🌞

برادر و خواهر بر روی ابرها با قایق سبک به دنبال راهی برای رسیدن به فرشتگان می‌گردند

برادر و خواهر بر روی ابرها با قایق سبک به دنبال راهی برای رسیدن به فرشتگان می‌گردند


طلوع صبح هنوز آغاز نشده بود، سطح دریاچه مانند یک آینه برنزی کمی چین‌دار بود که مه نازکی و شاخه‌های درخت بید را که در کناره دریاچه در حال نوسان بودند، منعکس می‌کرد. در مرکز این دریاچه باستانی که فراموش شده، یک قایق چوبی باریک به آرامی در حال حرکت بود. در قایق، جوانی به نام یوچن با پیراهنی که به آرامی در نسیم می‌رقصید، دو دستش را محکم به پاروها چسبیده بود و هر بار که پارو را پیش می‌برد، صدای آب را با قدرت و ظرافتی می‌شنید. موهایش به صورت یک جمع ساده بالا رفته بود و تزیین کهنه‌ای از یاقوت بر روی آن درخشش خفیفی داشت. در کنار او، خواهرش لینگ‌یو عرق‌های ریز روی پیشانی‌اش را پاک کرده و یک پاروی بلند را در دست گرفته بود و با دقت به موج‌های آب که به سمت جلو می‌آمدند، نگاه می‌کرد.

مه دریاچه آنچنان تنگ و پیچیده بود که تمایز بین واقعیت و خیال دشوار بود. آب دریاچه که عموماً ملایم بود، در این شب نور عجیبی از خود ساطع می‌کرد و سایه‌هایی زیر آب به وجود می‌آورد که به نظر می‌رسید مانند یک مار بزرگ به آرامی شنا می‌کند. یوچن پاروی خود را محکم‌تر گرفته بود، او می‌توانست رگ‌های خود را که در حال برآمدن بودند احساس کند، بازوهایش خسته شده بودند، اما اضطراب درونش بر همه خستگی‌ها غلبه کرده بود.

«برادر، آنجا دوباره حرکتی شده است.» لینگ‌یو صدایش را پایین آورد، صدایش هنوز هم در مه لرزید. چشمانش مانند آب دریاچه روشنی داشت، اما پر از ترس غیرقابل کنترلی بود. او به سرعت پاروی خود را به سمت راست چرخاند تا از موج بزرگی که ناگهان در دریاچه نمایان شده بود، دوری کند.

«نگران نباش، با من حساب کن و هر بار سه بار بزن.» یوچن تلاش کرد صدا را آرام نگه دارد، او نفس عمیقی کشید تا خواهرش را آرام کند: «این مه محافظ آن چیز است، آن موجود بیش از هر چیزی از جلب توجه ما می‌ترسد، اگر به هم بریزیم، جرأت می‌کند به ما حمله کند.»

لینگ‌یو سرش را تکان داد و سعی کرد تنفسش را تنظیم کند. آن دو خواهر و برادر به یکدیگر تکیه کرده و در شکاف میان مه و امواج پیش می‌رفتند. آنها می‌دانستند که امشب تنها فرصت برای حل و فصل عداوت‌های خانوادگی‌شان است. آن جزیره کوچک در میان دریاچه، حاوی رازهای سنگین به جا مانده از صد سال پیش است و جان شیطان دریا را در خود زندانی کرده است. تنها با تمام توان خود می‌توانند از این بن‌بست مرگبار در دریاچه بیرون بروند.

ناگهان، صدای غیردیدنی از عمق دریاچه بیرون آمد و قایق به شدت تکان خورد. لینگ‌یو با ترس فریاد زد و تقریباً پارو را به آب انداخت. یوچن به سرعت پاروی خواهرش را گرفت و قایق را ثابت نگه داشت.




«مواظب باش، چیزی در زیر آب می‌آید!» چشم‌های یوچن تیز و صدایش سنگین بود، گویی می‌خواست با شیطان دریا به صورت رو در رو روبرو شود.

آب دریاچه به طور ناگهانی به هم ریخت و حباب‌های بزرگ بر روی سطح پدیدار شدند. لینگ‌یو با دقت به جلو نگاه کرد و در میان مه دریاچه، فلس‌های آبی - سبز رنگی که به طور مبهم درخشیده، به غوطه‌وری و تماشا کردن آنها با چشمان گرسنه توجه کرده بود، بالا و پایین می‌رفت.

یوچن به ناگهان به تعویذهایی که مادربزرگش سال‌ها پیش قبل از مرگش درگوشی گفته بود، فکر کرد و به آرامی به لینگ‌یو گفت: «با من تکرار کن، نترس!»

