باد در میان درختان با بخار ریز آب کمی میلرزد، آفتاب صبحگاهی از تاج درختان شکسته جنگل سرازیر میشود و بر لایههای خزه و درختان کهن میتابد. جنگلهای قدیمی شرق سالهاست که خوابیدهاند و بوی رمزآلود آن در هر سانتیمتر از شاخهها و برگها به گردش درآمده است. در میان درختان عمیق و ادامهدار، سکوتی مطلق برقرار است و تنها هوای اطراف به طور نامشخص نوسان میکند.
زیر درختی بزرگ که با خزههای سبز پوشانده شده، سیلکی با شمشیر بلندی که در دست دارد ایستاده و چشمش همچون یخچالهای طبیعی تیز است. لباسش براق از شبنمکهای صبحگاهی است و نوک موهایش با باران نازکی که سقوط کرده مرطوب شده است. در چهرهاش هم استواری و هم تردید وجود دارد. رو بهروی او، لانگ یو با رداي سفيد دراز ایستاده و پایش با ابریشم قرمز پیچیده شده است. در چشمان روشنش عشق و نفرت موج میزند و او با آرامش در سایه درختی خشک ایستاده، موهای سیاهش در نسیم ملایم میرقصد.
میان این دو نفر، احساسی همچون پیچکهای در هم گرهخورده در هوای عمیق جنگل وجود دارد. سیلکی به آرامی دهان باز میکند و صدایش به شدت پایین است: «لانگ یو... ما دوباره همدیگر را میبینیم، آیا بالاخره به این مرحله رسیدهایم؟»
چشمان لانگ یو نوسان میکند و چشمانش که همچون آب است در درگیری و ناامیدی میچرخد: «سیلکی، تو به خوبی میدانی که در این شمشیر، هیچکدام از ما نمیتوانیم عقب برویم.»
او شمشیرش را محکمتر در دست میگیرد و نوک آن به زمین میافتد؛ در هوای نزدیک به او هم حس کشتن و هم عشق پنهانی وجود دارد. لانگ یو دستش را به آرامی بالا میآورد و تیغهای که به رنگ سرخ درخشنده است را نشان میدهد و صدایش به آرامی در شاخهها گسترش مییابد: «به من قول بده، اگر تو پیروز شدی، به قوم من آسیب نرسانی؛ اگر من پیروز شدم...»
«آیا میتوانی دست به کار شوی؟» سیلکی گلویش به آرامی میلرزد، «آیا هنوز به یاد داری آن تابستان که در جنگل، ما با هم پَرهای سبز را جمع کردیم و آرزوهایی بیان کردیم که دیگر به شمشیر و چاقو برنخواهیم گشت؟»
دست لانگ یو کمی میلرزد و نور سرخ در بین انگشتانش درخشید؛ پس از مدتی گفت: «آرزوی ما در برابر واقعیت قرار نمیگیرد و کینه خانوادگی سخت است.»
از دور صدای پرندگان به گوش میرسد، انگار که شاهد تصمیم آنها هستند. سیلکی نفس عمیقی میکشد و ناخواسته به یاد آن روزی که آنها در کنار هم وارد درهی صنوبر شدند و در برابر جانور خوابآلود یکدیگر را نجات دادند، میافتد؛ و همچنین در شبهای ساکت جنگل در کنار آتش نشسته و با هم آینده را ترسیم میکردند. محبت در یک لحظه بین چشمانشان درخشان میشود و بلافاصله با دشمنی واقعیت سرکوب میشود.
«آیا تو همچنان بر دشمنی پا میگذاری و به عقب برنمیگردی، لانگ یو؟» صدای سیلکی، پایین و غمگین است.
نوک انگشتان لانگ یو به آرامی تیغه را محکم میکند، در یک لحظه او به شدت لرزید اما به زور احساسات درونش را کنترل کرد: «اگر تو دشمن خانوادگی من هستی، باید از تو متنفر باشم. اگر تو دوست قدیمی من هستی... چگونه میتوانم به تو آسیب بزنم؟»
جو به شدت تنشآور است و هر دو نفر به صداهای خفیف شاخههای درختان گوش میسپارند. ناگهان نسیم شدیدی وزیدن شروع میکند، گرد و غبار و برگهای افتاده را به دور میچرخاند و به شکلی مبهم نوسانات یکدیگر را نمایان میکند. در این لحظه که احساسات بینشان در حال فوران است، صدای پاهای بسیار نرمافزاری در سایههای جنگل شنیده میشود.
