شهر آینده همیشه چنین درخشان و بینظیر است. شبهنگام، تاریکی به آرامی از آسمان میافتد و در میان آسمانخراشهای نقرهای، پلهای شیشهای مانند تار عنکبوت به هم بافته شدهاند. تبلیغات الکترونیکی بزرگ و نورانی درخششهایی ایجاد میکنند که مانند آبشار رنگینکمانی هستند، و در هر لایه بر روی دیوارهای فلزی صیقلی منعکس میشوند. شب، شلوغی و تنهایی شهر را در خود میپیچد و خیابانهای ناشی از ترافیک سریع، رویای دیجیتالی از نئون را بافتهاند. در اینجا، به نظر میرسد هر ثانیه معجزههای آینده را پیشبینی میکند.
چینگسین به آرامی بر روی پل هوایی خالی از سکنه قدم میزند. این پل بین دو ساختمان قرار دارد، ظاهراً محکم اما شفاف و از دور به نظر میرسد که در فضای نیمه معلق قرار دارد. زیر شیشه، عمق غیرقابل پیشبینی شهر قرار دارد، صدها متر پایینتر، اتاقهای کوچک، کوچههای پیچدرپیچ، نورهای روان نئون و سایههای جمعیت بیپایان وجود دارد.
چینگسین عادت کرده است شبها در شهر گردش کند. او خانهای ثابت ندارد، اما به این شهر خوب آشناست و هر میانبری را میشناسد و همچنین میداند هر چراغ چه زمانی روشن میشود. نمیداند از چه زمانی شروع شده، اما احساس میکند این شهر بزرگ فقط زمانی که شب فرامیرسد، چهرهای نرم و مهربان به خود میگیرد. او دوست دارد به ستارهها نگاه کند، هرچند که ساختمانها و نورها نور ستارهها را پنهان کردهاند، اما همیشه در دلش کهکشان دور و خواستههای آزاد را تصور میکند.
در آن شب، در گوشهای از انتهای پل، سایهای لاغر به نردهها تکیه زده است. او همچون درختی شکسته در میان آتش فریادهای شهر به نظر میرسد. وقتی چینگسین از دور او را دید، قلبش کمی تندتر زد. او سرعتش را زیاد کرد و کفشهایش به آرامی و محکم بر روی شیشه ضربه میزدند.
وقتی نزدیکتر شد، او تصویر آن دختر را خوب دید. شانههایش جمع شده بود، موهای کوتاهش نامنظم و رشتههای نازک بنفش در زیر نور نئون درخشش داشتند. دستانش به ضعف به نرده چسبیده بود و شانههایش لرزشی داشتند، گویی در حال سرکوب کردن احساسی بودند. چهرهاش در سایه شب پنهان بود، اما نادیده نمیتوانست ابهام و بیکمکی را که در میان ابروهایش بود، پوشش دهد.
چینگسین به آرامی شروع به صحبت کرد تا او را نترساند: "حالت خوب است؟"
دختر به عقب نگاه کرد و در چشمانش نور مویی از اشک درخشید. صدایش نازک و شبیه نسیم بود: "… اینجا اینقدر بلند است، انگار که در دنیای خودم نیستم."
چینگسین به آرامی لبخند زد، به آرامی نزدیک شد، کولهپشتیاش را به آرامی کنار گذاشت و دستانش را باز کرد تا محبت و نیکنوازی مطلق را نشان دهد: "شبها گاهی اوقات انسانها کمی گم میشوند. اما اینجا بسیار ایمن است، من در کنار تو هستم، هیچ چیزی نخواهد شد."
دختر با احتیاط نفس عمیقی کشید و صداش لرزید: "اسم من لاییین است... تو چرا اینجایی؟"
چینگسین کنار او نشسته و نور و سایههای شهر را کاملاً در آغوش گرفته بود، نسیم شب به آرامی در گوشش میوزید: "من همیشه در این نوع مکانها قدم میزنم. گاهی اوقات احساس میکنم، فقط در اینجا میتوانم واقعاً نفس بکشم. وقتی آنهای شتابزده را میبینم، به فکر میروم که آیا آنها هم مثل من در جستجوی چیزی هستند."
لاییین به زمین نگاه میکند و سکوت میکند، دستانش را محکم به هم فشرده است. چینگسین به او نگاه کرد، او را تحت فشار نیاورد، فقط به آرامی نشسته است. زمان در حین گذر نئون، در اطراف هنوز هم آن شب بیپایان و سر و صدای آزاردهنده وجود داشت. اما به نظر میرسید روی پل، فقط آن دو باقی ماندهاند.
