ملایم ساطع میکند و هوا مملو از عطر درختان و گلهاست. الینا و ملیسا در کنار چشمه نشستهاند و در دل خود احساس رهایی بیسابقهای دارند.
«این واقعاً شگفتانگیز است.» الینا ابراز احساس میکند و دستانش را در آب فرو میبرد، تا لذت لزج بودن آب را احساس کند. «ما در حال یادگیری رها کردن هستیم، این احساس به من میگوید که مانند پرندهای در پروازم، بدون هیچ قید و بندی.»
ملیسا نیز با خوشحالی میخندد و به تصویر درخشان ماه در آب اشاره میکند. «نگاه کن! تصویر زیر نور ماه، آیا نماد روح ما نیست؟ اکنون، بالاخره چهارچوب گذشته را شکستهایم و میتوانیم به آسانی پرواز کنیم.»
در چنین فضایی، دلهای دو دختر هر لحظه درخشانتر میشود، مانند ستارههای در آسمان، فکری مشترک به آنها الهام میدهد و دوستی عمیقی را شکل میدهد. در آن لحظه، الینا احساس میکند که حتی اگر زندگی سخت باشد، دیگر نیازی به ترس از رها کردن ندارد، زیرا ملیسا در کنار اوست و از او حمایت میکند.
«بیایید، ما با هم خاطرات این روز را در دل بسپاریم.» الینا optimistically میگوید، چشمانش را به آرامی میبندد و نفس عمیقی از هوای تازه میکشد و دستانش را به هم میآورد، گویی در حال آرزو کردن چیزی است. «امیدوارم که در روزهای آینده، ما بتوانیم به یادگیری رها کردن ادامه دهیم و هر لحظه از اکنون را بیدار نگه داریم.»
ملیسا به آرامی سرش را تکان میدهد و دستانش را بر دستان الینا میگذارد و چشمانش پر از اعتماد بیپایان است. «من حاضر هستم، همیشه در کنار تو بمانم و با هم به جستجوی این دنیای پر از امکانات برویم.»
با عمیقتر شدن شب، روح دو دختر در این اوasis زیبا از تعالی برخوردار میشود. آنها نه تنها حکمت رها کردن را یاد میگیرند، بلکه دوستی و اعتماد عمیقی نیز برقرار میکنند. در روزهای آینده، هرچند با چه چالشی روبرو شوند، آنها با شجاعت در کنار یکدیگر هر شروع جدیدی را استقبال میکنند.
در سفر زندگی، هیچ چیزی مهمتر از یاد گرفتن رها کردن گذشته و ارزش قائل شدن برای حال نیست. درست مانند آب چشمه که همیشه در حال جاری است، زندگی نیز در حال تغییرات خود زیبایی بیپایانی را نمایان میسازد. زمانی که الینا و ملیسا دست در دست هم به سوی آینده روانه میشوند، آنها میدانند که اعتماد به یکدیگر، قویترین ایمان است؛ و این ایمان مانند این اوasis زیبا، همیشه در قلب آنها شکوفا خواهد شد.
