🌞

زیر نور ماه، سایهٔ گوی در میان بامبوها سکوت دارد

زیر نور ماه، سایهٔ گوی در میان بامبوها سکوت دارد


مه صبح، مه غلیظی در دره‌ی آرام سراسر شده است و نور ملایمی از میان شاخه‌های بلند درختان کاج بر روی پل سنگی قدیمی می‌افتد. این پل سنگی پر از نشانه‌های گذر زمان است و در شکاف‌های سنگی آن خزه‌ها رشد کرده‌اند. آب ویران در زیر پل به آرامی جریان دارد و به آرامی علف‌های سبز دو طرف و برگ‌های ریخته را با خود می‌برد. هوا هنوز زود است و جز صدای پرندگان و نرمی وزش باد بر سوزن‌های کاج، کل جهان کوهستانی هنوز در خواب است.

بر روی پل سنگی، دو پسر و دختر جوان ایستاده‌اند. یکی از آن‌ها هو یوان چینگ نام دارد و لباس ساده و تمیز به تن دارد. او کمی سرش را بالا می‌برد؛ در چشمانش نور صبح و مه منعکس شده و حالتی از آرامش در او موج می‌زند که با سنش همخوانی ندارد. دختر در کنار او، سو نینگ شیو نام دارد و لباسی از ابریشم آبی کمرنگ بر تن دارد که با وزش باد به آرامی حرکت می‌کند. موهای سیاه و بلندش به شکل دم اسب بسته شده و چند رشته مو در پیشانی‌اش در نسیم خنک به آرامی نوسان می‌کند.

آن‌ها در آغوش کاج‌های قدیمی معبد قرار دارند و زیر پایشان نه شمشیری است و نه چاقویی، بلکه یک توپ فوتبال قدیمی و به نظر بی‌اهمیت است. این توپ با گذشت زمان گرد و غبار گرفته، اما توسط آن دو سرزنده و در حال حرکت است، به طوری که هر چرخشی حاوی حرکات مهارتی است و هر صبحی که مه و آفتاب با هم تلاقی می‌کند، بیانگر فصلی است از نوجوانی و داستان‌های جاده‌های بزرگ.

"برادر یوان چینگ، به حرکت 'پرنده‌ي پروازکننده در آسمان' من نگاه کن!" سو نینگ شیو با صدای نرم می‌گوید و پای راستش را به آرامی بالا می‌برد و نوک پا به طرز ماهرانه‌ای توپ فوتبال را به هوا پرتاب می‌کند، بدنش مانند یک پرنده در حال چرخش است. توپ به سرعت به آسمان پرتاب می‌شود، گویی می‌خواهد مه را شکافته و به آسمان آبی برود.

هو یوان چینگ با نگاهی سریع، با حرکتی که پیراهنش با ظرافتی معجزه‌آسا به حرکت درمی‌آید، شبیه به خود آب روان، ناگهان با نوک پا به زمین می‌زند و به دقت توپ را در هوا می‌گیرد. نیروی او دقیق و ملایم است و درست به اندازه کافی نیروی بالا را کاهش می‌دهد. او با احتیاط توپ را متوقف کرده و لبخند ملایمی بر لب دارد: "ملکه نینگ شیو، حرکت پرنده‌ی پروازکننده در آسمان به همین سادگی است، باید چند سال دیگر تمرین کنی."

لبخند سو نینگ شیو کج می‌شود: "تو از 'پرنده‌ی بازگشت بی‌سایه' خود می‌خوانی، اما من باور ندارم که امروز نتوانم برگردم!" با اینکه کلامش تمام نشده، او ناگهان به جلو می‌چرخد، با چند ضربه به زمین، گویی نسیمی از میان می‌گذرد. حرکت استثنایی 'پرنده‌ی آوازخور در سرزمین گنج' به آرامی در پاهای او شکل می‌گیرد و دور از هو یوان چینگ، گویی در حال نوازش دامن لباس او پاسخی به زحمتش می‌گیرد و توپ را به دست می‌آورد.




هو یوان چینگ با دقت و در حالی که صورتش تغییر می‌کند، به سرعت به او نزدیک می‌شود. فیزیک او نه خیلی بلند است و نه خیلی قوی، اما به سرعت همانند یک خرگوش حرکت می‌کند. قدم‌هایش نرم و سریع است و مه نازکی که بر روی پل است، در لبه‌های لباسش حرکت می‌کند، به طوری که گویی حتی مه نیز می‌خواهد به او راه بدهد. سو نینگ شیو پس از گرفتن توپ، بی‌رحم نیست و با چند توقف و تغییر جهت، با هوش از موقعیت بهره‌برداری می‌کند و توپ را از بر روی پل به سمت سنگ‌فرش‌های به‌دقت تراشیده شده می‌چرخاند. آب زیر پل سایه‌های دو نفر را منعکس می‌کند، یکی به دنبالی و دیگری به دنبال.

