در زیر تابش آفتاب درخشان، گنبدهای طلایی چند لایه درخشنده به نظر میرسند، دیوارهای کاخ با نقش و نگارهای پیچیده حکاکی شدهاند، گویی هر گل داستانی را روایت میکند. اینجا کاخ بزرگ و باشکوه هند است، در بیرون دروازههای سرخ، همیشه افرادی با لباسهای رنگارنگ در حال رفت و آمد هستند. اما امروز، خندهای خاص به طور آرامی در این سالن ساخته شده از مرمر و جواهرات گسترش یافته است.
کارلی با ربع کمر رنگ زرد روشن و آبی طاووسی پوشیده به حیاط قصر میدود، صدای زنگهای برنزی روی مچ پاهایش به مانند نتهای جاری موسیقی است. پشت سر او، دختری با ساری با刺繡، به نام پانا که نرم و چابک است، به دنبال او میدود، چهرهاش شاداب همچون گل است و شالی به رنگ قرمز روشن در باد میرقصید. «کارلی، تو دوباره آب نباتها را کجا پنهان کردهای؟ زود بده، میدانم که تمامش نکردی!» پانا در حالی که به دنبال او میدوید فریاد میزند، صدایش سرشار از شوخی و سرسختی است.
«پانا، حتی اگر تو دختر دود بشوی، یک لحظه هم نمیتوانی سایهام را بگیری!» کارلی لبهایش را به هم میفشارد و با چابکی به سمت راهرویی که پر از پیچک است میدود، به عمد لحنش را کش میدهد تا پانا را به تمسخر بگیرد. او به راحتی با دیگران چنین نمیکرد، و این لبخند شیطنتآمیز را هم به کسی نشان نمیداد، اما پانا متفاوت است.
پانا دستانش را به کمرش میزند، «انگار تو این روباه کوچک واقعاً میتوانی سریعتر از باد بدوی. بیایید اینگونه مسابقه بدهیم، ببینیم چه کسی زودتر دور باغ را تمام میکند و به ترسیا برمیگردد، بازنده باید یک جوک بگوید!»
کارلی گوشه چشمش خم میشود، «خوب است، اما امیدوارم دوباره بهانه نداشته باشی که دامنات خیلی بلند است یا کفشهایت خیلی باریک!» پانا زبانش را به او نشان میدهد و با دامنش زمین را میزند، صدای خفیفی از خود بر جای میگذارد. او به آرامی حرکت میکند، همچون گربهای که آماده دویدن است.
این دو در کنار حوضی که با مرمر و جواهرات تزئین شده ایستادهاند. کنیزها از دور آنها را تماشا میکنند و درباره شادی جوانان صحبت میکنند، قطرات آب حوض همچون زنجیر در هوا شناورند. کارلی میشمارد: «یک، دو، سه!» و این دو مانند تیر از جا میپرند، پانا با مسیری که به خوبی میشناسد به سرعت از میان خوشههای گلسرخ گذر میکند و ریسمانی را به دور یک ستون کوتاه میبندد تا نشانهای از خود به جا بگذارد، به نظر میرسد که از قبل نقشهای برای این مسیر کوتاه داشته است.
کارلی متوجه میشود و بلافاصله به سمت مسیر گیاهان معطر میچرخد، اما خاک مرطوب و لغزنده میشود و پای راستش به طور ناخواسته به یک گودال آب میرود. صدای «پاک» با پاشیدن آب بر دامنش به گوش میرسد. او به طور کمی دستپاچه و با خود شوخی میکند، «به نظر میرسد که روح آب در باغ هم به طرف پانا است.»
پانا به طور تصادفی از کنار تالاب عبور میکند، از حرفهای کارلی میخندد و با خوشحالی میگوید: «عزیزم، چرا باید به گلروحها شکایت کنی، بهتر نیست که از این فرصت استفاده کنی و به دنبالم بیفتی؟» صدایش روشن است، مانند امواج ملایم ایجاد شده توسط پرهای قو.
کارلی نمیتواند خود را نگه دارد و از این جمله او خندهاش میگیرد. او خم میشود و یک برگ افتاده را به عنوان بادبزن برمیدارد و به طور جدی تکان میدهد و میگوید: «عزیزه پانا، لطفاً اجازه بدهید که خادم کوچک شما به دوستان قویات—گلروح و روح آب—سلام کند.»
پانا نمیتواند بخندد و صدای خندهاش در فضا طنینانداز میشود. اما این تأخیر به کارلی این فرصت را میدهد تا او را بدست آورد و مسابقه در باغ به یک بازی برای مسخره کردن یکدیگر تبدیل میشود.
