در قلههای دور و وسیع هیمالیا، در بین برفهای پوشیده و نور افق، کوهی افسانهای به نام قله سیمرغ معلق است. قلهای که همانند شمشیری تیز به آسمان نفوذ کرده، در بین کوهها ابرها و مهها همیشه در حال چرخشاند و تنها میتوان تعدادی کهندرخت و درختان گل عجیب را دید که بالای آنها نمایانند. همچنین آبشاری همانند نخی نقرهای از صخره پایین میریزد و قطرات آب را به طور پودر مانند ایجاد میکند که بصورت بخارهای نرم دور قله در حال رقصند. در بالای قله، دو نگهبان افسانهای به نامهای لی میائو و سو یون تائو زندگی میکنند.
لی میائو و سو یون تائو، نسل قدیمی یک خانواده هستند. آنها ارثبرداران مأموریت اجدادشانند، با لباسهای پر از سیمرغ و به سبکی سبک وزن همچون پرنده، پوشیده از رنگهای درخشان و روبندههای ابریشمی، هر وقت که نخستین نور صبح را میبینند، به مانند نوار روشنایی در کنار آنها قرار میگیرند. در سپیدهدم، هر دو در کنار cliffs قرار میگیرند، در دست داشتن چوب فرمان و به یکدیگر نگاه میکنند و از موجودات زنده در زیر آسمان وسیع محافظت میکنند.
لی میائو شخصیتی قوی دارد، چشمانش صاف و همچون دریاچه یخ است، صدایش ملایم است اما هرگز در باورهایش تزلزل نمیکند. سو یون تائو نرم و چابک است، حرکاتش همچون نسیم و همیشه داشتن یک لبخند بر چهرهاش، اما ارادهاش همچون الماس است. آنها از کودکی بر فراز قله بزرگ شدهاند و در بین برفهای درخشان فنون ارثی اجدادشان را آموختهاند—آنها میتوانند در آسمان برآیند، بر روی ابرها گام بزنند و سیمرغها را در آسمان پرواز دهند؛ میتوانند با صدای دلشان با موجودات ارتباط برقرار کنند و خیر و شر را در دنیا درک کنند.
قله سیمرغ از زمانهای قدیم، تلاقی دنیای انسان و دنیای الهی بوده است، جایی که عشق و قدرت اصلی عدالت جمع شده و همچنین قدرتهای تاریک را جذب میکند. هر زمان که شب عمیق و ساکت میشود، لی میائو و سو یون تائو در کنار یکدیگر از قله در چهار طرف پاسداری میکنند، بررسی میکنند که آیا مرزهای جادویی محکم است و به صداهایی که در طوفان برف ناچیز پنهان است گوش میدهند. گفتگوهای آنها به آرامی همچون پرها است، اما پر از اعتماد و ثبات است.
"میائو، آیا فکر میکنی در دامنه شمالی کوه امشب چیزی غیرعادی وجود دارد؟" سو یون تائو به آرامی پرسید، چشمش به اقیانوس ابرها در افق است.
لی میائو سرش را به سمت افق بالا میبرد و ابروهایش را در هم میچینند، "درست است، کمی غیرمعمول به نظر میرسد، وزش باد صبح امروز بویی سرد به همراه داشته است. دیروز آن گروه روباههای نقرهای هم ناگهان به شدت ترسانده بودند، گویی که چیزی نامطلوب را احساس کردهاند."
سو یون تائو سرش را به نشانه تأیید تکان میدهد، "من به سمت شرق میروم، تو به سمت دامنه شمالی. اگر چیزی غیرعادی وجود داشته باشد، من با صداهای پرها علامت میزنم."
آنها به یکدیگر لبخند میزنند، و روبندههایشان در شب سوزان درخشش آبی و سفیدی را پراکنده میکند، مانند پرندگان که با حس وداع میکنند. سو یون تائو با گامهای سبک خود از درختان کهن و برف میگذرد، و بر روی برف زیر نور ماه تنها یک نشانه کمعمق از پاهایش به جا میگذارد. لی میائو به سمت دامنه شمالی با شتاب میرود، چابک و سریع همچون یک موجود کوهستانی، بدون اینکه حتی یک نرمی باد ایجاد کند.
دامنه شمالی همیشه مخفی بوده و طوفان برف به ناگهان شدت میگیرد. لی میائو به سمت صخرهها صعود کرده و دیدش مشابه شعله است، با دقت هر علامت مرزی را بررسی میکند و بسته به دستورات اجدادش قدرت جادویی را امتحان میکند. او به آرامی وردهایی قدیمی را زمزمه میکند و انگشتانش بر روی نشانهها میچرخند، و به ناگاه حس میکند که یک نیروی منفی به آرامی در حال نفوذ است. یک رشته سیاه در درون باد سرد نهفته شده و به آرامی حرکت میکند.
"درست همانطور که پیشبینی میکردم، تغییراتی وجود دارد." لی میائو با دقت و تمرکز ابروهایش را در هم میچینند و چوب فرمان بنفش را در کنار پایش میکارد، دو دستش را به هم میفشارد و باصدای کم زمزمه میکند. ناگهان، برف درخشش نقرهای میافشاند و پرهای سوزنسیمرغ بر روی هم میچرخد و نوری طلایی از آستینهایش آزاد میشود که دور نشانهها میچرخد و مانع از نفوذ نیروی تاریک میشود.
