در عمق درهی مهآلودی دوردست، داستانی از قلعهای با نام گراندیا وجود دارد، که به شکل یک برج بلند درآمده است. دیوارهای قدیمی آن به طور کامل پوشیده از خزههای پیچیده است و مه نقرهای نامشخصی در اطراف آن هر روز و شب از بین نمیرود و این قلعه را از دنیا جدا کرده است. برای هزاران سال، هیچکس نمیداند که در این شهر چه رازهایی پنهان است، تنها افسانهها به آرامی در میان دشتها و روستاها گردش میکنند و داستانهای ملاقاتهای خدایان و شوالیهها را در این برج تعریف میکنند.
در روستای مبهمی که بسیار از گراندیا دور است، جوانی با موهای سفید و رنگپریده به نام آیوفرس زندگی میکند. او از بدو تولد موهای بلندی دارد که نقرهایرنگاند و چشمانش به طور طبیعی سرد و خاص هستند. هیچکس از اصل و نسب او خبری ندارد، تنها میدانند که همیشه زره جنگی نقرهای متناسب به تن دارد که بر آن نشانی فراموشناشدنی وجود دارد — نوری که از میان مه میگذرد. این نشانه تنها سرنخ اوست و تمام حافظهاش از گذشته را تشکیل میدهد.
یک روز صبح، هنگامی که نور صبح به داخل مه نفوذ نکرده بود، آیوفرس از پنجرهی کوچک کلبهی کائن یراق به دور از قلعه نگاهی انداخت و سایهای بلند که قلعه را در خود میگنجاند دید. احساسی ناشناخته در قلب او به وجود آمد، نوعی حس وظیفه که از درون او را بیدار میکرد. او به آرامی سرش را بالا برد و در چهرهاش نوری از قاطعیت درخشید و به آرامی گفت: «این برج قلعه ممکن است پاسخ من باشد.»
آیوفرس زرهی نقرهای خود را پوشید، آماده شد و آن شمشیر بلندی را برداشت که قبلاً او را در جنگهای متعدد همراهی کرده بود. تیغهی شمشیر مانند مه صبحگاهی درخشان بود، او به آرامی گرد و غبار را از آن پاک کرد. کمربند چرمیاش با دقت بسته شده بود و به او در محافظت از جانبی اش کمک میکرد. پس از اینکه همه چیز آماده شد، او در چوبی را باز کرد، به اصطبل رفت و به آرامی صدا زد: «سایلن، سفر آغاز شده است.»
سایلن اسبی سیاهپوست با چشمان که مانند کهربا درخشند. او چند سال در کنار آیوفرس بوده و از نیروی غیرمعمولی و سریع برخوردار است. صدای نفساش که آمیخته با لمس ملایم جوان است، سایلن چشمانش را به آرامی بست و با بینیاش به دستان آیوفرس مالید.
«ترس نداشته باش، ما قبلاً با هم خطرات بسیاری را پشت سر گذاشتهایم و این دفعه هم حتماً موفق خواهیم شد.» آیوفرس با صدایی آرام گفت و همه بندهای زره را چک کرد و با اطمینان سوار بر اسب شد. با آمدن سایلن به سوی مه، سایهی قلعه به تدریج در قلبش سنگینی کرد، اما آن حس شجاعت نیز در وجود جوانی با موهای نرم و سفید به آرامی شعلهور شد.
در حین عبور دو سوار از میان جنگل، جنگل به تدریج انبوهتر شد و مه بیشتر و بیشتر سنگین گردید. او خود را پایین آورد و اجازه داد سایلن بر اساس احساس خود پیش برود. ناگهان، در انتهای جنگل یک جویبار عجیب و خمیده ظاهر شد و در حاشیهاش پیرمردی با عبا سبز بسیار تیره ایستاده بود. او عصای چوبی نقرهای در دست داشت و نگاهش عمیق و تاریک بود.