از بین بوتهها، یک روباه روح جنگل به بیرون میجهد، تمام بدنش سفید و چشمانش مهربان و هوشیار است. این روباه دور دو نفر میچرخد و در دهانش یک پر سبز دارد. او آرام پر سبز را در کنار پای آنها قرار میدهد و سپس سرش را به سمت سیلکی و لانگ یو بالا میآورد، گویی میپرسد—اینهمه سال دوستی، آیا واقعاً باید در این جنگل قطع شود؟
لانگ یو به آرامی زانو میزند و پیشانی روباه را نوازش میکند و میگوید: «آیا به یاد میآوری، سالی که تو به شدت صدمه دیدی، سیلکی با لبههای خودت تو را پوشاند و شبها خواب نمیبرد؟ در این دنیا، گاهی اوقات کینه فقط زخمها را تکرار میکند، اما شروعی ندارد و پایانی هم ندارد.»
سیلکی نوک شمشیرش را پایین آورد و رنگ چهرهاش نرمتر شد، «آیا ما نباید به یکدیگر فرصتی بدهیم؟»
در این چند جمله، ناگهان جنگل آرام میشود. بالهای پرندگان از کنار میگذرد و نورها لرزان میشوند. لانگ یو با آرامی میگوید: «از آنجا که سنت و قانون غیرقابل نقض است، من با تو یک جنگ میکنم، اما قسم میخورم که هرگز به تو آسیب نرسانم، تنها خواستهام این است که به قبلیهای خودم پاسخی بدهم.»
سیلکی سرش را تکان میدهد: «من به تو قول میدهم. و به پدر و برادرانم نشان میدهم که صلح و محافظت همزیستی دارند و نه کینه که عدالت است.»
در سایههای جنگل، آن دو با هم شمشیر میزنند و حرکات آنها سردی حس کشتن ندارد، بلکه همچون رقصی است که در آن یکدیگر را آزمایش و حمله میکنند. سیلکی هر بار که ضربه میزند، تنها میخواهد لانگ یو را به عقب وادار کند و هرگز به او آسیب نمیزند؛ لانگ یو هر بار که حرکت میکند، به او اجازه میدهد و نمیگذارد زخمی شود. باران ظریف بر روی نوک شمشیر و ابرو میافتد، و درگیری نرم به نوعی دیگر از محبت تبدیل میشود. نفسهای یکدیگر قابل شنیدن است، و در چشمانشان هم اشکهای روشن وجود دارد و هم اعتماد ناگسستنی.
ناگهان یک گوی نور عجیب در جنگل سقوط میکند و تمرکز آنها را قطع میکند. درون گوی، صدای ملایمی شنیده میشود: «شما اگر عشق و نیکوئی را انتخاب کنید، سرنوشت قبایل را تغییر میدهید.»
سیلکی و لانگ یو به طور همزمان متعجب متوقف میشوند و متوجه میشوند که روح جنگل که آنها تصور میکردند فقط در افسانهها است، شکل گرفته است و مانند نمکهای صبحگاهی شفاف و درخشانی است. روح جنگل زمزمه میکند: «کینههای نسلی سخت از بین نمیروند زیرا کمی از افراد حاضرند گام اعتماد را بردارند. اگر شما بتوانید با یکدیگر آشتی کنید، نعمت جنگل بر دو طایفه شما سایه میافکند.»
این دو نفر به یکدیگر نگاه میکنند، لانگ یو به آرامی تیغهاش را کنار میگذارد و دستانش را به هم میپیوندد: «با صداقت، از روح جنگل دعا میکنم که به صلح برسیم و دیگر با چاقوها بر یکدیگر حمله نکنیم.»
سیلکی نیز به زانو میزنید و نوک شمشیرش را در زمین خزهای میکوبد. «من قول میدهم که از اینجا محافظت کنم و اجازه نخواهم داد خون بر زمین بنشیند.»
سایه مبهم روح جنگل با نسیم پراکنده میشود و روباه روح به شادی و شادی در کنار آنها جست و خیز میکند، گویی به این وعده خوشحال است. آفتاب در این لحظه نرمتر به نظر میرسد و بر روی آنها میافتد، گویی که نفرت و زخمهای قدیمی را پاک میکند.
پس از یک سوء تفاهم، خبرها در جنگل پخش میشود. دو سالخورده از طایفهها در معبد چوبی آبی گرد هم میآیند. سیلکی و لانگ یو به هم دست در دست میرسند. سالخوردگان با تردید و سنگینی به آنها نگاه میکنند. وقتی متوجه میشوند که هیچ یک از طرفین سلاحی در دست ندارند، سیلکی نخستین حرف نمیزند: «ای بزرگان، کینه مانند زنجیر است و ما را به روشنایی هدایت نمیکند. امروز ما مایل به بیعت خواهیم بود و از این پس، طایفهها دیگر با شمشیر صحبت نخواهند کرد.»