سرانجام، هر دو به خط پایان میرسند. پانا یک قدم جلوتر، پیروزی را کسب میکند و با کمرشکستگی میخندد: «کارلی، طبق قانون، تو باید یک جوک بگویی!» و سپس پانا گلی را که تازه چیده در موهایش میگذارد و روی نیمکتهای مرمری نشسته و منتظر کارلی میباشد تا نمایش خود را شروع کند.
کارلی کف میزند، «با این حال، اجازه بدهید داستانی درباره گاو و گربههای قصر بگویم.» به طور نمایشی صدایش را تغییر میدهد، «روزی، گاوی در قصر از گربهای پرسید: 'چرا تو همیشه به این شکل ظریف در این مکان با شکوه قدم میزنی، اما هرگز به حوض نمیافتی؟' گربه با چشمانش پلک میزند و میگوید، 'چرا که هر قدمی که برمیدارم، به آرامی گلبرگها را میشمارم و وقتی به عدد خوش شانس میرسم، میدانم که باید مسیر را عوض کنم!'»
پانا ابتدا متعجب میشود، اما سپس شروع به خندیدن میکند، «آیا منظورت این است که چون قبل از آن گلبرگها را نشمردهای، به گودال آب پایت رفتهای؟» کارلی با چهرهای بیگناه شانههایش را بالا میاندازد، «شاید باید زودتر تکنیک شمردن گربهها را یاد میگرفتم!»
این دو بینهایت میخندند، نور خورشید از پنجرهها به آرامی نرمتر میشود. بوی چوب هلو و نعناع تازه در هوای قصر مانند خواب نرم بعدازظهر غوطهور است.
پانا سرش را به آرامی مایل میکند، «کارلی، بعضی وقتها واقعاً میخواهم بدانم، آیا وقتی بزرگ شویم میتوانیم دوباره اینگونه بدویم و بخندیم؟» صدایش ملایم است، با اندکی از آرامش دخترانه، اما در چشمانش عزم و ارادهای وجود دارد.
کارلی برای مدتی به آن فکر میکند، به دامن خیس و کثیفی که بر تن دارد نگاه میکند، سپس با خندهای مختصر نگاهش را به سمت او میچرخاند، «هر زمان، این گنبد طلایی همیشه صدای خنده ما را به یاد خواهد آورد. مهم نیست که چه شکلی بگیریم، به محض اینکه تو صدا بزنی، این روباه کارلی در دامن زرد و آبیاش خواهد آمد و به دنبالت خواهد آمد.»
پانا به یک سمت نیمکت تکیه میدهد و هر دو به سمت حوض از دور مینگرند، آب همانند آینهای از طراحیهای زیبا و ابرهای کم رنگ در آسمان انعکاس مییابد.
در همین حال، سرآشپز قصر مامتای خوشبخت یک ظرف برنج معطر با ادویه را به سمت آنها میآورد و افکار آنها را قطع میکند. او با چشمهای مژگانی میخندد: «آقا و خانم، شما دوباره باغ را پر از خنده کردهاید. بیایید برنج تازه پخته شده با شربت گل رز که شما دوست دارید را امتحان کنید.»
چشمان کارلی درخشش مییابد، «عمه مامتای، صدای خنده ما بهترین ادویه قصر است و برنج حتماً خیلی خوشمزه خواهد بود!» پانا در حالی که ظرف نیمهاش را به کارلی میدهد، میگوید: «آیا تو نیاز نداری که انرژی افزودنی بدست آوری، روباه؟»
سه نفر به خوشحالی بر روی ترسیا مینشینند. برنج شیرین به نظر میرسد که در زیر نور خورشید تردتر شده و درونش مملو از شادی است. کنیزها و نگهبانان در انتهای راهروی قصر به طور مکرر برمیگردند و در دلشان فکر میکنند که این دو جوانترین رنگهای زنده در کاخ هستند.
در بعدازظهر، گنبد طلایی به رنگ نارنجی روشن زیر نور زاویهدار میشود. کارلی و پانا تصمیم میگیرند به دنبال یک «ماجراجویی» جدید بروند——به جستجوی شهابسنگهای شب و نورهای شبتاب بپردازند. پانا پیشنهاد میدهد یک «گروه شناسایی شبتاب» تشکیل دهند و با اعتماد به نفس کامل میگوید: «من مسئول نقشه و برنامهریزی مسیر خواهم بود، کارلی تو "رادار روباهی" را در دالان با خود بیاور، دیگر از گم شدن نخواهیم ترسید!»
