در اعماق جنگل تاریک، درختان به آسمان سر به فلک کشیدهاند و شاخهها و برگها به هم آمیختهاند و یک مانع پنهان تشکیل دادهاند. در اینجا همهجا ساکت و اسرارآمیز است، گهگاه نسیمی ملایم میوزد، که صدای خشخش برگها را به همراه دارد، گویی داستانهای پنهان این سرزمین را قصهگویی میکند. قلعهای باستانی وجود دارد که زیر انبوهی از پیچکها فراموش شده است، برجهای قلعه در آسمان بلندی فلک زدهاند و از بالای آن بخار سیاهی در هوا میچرخد و به طرز مبهمی بوی بدی را منتقل میکند.
در این قلعه که در سایه تاریکی پوشیده شده، شاهزاده خانم یاعین در یک زیرزمین سرد و تاریک گرفتار شده است. چهرهاش مانند یاقوت و شخصیتش باشکوه است، اما به وسیله نفرین شوالیه تاریکی به بند کشیده شده و نمیتواند فرار کند. شوالیه تاریکی در زره طلایی خود پوشیده شده و چشمانش مانند یخ سرد است؛ لبخند سردی همیشه بر لبانش نشسته و به طور مداوم در قلعه قدم میزند تا مطمئن شود او فرار نخواهد کرد. قلب یاعین پر از ترس و ناامیدی است، اما او تسلیم نمیشود و امیدوار است که روزی کسی بیاید تا او را نجات دهد.
در همین حین، در بیرون جنگل تاریک، جوانی شجاع به نام یاوستار در حال لذت بردن از ستارههای درخشان آسمان شب است. لباسش خوشفرم و دلپذیر است و در دستانش شمشیری ساخته شده از مادهای خاص در دست دارد که نورش میدرخشد، گویی او با ستارهها همصدا است. یاوستار شنیده است که در مکانی ممنوعه در قلعه، شاهزادهای گرفتار است و شجاعت او را به انجام این سفر خطرناک ترغیب میکند تا او را نجات دهد.
“من حتماً او را نجات خواهم داد!” یاوستار در دلش قسم میخورد، چشمانش مصمم است و درونش شعلهای از اراده ی نیرومند برافروخته میشود. با اینکه مسیر پیش رو پر از خطر است، او هیچ ترسی به دل راه نمیدهد زیرا در ذهنش تصویر شاهزاده خانم به وضوح ترسیم شده و به او عزم و اراده میبخشد.
با ورود یاوستار به جنگل، جو周放 جزیی غمگینتر میشود. سایه درختان گویی چیزی را پنهان کرده است و او به سرعت هشیار میشود. او صدای کمعمق برآمده از بوتههای کناری را متوجه میشود. قلب یاوستار به تپش میافتد و به سرعت برمیگردد و به طور طبیعی خود را آماده میکند و شمشیرش را به سمت آن جهت نشانه میگیرد و آماده مقابله با حمله بالقوه است.
شخصیتی از میان درختان پرتاب میشود، درست شوالیه تاریکی است! او چوب بلندی را در دستانش تکان میدهد و نگاهش همانند یوزگونه تیز و تند است. “چطور جرأت کردی به این جای ممنوعه پای بگذاری و به دنبال مرگ باشی!” صدای شوالیه تاریکی در آسمان شب طنینانداز میشود، با تهدیدی بینظیر.
“من اینجا هستم تا شاهزاده را نجات دهم!” یاوستار بدون هیچ ترسی پاسخ میدهد، خشم درونش شعلهور شده و به چالش این مجرم با روحی مبارز و مقاوم پاسخ میدهد. شمشیرش درخشان چون نور ستاره در زیر نور ماه میدرخشد.
“هام! میخواهی او را نجات دهی؟ تو اصلاً این قابلیت را نداری!” لبخند شوالیه تاریکی عمیقتر میشود و نیرویی سرشار به سمتی میفرستد. ناگهان، او به سمت یاوستار حمله میکند، چوب در هوا به سمت او میآید و همچون صدای شکستن، طوفانی میوزد تا بتواند یاوستار را به کشتن برساند.
