🌞

لباس اژدها در بین ابرهای آسمانی، تفریح و جشن شاداب

لباس اژدها در بین ابرهای آسمانی، تفریح و جشن شاداب


در کاخی پر از طلا و زیبایی در بالای ابرها، نور صبح مانند ابریشم نازک به آرامی بر بام‌های شیشه‌ای مرتفع می‌خزد و درخشش آن مانند طلاهای خرد شده است. این کاخ انگار بر فراز دریاچه ابرها شناور است، بیرون آن در مهی افسانه‌ای پوشیده شده است. مه نازک گاهی در میان گالری‌های کنده‌کاری شده می‌چرخد و گاهی به آرامی در کنار درختان قدیمی حیاط و نرده‌های یشم به دور خود می‌پیچد و لایه‌ای مرموز و افسانه‌ای به این نماد قدرت فوق‌العاده می‌بخشد.

در عمق سالن اصلی، تخت سلطنتی متعلق به پادشاه مانند کوهی ساخته‌شده از اوپال سیاه است که در آن عظمت و خرد جمع شده است. اینجاست که پادشاه جوان، «سانگ یو»، هر روز به تأمل و بررسی امور کشور و فکر کردن به آینده می‌پردازد. در ساعات ابتدایی صبح، خدمت‌گزاران دربار همه چیز را آماده کرده‌اند، قوری نقره‌ای بخار دار و فنجان‌های چینی در کنار میز به‌صورت اژدها چیده‌شده‌اند. برخلاف سکوت دیروز، امروز ناگهان سایه‌ای لطیف به همراه مه افسانه‌ای به درب بزرگ سالن رسید. این شخص در لباسی سفید همچون برف بوده و گام‌هایش شبیه به نسیم ملایم است و چهره‌اش حاکی از چیزی غیر قابل توصیف است.

این فرد «لانگ یینگ» نام دارد، معروف‌ترین الهه در شرق. صدایش نرم و صیقلی است و همچون جوی آبی به آرامی سخن می‌گوید. حضور او به‌گونه‌ای است که گویا تمامی سر و صدای دنیا ناگهان خاموش می‌شود و فقط بخار سبز و ابرها باقی می‌مانند.

سانگ یو تاج خود را برمی‌دارد و شنلی با دوخت اژدهایی به تن می‌کند و خود به استقبال او می‌آید. او لبخند می‌زند و با وجود تلاشی برای آرامش، نمی‌تواند هیجان درونش را پنهان کند و می‌گوید: «خبرها حاکی از آن است که الهه «لانگ یینگ» در افسانه‌ها در دنیای دیگر زندگی می‌کند و اکنون به این قصر سرد آمده است، واقعاً برای من مایه افتخار است. می‌توانم بپرسم که آیا این دیدار ناشی از خواست الهی است یا برای مباحثه آمده‌اید؟»

چشمان لانگ یینگ آرام و عمیق است. او بخاری را با نوک انگشتانش به‌وجود می‌آورد، گویی که در حال بر هم زدن نور بر روی مسیر افسانه‌ای است و می‌گوید: «درخشندگی طلا و زیبایی همگی از دنیا هستند، سانگ یو، آنچه را «تفکیک صحیح» می‌نامیم، اگر قلبی دلسوز به مخلوقات نداشته باشیم، نمی‌تواند سردی را بپوشاند. این ملاقات نه تنها تصادفی است، بلکه غیرتصادفی نیز هست—آیا صدای گریه مردم از بیابان را شنیده‌اید؟ مردم عادی در سیل گرفتار هستند و جنگ به محله‌ها نزدیک می‌شود و هزاران نفر به ویرانی و آوارگی می‌افتند.»

سانگ یو با شنیدن این کلمات نگاهی به بیرون می‌اندازد و آن مه افسانه‌ای به دلیل کلمات لانگ یینگ سریع‌تر جریان پیدا می‌کند. او سنجاقی که در دستانش دارد را می‌گذارد و ابروهایش را در هم می‌افشاند: «اگرچه من در کاخ زندگی می‌کنم، اما دلم با مردم است. اما—آیا یک کسی که بار سلطنت بر دوش دارد، واقعاً می‌تواند از همه مردم محافظت کند؟»




لانگ یینگ با لبخندی ملایم پاسخ می‌دهد، فضایی آرام و مقدس در اطرافش را فرا می‌گیرد. او به قدمی نزدیک‌تر می‌شود و از آستینش یک قطعه شفاف بلورین بیرون آورده و به سوی سانگ یو می‌گیرد. تصاویری درون آینه نمایان می‌شود: کسی در حال پر کردن کیسه‌های شن در کنار رودخانه است، مادری با فرزندش در حال فرار از میان آتش، و سربازانی که با جسم خود در برابر دشمن ایستاده‌اند... تمام رنج‌ها و امیدها در آینه بلورین درهم تنیده شده‌اند.

