لی یان در کنار چشمهای در واحهای سبز ایستاده بود. خورشید بالای سرش درخشیده و لباس جنگجوییاش را که خاکستری و سفید بود و نیزههایش را که در پشتش در هم تنیده شده بودند، به وضوح نمایان میساخت. نسیم، شنهای طلایی را از تپههای ماسهای برمیداشت، اما نمیتوانست درخشش بلورین چشمهٔ واضح در واحه را پنهان کند. در سکوت، قطرات آب به آرامی به کاسهٔ مسی که لی یان در دستانش گرفته بود، میریخت و صدا مانند موسیقی دلنشین به گوش میرسید.
لی یان معمولاً به سختی صحبت میکرد، اما دو چشم سیاه و عمیقش همواره به دوردستها خیره بود. در دنیای او، صحرا بیپایان، نور خورشید سوزان و مسافرین نادری وجود داشتند. درست مانند امروز، در آن سوی شنهای زرد، مسافری از دوردست بهسختی پیش میآمد، کفشهایش به شدت ساییده شده و لبهایش ترک خورده بودند.
لی یان بهسرعت متوجه درد و رنج مسافر شد و بلافاصله دو شمشیرش را روی زمین گذاشت و زانو زد تا بزرگترین قوطی آب را از کنار چشمه بردارد. در صحرای بیپایان، آب گنجی بسیار باارزش است. با این حال، او هیچ حس تفکیکی نداشت، فقط نیکی و پایداری در دلش بود. لی یان با سرعت به سمت مسافر رفت و قوطی آب را به دستان او داد.
مسافر با صدای آرام گفت: «متشکرم، آب اینجا خیلی صاف است، تقریباً نمیتوانم باور کنم... چرا مایل هستید که با من تقسیم کنید؟»
لی یان سرش را تکان داد و با لحنی آرام ولی قاطع گفت: «اگر به تشنهای کمک نکنیم، این بزرگترین بیرحمی صحراست. منبع آب متعلق به هیچ کس نیست، اگر بتوانم کمک کنم، این نیز یک شانس است.»
چشمان مسافر برق میزد و به لی یان نگاه کرد: «آیا تو محافظ این واحهای؟»
لی یان سرش را تکان داد و لبخند کوچکی زد، به خاطر احساساتش نسبت به خود کمی خجالتزده بود: «من فقط یک جوانی هستم که در حال یادگیری هنر جنگی هستم و هنوز در حال یاد گرفتن چگونگی مقابله با این دنیای بیپایان هستم.»
مسافر بعد از نوشیدن آب کمی انرژیاش بازگشت و با احتیاط پرسید: «پس چرا به اینجا آمدهای، در جستجوی چه هستی؟»
لی یان برای لحظهای تأمل کرد: «روزی میخواهم به هر واحهای در این سرزمین پا بگذارم و گرما و پایداریای از خود باقی بگذارم.»
پس از صحبت بین مسافر و لی یان، ناگهان صدای خفیفی از پشت سکوهای چشمه به گوش رسید، سایهای سیاه از آنجا گذشت و بویی عجیب به همراه آورد. لی یان متوجه شد و دستانش به سمت شمشیرش رفت و به سرعت آنها را بیرون کشید—تیغهها درخشش سردی داشتند.
آن سایه در حقیقت دزدی بود که در صحرا پنهان شده بود، لورا، که همیشه به آبهای واحه حسادت میکرد. امروز با توجه به اینکه مسافر تازه آب دریافت کرده بود و لی یان غافل شده بود، به آرامی به سوی آنها نزدیک میشد. هدفش بسیار واضح بود: دزدی آب و دارایی.
لورا با شمشیرش به سرعت نزدیک شد و با چشمانی خشمگین گفت: «پسرت، همه آبها را بگذار و اگر عاقل هستی فوراً برو!»
لی یان خونسرد در میان مسافر و چشمه ایستاد، شمشیرها را در دستش با هم دیگر سرهم کرد و با نگاهی همچون شاهین به او هیچ نشانهای از ترس نشان نداد: «این چشمه مربوط به همه تشنههاست و نه به تو. اگر میخواهی بدزدی، ابتدا باید از من بگذری.»
لورا سردی خندان بود و انتظار نداشت که او اینچنین بیدرنگ باشد: «جسارت داری!»
پس از اینکه این جمله را گفت، لورا ناگهان با شمشیرش به سمت او حمله کرد و باد ناشی از شمشیرش حاوی ذرات ماسه مستقیم به سمت صورت لی یان میآمد. لی یان به کناری متمایل شد و به سرعت یکی از حملات او را دفع کرد و شمشیر دیگر را به سمت لورا چرخاند و با پاهای استوار مانند باد به حرکت درآمد. آنها به سرعت در کنار واحه در حال جنگ بودند و تیغهها در زیر نور خورشید مانند خطوط نقرهای پرچمدار درخشیدند.
