قارهی یخزدهی قطب جنوب، وسیع و ساکت است.سرزمین یخی در نور کمرنگ صبحگاهی درخشش آبی دارد. باد در برفها میوزد، مانند تنها شاعر تنهایی در دنیا. این منطقهی سرد که توسط جهانیان فراموش شده است، در حال اجرای ماجراجوییای است که متعلق به لانییلینگ و سوشولینگ است.
لانییلینگ در ابتدا تنها یک جوان عادی از یک شهر کوچک جنوبی بود. در شبی که برف درب خانهاش را پوشانده بود، یک کتاب مرموز به آرامی زیر بالش او ظاهر شد. هنگام ورق زدن صفحهها، یک نگارهی آبی عمیق در کف دست او شکوفا شد. افسونهای قدیمی از لبهایش سرازیر شد، با ردایی بر تن و موهایی که در باد میرقصیدند، ناگهان لانییلینگ به شکل یک الهه درآمد. او میتوانست برف و باد را هدایت کند و یخ را به تیغ تبدیل سازد و در آسمان و زمین قطب، جادوهای خاص خود را به نمایش بگذارد.
سفر او از قطب جنوب آغاز میشود. بهگفتهی افسانهها، در قطب یک بلور وجود دارد که میتواند حرارت و سرما را در هم بیامیزد - بلور قطب. این روز، او با یک جفت چکمهی یخی، بر روی دشت سفید پیش میرود. باد سرد از دامن ردا عبور کرده و پارچه را به پرواز درمیآورد، اما عطر لطیف و نازکی را به همراه دارد. لانییلینگ قدمی متوقف میشود و به سمت چپ مینگرد و دختری با موهای نقرهای را میبیند. چشمان او مانند برف شفاف است و بر روی گونههایش گلهای یخی ظریفی وجود دارد، و به نظر میرسد که جسم او با این سرزمین برفی ترکیب شده است.
سوشولینگ نیز فردی عادی نیست. او در قطب متولد شده و توسط روباههای برفی بزرگ شده است و از کودکی با موجودات روحانی هزار ساله در دشت یخی میرقصد و بر تمامی اسرار این دنیا آگاه است. هنگامی که برای اولین بار با لانییلینگ دیدار میکند، آنها به طور غیابی به عدم عادی بودن یکدیگر پی میبرند. لبخند آرامی بر گوشهی لبان سوشولینگ مینشیند و او به آرامی میگوید: «آیا تو هم به دنبال بلور قطب آمدهای؟»
لانییلینگ سرِ خود را به علامت تأیید تکان میدهد و با جدیت میگوید: «گفته میشود که این قویترین نیروی سرما در جهان است. اگر بتوانیم آن را به دست آوریم، قادر خواهیم بود که جانهای بسیاری را از گرما و آتش نجات دهیم.»
سوشولینگ دامن خود را میکشد و برفها به هوا میروند، در چشمان درخشانش نشانی از احترام نهفته است: «بلور قطب تنها در لحظهای که خورشید و ماه در هم میآمیزند، ظاهر میشود. امروز به طرز عجیبی، این پدیدهی آسمانی اتفاق افتاده است. اگر بخواهیم آن را بیابیم، باید به دل درهی یخزده و خطرناک برویم.»
این دو به هم لبخند زده و سفر خود را آغاز میکنند.
باد شمالی به چرخش درآمده و ذرات برف در حال چرخش هستند. لانییلینگ برف و باد را هدایت کرده و سوشولینگ با قدمهای سبک، برفها را مانند پر برمیدارد. آنها در طول مسیر خود داستانهای قطب را رد و بدل کرده، در مورد شبهای طولانی قطب شمال، داستانهای عجیب روباههای یخی و غمانگیزهای ستارههای جنوبی صحبت میکنند. سوشولینگ به نوری که از دور بالا میرود اشاره میکند: «بلور قطب، هر بار که ظاهر میشود، زمین و آسمان را شکاف میدهد - آن یک علامت از ارتعاشات نیروهای یخی است و همچنین تنها راه ورود است.»