مدتی گذشت تا لای Yin با صدای کم پرسید: "بنظرت تنهایی نمیآید؟"
چینگسین به دوردست آسمان نگاه کرد و لبخند ملایمی زد: "گاهی اوقات. اما تنهایی هم نوعی هدیه است، حداقل میدانی که هنوز در جستجوی تعلقخود هستی. برخی افراد حتی این احساس را هم از دست دادهاند، و فقط بیاحساسی باقی مانده است."
لای Yin سکوت کرد. شانههایش دیگر آنقدر سفت نبود و نفسهایش کمکم آرام میشد. چینگسین این را دید و آرام آرام بدنش را رها کرد و یکی از انگشتانش را بر روی نرده شیشهای ضربه زد، ریتمی نرم و پایدار.
"این مکان زیباست، درسته؟" او به لای Yin نگاه کرد، "چون بالهایی برای پرواز در آسمان این شهر معلق میشوند. آیا تا به حال فکر کردهای که اگر میتوانستی اینجا پرواز کنی، چقدر آزاد بودهای؟"
لای Yin ناخواسته خندید و در چشمانش کمی آرامش درخشید: "خودت خوب حرف میزنی. آیا از افتادن نمیترسی؟"
چینگسین سرش را تکان داد: "من نمیخواهم فرار کنم و نه سقوط کنم. فقط، گاهی اوقات احساس میکنیم این جهان باید یک خروجی داشته باشد، نه اینکه در قفسها گیر کنیم. آیا تو هم در اینجا به دنبال یک خروجی هستی؟"
لبخند روی صورت لای Yin به تدریج محو شد و دور چشمانش دوباره قرمز شد. لبش را گاز گرفت و صدایش تقریباً نامشخص بود: "امروز… گم شدم… هیچکس در خانه منتظرم نیست. الان در خیابان تمسخر شدم، هل داده شدم و وقتی افتادم هیچکس کمک نکرد. نمیدانم چرا باید در این شهر بمانم، همه خیلی بیروح هستند."
چینگسین نفسش را محکم کرد. او به لای Yin نگاه کرد و ناخودآگاه دستانش را دراز کرد و به آرامی بر شانهاش گذاشت: "متوجهام. بیروحی در این شهر گاهی اوقات مانند مه است که افراد را در بر میگیرد. اما در واقع، افراد مختلفی نیز وجود دارند."
لای Yin با تعجب به او نگاه کرد، کمی امید در چشمانش نمایان شد. "افراد مختلفی وجود دارند؟"
چینگسین سرش را تکان داد: "همانطور که اکنون، تو من را ملاقات کردی و من هم تو را. آیا مایل هستی با من کمی قدم بزنی؟ میخواهم تو را با گوشههای نرم این شهر آشنا کنم."
لای Yin لحظهای تردید کرد و در نهایت آرام آرام سرش را تکان داد. چینگسین لبخند زد و بلند شد و دستش را به سوی لای Yin دراز کرد: "بیا، با من بیا، نترس."
لای Yin دو ثانیه تردید کرد، اما دستش را گرفت. در آن لحظه، گرمای دستش از نوک انگشتهای یخزدهاش عبور کرد و به دل لرزانش نفوذ کرد.
چینگسین دست لای Yin را گرفت و در خروجی پل ایستاد. شب، سایههای آنها را کشیده و مانند یک روح در حال حرکت است. او با لبخند گفت: "اولین مکان خاصی که میخواهیم برویم، جایی است که حتماً ندیدهای."
او لای Yin را به یک راهپله باریک برد، و پلههای فلزی زیر پای آنها ضرباتی را ایجاد میکرد. نور کم از بین میلههای شیشهای، شکلهای آنها را بلند و شناور میکند. در انتهای راهپله، ایوان کوچکی وجود دارد که به نظر نمیرسد، ایوانی که در لبه ساختمان ساخته شده، با توری نازک پوشیده شده است، ظاهراً ساده اما دارای فضایی خاص از آرامش است.
"اینجا جایی است که من بیشتر میآیم." چینگسین به آرامی گفت، "کمتر کسی اینجا را میشناسد، در شب بهترین منظره را دارد."