یاوستار به سرعت طرفش را کج میکند و از حمله فرار میکند، در دلش شجاعت اوج میگیرد و لحظهای تصمیم به حمله میگیرد. او از این موقعیت استفاده میکند و نیروی درونیاش را فعال میکند و شمشیر را به سمت شوالیه تاریکی میفرستد. اما حرکت شوالیه تاریکی بسیار سریع است و چوبش به شمشیر یاوستار برخورد میکند و صدای بلندی به گوش میرسد. با برخورد نیروهای آن دو، درختان اطراف در اثر فشار شدید به حرکت درمیآیند.
“پسر ضعیف، فکر میکنی شانس پیروزی داری؟” شوالیه تاریکی با چشمان پر از تحقیر به او مینگرد و سپس به سرعت نیرویش را به کار میگیرد تا یاوستار را به عقب براند، او چند قدم به عقب میافتد و عرق بر روی صورتش نمایان میشود. قلبش به شدت میتپد، اما او از اینکه تسلیم شود به آسانی درنمیآید.
سپس، یاوستار به آرامی خونسرد میشود و چشمانش به شوالیه تاریکی خیره میشود. او میداند این دشمن قوی است، اما شجاعتش تمام ترسها را ذوب میکند. “فرقی نمیکند چقدر قوی باشی، امروز هرگز عقب نخواهم رفت!” یاوستار با صدای بلند اعلام میکند.
او نیروی درونیاش را تجمیع کرده و به حرکات شمشیرش میپردازد، که آن نوع خاصی از فنون شمشیری اوست که شامل سرعت و چالاکی است. همانطور که روحش آرام میگیرد، دور شمشیرش نور ستارهگونهای میتابد، گویی نشان دهندهی چرخش تقدیر است. یاوستار دوباره به سمت شوالیه تاریکی حمله میکند، مانند شهابسنگی به سمت او پرتاب میشود و نور شمشیرش به هوا میزند و صدای بلندی از خود برمیآورد.
شوالیه تاریکی مبهوت میشود اما بهزودی آوایی سرد میزند و آمادهی مقابله میشود. دو نفر بار دیگر در نبرد شدید دست به گریبان میشوند، نور شمشیرها و سایه چوبها به تنگنا میافتد و صداهایی دلخراش به نظر میرسد که گویی کل جنگل را به لرزه درمیآورد. هر بار برخورد شمشیرها هوا را به آتش میکشد و با برخورد قدرتها، برگها درختان با سرعت میجنبد و بر روی زمین اریبی رویایی میرانند.
نبرد شدیدتر میشود، شوالیه تاریکی قوی است، اما شجاعت و استقامت یاوستار در احساسات شدید به نوعی قدرت دیگر تبدیل میشود. درونش دیگر تردید ندارد و سیل تصاویری از یاعین به گوشش مینوازد، انگار او در برابرش است و به او انگیزه میدهد. پس هر بار حرکات با شمشیرش ثابتتر و هر بار حرکاتش در جهت فرار چالاکتر میشود، مانند اینکه قدرتش به نوعی ارادهی شکستناپذیر تبدیل میشود.
“میتوانم احساس کنم، او در نزدیکی است!” یاوستار در دلش فریاد میزند، گویی وجود یاعین را احساس کرده است. نور شمشیرش شدیدتر میشود و به سرعت به سمت شوالیه تاریکی میرود و نور شمشیر به سمت او میتابد. در این لحظه، یاوستار به طور کامل حمله میکند، شمشیر از آسمان فرود میآید و به سمت او میخورد. این شمشیر، با نوری خیرهکننده آسمان شب را شکاف کرده و ناگهان شوالیه تاریکی متوجه تهدیدی میشود.