«رادار روباهی؟ این چه چیزی است؟» کارلی با خنده ابروهایش را بالا میاندازد.
پانا با نازکی چشمانش را میزند و یک زنگ کوچک برنزی به او میاندازد، «این رادار مخصوص توست، هر بار که دور بزند، زنگ میزند.» کارلی زنگ را به گردن میآویزد و با تقلید از روباههای کهن به دیوار قصر تکیه میدهد، «حالا باید ببینیم که روباه و گربه چگونه با هم کارهایی انجام میدهند.»
آنها به آرامی در مسیری که سایههای درختان لوریس شکل دادهاند، حرکت میکنند، در اطرافشان سکوتی نوظهور بر شب حاکم است. هر از گاهی گلبرگها میافتند و به آرامی بر مسیر کوچک میافتند. نور ماه به آرامی درختان را روشن میکند و در زیر سایه درخت توت قدیمی، ناگهان یک جمع از شهابسنگهای سفید در حال درخشش به چشم میخورند.
پانا به شدت خوشحال میشود، «کارلی، ببین! واقعاً شهابسنگهای شبتاب وجود دارند!» او به آرامی و با شادی صدا میزند.
کارلی با احساس پیروزی میگوید، «رادار روباهی واقعاً کارساز است!» آنها خم میشوند و با دقت نگاه میکنند، نورها به آرامی میدرخشند، همانند شهابسنگهایی که به زمین افتادهاند. شهابسنگها بین برگها جستجو میکنند، و هر کدام با جدیت مشغول میرقصند. پانا با ملایمت انگشتش را به سمت شهابسنگهای پرواز کرده دراز میکند و با احتیاط آنها را به سمت آسمان شب برمیگرداند، «به خانه برو، نورهای کوچک!»
کارلی به او مینگرد، «تو این گربه نمیتوانی فقط دنبال روباه بروی، بلکه میتوانی با نورهای کوچک هم صحبت کنی؟ چطور درباره ایجاد یک "گروه شناسایی گربه و نور های روباهی" فکر نمیکنی؟»
پانا با سرش موافقت میکند، «بیایید یک دفترچه بنویسیم تا هر بار که چیزی پیدا کردیم یادداشت کنیم، تا وقتی بزرگ شدیم بتوانیم به یادمان بیاریم که شبتابها به قصر چه شکلی بودند و صدای خنده ما چه بود.»
کارلی دفترچه و قلم پرشان را از کمرش بیرون میآورد و آن را به پانا میدهد، «تو بنویس، من چند خط میکشم، ماجراجویی روباه و گربه از امشب به طور رسمی آغاز میشود.»
در زیر نور شبتاب، آنها به طور متناوب عبارات جدید را یادداشت میکنند: کجا نور ستاره است، کجا شوخیهای خندهدار پنهان است، و کدام مسیر گربههای قصر به طور مخفی در خواب راحتند.
شب عمیق میشود و آنها به سالن نشیمن برمیگردند، بیرون یک حوض با نورهای شبتاب میدرخشد و درون مکان خود یک گرمابخش طلایی، مثل یک خاطره میسازد. پانا صفحه روزنامه آن شب را باز میکند، «امروز، با کارلی دویدیم، خندیدیم، بهترین برنج را خوردیم و روشنترین شهابسنگهای قصر را پیدا کردیم. فکر میکنم، وقتی بزرگ شویم، این دفترچه به ما یادآوری میکند که مهم نیست چه میگذرد، هر روز باید بخندیم، بازی کنیم و برای خوشبختی و شانس یکدیگر خوشبینی کنیم.»
کارلی در کنار او روباهی و گربهای را زیر گنبد نقرهای میکشد و مشغول رقصیدن میشوند. «شاید یک روز، روباه و گربه هر کدام راه خود را بروند، اما این دفترچه همچنان با ما خواهد بود و به ما یادآوری خواهد کرد که طعم خنده و دوستی هرگز محو نخواهد شد و در این گنبد طلایی یادگاریهای گرمی را بر جا خواهد گذاشت.»
پانا سرش را تکان میدهد و دفترچه را با احتیاط در جعبه چوبی حکاکیشده پنهان میکند. سرش را بر شانه کارلی میگذارد و چشمانش را میبندد، «کارلی، فردا دوباره به کاوش در باغ جدید برویم.»
«فردا به دنبال پرهای طاووس خواننده میرویم! هر کسی که نتواند بیابد باید یک جوک بگوید!» کارلی با شادی پاسخ میدهد و هر دو میخندند و شادی این لحظه را در هر شکاف حکاکی حفظ میکنند و به خواب زیباترین رویاها میروند.