لای Yin به آنجا رفت و به نرده تکیه داد و به شهر پایین خیره شد. هزاران چراغ مانند موجودات در تاریکی عمیق شناور هستند. دورتر، یک خط سریع ریلی گذشته و دیوارهای تبلیغاتی بزرگ به طور متناوب چندین نور براق را نمایش میدهند، در کنار خیابان مه غلیظ است، گویی هر گوشهای داستان خاصی را روایت میکند.
"آیا تو همیشه به تنهایی به اینجا میآیی؟" لای Yin پرسید.
چینگسین سرش را تکان داد و با آرامش گفت: "گاهی اوقات من حیوانات گمشده را به اینجا میآورم و گاهی هم مانند امروز، یک نفر را میآورم."
لای Yin در نهایت لبخند زد و حس کرد که سنگینی در سینهاش آرام آرام یکنواخت میشود.
"لوارین، وقتی کوچکتر بودم، همیشه میگفت—گاهی اوقات واقعیترین جاها، آنهایی هستند که بیشتر به معجزه نیاز دارند. به نظر تو چطور است؟"
لای Yin سرش را تکان داد و با انگشتان نازک خود به نسیم شب میپرد: "من قبلاً در معجزهها بسیار باور داشتم، اما بعداً احساس کردم که معجزه فقط تسکیندهنده است."
چینگسین به آرامی گفت: "در واقع، معجزه چیزی بزرگ نیست. گاهی فقط یک نفر نام تو را به یاد میآورد، یک نفر در زمانیکه بیقدرتی هستی با تو به تماشای مناظر شب مینشیند. شاید این خود معجزه باشد."
لای Yin دهانش را باز کرد و برخی از کلمات را نمیتوانست بگوید اما در چشمانش نوری تازه به وجود آمد. نسیم شب از سوی شهر ناگهان نرم و ملایم شد و دور آنها چرخید. صدای ترافیک زیرین انگار رقیق شده و فقط صدای نفس و تپش قلب یکدیگر باقی مانده بود.
ناگهان، رعد و برقی در آسمان ظاهر شد و پس از آن باران نازکی بارید. باران ریز در خارج ایوان به مه نرم تبدیل شد، گویی شهر بر روی آنها پوشش نازکی از نور دلسوز قرار داد. لای Yin دستش را برای دریافت قطرات باران دراز کرد و بر روی صورتش لبخند خالصی نمایان شد که مدتها نبود.
"این باران خیلی ملایم است." او گفت، "مانند اینکه... به آرامی مرا تسکین میدهد."
چینگسین کولهپشتیاش را باز کرد و دستمالی از آن بیرون آورد و به لای Yin داد: "بیا. در روزهای بارانی آینده، تو نیازی به روبرو شدن به تنهایی نخواهی داشت، من در کنار تو هستم."
لای Yin دستمال را گرفت و تلخی در دلش به تدریج رها شد. او به آرامی باران را از روی صورتش پاک کرد، بینیاش کمی سوزش کرد اما اشکی نریخت.
"آیا از مزاحمت نمیترسی؟" او ناگهان پرسید، "اگر همیشه ناراحت باشم، آیا تو از من متنفر نمیشوی؟"
چینگسین کمی فکر کرد و با جدیت گفت: "من هیچگاه مزاحمت نمیبینم، این فقط پیوند واقعی بین انسانهاست. گاهی اوقات، وقتی به دیگری کمک میکنی، برای این است که یک یادگاری گرم در دل خودت باقی بگذاری. در هر شب آینده، به محض اینکه به یاد کسی بیفتی که در تاریکی به کمک تو نیاز دارد، جسارت برای ادامه راه را پیدا میکنی."
لای Yin چشمانش را بزرگ کرد گویی برای اولین بار به این جمله فکر میکند. او نفسی عمیق کشید، گویی شهر را با حس جوانی و ناامیدی به درون ریههایش کشید و بعد آهسته آن را بیرون داد.
"آیا میتوانیم کمی راه برویم؟" او به آرامی پرسید، "میخواهم… اینجا را بیشتر ببینم."
چینگسین سرش را تکان داد و لبخندی زد، و شانهاش را به جلو آورد و دستش را هنوز در دست لای Yin نگه داشت: "با من بیا، این شهر هنوز رازهای زیادی برای گفتن دارد."
پایین ایوان، کوچههای باریک به هم متصل میشوند. آن دو از بازار شب زنده پرجنبوجوش، کتابفروشی آرام و کافه قدیمیای که کسی به آن توجه نمیکند، عبور کردند. چینگسین لای Yin را به در شیشهای یک کتابفروشی میبرد، عطر کتاب در فضا پخش میشود و هزاران جلد در زیر نور زرد کمنور آرام در انتظار خوانندگانشان نشستهاند.