«سانگ یو، چند نفر در این دنیا منتظر یک نشانه از نجات هستند؟ آنچه را که قربانی می‌نامید نه تنها بر روی سلطنت در بالاتر نشستن است، بلکه آیا می‌توانید پل باشید و برای آرامش دیگران بدون ترس از دست دادن خود مبارزه کنید؟ عدالت هرگز راه آسانی نیست، اما اگر در میانه شب می‌توانید به قلب خود وفادار باشید و در زمان فرمان دادن دست مردم را محکم بگیرید—پس از چه چیزی باید ترسید؟»

سانگ یو لحظه‌ای در سکوت می‌ماند و جهانی که در آینه است مانند جزر و مد به آرامی به قلب همیشه خنک او برخورد می‌کند. او به آرامی شیشه را به عقب برمی‌گرداند و برای اولین بار در چشمانش گرمایی نمایان می‌شود که به او زده است و می‌گوید: «آیا آنچه که می‌گویی عدالت، با قربانی کردن دیگران به دست می‌آید؟ اما آیا به دنیا آمدن من برای حفاظت است یا برای قربانی کردن رویاهای خودم؟»

لانگ یینگ بر روی صفحاتی از ابر در وسط ایستاده، فنجان چای را به آرامی بالا می‌آورد و بخار ناشی از آن انگشتانش را شفاف نشان می‌دهد. او با نرمی می‌گوید: «پادشاه شدن به معنای پذیرفتن وزن و تنهایی است. می‌توانی انتخاب کنی که فقط رویاهای خودت را تأمین کنی، اما اگر به خاطر آن مردم رنج ببرند، این نمی‌تواند یک رویای واقعی باشد—بلکه یک توهم غیرواقعی است. جهان به خاطر وجود جوانی چون تو، امید بیشتری پیدا کرده است. آیا تو مایل به این هستی که به خاطر عدالت، حتی در صورت قربانی کردن بعضی از چیزهای قیمتی خود، قدم برداری؟»

سانگ یو سکوت کرده و به میدان می‌نگرد، انگشتانش به طور ناخودآگاه بر روی میزی که طرح پنجره‌های کاخ را ترسیم می‌کند، نقش می‌زنند. در دلش تناقض خاصی وجود دارد: او تشنه سفر به کوه‌ها و گردش در طبیعت است، اما از دیدن رنج‌های بی‌رحم هم ناامید است. او نفس عمیقی می‌کشد و سرش را بالا می‌گیرد و به لانگ یینگ زل می‌زند. در این موقع، بیرون کاخ، یک ستون نور طلایی از ابرها به پایین سرازیر می‌شود و مه افسانه‌ای درون کاخ به اوج خود می‌رسد، گویی امواج درون سانگ یو به بخار تبدیل شده و در حال پراکنده شدن است.

«اگر من تصمیم به اعزام برای نجات مردم بگیرم، کاخ تحت نظر دشمن قرار خواهد گرفت؛ و اگر در شهر پادشاهی بمانم، مردم در مرز نجات نخواهند یافت. لانگ یینگ، در مواجهه با چنین انتخابی، تو چگونه تصمیم می‌گیری؟»

لانگ یینگ فنجان چای را دوباره به حالت عمودی در می‌آورد و صدایش نرم‌ و آرام مانند نسیم جنگل است: «من می‌دانم که چه چیزی واقعاً نمی‌توان کنار گذاشت و چه چیزهایی باید با شجاعت کنار گذاشته شوند. اگر تاج پادشاهی از دست برود، می‌توان آن را دوباره به دست آورد. اگر شهرتت آسیب ببیند، روزی خود را دوباره بسازی. اما اگر مردم به طور بی‌منطق بمیرند، دیگر نمی‌توان آن‌ها را دوباره به زندگی بازگرداند. سانگ یو، هر حرکت تو نه تنها بر این کاخ تأثیر می‌گذارد، بلکه سرنوشت میلیون‌ها انسان زیر ابرها را نیز تعیین می‌کند.»