در همین حال، در معبد قدیمی درخت کاج، صدای زنگ و طبل به گوش می‌رسد. صدای زنگ عمیق و دور همراه با خنده‌ی دو نوجوان آمیخته می‌شود و به نظر می‌رسد که نظر جدیدی به این جنگل قدیمی می‌بخشد. بر روی درخت کاج، یک پرنده‌ی کوچک خاکستری و سفید به خاطر خنده‌های آن‌ها ترسانده می‌شود و با جیک جیک به پرواز درمی‌آید.

هو یوان چینگ با دیدن اینکه توپ به زمین می‌افتد، قدمی برمی‌دارد و به‌طور غیرمنتظره‌ای به سرعت به سوی سو نینگ شیو می‌رسد. او تلاش نمی‌کند که توپ را به زور بگیرد، بلکه منتظر می‌ماند سو نینگ شیو توپ را به سمتش منتقل کند و ناگهان حرکتی از ابزارهای اصلی خانواده هو به نام 'سایه‌ی ابر' انجام می‌دهد، به شکل روحی بی‌رحم. سو نینگ شیو با دیدن وضعیت نامناسب، با صدایی تیغ‌دار می‌گوید: "خوب، برادر یوان چینگ، دوباره بد خواهی کردی!" او ناامید نیست، آن‌ها بارها و بارها به بازی ادامه می‌دهند با حرکات پنهان جنگی، ولی همچنان بچگی‌ها در بازی خود را نشان می‌دهند.

آن‌ها مدتی به این بازی ادامه می‌دهند تا مه کم‌کم برطرف می‌شود و نور صبح پل را به طور کامل روشن می‌کند و هر دو کمی عرق کرده‌اند. سو نینگ شیو تنفس سنگینی می‌کند و به دوردست‌ها نگاه می‌کند و می‌گوید: "این روزها، اگر بتواند همیشه همان‌طور بماند، چقدر خوب خواهد بود."

هو یوان چینگ با لبخندی ملایم، دستانش را به پیشانیش می‌زند و با صدای گرم می‌گوید: "ملکه نینگ شیو، دنیا خودش بی‌ثبات است، تنها باید در حال حاضر آسوده خاطر باشیم و از هر نور صبحگاه بهره‌برداری کنیم." صدای او نرم است، اما حاوی خرد و دانایی هشداردهنده یک نوجوان می‌باشد.

ناگهان، صدای قدم‌هایی از سمت معبد به گوش می‌رسد. در واقع، راهب هوی هونگ آمده است تا صبحانه را برای آن دو بیاورد. استاد هوی هونگ با لباس خاکستری و چهره‌ای شاد به اتفاق خوراک بخارآلود و حبوبات گرم آمده و آن‌ها را بر روی میزی از سنگ در انتهای پل می‌گذارد و به دو نفر دست‌هایش را به هم می‌زند: "یوان چینگ، نینگ شیو، تمرین صبحگاهی برای تن و جان مفید است و فراموش نکنید که گرسنه نمانید."

چشمان سو نینگ شیو با درخشش به یاد می‌آید و با دستش هو یوان چینگ را می‌کشد تا به سرعت تشکر کنند. آن‌ها نشسته بر کنار جوی آب در مقابل معبد، در حینی که خوراک می‌خورند، به آرامی می‌بینند که آفتاب به تدریج مه را پس می‌زند. گرمای صبح با عطر غذا در هم می‌آمیزد و باعث می‌شود این صبح بی‌صدا، به نظر یک نقاشی متحرک بیفتد.




پس از خوردن صبحانه، راهب هوی هونگ با صدای نرم سوال می‌کند: "یوان چینگ، مدتی است که در ریاضت تکامل زیادی کرده‌ای و آیا سوالی برای بحث با من داری؟"

هو یوان چینگ کاسه‌اش را زمین می‌گذارد و چهره‌اش جدی می‌شود. "استاد، من اخیراً در تمرین 'پله‌های نرم' خانواده‌ام، احساس می‌کنم که نفس‌کشیدن برایم دشوار است. نینگ شیو هم مانند من مشکلی مشابه دارد. آیا راه‌حلی برای آن وجود دارد؟"

هوی هونگ با خنده‌ای ملایم و با آرامش می‌گوید: "ورزشکاران در حال تمرین، مانند جستجوی راه در جنگل‌های انبوه هستند. اگر فقط به تندروی بپردازید، به خودتان آسیب می‌زنید. باید ذهن‌تان را آرام کرده و حس کنید که نفس‌تان در دامن‌تان بالا و پایین می‌زند، سپس با ارتقاء به سمت آسمان و ارتباط به چشمه‌های سرزمین، انرژی کلی بدنتان برقرار می‌شود."

