زیر گنبد نقرهای دور، ستارهها درخشان میدرخشند و آسمان شب همچون دریایی رویایی است. شهری به نام "گنبد نقرهای" وجود دارد که تاریخ طولانی و جلال و شکوهی با شکوه دارد و ساختمانهای قدیمی در نور ماه درخشش نقرهای دارند، گویی تحت حفاظت نیرویی مرموز قرار دارند. در این شب پرستاره، سر و صدای شهر به آرامی فروکش میکند و تنها نسيمی ملایم بر بالای درختان میوزد و آواز ملایمی را به همراه میآورد که سکوت شب را همراهمی میکند.
در گوشهای از باغی پنهان در شهر، پسر جوانی به نام "لِی فنگ" و دختر نوجوانی به نام "یاو شیو" در کنار هم نشستهاند. این باغ در کنار کوه و آب قرار دارد، و در اطراف آن گلهای رنگارنگ و عطری دلپذیر پخش شده است که احساس آرامشی غیرقابل توصیف را به انسان القا میکند. آنها بر روی یک نیمکت سنگی که ریشههای درختان آن را ایجاد کردهاند نشستهاند و در کنارشان چمن سبز و تازهای قرار دارد. اینجا تبدیل به جاودانهای برای به اشتراک گذاری داستانهای روحی آنها شده است.
لِی فنگ سرش را پایین انداخته و کتابی قدیمی از داستانهای افسانهای را در دست دارد. انگشتانش به آرامی صفحات را ورق میزنند و نور ضعیف ماه از بین برگهای درختان به صفحه کتاب میتابد. یاو شیو به آسمان خیره شده و در چشمانش اشتیاقی به جهان ناشناخته درخشان است. او در حال و هوایی بیخودی و در عین حال انتظار به سر میبرد.
"یاو شیو، آیا داستان «نوهوا و ترمیم آسمان» را شنیدهای؟" صدای لِی فنگ نرم و لطیف است و سکوت شب را میشکند.
یاو شیو به خود میآید و با لبخندی انتظارآمیز میگوید: "بله، شنیدهام، اما جزئیاتش را به یاد نمیآورم. زود بگو!"
لِی فنگ سرفهای میکند و شروع به روایت این داستان پر از خیالهای جادویی میکند: "در زمانهای بسیار قدیم، زمین شکسته و تاریکی بین آسمان و زمین تدریجاً آنها را در بر گرفته بود. نوهوا، الههای که همه چیز را خلق کرده بود، این وضعیت را دید و بسیار نگران شد. بنابراین تصمیم گرفت که با سنگهای رنگارنگ، آسمان شکسته را ترمیم کند تا نور و نظم را دوباره به زندگی بازگرداند."
یاو شیو با دقت گوش میدهد و چشمانش به توصیفهای لِی فنگ تغییر میکند. او میتواند تصور کند که نوهوا در زیر آسمان چگونه سخت کار میکند و در دلش احترامی برای استقامت و محبت این الهه شکل میگیرد.
"اما پیدا کردن سنگهای رنگارنگ سخت بود." صدای لِی فنگ با پیشرفت داستان هیجانانگیز میشود. "نوهوا در راه جستجو با موانع مختلفی از موجودات شیطانی روبرو میشود و قدرتش نیز در آزمونی قرار دارد. اما او هرگز تسلیم نمیشود و در مواقع بحرانی همیشه راه حلی پیدا میکند و در نهایت موفق میشود سنگهای رنگارنگ را پیدا کند و آسمان را ترمیم کند."
یاو شیو یک انگیزه غیرملموس احساس میکند و در دلش آرزویی شکل میگیرد: "لِی فنگ، این واقعاً یک داستان الهامبخش است! اگرچه با مشکلات زیادی مواجه بود، اما با坚持 میتوان به امید رسید."
لِی فنگ سرش را تکان میدهد و میداند که دل یاو شیو مانند گلی به سوی آفتاب است که در داستان همصدایی پیدا کرده است و آنها هر دو امیدوار هستند که در زندگی به نور و قدرتی که به آن نیاز دارند، دست یابند.