آیوفرس با احتیاط شمشیر بلندش را بیرون کشید و نوک شمشیر را به زمین متمایل کرد و با احتیاط پرسید: «معذرت خواهی میکنم، آیا راهی به سوی گراندیا وجود دارد؟»
پیرمرد کمی سرش را تکان داد و صدایش به گونهای به نظر میرسید که صدای دوردستهایی را به یاد میآورد: «آیا میخواهی به قلعهی برج قدم بگذاری؟ در آنجا خداوندان و شوالیهها نگهبانی میکنند، آیا تو میتوانی به آنجا وارد شوی؟»
آیوفرس هیچ ترسی روی پیشانیاش نداشت و با قاطعیت گفت: «من حتماً میخواهم بروم، زیرا نمیدانم کیستم. من باور دارم که در مه گراندیا، جوابی برای من پنهان است.»
پیرمرد مدتی ساکت ماند و سپس کمی لبخند زد و گفت: «شجاعت قابل توجه است. اما برای ورود به گراندیا، باید از سه مرحله عبور کنی. مرحله اول توسط پری مه نگهبانی میشود، او واقعی بودن زائر را آزمایش میکند؛ مرحله دوم آزمایش خشم شوالیه شب است؛ در نهایت، تو باید با خدای غروب در بالای برج روبرو شوی و سرنوشتت را بپذیری.»
«من مایلم.» آیوفرس سرش را پایین آورد و صدایش نشاندهندهی قاطعیت بینهایتی بود.
پیرمرد با عصای خود به زمین ضربه زد و در زمین یک مسیر نقرهای ظاهر شد. او با صدایی رازآمیز و دور گفت: «به سمت این مسیر حرکت کن، از خودت دور نشو. به خاطر بسپار، تنها با یک دل سوزان، نمیتوانی در مقابل مه گم شوی.»
آیوفرس تشکر کرد و بر روی مسیر نقرهای سوار شد. مه اطراف به دیوار تبدیل شده بود و همانند دریای نقرهای به نظر میرسید. او مهار را بدست گرفت و با عزم راسخ حرکت کرد، هر صدای سم اسب به نظر میرسید که پیروزی را در مقابل چالشها فریاد میزند.
پس از مدتی نه چندان دور، مه به طور ناگهانی به شکل دیواری نقرهای و متحرک درآورد. او به محض اینکه قصد سوار شدن را کرد، دوتایی آثار زیبا به آرامی ظاهر شد و پری با لباس نازک و چشمانش مانند کهکشان از میان مه بیرون آمد. او به آرامی پرسید: «ای جنگجویی که خواهان ورود به گراندیا هستی، چرا به اینجا آمدهای؟»
آیوفرس فشار ناشناسی را بر روی خود حس کرد، او به چشمان عمیق آن پری خیره شد و گفت: «من آرزو دارم که خود را پیدا کنم و معنای زندگیام را بفهمم. من آمادهایم تا برای این هدف همه چیز را فدای کنم.»
پری لبخند زد و در دستانش تصویری خیالانگیز شکل گرفت: «راستی مطلوب است، اما صداقت فقط کلمات نیست. آیا تو میتوانی عمیقترین ترس خود را بگویی، حتی اگر به تو صدمه بزند؟»
عرق ریزی از پیشانی آیوفرس سرازیر شد. او چشمانش را بست و درونش طوفانی از امواج بوجود آمد: آیا عمیقترین ترس او تنهایی است؟ آیا این نادیده گرفتن است؟ یا اینکه همیشه حقیقت واقعی خود را گم کند؟
سرانجام او به آرامی دهانش را باز کرد و صداش لرزان شد: «ترس من این است که هیچکس مرا به یاد نیاورد. من از اینکه هیچگاه به جایی تعلق نداشته باشم و از اینکه مقدر شدهام مانند این مه فراموش شوم، میترسم…»
پری مه به او مدتها خیره شد و ناگهان نگاهش نرمتر شد و پارچهاش با نسیم رقصید: «تو مرحله اول را گذراندهای. تنها آنهایی که با ترس رو بهرو میشوند، میتوانند از مه خود بیرون بیایند.»
پری با دستش اشاره کرد و مه نقرهای کنار رفت و راه سنگی خمیدهای نمایان شد. «با دنبال کردن این مسیر، تو شوالیه شب را خواهی دید. او یک انسان معمولی نیست، بلکه مبارزی است که به سرنوشت قلعهی برج پیوسته است. به یاد داشته باش، عدالت و خشم معمولاً تنها در یک خط فاصله قرار دارند.»