در حالیکه آن دو به سمت شکاف یخی حرکت میکنند، ناگهان برف زیر پاهایشان به شدت میلرزد. صدای شکستگی، و شکاف سیاهی به شکل دهانی بزرگ زیر دیوارههای یخی نمایان میشود و زمین به هزاران رشته تقسیم میشود. لانییلینگ بلافاصله چوبدستی یخزدهی خود را فرامیخواند و یک سپر سرد را به دور خود میکشد. سوشولینگ نیز مانند بخار، در میان لایههای یخ شکسته جست و خیز کرده و همزمان دست لانییلینگ را میگیرد و میگوید: «برو، اینجا در حال فروریختن است!»
شکاف هر لحظه بزرگتر میشود و تقریباً دنیا را به دو نیم تقسیم میکند. صدای خشمگین یخها به گوش میرسد، آن صدای غرش عمیق موجود نگهدارندهی قطب، سوچندای است. وقتی سوشولینگ میبیند که اوضاع بسیار خطرناک است، با انگشت خود اشاره میکند و یک زنگ نقرهای از دستانش پرتاب میشود. صدای زنگ واضح و روشن است، طوفان را میشکافد و بر زمین و آسمان طنین انداز میشود. در شکاف، نور آبی شفاف و درخشانی ظاهر میشود و ناگهان شکافهای اطراف از گسترش باز میایستند. سوشولینگ از این فرصت استفاده کرده و آستین لانییلینگ را میکشد و هر دوی آنها به بالای صخرهای امن میجهند.
لانییلینگ کمی شوکه شده است. او به دختر نگاه میکند که برف بر روی گونهاش نشسته و با صدای پایین میپرسد: «چگونه میتوانی این شکاف یخی را کنترل کنی؟»
سوشولینگ سرش را تکان میدهد و لبخند کوچکی بر لبهایش مینشیند: «من دِرَجههای یخ را میشناسم، تنها با زنگ روح قطب میتوان آن را آرام کرد. خوشبختانه تو به موقع سپر سرد را ایجاد کردی، وگرنه ممکن بود که ما هم به درون دره بیفتیم.»
زیر آسمان آبی عمیق، شکاف ثابت مانده و دره درخشان مانند دریای شب میدرخشد. آنها قصد دارند کمی استراحت کنند که ناگهان صدای غرشی از عمق دره به گوش میرسد. لانییلینگ هشیار میشود و به چشمهای آبی درخشان یک موجود بزرگ که پوشیده از جلبک یخزده است، در شکاف نگاه میکند. این یک موجود غولآسا از شکاف یخی است که نامش لیژوگو است. لانییلینگ دستانش را بالا میآورد و نیروی جادو را جمع میکند و یک مروارید یخی در دستانش نمایان میشود. سوشولینگ نیز زنگ جادو را به آرامی در دستش میگیرد، و در نگاه آنها یک توافق نانوشته وجود دارد.
موجود غولآسا با صدای بلندی از درون شکاف بیرون میجهد که باعث به وجود آمدن بهمن میشود. لانییلینگ به آرامی میگوید: «به پشت دیوارهی یخی برو!» سوشولینگ چرخیده و سر میخورد و چکمههای اسکیاش بر روی شیب یخی دو خط نقرهای ایجاد میکند. لانییلینگ با چوبدستیاش به برف ضربه میزند و یک حلقهی جادویی را ایجاد میکند، در آن زمان، صدای وزش باد قوی از همهجا جمع میشود و حجم زیادی از برف را کنار میزند و راهی برای آنها باز میکند.
موجود غولآسا لیژوگو به تعقیب آنها میپردازد و هر بار که قدم برمیدارد، زمین چند فوت فرورفته میشود. در حالی که سوشولینگ نفس نفس میزند و به پشت نگاه میکند، بهطور بلند هشدار میدهد: «برای باز کردن مهر بلور قطب، تنها ترکیب نیروی سرما با آتش خالص میتواند کارساز باشد!»