"در این داستان، فداکاری نوهوا به من این حس را میدهد که گاهی، تلاش ما نه تنها برای خود، بلکه برای کسانی که در کنارمان هستند است." لِی فنگ ادامه میدهد. "در روند ترمیم آسمان، او همچنین خود را دوباره یافت که این مهمترین دلیل پیروزی او بر چالشها بود."
یاو شیو کمی به فکر میرود و میگوید: "پس ما در زندگی نیز شاید به همین شکل نیاز داریم که زائدهها را بیندازیم و قید و بندهای پراکنده را کنار بگذاریم."
لِی فنگ سرش را تکان میدهد: "درست است، گاهی اوقات تنها با رها کردن بارهای گذشته میتوانیم به شروعی جدید برسیم. ما باید بیاموزیم که چه چیزی واقعاً برای ما ارزشمند است."
به نظر میرسد ستارههای آسمان گفتوگوی آنها را میشنوند و بیشتر درخشان میشوند. یاو شیو ساکت به آسمان نگاه میکند، و در فکر آینده غرق شده است. او به یاد میآورد که در این دنیا انتخابهای زیادی وجود دارد، اما تنها با پیدا کردن مسیر خود است که میتواند مانند نوهوا در دشواریها امید جدیدی بیابد.
"لِی فنگ، اگر به تو اجازه داده شود، چه چیزی را کنار میگذاری؟" ناگهان یاو شیو میپرسد و در صدای او کنجکاوی بازیگوشی وجود دارد.
لِی فنگ لحظهای مکث میکند و سپس به فکر عمیق میپردازد: "به نظرم من انتخاب میکنم که اضطراب و بیقراریهای بیفایده را رها کنم، اینها اغلب مانع دنبال کردن رویاهایم میشوند. انسانها به راحتی میتوانند تحت تأثیر نظرات دیگران دچار سردرگمی شوند و باید بیاموزیم که به آنها اهمیت ندهیم تا بتوانیم خود واقعیمان را پیدا کنیم."
یاو شیو به این حرفها گوش میدهد و در چشمانش نوری از درک وجود دارد. "پس به این معنا، در واقع ما همه نوهواهای زندگی هستیم، در حال تلاش برای ترمیم آسمان درون خود هستیم."
لِی فنگ لبخند میزند: "بله، هر کس به شیوهای خاص با چالشهای زندگی روبرو میشود. در این مسیر، ما باید یکدیگر را حمایت کنیم."
در چنین فضایی، شب به آرامی عمیقتر میشود و عطر گلها احساس آرامشی را به ارمغان میآورد، گویی که زمان نیز در اینجا بیحرکت است. یاو شیو به بالا نگاه میکند و درخشانترین ستاره را میبیند و از دلخواهش آرزو میکند که با لِی فنگ بیشتر سفر کند و با شجاعت بیشتری با زندگی مواجه شود و دلش را مقاومتر کند.
"بیا با هم داستانهای بیشتری کشف کنیم، این داستانها ما را با اسرار زندگی آشنا کرده و میتوانند راهنمای ما شوند." یاو شیو با لبخند پیشنهاد میکند.
"عالی است، اما قبل از آن، میخواهم یک داستان افسانهای دیگر به تو بگویم." لِی فنگ با لبخندی مرموز و چشمانی پر از هیجان به او نگاه میکند.
"هرچه باشد، من در انتظارم!" چشمان یاو شیو پر از اشتیاق است.
لِی فنگ صفحه کتاب داستان را ورق میزند و در این صفحه تصویری از یک تیرانداز شگفتانگیز میبیند که نامش "هو ی" است و به افسانهای شناخته شده است که تنها شخصیتی است که میتواند نه خورشید را هدف قرار دهد. "آیا داستان هو ی که خورشیدها را شلیک کرد، میدانی؟"
یاو شیو سرش را به نشانه نه تکان میدهد و با دقت به لِی فنگ نگاه میکند.