آن دو همزمان شروع به خواندن جملات قدیمی کردند، صوت آنها بر روی دشت خیس صبح دریاچه طنین‌انداز شد. هر جمله‌ای که خوانده شد، مه روی سطح آب شدیدتر به هم ریخت و سایه‌های زیر آب سریعتر حرکت کردند. ناگهان، یک موج شدید به شدت به ضلع قایق برخورد کرد و نیمی از بدن شیطان دریا بر روی لبه قایق به اوج رسید؛ آن یک مار بزرگ با فلس‌های سبز و چشمان طلایی بود، زبانش شکاف خورده و نور سردی ساطع می‌کرد.

«یو، آن برچسب قرمز را درآور!» یوچن بدون تردید برچسب سرخ را که در کنار قایق پنهان شده بود، کشید و به دست لینگ‌یو داد.

لینگ‌یو با دست لرزانش برچسب را به بالا برد. او لب پایینش را گاز گرفت و با صدای لرزانی گفت: «بر اساس تعویذ، برچسب روح را در برابر آب بفرست!»

برچسب در مه ناگهان نور سرخی را منتشر کرد و بادی ملایم از کناره برچسب برخواست و مه دریاچه را یک حلقه از هم دور کرد. مار شیطان فریاد می‌کشید، دمش را تکان می‌داد و امواج آب به شدت به سمت قایق می‌خوردند. یوچن به سرعت به سمت لینگ‌یو دوید و یک دستش را دور شانه او انداخت و بدنش را به عنوان سپر قرار داد.




سر مار به سمت پایین فرود آمد و تقریباً در دسترس بود. یوچن با چشمانی مانند شعله، شمشیر کوتاهش را بیرون کشید و تیغه‌اش درخشش برچسب را نشان می‌داد و بر روی فلس‌های شیطان دریا می‌کشید. تنها صدای یک آه شنیده شد و چند قطره خون آبی به بیرون پاشید و در سطح دریاچه به حباب تبدیل شد و ناپدید شد.

«زود! او صبر ندارد، این لحظه کلیدی است!» لینگ‌یو بلند فریاد زد و برادرش را تشویق کرد که دوباره تلاش کند.

یوچن با دندان‌هایش فشار آورد و دوباره شمشیرش را بالا برد و در عین حال روش‌های مکتوب در نسل‌نامه را بکار گرفت و اراده‌اش را در نوک شمشیر مهر و موم کرد. در این لحظه، زمان به نظر می‌رسید که کند شده است. او به وضوح صدای ضربان قلب خود را می‌شنید، هر ضربه مانند طبل جنگی بود که در وسط دریاچه طنین انداز شده و با صدای فریاد مار شیطان به هم می‌خورد.

شیطان دریا از درد رها شد و ناگهان دم بلندش را به دور قایق پیچید. در آن لحظه، لینگ‌یو بدون تردید برچسب سرخ را به سمت محراب در وسط دریاچه بالا برد و با صدای بلند جملات تسخیر خانواده را تکرار کرد. برچسب به وسیله یک باد قوی به بالا برده شد، آتش پرشوری روشن شد و چهره‌های خواهر و برادر را که رنگ پریده و مصممانه بودند، روشن کرد.

آن آتش بر روی بدن مار شیطان سوخت و مار شیطان با درد در آب غلتید. سطح دریاچه مانند یک اقیانوس طوفانی بود، و امواج طوفانی به شکل گرداب در آمدند، گویی که می‌خواستند همه چیز را ببلعند. اما یوچن یک قدم هم عقب نشینی نکرد، او در مقابل خواهرش ایستاد و بی‌توجه به اینکه آب لباسش را خیس کرد، دست لینگ‌یو را به محکم گرفت.

«رها نکن!» یوچن نفس عمیقی کشید، صدایش در میان بخار آب گذشت و با عزم نیاکانش پر شد.

لینگ‌یو تلاش می‌کرد بر روی برچسب ثابت بماند، هر چه بر روی برچسب روشن‌تر می‌شد، چشمانش نیز درخشان‌تر می‌شد. خواهر و برادر به هم نگاه کردند و به طور خاموش یکدیگر را تشویق کردند. در آن لحظه، گویی با روح نیاکانشان ارتباط برقرار کردند و جرات و نیرویی را که هرگز نداشته بودند، به دست آوردند.

دیدن اینکه آتش برچسب بیشتر شد، مار شیطان ناگهان دم بلندش را عقب کشید و دیواری از آب از دریا بالا آورد. قایق به شدت تکان خورد و لینگ‌یو ناگهان به دریا افتاد.

«یو—» فریاد یوچن هنوز نرسیده بود که بدنش به طور غریزی به دریا پرتاب شد. دستانش در آب سرد و عمیق به شدت جستجو کرد و تنها با ایمان به جستجوی خواهرش ادامه داد.