آیوفرس بر روی سایلن پریدو، ادامه مسیر را پیش گرفت. سنگفرش زیر پایش لغزنده بود و شب سنگین در اطراف حاکم بود. ناگهان، او صدای سمهای تند اسب را در تاریکی شنید. بلافاصله، شوالیهای با زرهی سیاه و کلاهخودی آهنی به سرعت نزدیک شد و شمشیری بزرگ در دست داشت. با دیدن آیوفرس با زره نقرهای، شوالیه با لحن سردی گفت: «جلوتر راهی نیست، اینجا پایان توست. اگر میخواهی جلو بروی، باید مرا شکست دهی.»
آیوفرس احساس کرد که تمام اعصابش تنش شده است، او به سرعت از اسب پیاده شد و شمشیر بلندش را بالا برد. شمشیرش درخشید و با شمشیر بزرگ شوالیه در هوا برخورد کرد و جرقهها پدید آمد. هر دو طرف مدتی در تعادل بودند، شوالیه شب حملاتی سریع و قوی انجام میداد که احساس فشاری وحشتزا را به همراه داشت.
شوالیه ناگهان شمشیر بزرگش را به سوی آیوفرس پرتاب کرد و به حالت حمله درآمد و اهرمی که به سمت او میآمد، همراه با صدا و طنین ناگهانی. آیوفرس شمشیرش را به سمت بالا گرفت و با فشار به آن پاسخ داد، نیروی بسیار زیادی به او وارد شد که تقریباً او را شتابان به عقب راند. او دندانهایش را به هم فشرد و خشم رقبایش را مانند طوفانی احساس کرد، اما قلبش به آرامی تغییر کرد.
«چرا خشمگینی؟» آیوفرس از نفس افتاده از خود پرسید و با نوک شمشیر فاصلهای را بین خود ایجاد کرد.
صدای شوالیه شب مانند طوفانی بود: «من زمانی فرمانده بزرگ کشور بودم و از سوی نزدیکترین افرادم خیانت کردم و اکنون روح من در این قلعه گرفتار شده است.» آیوفرس ادامه داد: «چرا هنوز میجنگی؟»
شوالیه کمی متحیر شد و زمانش برای حمله گرفت: «زیرا بدون جنگ، دیگر معنایی برای من وجود ندارد.»
آیوفرس به نقصی که در او وجود داشت پی برد اما به وی حمله نکرد. او به آرامی شمشیرش را پایین آورد و با صداقت گفت: «من برای جنگ آمدم. من درد حبس شدنت را درک میکنم. اگر لازم باشد، آمادهام داستانت را بشنوم و نه به خاطر جنگ بیهوده.»
شوالیه شب کمی متحیر شد. نوری ناگهان از زیر کلاهخود آهنیاش میدرخشید: «تو اولین کسی هستی که آمادهای تا درد مرا بشنوی. به همین دلیل، من تو را رها میکنم.»
شب به ناگاه روشن شد و شوالیه به نور تبدیل شد و در آسمان ناپدید شد و تنها یک خنجر با نشان سلطنتی بر روی زمین ماند. آیوفرس خنجر را برداشت و آن را در مکان خود قرار داد و دوباره سوار سایلن شد.
صدای سمها دوباره به گوش رسید. آیوفرس به برج نگاه کرد و متوجه شد که درب بزرگ قلعه به آرامی باز شده است. او با اسبش وارد میشود و بر روی پلههای پوشیده از خزه قدم میگذارد و به تدریج بالا میرود. هرچه به بالای برج نزدیکتر میشود، هوای سردتر و نیرویی مرموز و محترم در فضا موج میزند.