"نه خورشید همزمان در آسمان قرار داشتند و زمین در گرما میسوخت." لِی فنگ شروع به داستانگویی میکند. "هو ی نمیتوانست ببیند که مردم رنج میکشند و تصمیم میگیرد که خورشیدها را شلیک کند. او شجاعانه بر کوههای بلند صعود میکند و تیراندازی فوقالعادهای را به نمایش میگذارد و در نهایت، موفق میشود که هشت خورشید را شلیک کند و به زمین زندگی دوباره ببخشد."
در اینجا، یاو شیو حس غمگینی را احساس میکند و نمیتواند از پرسش خودداری کند: "پس در نهایت هو ی چه شد؟ شجاعت او تحسینبرانگیز است، اما چرا عناصری از تراژدی در داستانش وجود دارد؟"
لِی فنگ به افشای داستان ادامه میدهد و لحنش جدی میشود: "هو ی به خاطر نجات زمین مورد احترام مردم قرار میگیرد و جاودانگی را به دست میآورد، اما همسرش چانگ ا از روی طمع این دارو را میخورد و در نهایت ناچار میشود به تنهایی در قصر ماه زندگی کند و هو ی را به تنهایی میگذارد."
یاو شیو بعد از شنیدن این داستان احساسی عمیق از تاسف پیدا میکند: "این شخص قدرتمند، اما نمیتواند از بازی سرنوشت فرار کند. آیا این به ما نمیگوید که آرزوی بیش از حد برای جاودانگی ممکن است بیشتر از آنچه که داریم، از ما بگیرد؟"
لِی فنگ فکر میکند و سپس مشتهایش را محکم میفشارد: "شاید همینطور باشد. داستان هو ی یک فلسفه را نشان میدهد: برخی چیزها در میان دستاوردها و از دست رفتنها گاهی نمیتواند با مواد سنجیده شود. آنچه که ما به دنبال آن هستیم، گاهی خوشبختی بیپایان نیست، بلکه ارزش قائل شدن برای لحظات حال است."
یاو شیو به این تفکر پرداخته و در دلش شور و شوق زیادی حس میکند. "پس بر این اساس، حکمت زندگی در یادگیری قدردانی از آن چیزهای به ظاهر بیاهمیت در روزمره است، نه در خواست برای وجودی ابدی."
چشمهای لِی فنگ در زیر نور ماه میدرخشند، گویی آیندهای پر از امکانات را از طریق یاو شیو میبیند. صدای او محکم و ملایم است: "درسته، مهمترین چیز این است که با دیگران ارتباط برقرار کنیم، و داستانهای یکدیگر را به اشتراک بگذاریم تا هر لحظه زندگیمان پر معنا باشد."
گفتوگوی آنها در زیر آسمان پرستاره جریان دارد و دلهایشان گویی با نور ستارهها روشن میشود و احساساتشان به طور نامرئی با هم ترکیب میشود. آنها در این شب پرستاره، فلسفه زندگی خود را برای رها شدن از وابستگیها جستوجو میکنند و آهنگ زیبا از رویاها و شجاعت را درهم میبافند و در زمان به اشتراک گذاشتن، وجود قدرت یکدیگر را احساس میکنند.
بعدها، ستارههای آسمان بیوقفه میدرخشند و این نشانهای از همبستگی روحهای یکدیگر است و با به اشتراک گذاشتن حکمتهای زندگی، از گذر از هزاران زمان و مکان، همیشگی در دلشان حک میشود و به قدرتی برای هر بار کاوش و مواجهه با چالشهای زندگی تبدیل میشود.
داستان لِی فنگ و یاو شیو در شهر گنبد نقرهای ادامه خواهد داشت و آنها تحت هدایت نور ستارهها، با همدیگر سفر میکنند و معنای زندگی را جستجو میکنند و اجازه میدهند که هر شب از رویاها، به اعماق دلشان برسد.