لانییلینگ در یک لحظه در تردید میافتد، زیرا تنها بلور قطب میتواند بحران را دفع کند. او از جیبش یک گیرهی تزیینی یاقوتی آتشین را درمیآورد، که تنها علامتی است که مادرش به او داده است. وقتی گیره با چوبدستی یخزدهاش تماس میگیرد، نوری عجیب ظاهر میشود. لانییلینگ نفس عمیق میکشد و با صدای صادقانه جملهای را بلند میخواند: «برف و آتش در یکدل، جهان آینهای روشن شود، بلور قطب، قلب واقعیام را منعکس کن!»
به ناگاه، دیوارهی یخی به شدت لرزید و نوری زیبا از شکاف به آسمان شب تابیده میشود، یک بلور شفاف با نور یخزده و رنگین از مرکز شکاف به بیرون میزند. بلور قطب زیباییای را نمایش میدهد که قابل تصور نیست، گویی هزاران سال خوابیده در یک کریستال است.
سوشولینگ دستانش را بر روی شانههای لانییلینگ قرار میدهد و هر دو به سمت پل یخی در مرکز شکاف میروند. بلور قطب نوری ملایم ساطع میکند، درست مانند دست مادر که روح کودک ترسان را آرام میکند. موجود غولآسا تحت سلطهی نور به زمین تسلیم میشود و بدنش آرام آرام ناپدید میشود؛ در چشمانش نشانهای از احترام میدرخشد و دیگر خبری از خشم گذشته نیست.
زمانی که آنها به بلور قطب نزدیک میشوند، لانییلینگ دستش را دراز میکند تا آن را بگیرد. نور بر روی نوک انگشتانش میافتد و عطر یخ و جواهر صاف به مشام میرسد. سوشولینگ نیز چشمانش را بسته و دعاهای باستانی برای حفاظت از قطب را به آرامی میخواند. بلور به صداهای دلنشینی باز صدا میدهد و به آرامی در دستان آنها ذوب میشود و فقط یک نشان یاقوتی به اندازهی ناخن باقی میماند.
لانییلینگ نشان بلور قطب را بر سینهاش میزند و به زودی احساس میکند که جریانی گرم در تمام بدنش در حال جریان است. سوشولینگ نیز در نور قطب غسل میکند و در چشمانش افروختگی شادابی کودکانه و آرامش به وضوح دیده میشود. هر دو با هم سرشان را بلند کرده و میبینند که نور در آسمان خطوط جادویی را به وجود میآورد، گویی که موجودات مقدس در ابرها در حال بازی هستند.
سوشولینگ به آرامی میپرسد: «آیا میدانی که در این دنیا علاوه بر یخ و سرما چه چیز دیگری وجود دارد؟»
لانییلینگ به تار موهای شفاف او نگاه میکند و با دلیری میخندد: «دوستی، شجاعت، و همچنین امیدی که میتواند همه چیز را تغییر دهد.»
سوشولینگ چشمانش را میبندد و سرش را با تأیید تکان میدهد: «بلور قطب بر قلبهای پاک نیز نگهبانی میکند. زیرا در وجود تو آتش و نیکی وجود دارد، و او تو را انتخاب کرده است.»
ماجراجویی هنوز به پایان نرسیده است و خطر هنوز در کمین است. وقتی هر دو آماده میشوند تا بازگردند، در دشت سیاه برف، ناگهان یک سایه درخشان نمایان میشود. این یک مرد در ردا و آبی تیره است که یک تیغ یخزدهی قدیمی در دستانش دارد. او نامش لو ویسیوان است و خود را نگهبان قطب مینامد. لو ویسیوان به بلور قطب در دستان آنها نگریسته و در چشمانش نور ناامنی و آرزو میدرخشد.