زیر آب، سایه بزرگ شیطان دریا مانند یک دروازه غریب، خواهر و برادر را جدا کرد. یوچن دندان‌هایش را بر روی هم فشرد و با آن حس ناراحتی که پاهایش به گیاهان دریا چسبیده بودند، در نهایت تمام توانش را برای غواصی به کار برد. او بالاخره به یک دسته موهای بلند دست یافت، لینگ‌یو به طور ضعف‌آمیز در حال مبارزه بود. او شانه‌های او را بغل کرد و با هم از دم مار شیطان آزاد شدند.

در این هنگام، لینگ‌یو با آخرین نیرویش، آخرین برچسب را از کیسه‌اش بیرون کشید و به آرامی در آب جملات قدیمی خانواده را تکرار کرد: «به خون به عنوان ریسمان، جان را به راه راست برگردان، روح را آرام کن و از خانواده‌ام مراقبت کن…»

برچسب در آب دریا به مانند شعله‌ای آتشین سوخت و مار شیطان یک قدم عقب رفت. یوچن با دیدن این وضعیت، فوراً یک دستش را به سمت خواهرش کشید و با دست دیگرش به شدت در آب پارو زد. آتش برچسب در آب در حال حرکت بود و مار شیطان جیغی دندان‌خردکن می‌کشید، دمش که با آب به شدت ضربه می‌زد، آب را مانند مروارید به اطراف پرتاب می‌کرد.

خواهر و برادر بالاخره از آب خارج شدند و به سختی یک چوب شنا را گرفتند. لینگ‌یو به شدت نفس می‌کشید و آب از روی پیشانی‌اش سرازیر می‌شد: «برادر، هنوز جادو تمام نشده، سریع… سریع مرا به محراب ببر.»

یوچن با دندان‌هایش فشار آورد و به او قول داد. او به جزیره کوچک در وسط دریاچه که در مه تیره بود نگاه کرد. در آنجا محراب باستانی نور کم‌رنگی ساطع می‌کرد. یوچن لینگ‌یو را بر روی چوب شنا قرار داد، نوک انگشتش را گاز گرفت و با خونش به نقاشی بر روی برچسب ادامه داد. لینگ‌یو با دستان لرزانش دوباره برچسب را بالا برد و آنها با هم چوب شنا را به سمت جزیره نزدیک کردند.

ساحل جزیره پر از رد پای نیاکان از نسل‌های مختلف بود، در کنار محراب خزه و گل‌های وحشی می‌رویید و در میانه محراب، یک آینه برنزی و یک عصای یاقوتی شکسته قرار داشت. یوچن لینگ‌یو را به دوش گرفت و به سختی به سمت محراب بالا رفت. لینگ‌یو برچسب خونی را بر روی آینه برنزی قرار داد و با صدای بلند خواند: «کینه‌های گذشته، امروز تسویه می‌شود، روح به جای خود بازگردد، تا صدا و تصویر خانواده‌ام را حفظ کند!»

با این جملات، آب دریا به طور عجیبی آرام شد. سایه مار بزرگ شیطان از عمق دریاچه ظاهر شد و با جملات لینگ‌یو به دور خود پیچید و در نهایت در آینه برنزی جذب شد، سطح آینه نور سرخی با کنتراست شدید منتشر کرد و سپس به آرامش بازگشت.

خواهر و برادر با هم، بدون کلام به هم نگاه کردند، چشمانشان پر از اشک و احساس راحتی بود. یوچن به آرامی گفت: «ما موفق شدیم، نفرین نیاکان ما، کامل برطرف شد.»

لینگ‌یو خون‌آلود بر روی آینه را لمس کرد و لبخند خفیفی بر روی لب‌هایش نمایان شد: «برادر، در واقع من همیشه می‌ترسیدم… اما وقتی تو کنارم هستی، من هیچ چیزی نمی‌ترسم.»

یوچن با آرامی به پشت خواهرش ضربه زد: «نترس، هر چیزی که پیش بیاید، من همیشه کنارت هستم، مانند امشب.»

نور صبح سرانجام از میان مه عبور کرد و بر روی محراب تابید، گویا سایه نیاکان بود. آب دریا به آرامی به ساحل می‌خورد، و کینه‌های گذشته در نهایت با همکاری دو خواهر و برادر به کلی ناپدید شد. دریاچه باستانی، آرامش و صلحی که سال‌ها منتظرش بودند را دوباره باز یافت، و فقط آن آینه برنزی همچنان با نور نقره‌ای آرامش‌بخش می‌درخشید، گویی در حال گواهی بر پیوندهای خانوادگی و شجاعت همیشگی خواهر و برادر بود.

آنها به یکدیگر تکیه کردند و از محراب پایین آمدند و به دریاچه نگاهی کردند، سایه‌هایشان در نور صبح بسیار طولانی شد. آنها می‌دانستند که شجاعت این شب، در آینده تبدیل به درخشنده‌ترین افسانه در دلشان خواهد شد.

همه برچسب‌ها