“عجب!” شوالیه تاریکی با تعجب فریاد میزند، در حالی که با عجله چوبش را بالا میآورد، اما دیگر دیر است. صدای برخوردی سنگین بار دیگر در محیط زیرزمین طنینانداز میشود و با برخورد شدید، شوالیه تاریکی به عقب رانده میشود و در عمق سینهاش صداهایی به گوش میرسد. و در این لحظه، نیروی ملایم درون یاوستار بالاخره به شاهزاده خانم رسیده است. یاعین در زیرزمین احساس میکند که نیرویی پرشور به او میرسد و مشتهایش را محکم میفشرد و در دل دعا میکند.
“افراد بیرون، لطفاً! ادامه دهید!” یاعین به آرامی فریاد میزند، گویی امیدوار است صدای او بتواند از تاریکی بینهایت عبور کرده و به سوی آن جوان شجاع برسد.
با حمایت و تشویق یاعین، اراده یاوستار دوچندان میشود و او دوباره شمشیر را به جلو میبرد، دلش مانند چراغ روشن است که او را در مسیر مبارزه راهنمایی میکند. نبردی که دوباره آغاز میشود به شدت قابل توجه است، درختان جنگل با نیروهای نبرد به شدت تکان میخورند و زمین نیز در اثر قدرت آنها به آرامی تکان میخورد. اما یاوستار در این لحظه هیچ نشانهای از عقبنشینی ندارد، حرکات شمشیرش هر لحظه با اعتماد به نفس بیشتری پیش میرود و آتش درونش هر لحظه شعلهورتر میشود.
تمام صداها و تاریکی در زیر فشار شعلههای شمشیر او گویی پراکنده میشوند، برگهای زرد درختان گویی در حال تشویق او هستند. بعد از نبردی طولانی، یاوستار بالاخره نقص شوالیه تاریکی را مییابد.
“این شمشیر، باید پایان باشد!” یاوستار در دلش میگوید و به شدت منتظر لحظهای سریع میتیزد و تاریکی را پاره میکند. نور شمشیر مانند آبشار پایین میآید و نماد اساسیاش در تاریکی است تا نیرویی غیرقابل دیدنی را به وجود آورد.
سرانجام، در یک حرکت، یاوستار موفق میشود شوالیه تاریکی را مورد اصابت قرار دهد و او را به شدت به زمین میکوبد. شوالیه تاریکی با ترس به دستانش نگاهی میکند و میبیند چوبش به آرامی رها میشود و ترس و رضایت در دلش تداخل میکند. این شوالیه تاریکی در حالت تردید قرار میگیرد، اما تلاشهای بیثمری و سرسختیاش سرنوشت او را در برابر یاوستار تغییر نمیدهد.
“تو... تو چطور میتوانی...” صدای شوالیه تاریکی لرزناک است، انگار نمیتواند باور کند. اما یاوستار به او پاسخ نمیدهد و با پیروزی قدرت، مانند شهابی به سمت جلو میرود و هدف او یاعین است.
یاوستار بدون تردید به عمق قلعه میدود، قلبش مملو از اشتیاق به یاعین است. از روی موانع مختلف عبور میکند و در راهروهای تاریک، صدای ضعیف درخواستی را میشنود. آن صدای یاعین است.
“من اینجا هستم! لطفاً سریع بیایید!” صدای یاعین از دل آن فضا بیرون میآید، گویی دل یاوستار را روشن میکند و او را وادار به تندتر شدن قدمهایش میکند. اکنون هیچ مانعی نمیتواند از حرکت او جلوگیری کند، هر کنج به نظر میرسد که راهی به سمت روشنی را هموار کرده است.
سرانجام، یاوستار به یک زیرزمین بسته میرسد، جایی که نور ضعیفی به آرامی در تاریکی میدرخشد و این فضا را روشن میکند. وقتی یاعین را میبیند که به دام افتاده، قلب یاوستار به شدت از احساس متراکم میشود. او تحت قفل است و نمیتواند حرکت کند، اما هنوز هم سرد و باوقار است، مانند ستارهای در آسمان، حتی در شب نیز درخشان است.