در این لحظه، از سمت شرق صداهای لطیف پرهایی میآید، نازک ولی دور. این علامت سو یون تائو است. لی میائو زمان کافی برای تفکر ندارد و چوبش را تکان داده و نور نقرهای به سمت نیروی تاریک سرازیر میشود و شکاف را به طور موقت مسدود میکند و سپس به سمت شرق پرواز میکند.
بر لبه شرقی، سو یون تائو بر روی سنگی ایستاده و چهرهاش پر از تمرکز است. به نظر میرسد که دور او هوا با یک بخار سیاه احاطه شده است، اما او با بلند کردن نی زغال مشکی آبی، یک قطعه از آهنگ سیمرغ را مینوازد، صداهای نی به داخل کوهها در میروند، یخ سرد را آب میکنند و به وضوح نوارهایی از نور ایجاد میکنند. سو یون تائو پاهایش را حرکت میدهد، همچون رقص، با نیروی خود و نفس خود که نگهبانی بر لبه شرقی است.
"یون تائو، مراقب باش." لی میائو به سرعت به سمت او میرسد و با صدای بلندی فریاد میزند. او به نیروی تاریک که به آرامی به سوی سو یون تائو نزدیک میشود نگاه میکند و بلافاصله پرهای سیمرغش را به سمت بیرون پرتاب میکند، که به شکل سپری در میآید و نیروی تاریک را از ورود به عقب میاندازد.
سو یون تائو با چهرهای شکرگزار نگاه میکند و به آرامی پاسخ میدهد: "این نیرو نسبت به بار قبل قویتر است. فقط میترسم که به روشهای قبلی ما پیشرفت کرده باشد."
"نباید معطل کرد، باید با هم تهاجم کنیم." لی میائو به محض تمام شدن سخنش، آنها به پشت یکدیگر میچسبند و دستانشان را به هم قفل میکنند و نشانههای قدیمی را تکرار میکنند. صدای نی سو یون تائو هرچه بیشتر زیبا میشود و لی میائو توان را بر روی چوب خود متمرکز میکند و فنون مخصوص خانوادهاش را به کار میگیرد و دو سیمرغ با رنگ متفاوت را میافریند که در آسمان میچرخند و نور بالهایشان به اطراف میافتند و به آرامی نیروی تاریک را پراکنده میکنند.
اما نیروی تاریک گویی دارای عقل است، با چالاکی فرار میکند و به سادگی عقب نمیرود. این نیرو به شکل یک پرنده سیاه بزرگ جمع میشود و در میزند و به سمت قله میخزد.
زمانی که نگهبانی سیمرغ کم میاورد، سو یون تائو با چشمهای خود روشن میشود و با صدای بلندی فریاد میزند: "میائو، ما باید از نیروی قلب برای اتحاد محافظت استفاده کنیم!"
لی میائو بدون تردید سرش را تکان میدهد، و آنها دستان یکدیگر را محکم میگیرند و زبانهای قدیمی را بیان میکنند. پرهای سوزنسیمرغ آنها بلافاصله درخشان میشوند و در جایی که دستان آنها به هم میرسند به هم بافت میشوند و به صورت یک تیرک نورین به آسمان بلند میشوند. این تیرک نیروی تاریک را محاصره کرده و آرام آرام نیروی سیاه را میخورد و او را تحت فشار قرار میدهد.
نیروی تاریک نالههای وحشتناکی میکند، اما تحت محاصره سنسورها کم کم به تکههای ریز دود تبدیل میشود و توسط باد صبحگاهی جارو میشود. در سکوت ناشی، لی میائو و سو یون تائو به یکدیگر تکیه میکنند و احساس میکنند که مرز دوباره محکم شده و قله بار دیگر به آرامش میرسد.
شب به پایان میرسد و کم کم نور ملایم در آسمان نمایان میشود. آنها در کنار هم نشسته و به یکدیگر تکیه میکنند، نفسهایشان هنوز به آرامی بهبود مییابند.
"در آن لحظه، واقعا میترسیدم که نتوانیم از اینجا محافظت کنیم." سو یون تائو به آرامی میگوید و دستانش را به سمت لبهی پر خود میفشارد.
لی میائو با یک لبخند ملایم پاسخ میدهد: "تا زمانی که به یکدیگر اعتماد کنیم، هیچ تاریکی نخواهد توانست دیواری که میسازیم را نفوذ کند. اینجا، قله مشترک ما و خانهای که از آن محافظت میکنیم، است."
در نور صبح، قلههای برفی به رنگ طلایی در میآیند و سیمرغها در آسمان آواز میزنند و به امیدی نوینی خوشامد میگویند.