«چرا مایل هستی به خاطر یک مسافر بیارتباط بجنگی؟» لورا در حال پرسش بود و ضرباتش شدت بیشتری گرفت.
لی یان دو شمشیر را چرخاند و پاهایش را در چمن سبز کنار چشمه محکم کرد: «زیرا نیکی نیروی من است!»
پس از آن جمله، لی یان با یک حرکت دورانی بر پشت لورا منحرف شد، دوباره با یک شمشیر حمله کرد و به وسیلهٔ شمشیر دیگرش راه خروج او را مسدود کرد. این نوع مهارت دو شمشیر متعلق به نسلهای خانواده لی یان بود و ضرباتش بسیار تمیز و قاطع انجام میشد، هر دو قدم به همان اندازه طبیعی بود که آب جاری شود.
لورا فشار بیسابقهای را احساس کرد. هر حملهای که انجام میداد، به دلیل مهارت لی یان خنثی میشد. او بیحوصله شد و همه توانش را برای شکستن سپر لی یان گذاشت. اما لی یان تنها دفاع میکرد و نمیگذاشت او حتی یک قدم به مسافر و چشمه نزدیک شود.
در حین جنگ، لی یان چشمانش را تنگ کرد و حرکات لورا را با دقت تحت نظر داشت. ناگهان در حین حملات لورا گفت: «تو هم تشنه هستی، درست است؟ اگر بخواهی، من هم حاضر به تقسیم آب اینجا هستم.»
لورا از این جمله غیرمنتظره به شدت شگفت زده شد و لحظهای حملهاش را متوقف کرد. او با دندانهایش غرید: «دست از رویاها بردار!»
لی یان ناامید نشد و به حرکتهای سریعش با دو شمشیر ادامه داد و او را به سمت دور شدن از چشمه هدایت کرد. او با لحن ملایم و قاطع گفت: «تو تشنه آب هستی، اما انتخاب کردی که بدزدی. صحرا بسیار بیرحم است، اما درصورتی که ما یکدیگر را حمایت نکنیم، فقط خود را تنهاتر خواهیم کرد.»
لورا گوشهای از لبش لرزید و دستش که شمشیر را گرفته بود کمی لرزید. او مشغول تفکر بود: این جوان، برایش لطیف است و حتی در جنگ سعی در تبدیل او به راه درست دارد.
لی یان متوجه تردید او شد، به آرامی قدمهایش را کند کرد و صدایش را به ملایمت تغییر داد: «تو از این صحرا عبور کردهای، حتماً ناامیدی و تنهایی را تجربه کردهای. بیا، سلاحهای خود را کنار بگذار، من برایت آب میآورم.»
مسافر در پسزمینه با نگرانی مراقب بود و دو دستانش را بر روی گوشه لباسش فشار میداد، نمیتوانست در این مورد مداخله کند. او میتوانست گرمای کلمات لی یان را احساس کند و همچنین امیدوار بود که لورا تحت تأثیر قرار گیرد.
در سکوت، تنها صدای چشمه و وزش باد شنیده میشد. لورا ناگهان ایستاد و خشم در چشمانش به تدریج محو شد: «تو... واقعاً اینگونه فکر میکنی؟»
لی یان بیحرکت یکی از شمشیرهایش را پایین گذاشت و بدنش را کمی خم کرد و به صراحت گفت: «شمشیر یک جنگجو برای آسیب رساندن نیست، بلکه برای محافظت از چیزهای گرانبهاست. اگر تو بخواهی، بیا و با ما نشسته استراحت کن، خوب است؟»
لورا به شدت نفس میکشید و در آخرین لحظه با تردید شمشیرش را به کنار پایش انداخت و بر روی زانوهایش نشسته و نفس عمیق کشید. لی یان به آرامی به او نزدیک شد و با مسافر یک قوطی آب سالم به او داد.
او قوطی را گرفت و انگشتانش کمی لرزید، وقتی لبها و دندانهایش در آن لحظه به آب خنک و شیرین برخورد کرد، آن آب از گلویش به دلش میریخت. چشمانش پر از اشک شد: «مدتها بود که هیچکس به من اینقدر اعتماد نکرده بود...»
لی یان به سادگی لبخند زد و به او نصیحتی نکرد، فقط در حالی که او آب را مینوشید، به او نگاه کرد. نور خورشید به سمت زمین میتابید و بر روی چمن سبز، شعاعی از امید پراکنده شده بود.
«تو در واقع شخص بدی نبودی، فقط گم شده بودی.» لی یان به آرامی گفت، «برداشتن کمی آب از صحرا آن را خشک نخواهد کرد. اما اگر همه فقط بدزدند، آن به تدریج توسط خشم و نفرت بلعیده خواهد شد.»
لورا سرش را پایین انداخت و چشمانش پژمرده و رهاشده شد: «متشکرم... من لورا هستم، تو چطوری؟»
«من لی یان هستم.» او کمی تعظیم کرد.