سانگ یو نفس بلندی می‌کشد و عزمش در مه افسانه‌ای به تدریج محکم می‌شود. «تو راست می‌گویی. اگر چیزی که به عنوان پادشاه فرض می‌کنم، فقط نشستن بر تخت پرزرق و برق و حفاظت از زندگی‌ام باشد، ترجیح می‌دهم از این کاخ بیرون بروم و با عمل از مردمم محافظت کنم.»

لانگ یینگ ابروهایش را اندکی بالا می‌آورد، گویی از اینکه این جوان بالاخره تصمیم خود را گرفته است، خوشحال است. او با دستش حرکتی می‌کند و بخار آبی از لبه‌های لباسش به سرتاسر کاخ می‌پراکند. او به آرامی می‌گوید: «عدالت جهان تنها با قدرت یک نفر به نتیجه نمی‌رسد. حال که تو مایل به تحمل آن هستی، من نیز مایلم به تو کمک کنم.»

سانگ یو با سر برافراشته ایستاده و به سوی بیرون می‌نگرد، جایی که باد وزیدن می‌گیرد و چانلش مانند یک ابر آبی در حال پرواز است. بنابراین، دو نفر در کنار میز اژدها به بحث دربارهٔ امور نظامی، تدابیر، تأمین غله، اسکان آوارگان و به طور محرمانه گذاشتن سربازان در مسیرهای ضروری می‌پردازند. لانگ یینگ با قدرت‌های الهی خود، باران‌های ریز را برای آبیاری مزارع خشک می‌خواند و مه برای گمراه کردن چشم‌های دشمن استفاده می‌کند. سانگ یو نیز پیام‌رسانانی را می‌فرستد تا دستورات نجات را به مناطق مختلف بفرستد و خود برگه‌ای می‌نویسد تا روحیه ارتش و مردم را تقویت کند، و خودش نیز در همه جا حضور دارد.

آن‌ها در اتاق‌های کتابخانه به جستجوی مدارک مربوط به وضعیت‌های دشواری می‌پردازند که در سال‌های گذشته از آن رنج کشیده‌اند، و در مورد اینکه پادشاه پیشین چگونه این مشکلات را رفع کرده است بحث می‌کنند. در میدان نظامی، سانگ یو شخصاً به گذراندن سربازان نظارت می‌کند، با دلگرمی و جوایز مهربانانه به آن‌ها کمک می‌کند و همچنین از یادآوری نقاط ضعف آن‌ها خجالت نمی‌کشد. هر شب در عمق شب، سانگ یو لانگ یینگ را به بالای برج دعوت می‌کند تا به آتش‌های دور و روشنی‌های شب‌های مردم نگاه کنند.

«آیا از انتخاب خود پشیمان هستی؟»

یک شب زیر نور مهتاب، لانگ یینگ از بالای برج می‌پرسد: «اگر این مسیر را انتخاب نمی‌کردی، می‌توانستی به راحتی سوار اسب شوی و مناظر طبیعی را تماشا کنی، صدای باد در جنگل‌های بامبو را بشنوی، طعم برنج‌های سرزمین‌های دور را بچشی و در این دربار پر از ترس و دسیسه دل و جان خود را در ازای دل و جان دیگران ندهی.»

سانگ یو لحظاتی در سکوت می‌ماند و به دوردست‌ها می‌نگرد و به یاد می‌آورد چهره‌های آشنا از آینه بلورینی که مواجه شده بود، رنج‌ها و امیدها درهم آمیخته بودند. در چشمانش دیگر آن ناآگاهی که در ابتدای سلطنت داشت وجود ندارد و بیشتر محکم و با تفکر است.

«همان خواسته‌ای که می‌خواستم به سفر بروم، به من فهماند که تنها زمانی‌ که جهان در آرامش باشد، مردم می‌توانند به راحتی در کوه و دشت گردهم آیند. اگر آنچه که می‌خواهم تنها قدرت نیست، بلکه زندگی مردم روی این زمین است، پس خروج از کاخ و تحمل قربانی‌ها، حتی اگر سخت باشد، در برابر وجدان خود آبرودار می‌شود.»

لانگ یینگ با یک لبخند ملایم پاسخ می‌دهد که دامن او به آرامی در باد شب‌ها می‌رقصد و بخار از کنار پاهایش به بیرون می‌ریزد، گویی که کل آن کاخ ابر مانند بخار را در برمی‌گیرد. «تو اکنون می‌دانی که عدالت دارای استانداردهای یکتایی نیست، گاهی اوقات با آزادگی رها کردن، بیشتر به دست می‌آورید. من به تو امید دارم، کاش در این سفر، مهم نیست که طوفان باشد یا آفتاب سوزان، همیشه بتوانی اصل خود را حفظ کنی.»