“من آمدهام، شاهزاده!” یاوستار فریاد میزند و به سمت درب سنگین آهنی میدود. در دلش این درب فقط یک در نیست، بلکه نماد آزادی و امید است.
“یاوستار، تو بالاخره آمدی!” در چشمان یاعین نوری رضایتمندانه میدرخشد، اگرچه مدت زمان زیادی در بند بوده اما هنوز هم میتواند این تشویق را احساس کند. صدایش مانند موسیقی آسمانی است و گویی هر زخم درون یاوستار را تسلی میدهد.
بدون تردید، یاوستار با تمام نیرویش شمشیر را به سمت درب آهنین میزند و صدای فلز به شدت در زیرزمین طنینانداز میشود، صدایی که دلی را به لرزه درمیآورد و در یک آن، بندهای ممنوعیت را میشکند. وقتی یاعین دوباره نور خورشید را میبیند، آن لحظه مانند اولین گل بهار زیبا است. چشمانش پر از اشک میشود، اما این اشک نه از اندوه که از احساس است.
“متشکرم، یاوستار، متشکرم که آمدی تا مرا نجات دهی.” یاعین به آرامی میگوید و با شجاعت بلند میشود و بعد از مدت طولانی بالاخره آزاد شده است. یاوستار لبخند میزند و شعله گرمی که در دلش بود به حقایق تبدیل میشود و به نیرویی شکستناپذیر بدل میگردد.
“من همیشه منتظر این روز بودم، یاعین. حالا بیایید با هم از اینجا برویم!” یاوستار دستش را دراز میکند و بدون تردید دست یاعین را میگیرد و انرژی او را با نیروی خود ترکیب میکند. آنها در تاریکی زیرزمین، نبض یکدیگر را حس میکنند و گویی پیمانی محکم بین زمین و آسمان شکل گرفته است.
اما آنها نمیدانستند که شوالیه تاریکی به این سادگی نمیگذارد و با تمام قدرتش از بند رهایی مییابد و فریاد میزند: “شما نمیتوانید از دستان من فرار کنید! شما هرگز نخواهید توانست بگریزید!”
یاوستار ناگهان به عقب نگاه میکند و قلبش متشنج میشود. او میداند که نباید بیتفاوت باشد، قدرت شوالیه تاریکی هنوز هم قوی است. برای محافظت از یاعین، او به سرعت او را به جلو هل میدهد و خودش به سمت دشمن در حال نزدیک شدن میدود. “نمیگذارم به او آسیب برسانی!”
“باز هم میخواهی بیایی؟” صدای یاوستار سنگین و مصمم است، شمشیرش درخشان میدرخشد و هر پرتو نوری را در تاریکی شکار میکند. لبخند شوالیه تاریکی به آرامی بالامیآید و گویی پیروزی را میبیند.
نبرد دوباره آغاز میشود، این بار نبردی است که حتمی به پایان میرسد و لحظهای از زندگی و مرگ در آستانه است. اما قلب یاوستار در زیر تأثیر یاعین به شدت میتپد و او علاوه بر آن، منبعی از نیرو را پیدا میکند. کل زیرزمین گویی به عنوان یک سلاح درخشان آغاز میشود و تاریکی در برابر روشنی او بسیار کوچک به نظر میرسد.
“این بار، هرگز عقبنشینی نخواهم کرد!” یاوستار با قدرت و شگفتانگیز فریاد میزند، نور شمشیرش همانند رنگینکمان در اطرافش میدرخشد و به نبرد با شوالیه تاریکی میپردازد. نیروهای آن دو در زیرزمین به شدت به هم برخورد میکنند، جایی که اراده و ناامیدی درهم تنیده میشوند.
و در این لحظه، یاعین به یاوستار نگاه میکند و میبیند که نور در او میدرخشد، در آن لحظه او میفهمد که باید به خاطر خود بجنگد. پس او نیز مشتهایش را محکم میفشرد و به جلو میآید.