او به آرامی میگوید: «شما بلور قطب را از اینجا بردهاید، این دشت برف احتمالاً دچار مصیبت خواهد شد.»
لانییلینگ قاطعانه پاسخ میدهد، صدایش ملایم اما مصمم است: «ما آمادهایم با این نشان، این دشت برفی را بازسازی کنیم و یخها را حیات بخشیم و بحران را دور کنیم.»
لو ویسیوان لحظهای درنگ میکند و تیغ یخ در دستانش به آرامی میلرزد. او میپرسد: «آیا مایلید قلبتان را به قطب متصل کنید؟»
لانییلینگ با جدیت به لو ویسیوان نگاه میکند: «تا زمانی که قطب در امنیت باشد، آمادهام هر چیزی را فدای آن کنم.»
سوشولینگ دست لانییلینگ را میگیرد و در همان حال از نیروی روح یخی خود حمایت میکند. لو ویسیوان دندانهایش را در هم میفشارد، تیغ یخ را در میآورد و صدایش نرم میشود: «پس اجازه دهید من شما را نظارهگر باشم.»
لانییلینگ سوشولینگ را در آغوش میفشارد و هر دو یخزدهی بلور قطب را در مرکز دشت برفی بالا میبرند. در میان زمین و آسمان، یک ستون نور به آسمان میرود، مانند غرش یک موجود الهی. زمین رد شکافها را از دست میدهد و برفها بهسان پشم تازه میشوند. تمامی موجودات غولآسا ناپدید میشوند، و دشت برفی به آرامش اولیهاش بازمیگردد.
لو ویسیوان میبیند که بلور قطب به درستی با زمین ترکیب شده است و ترس درونش به آرامی کاهش مییابد. او با احترام به هر دو سر تکان میدهد: «شما قابلیت نگهبانی از این دنیا را دارید و اگر روزی بحرانی پیش بیاید، آمادهام کنار شما بایستم.»
شب به تدریج عمیقتر میشود و نور قطب مانند آبشار به حرکت درمیآید. لانییلینگ و سوشولینگ بر روی تپههای برفی نشسته و به ستارههای درخشان دور نگاه میکنند. سوشولینگ بر روی شانهی لانییلینگ تکیهگاه میکند و با صدای کمرنگی که مخصوص خودشان است میگوید: «آیا این آسمان را به خاطر خواهی سپرد؟»
لانییلینگ به صورت او نگاه کرده و به آرامی پاسخ میدهد: «تا زمانی که تو باشی، هر شعاع نور در قطب در قلب من ثبت خواهد شد.»
آنها در مورد هر لحظه از ماجراجویی خود صحبت کرده و در میان خطرات و ناشناختهها، دشت برفی به گرمایی شبیه به آغوش کودکی تبدیل میشود. سوشولینگ شوخی میکند که دفعهی بعد لانییلینگ را به مسابقهی اسکی برفی دعوت میکند؛ و لانییلینگ قول میدهد که بخاری و سوپ گرم از خانهاش بیاورد.
میان خنده و صحبت این دو، شب قطب نرم و ملایم میشود. دشت یواشکی شکوفههای یخی کوچک مانند ستارهها را شکوفا میکند و هر یک از این شکوفهها نوری ملایم از شجاعت، دوستی و امید را میتاباند. آنها در آرامترین گوشهی قطب، بزرگترین برکت دنیا را حس میکنند.
لانییلینگ بلور قطب را بر سینهاش میزند و به آرامی قسم میخورد: اگر روزی زمستان دوباره بازگردد و زمین دچار مشکل شود، او همچنان با سوشولینگ در کنار هم خواهد ایستاد و با آن شجاعت و محبت که از قطب به دست آمده، دورترین نور را روشن خواهد کرد. این شب، دشت آرام و نورها در حال چرخش هستند و سرنوشت و دوستی در داستان آنها بهطور دائمی در آن زمین سرد و مرموز ثبت خواهد شد.