در این هنگام، صدای پای سریع در کاخ به گوش می‌رسد. خدمت‌کار به‌سرعت وارد می‌شود، به سختی نفس می‌زند و با دو دست نامه‌ای محرمانه را به سانگ یو تقدیم می‌کند. سانگ یو نامه را می‌گیرد و نگاهی به آن می‌اندازد، و بلافاصله ابروهایش در هم می‌رود. «نیروهای دشمن در زمان سیل به «هی یان» حمله کرده‌اند و مردم در حال اسارت هستند.»

لانگ یینگ به او با نگاه ثابتی می‌نگرد و صدایش آرام اما دارای فشار غیرملموس است: «تو چه کار خواهی کرد؟»

در چشمان سانگ یو شعله‌هایی از آتش می‌رقصد. او درنگ نمی‌کند و فوراً فرمان می‌دهد: «اسب‌ها را آماده کنید، همه فرماندهان فوراً با من به سمت «هی یان» حرکت کنند. لانگ یینگ، آیا با من می‌آیی؟»

لانگ یینگ با چشمان پایین افتاده و دامن بلندی که در باد می‌لرزد، می‌گوید: «من همواره با شما خواهم بود، حتی در دل آن ابری، نمی‌توانم عدالت و قلب حامی را منع کنم.»

گروهی به سرعت به سفر می‌روند، سانگ یو با زره نقره‌ای و شمشیر آخته به کاخ‌های بلند قدم می‌گذارد و به دل مسیرهای مه‌آلود می‌رود. لانگ یینگ به نور الهی تبدیل می‌شود و در کنار او به حرکت در می‌آید. در طول مسیر، مردم به‌سرعت برای استقبال از او می‌آیند، و پیرمردها دست‌های خود را برای خیرخواهی به هم می‌زنند و بچه‌ها روی سرسبزها صعود می‌کنند که پادشاهی جوان را که بار ملت را به دوش می‌کشد، بدرقه کنند.

در مقابل قلعه «هی یان»، دشمنان به شدت مهاجمند، اما هرگز نمی‌توانند در برابر مه افسانه‌ای که لانگ یینگ ترتیب داده، مقاومت کنند. میدان جنگ در نور صبح روشن است. سانگ یو با تمام نیروهایش در حال کمک به مردم و در عین حال با هوش از دشمنان می‌جنگد. دشمنان وقتی نمی‌توانند کمک بیابند، خسته و ناامید عقب‌نشینی می‌کنند. هزاران نفر در اطراف دیوارها آتش را روشن کرده و صدای‌شان بلندی می‌شود.

در شب بعد از جنگ، درون قلعه «هی یان»، سانگ یو و لانگ یینگ در یک اتاق کوچک و خراب اما پاک نشسته‌اند و به مردم نگاه می‌کنند که در دور آتش در حال خوابند. لانگ یینگ ناگهان با لبخندی می‌پرسد: «اکنون که قصر دور است و مقام از یاد رفته، آیا قلبت آرام است؟»

سانگ یو به لبه پنجره تکیه زده و ستاره‌ها در چشمانش می‌درخشند: «آرامش من فقط در امنیت مردم است. عدالت هرگز پایانی ندارد، تا زمانی که جهان همچنان پر از رنج است، هر کسی که مایل به پیشرفت است، درخشان‌ترین نور در این دنیا است.»

لانگ یینگ سرش را تایید کرده و به آرامی می‌گوید: «آرزو دارم در تمام عمرت ثابت‌قدم بمانی، مانند این مه افسانه‌ای که همواره بر دنیا حامی است.»

این کاخ هنوز در اوج ابرها است و مه افسانه‌ای همچنان در اطراف می‌چرخد؛ در حالی که پادشاه جوان با انتخاب خود، نور امیدی را برای مردم به ارمغان آورده است که هرگز خاموش نمی‌شود. خورشید به تدریج در حال بالا آمدن است و همه به آرامی خوابشان می‌برد و در خواب، این دنیا همچنان داستان پیشرفت‌های پادشاه جوان و الهه «لانگ یینگ» را روایت می‌کند که به دوشادوش هم در حال حرکت هستند و داستان‌هایی دربارهٔ عدالت، قربانی و حفاظت می‌نویسند.

همه برچسب‌ها