در بالای برج، یک تالار گرد وجود دارد و در مرکز آن یک پلهی طلایی شناور است. در انتهای پله، خدایی با موی طلایی و ردا نقرهای نشسته است. چشمان آن خدا مانند ستارههاست و هر حرکتش با نفسی برتر و قابل احترام به نظر میرسد. او با صدای عمیق و قویاش اعلام میکند: «آیوفرس، بالاخره به پایان سرنوشتت رسیدی. آیا آمادهای؟»
آیوفرس شمشیرش را در کنار پلهها با عزم یمایستد و احساسی بیسابقه از شجاعت در دلش به وجود میآید: «من برای خودم میجنگم، همچنین برای آیندهای که ممکن است داشته باشم. لطفاً بفرما، تو کیستی؟»
خدا لبخند ظریفی زد: «من خدای غروب هستم، نگهبان دروازهی غروب گراندیا. در این دروازه، همه گمشدگان باید انتخاب کنند — آیا جرأت دارند با حقیقت واقعی خود مواجه شوند؟»
«من جرأت دارم.» آیوفرس صدایش آرام و قاطع بود.
خدای غروب عصای خالص و سفیدی را به حرکت درآورد، نوری مانند امواج دریا به سوی آنها سرازیر شد. کل تالار به آینهای تبدیل شد و تمامی تجربیات و احساسات گذشته آیوفرس را منعکس کرد. جوان خود را میدید که از تنهایی میگذرد و هر قدمی که برداشت تنهایی ولی مصممی بود، و هر لبخندش به همراه غم و یاس پنهان بود.
«انتخاب تو چیست؟» خدا صدا زد.
آیوفرس شمشیرش را به سینهاش افراشته کرد و به تصویر خودش خیره شد: «من انتخاب میکنم خودم را بپذیرم، از ترس فرار نکنم و گذشته را فراموش نکنم. من میخواهم با تمام خاطراتم به استقبال آینده بروم، حتی اگر سرنوشت چقدر دشوار باشد.»
خدای غروب کمی سرش را تکان داد، و عصا به زمین افتاد و آینه ناپدید شد. او به این جوان با موی سفید خیره شد و با ملایمت گفت: «تو مرحلهی آخر را گذراندهای. راز گراندیا، شجاعت در مواجهه با حقیقت است.»
در همین حین که قدرتی نوین در قلب آیوفرس ظاهر میشد، خدا به آرامی دستانش را باز کرد و یک نور طلایی از شکافهای سنگی پایین آمد و به تدریج به کتابی قدیمی و زرد رنگ تبدیل شد. خدای غروب کتاب قدیمی را به آیوفرس داد و گفت: «این معماى واقعی身份 توست. تو آخرین بازماندهی یک خاندان کهن هستی، و موهای نقرهایات نماد نگهبانان گمشدگان است. شجاعت تو، کافی است تا افتخار خانوادهات را ادامه دهد.»
آیوفرس کتاب قدیمی را با احتیاط گرفت و به آرامی ورقزنی کرد. هر ورق داستانهایی از اجدادش را نشان میداد که چگونه مه را محافظت کردهاند و چطور در ناامیدی به دنبال امید بودهاند. اشک در چشمان جوان آرام آرام درخشید و آن به معنای بازپسگیری تعلق و شناخت بود و همچنین پایان همهی بیمحلیها.
خدای غروب در آخرین سخنش بیان کرد: «سفر تو به پایان نرسیده است. هنگام ترک اینجا، تو با مأموریت نگهبانی از مه — محافظت از مه و جلوگیری از فراموش شدن ارواح گمشده خواهی رفت.»
آیوفرس کتاب را با احتیاط نگه داشت و در مقابل خدای غروب عمیقاً تعظیم کرد. سایلن به جلو آمد و سرش را به آرامی به دستان او گذاشت. جوان بر روی اسبش سوار شد و به برجی که زمانی میدان نگهبانی او و شوالیهها بود، نگاه کرد.
در این لحظه، نور صبحگاهی به آرامی از میان مه رد شد و نور نقرهای مانند آب جاری سرازیر شد. آیوفرس به قلعه نگریست و به آرامی زمزمه کرد: «گراندیا، از تو متشکرم. داستان من از اینجا واقعاً آغاز میشود.»
از آن پس، این مه دیگر صرفاً سایهای از تحبید ارواح بیجان نبود، بلکه تبدیل به فانوسی شد که همه گمشدگان در جستوجوی امید و شجاعت در دلشان میجستند. و پسر جوان با موهای نقرهای و اسبش، به عنوان افسانهای که از میان صبحگاه و مه عبور کرد، داستان شجاعت و مه را تا ابد ادامه میدهد.