لورا با گریهای تلخ گفت: «آیا از این نمیترسی که دوباره برگردم و همه چیز را بربایم؟»
لی یان سرش را تکان داد و با لحنی گرمتر از نور خورشید گفت: «من به تو اعتماد دارم. تا زمانی که قلب نیکخواهی وجود داشته باشد، تلاش و تردید از بین خواهد رفت.»
سه نفر در کنار چشمه به حالت نشسته قرار گرفتند، و مسافر داستان خود را از اینکه چگونه در صحرا همنشینش را گم کرده و چگونه فکر میکرد که هرگز نمیتواند دوباره چشمه را ببیند، تعریف کرد. لی یان گوشداد و گهگاه دستمالی مرطوب به او میداد تا عرق پیشانیاش را پاک کند.
لورا دشمنی را کنار گذاشت و از خانهای که زمانی داشت و چگونه در شرایط بد همه چیز را از دست داد، صحبت کرد و چطور مرحله به مرحله به شخصی تبدیل شد که خود او را نیز نادیده میگرفت. جملهٔ لی یان مبنی بر اینکه «انسانها اشتباه میکنند، مهم این است که به یاد داشته باشند که هدف اصلی چیست» او را به گریه انداخت و دیگر احساس نیازی به فرار نکرد. سه نفر در نسیم آرام به اشتراک گذاشتند و این لحظهٔ نادر آرامش را احیا کردند.
وقتی که شب فرارسید، لی یان با سنگ آتشزنه، چوب و علف را آتش زد و یک قابلمه را روی آن قرار داد تا مقداری سوپ سبزیجات بپزد. سه نفر دور آتش نشسته و در حال نوشیدن سوپ گرم، به آسمان تاریک نگاه کردند. ستارگان میدرخشیدند و به نظر میرسید که هر درخششی نوری از امیدی در داخل صحراست.
لورا با صدای ملایم از لی یان پرسید: «آیا واقعاً میخواهی همیشه در کنار واحه بمانی و به هر کسی که از آنجا میگذرد، کمک کنی؟ صحرا اینقدر بزرگ است، تو چگونه میخواهی این کار را انجام دهی؟»
لی یان دو شمشیر را بر روی زانوهایش تکیه داده و با لحنی آرام اما پر از آرزو گفت: «میخواهم به سفر ادامه دهم، هر بار که شخصی را ملاقات کنم، یک مقدار گرمتر شوم. حتی اگر این مقدار کوچک باشد، تا زمانی که تسلیم نشوم، بالاخره چیزی تغییر خواهد کرد.»
مسافر در نور آتش شروع به برنامهریزی دوباره برای سفر آیندهاش کرد و لورا در سکوت به تفکر فرو رفته و در دلش حس نرمی نادر و به یاد ماندنی آغاز شده بود.
آتش به تدریج خاموش میشد و شب عمیقتر میشد، سه نفر در یک شب خواب آرام و نادر غرق شدند.
صبح روز بعد، لی یان زود بیدار شد. او قوطی آبی را به چشمه برد تا از آب تازه پر کند. مسافر در حال جمع کردن لوازمش، با سپاس نسبت به لی یان به آرامی گفت: «تو فقط آب ندادی. اگر تو نبودی، من ممکن نبود که دوباره به خوبی انسانها ایمان بیاورم.»
لی یان با لبخندی ملایم گفت: «در این دنیا، شجاعت از هر چیز مهمتر است. اگر بار دیگر با مشکلی مواجه شدی، لطفاً به یاد داشته باش که برخی افراد مایلند دست یاری به سوی تو دراز کنند.»
مسافر با تعظیم عمیق خداحافظی کرد و سایهاش به تدریج در آن سوی دریای شنی ناپدید شد.
لورا تصمیم گرفت بماند: «لی یان، من مایلم با تو در نگهداری این واحه بمانم و بیاموزم که چگونه میتوان با قدرت، نیکی را محافظت کرد.»
لی یان خوشحالانه سرش را تکان داد و یک شمشیر کوچک را به لورا داد: «با آن، یاد بگیر که محافظت کنی، نه دزدی.»
دو نگاه قاطع زیر نور صبح به یکدیگر برخورد کرد. لی یان و لورا در کنار چشمه ایستاده و به سوی خورشید تازه طلوع کرده ایستادند، گویی به این ایمان دارند که در این صحرای بیپایان، هر کس که بخواهد نیکی و شجاعت را محافظت کند، نوری گرم و لطیف در این دنیا خواهد بود.
از آن پس، در کنار واحهای سبز، جوانی با دو شمشیر و زنی که قبلاً گم شده و اکنون خود را پیدا کرده بود، با یکدیگر بودند. آنها از آن چشمهٔ زلال محافظت کردند و از هر مسافری که از صحرا عبور میکند، با یک لیوان آب گرم و امید استقبال کردند - شاید در این دنیا وسیع و درخشان، هر داستانی بتواند یک شروع جدید داشته باشد.