این آرامش برای مدت طولانی ادامه نمییابد. در زمان غروب، طبیعت در حال استراحت است و ناگهان در بین درختان کاج صدای نرم و موزونی به گوش میرسد. لی میائو در حال نوازش چوبش است و فقط صدای نازکی را میشنود: "آیا شما هستید؟"
از زیر سایه درخت، پسربچهای که منتقل شده، با موهای خاکستری ظاهر میشود، چشمانش روشن است و احساسی اندوه و نگرانی دارد که به طور کاملاً ناهمگون به قله سیمرغ میخورد. پسر بچه با آرامش بر روی برفها حرکت میکند، لبخندی بر لب دارد: "شنیدهام که اینجا میتواند از عشق و عدالت محافظت کند، لطفاً مرا بپذیرید."
سو یون تائو به لی میائو نگاه میکند و در چشمش تردید میدرخشد. "تو از کجا آمدهای؟"
پسر بچه سرش را کج میکند و جواب نمیدهد، فقط دستی کوچک با پرش را بالا میبرد، "این پر، بهای زندگی مادرم است. لطفاً کمک کنید که آن را به حوض مقدس سیمرغ برگردانید."
لی میائو به آرامی زانو میزند و با محبت به پسر نگاه میکند، "آیا به ما اعتماد داری؟ این مأموریت نیازمند شجاعت و عزم است."
پسر بچه با جدیت سرش را تکان میدهد و دستانش را بر روی قلبش میگذارد، گویی که در حال محافظت از امید کوچک و تعهدش است.
سو یون تائو سنگ مقدس سیمرغ را که همیشه با خود دارد بیرون میآورد و پر کوچک پسر را به آرامی بر روی سطح سنگ لمس میکند. نور ملایمی از آن ساطع میشود و صورت او را روشن کرده و همه پرندگان خسته در کوهستان را به پرواز در میآورد. این تنها یک پر عادی نیست—این تجسم قهرمانانی است که در زمان آخرشان به وجود آمده است، نوعی امید که تحولی به وجود میآورد.
بنابراین، لی میائو و سو یون تائو پسر بچه را به جنگل پنهانی حوض مقدس سیمرغ میبرند. آنها با احتیاط از میان مرزهای مختلف عبور میکنند و در راه با نگهبانان حوض مقدس صحبت میکنند—نگهبانان با چشمهای گرد و کوچک خود پر از دانایی، شروع به بحث و گفتگو میکنند. سو یون تائو یک به یک توضیح میدهد که پسر بچه از کجا آمده و چه خواستهای دارد، هر جملهای پر از صداقت و نیکخواهی است.
لی میائو با صدای ملایم قصه موجودات زنده در قله و داستانهای قهرمانان را بیان میکند، تا نگهبانان بفهمند که این پر چه ارزشی دارد. نگهبانان به دور هم جمع میشوند، بلورهای شفاف کوچکی را از جیب خود بیرون میآورند و هر یک به بلورهای خود نور گرم میدمند و سپس قدرت را به پر منتقل میکنند. آن پر به سرعت نوری گرم از خود ساطع میکند و در دستان پسر بچه شناور میشود و هالهای نرم و لطیف ایجاد میکند.
"از شما بابت احترام به شجاعت و ایمان سپاسگزارم." پسر بچه با چشمانی اشکآلود لبخندی بر چهرهاش میزند، "سفرم به پایان رسید، اما امید همیشه در اینجا خواهد ماند."
سو یون تائو به آرامی میگوید: "سفر هرگز پایان نمییابد، تنها به نوعی دیگر ادامه پیدا میکند. هر عمل نیک و حق به نسیمی در این قله تبدیل خواهد شد."
پسر بچه با نور میرقصد و به یک سیمرغ نقرهای که امید به زندگی میدهد تبدیل میشود و به آسمان پرواز میکند. آبهای حوض مقدس و باد کوهستان به صورت الگوهای رنگین کمانی تجزیه شده و به آرامی میریزد و تمام پشیمانیها و غمها را برطرف میکند.
شب دوباره فرامیرسد و لی میائو و سو یون تائو بر لبهای حوض نشسته و صدای آب حوض را که به صخرهها میکوبد گوش میدهند. در باد، نغمههای قهرمانان گذشته و نغمههای امید آینده را میشنوند. آنها در کنار هم نشسته و به ستارهها و ابرها نگاه میکنند و میدانند که آرامش قله سیمرغ هرگز مسئلهای عادی نبوده و به دست قهرمانان بیشماری که همچون خودشان با فداکاری و ایمان آن را حفظ کردهاند، آمده است.
سو یون تائو به سمت لی میائو نگاه میکند و میخندد و میگوید: "هرچقدر هم که تاریکی بیافتد، هر زمان که ما در اینجا باشیم، میتوانیم این آسمان را نگه داریم."
لی میائو با لبخندی قاطع پاسخ میدهد، "چرا که بر دوش ما، عشق و عدالتی قرار دارد که باید از آن محافظت کنیم."
این شب، ستارههای هیمالیا بر فراز قلههای برفی میدرخشند و همه موجودات در سایه آنها آرام میخوابند و دلاوری و نگهبانی لی میائو و سو یون تائو در هر لحظه صبحگاهی و غروب میانگین در ابدیت به افسانهای در قله بدل میشود.