“یاوستار، بگذار من به تو کمک کنم!” یاعین با صدای بلند فریاد میزند و بیپروا به سوی منطقه خطرناکی میرود. او دستانش را باز میکند و با صدای آرامی دعا میخواند، در دلش یاد مادرش را میآورد که به او حکمت آموخته بود. در نتیجه، نوری در نوک انگشتانش میدرخشد و به بیرون میریزد، مانند سپیدهدمی که به تاریکی میتازد و به وسعتی بزرگ میرسد.
در این لحظه، قدرت شوالیه تاریکی گویی تضعیف میشود، یاوستار احساس میکند که قلبش از نیرویی پر میشود و با ارادهاش به رویایی میرود، چشمانش گیرا و مانند ستارههای آسمان است، گویی توانایی شکافتن تاریکی را دارد.
“ما دیگر نمیترسیم، این دنیا پر از روشنی است!” صدای یاوستار در فضا طنینانداز میشود، نور شمشیر تمام موانع را میشکند و به سمت شوالیه تاریکی میرود. شوالیه تاریکی با چنین نیروی عظیم نمیتواند مقاومت کند، درونش احساس ناامیدی جوش میزند و میفهمد که دیگر قوی نیست.
در این لحظه، نیروهای یاوستار و یاعین به هم میپیوندند و به طرز غیرقابل توصیفی به سیلی بیپایان تبدیل میشود که به سمت شوالیه تاریکی سرازیر میشود. در نور خیرهکننده، حس ترس تاریکی به تدریج سوزانده میشود و او دیگر نمیتواند این نیروی متداخل را تحمل کند، صدای فریادی از دهانش بیرون میآید و با لرزشی پا به فرار میگذارد.
“شما هرگز نمیتوانید از دستان من فرار کنید!” شوالیه تاریکی با تمام وجودش فریاد میزند، اما او دیگر دیر شده، تمام مقاومتاش مانند سراب پیش چشمانش به هم میریزد. در حالی که نور بزرگ او را احاطه کرده، چهرهاش نیز به همراه نور به خاکستر تبدیل میشود و در این سرزمین به طور کامل ناپدید میشود.
پس از دقایقی سکوت، یاوستار و یاعین با تهیی آسودهای از گرفتاری خود را خالی میبینند و ترس و نگرانی در دلشان پراکنده میشود. آنها به همدیگر نگاه میکنند و لبخند میزنند، در مقابل روشنی تازه پدیدار شده، گویی مسیر آیندهای بینهایت وسیع است. در آن لحظه، آنها متوجه میشوند که هیچگونه ترسی نمیتواند مانع از ادامه سفر قلبهای آنها شود.
“یاعین، بالاخره میتوانیم به نور برگردیم!” یاوستار با خوشحالی میگوید و شادی بینظیری در دلش زنده میشود. آنها در دل همدیگر میفهمند، مانند ستارهها درخشش زیبا میدلند.
“بله، یاوستار. متشکرم که همیشه مراقبم بودی!” یاعین با لبخند پاسخ میدهد و در چشمانش نور قدردانی میدرخشد. بنابراین، آن دو با هم از زیرزمین خارج میشوند و به سوی زمینهایی که زمانی در آنجا در بند بودند حرکت میکنند. دیگر نیازی به ترس نیست، زیرا در دلشان شعلۀ امیدی شعلهور شده که راه را به آنان نشان میدهد.
این داستان نیز با این سفر شجاعانه خود، نقطهی پایانی شایستهای میگذارد. در اعماق جنگل تاریک، شاهزاده خانم سرد و باوقار و جوان شجاع با اعتقادشان زندگی یکدیگر را نورانی کرده و به افسانهای در آن سرزمین تبدیل میشوند. از این زمان به بعد، هرگاه شب فرود آید و آسمان پرستاره درخشان شود، داستان آنها برای همیشه نقل میشود.