صاحب کتابفروشی که موهای سفیدی دارد، با لبخند به چینگسین نگاه میکند: "امروز دوست آوردی؟"
چینگسین با دست به لای Yin اشاره کرد: "این لای Yin است، دوست جدید من."
لای Yin با کمی شرم سرش را تکان داد. صاحب کتابفروشی با لبخند مهربان گفت: "هرگاه چینگسین دوستش را بیاورد، نشان میدهد که این دوست کمی به گرما نیاز دارد. بچه، یک کتاب انتخاب کن، کتاب جوابها را به تو خواهد داد."
لای Yin در بین دیوارهای کتاب ضخیم تردید کرد و انگشتانش آرام آرام بر روی کتابها کشیده میشد. ناگهان، او یک کتاب کوچک زرد «امید در زیر چراغ شب» را بیرون کشید. او صفحهها را باز کرد و در آن یادداشتی را پیدا کرد که بر روی آن نوشته شده بود: "هر شب تو ارزش محبت را دارد، چون فردا حتما خواهد آمد."
او کتاب را در دستانش گرفت و اشکهایش دیگر نتوانست روی صورتش بریزد اما این بار از شوق بود. چینگسین شانهاش را نوازش کرد: "حتی اگر شب بسیار طولانی باشد، چراغ همواره روشن خواهد شد. این جمله را به یاد داشته باش."
لای Yin سرش را تکان داد و به آرامی پاسخ داد: "از اینکه تو را به اینجا آوردم متشکرم. اگر تو نبود، احتمالاً در پل میماندم و هیچگاه جرأت نمیکردم خودم را ببینم."
آن دو از کتابفروشی خارج شدند و شب هنوز به پایان نرسیده است. چینگسین لای Yin را به آرامی در کنار رودخانه قدم میزند، در حالی که به موسیقی آرام شهری گوش میدهند. دورتر، یک هنرمند خیابانی در حال نواختن گیتار الکتریکی است و صدا از میان انبوه ساختمانها عبور کرده، مانند نتهای شفابخشای که در همه جا پخش میشود.
"آیا از فردا ترس داری؟" لای Yin ناگهان پرسید، صدایش کمی تردیدآمیز اما پر از کنجکاوی بود.
چینگسین سرش را تکان داد: "فردا، نامشخصات زیادی دارد، اما من باور دارم تا زمانی که امیدی باقی باشد، هر فردایی شایستهای برای انتظار دارد."
دو نفر اینطور در کنار رودخانه به آرامی قدم میزنند و با پاهاشان دمای شبهای شهر آینده را اندازهگیری میکنند. حتی با سر و صدای ماشین و نور نئون در اطراف، دنیای آنها همچون نور ملایم بر روی پل شیشهای، آرام و پاک است.
سطح آب مانند یک آینه درخشنده است و سایههای آنها را کشیده میکند. لای Yin ناگهان ایستاد و دستانش را به جلو دراز کرد و به آرامی چرخید.
"این شهر، به همین شکل میتواند ملایم باشد." او گفت و بر روی صورتش لبخند رستاخیزی نمایان شد.
چینگسین گوشش را تیز کرد. در عمق شب شهر، صدای کوچکی در حال فراخواندن است. او به آرامی گفت: "این تو هستی که یاد گرفتی باور کنی و به خودت و این شهر فرصتی دادی. گاهی اوقات، جهانی که در چشم ماست، همان نوری است که در دل ماست."
لای Yin به چینگسین نگاه کرد و با جدیت گفت: "متشکرم، چینگسین. نه فقط به خاطر امشب، بلکه فکر میکنم پس از این اگر با هرگونه مشکلی روبرو شوم، باید به دنبال مهربانی و امید بیفتم."
چینگسین دستش را گرفت و آن دو به آسمان شب که توسط ساختمانها احاطه شده بود، نگاه کردند. در زیر نور نئون، سایههای آنها به یکدیگر پیچیده شدهاند و باد به آرامی امید آینده را به حرکت درمیآورد. حتی اگر شب خیلی طولانی باشد، آنها میدانند که ترس و گمشدگی همیشه خروجی دارند و هر پل شیشهای، معجزاتی از تسلی و شفا را در خود دارد.