سو نینگ شیو با پایان گفتارش سوال می‌کند: "استاد، آیا می‌توانیم در حین بازی فوتبال و تمرین نفس‌کشیدن بکنیم، آیا این هم می‌تواند به پیشرفت هنر جنگی کمک کند؟"

هوی هونگ دستش را به ریشش می‌زند و می‌گوید: "دقیقاً. 'حرکت در سکون، سکوتی می‌افزاید.' شما هنر خود را در بازی ترکیب می‌کنید و دقیقاً به اصول هنر جنگی می‌رسید. صبح و شب تمرین کرده، روز به روز این علم جمع می‌شود و زمانی برای رشد به وجود می‌آید."

هو یوان چینگ با فهمی عمیق سر تکان می‌دهد و می‌گوید: "من متوجه شدم."

پس از صبحانه، سو نینگ شیو با توپ فوتبال بلندی می‌کشد، با چشمان درخشان می‌گوید: "برادر یوان چینگ، بیایید امروز مکان جدیدی برویم و توپ را به عمق جنگل‌های کاج بزنیم، ببینیم مه چه ماجراجویی‌هایی را پنهان کرده است!"

هو یوان چینگ نیز با لبخندی برمی‌خیزد: "من شنیده‌ام که زیر جنگل کاج، یک مسیر کوچک وجود دارد که به دریاچه‌ای ساکت که هرگز نرفته‌ایم، می‌رسد. ممکن است موجودات عجیب و غریبی را ملاقات کنیم."

پس از اینکه دو نفر آماده می‌شوند و از استاد هوی هونگ خداحافظی می‌کنند، متوجه می‌شوند که مه دوباره کمی غلیظ‌تر شده و در بین درختان کاج، راهی باریک به نظر می‌رسد. برگ‌های کاج بر روی زمین نرم و در حال لغزش هستند و مه مانند امواج در دور کمر آنها دور می‌زند. آن‌ها توپ را به آرامی به داخل مسیر می‌زنند و با احتیاط در مه به دنبال آن می‌دوند.

هوا در جنگل خنک است و علف‌ها با شبنم صبح آغشته‌اند. سو نینگ شیو در حین بازی فوتبال، هو یوان چینگ را برای شوخی می‌کند؛ یک بار توپ را در میان بوته‌ای پنهان می‌کند و یک بار دیگر ناگهان به ریشه درختی در پشت یوان چینگ پاس می‌دهد که باعث می‌شود یوان چینگ به شدت بخندد. "نینگ شیو، امروز تو بسیار موفق شدی، به طور واضحی می‌خواهی مرا تست کنی!"

سو نینگ شیو نیز با خنده می‌گوید: "وگرنه تو چطور می‌توانی خودت را بهترین بدنی بدانی؟"

به عمق جنگل‌های کاج می‌روند و ناگهان صدای ناله‌ای خفیف به گوش می‌رسد. هو یوان چینگ با احتیاط ایستاده و نگاهش مانند عقاب است. "نینگ شیو، بی‌احتیاط نباش، به نظر می‌رسد که در جنگل حیوانی وجود دارد."

سو نینگ شیو آستین یوان چینگ را می‌کشد و کمی با صدای آرام می‌گوید: "آیا ممکن است یک سگ بزرگ باشد یا یک روباه در جنگل؟"

با دقت گوش می‌دهند، این صدا نرم و ضعیف است و بیش از همه گویی در حال درخواست کمک است. هو یوان چینگ چند لحظه تردید می‌کند و سپس تصمیم می‌گیرد به سمت جایی که صدا می‌آید برود. سو نینگ شیو نیز یک شاخه ضخیم را برمی‌دارد و در کنار او قدم می‌زند، آن‌ها با احتیاط حرکت می‌کنند و ضربان قلبشان کمی افزایش یافته است.

مه جنگل به آرامی و نرم دور آن‌ها پیچیده‌شده و آن‌ها از یک تپه عبور کرده و واقعاً در میان بوته‌های پر از علف، یک روباه کوچک زخمی را پیدا می‌کنند، با موی سفید و جثه‌ای ریز. پای جلو راستش به نظر می‌آید که با چیزی تیز جراحت دیده است و خون به آرامی از آن بیرون می‌ریزد. روباه کوچک در حال لرزش به خود جمع شده و با احتیاط به آن‌ها نگاه می‌کند.

قلب سو نینگ شیو فورا با احساس ترحم پر می‌شود و او با صدای نرم می‌گوید: "روباه کوچک، نترس، ما انسان‌های بدی نیستیم."

هو یوان چینگ با دقت به آن نگاه می‌کند و می‌بیند که در جنگل بامبو شکسته‌است؛ درونش احساس می‌کند که این روباه کوچک به اشتباه به تله افتاده و زخمی شده است. او بانداژ و گیاهان دارویی را از کوله‌اش در می‌آورد و با چهره‌ای نگران می‌گوید: "نینگ شیو، تو به آرامی او را نوازش کن، من جراحتش را درمان می‌کنم."

سو نینگ شیو به آرامی به حالت نشسته درآمده و صدایش نرم مانند صدای جوی آب می‌شود. "نترس، ما به زودی تو را به معبد برمی‌گردانیم، آیا خوب است؟"

روباه کوچک به‌نظر می‌رسد که زبان انسان‌ها را می‌فهمد و دیگر مبارزه نمی‌کند و فقط آهسته ناله می‌کند. هو یوان چینگ به‌خوبی گیاهان دارویی را روی محل زخم می‌گذارد و به آرامی با بانداژ آن را می‌پیچد، در این میان بارها و بارها به چشمان روباه کوچک نگاه می‌کند و هر بار که او را آرام می‌کند، همچون انتقال احساسات بی‌صدایی از محبت می‌باشد.

پس از انجام کارها، سو نینگ شیو با احتیاط روباه زخمی را در آغوش می‌گیرد و عطر چمن و گیاهان در آن احساس می‌شود. هو یوان چینگ بر شانه‌اش می‌زند و می‌گوید: "بیا فوراً به معبد برگردیم و از استاد هوی هونگ خواهش کنیم که جراحت او را درمان کند، او به‌زودی بهبود خواهد یافت."

آن‌ها با روباه کوچک به مسیر قبلی بازمی‌گردند. در طول این مسیر، روباه کوچک به آرامی در آغوش سو نینگ شیو نشسته و چشمانش وابسته به اعتماد و شکرگزاری درخشان است. هو یوان چینگ در پیش آمده و گاهی به عقب نگاه می‌کند، نگران این است که آیا سو نینگ شیو دچار خطری در این حیوان کوچک است یا خیر. درخت‌برس‌های صبح هنوز نپراکنید و نور صبح به زودی تمام موانع مه را برمی‌دارد.

زمانی که به معبد بازمی‌گردند، استاد هوی هونگ به‌سرعت شروع به درمان روباه کوچک می‌کند. او با احتیاط زخم را معالجه کرده، دارو می‌زند و بانداژ می‌کند و در حین کار، با صدای ملایم می‌گوید: "این موجودات کوچک مانند انسان‌ها نیز نیاز به رحمت دارند."

سو نینگ شیو دستش را در دست‌های کوچک روباه می‌گیرد و لبخندش به سمت صمیمیت می‌افتد. "روباه کوچک، خوب باش، از این به بعد اینجا خانه‌ات خواهد بود."

روباه کوچک انگار می‌فهمد و آرام آرام دست سو نینگ شیو را می‌لیسد.

این عمل کوچک از مهربانی، رنگی فراموش‌نشدنی به زندگی معمولی معبد اضافه می‌کند. جوانان در سایه صبح و درختان قدیمی معبد کاج احساس محبت برای انسان‌ها را درک می‌کنند. هر چند روز، سو نینگ شیو با هو یوان چینگ به کنار جوی آب، پل سنگی و جنگل‌های کاج می‌روند. گاهی فقط یک تکنیک جدید را به اشتراک می‌گذارند و گاهی زمان را با روباه کوچک در میدان برنج می‌گذرانند، در حالیکه بهبودی او را روز به روز شاهد می‌شوند و بنابراین به راحتی در جنگل‌های کاج در فضای مه ناشی دوباره از حرکت درمی‌آیند.

این مه صبحگاهی و این روزهایی که به عطر کاج و صدای زنگ معبد پیوند خورده، در دل‌های یوان چینگ و نینگ شیو بهترین و فراموش‌نشدنی‌ترین خاطره‌ها را برجا می‌گذارند. آن‌ها در بازی‌های هنرهای جنگی بر روی پل سنگی صبحگاهی و اعمال کوچک محبت می‌فهمند که جهان بی‌ثبات است، اما عشق و شجاعت می‌تواند نور آینده‌ای طولانی و روشن را نشان دهد. نور صبحگاهی از میان کوه شروع به باز شدن می‌کند، مه نهایتاً در هم می‌ریزد و مسیرهای آینده‌ی نوجوانان و دختران از این توپ فوتبال که در زیر درختان کاج قدیمی در حال گردش است، آغاز می‌شود و با نور صبحگاه، به‌زودی ادامه خواهد یافت.

همه برچسب‌ها