سالخورده کی لین با چهره سرد به آنها نگاه میکند و میپرسد: «تنظیمات جنگل نباید شکسته شود، بر اساس چه چیزی به شما ایمان بیاوریم؟»
سیلکی با صدای زیر پاسخ میدهد: «من مایلم که شمشیر سبز را به روح جنگل بسپارم تا ارادهام را نشان دهم.» و سپس شمشیرش را بهطور عمومی بیرون میکشد و بر زانو میزند. لانگ یو نیز تیغهاش را به روباه روح میسپارد و با آشکارسازی قلب خود میگوید: «من از این پس کینه نیاکان را بیدار نمیکنم و فقط با نیکی به دیگران رفتار میکنم.»
محل گفتگو کاملاً ساکت است. نسیم ملایم از بیرون میوزد و دعاهای قدیمی را زیر لب تکرار میکند. سرانجام، سالخورده کی لین به آرامی حرف میزند: «ما نمیتوانیم اجازه دهیم که کینههای قدیمی به نسلهای بعدی آسیب برساند. اگر بتوانیم با یکدیگر پیمان ببندیم، مایل به آزمایش هستیم.»
قوم بر سر این مسئله بحثهای زیادی میکنند، فک و فامیلها هنوز شک دارند. اما سیلکی و لانگ یو در هر بار گشت در جنگل، خودشان درازای جانوران شرور تا سه جوخه را نابود میکنند و به مجروحان کمک میکنند و حتی در شب طوفانی از سرزمین خود محافظت میکنند. سیلکی با اقدامات شخصیاش به هر شخص نیازی کمک میکند و هر صبح در کنار جنگل گیاهان دارویی آماده میکند و دارو را برای پیرمردها عوض میکند؛ لانگ یو نیز هر عصر به جوانان طایفه تکنیکهای پروازی را آموزش میدهد و با دقت خطاها را اصلاح میکند و با صبر راهنمایی میکند. تلاشهای آنها به تدریج شک و سوءتفاهم را از بین میبرد.
یک روز صبح زود، لانگ یو در اثر بازتاب دریاچه جنگل چهرهاش را میبیند و سرش را بالا میآورد و سیلکی را میبیند که به سمتش میدود. سیلکی با لبخند یک میوه برفی سبز به او میدهد: «تو این را بیشتر دوست داری، من پنج مایل جستجو کردم تا این را پیدا کنم.»
او شگفتزده و احساساتی میشود، «تو هنوز به یاد داری...»
«چگونه میتوانم فراموش کنم؟» چشمان سیلکی نور ملایمی در خویش دارد. «خاطرات ما عمیقتر از هر کینهای است.»
روز به روز، لانگ یو به این حقیقت پی میبرد که تنها با آشتی واقعی، قوم میتواند همدیگر را حمایت کند. او در شب در برابر قوم به ابراز ایمان میپردازد و با صداقت دردهای قدیمی به دلیل سوء تفاهمها و قوانین سرپرستی را بیان میکند و از همه درخواست میکند که به او حسننیت جدید بدهند. هر جمله که به زبان میآورد، پر از احساس لرزانی و قوی است و نهایتاً بخشی قابل توجه از قوم را تحت تأثیر قرار میدهد.
زمانی که هوا کمی روشن میشود، جمعیت مراسم پیمان جدید را بین درختان سبز و قدیمی برگزار میکنند. سیلکی و لانگ یو بهطور عمومی سوگند میخورند و پس از سوگند، روح جنگل دوباره ظاهر میشود و برای آنها سایههای سبک و لطیف در جنگل میپاشد. کل جنگل زیر نور آفتاب زندهتر و پر انرژیتر میشود. علاوه بر شمشیر و پر، آنها یک دانه از گیاه گلدار جدیدی یعنی درخت دندانهای را نیز کاشتند. سیلکی به دقت آن را محکم میکند، و لانگ یو به آرامی ظرفی پر از آب چشمه را به ریشهاش آبیاری میکند و میگوید: «این گیاه برای گواهی دادن بر پیمان جدید جنگل خواهد بود.»
در آن زمان، در جنگل دیگر بوی کینهای ندارد. قوم در میان درختان خزهای خوشحال و خندهزده هستند و سیلکی و لانگ یو را میبینند که دست در دست هم، از جنگل عمیق شرقی محافظت میکنند.
شب فرامیرسد و ستارههای آسمان در میان درختان عظیم روشنایی میافکنند. سیلکی بر روی سنگی در کنار دریاچه نشسته و به آرامی به لانگ یو میگوید: «اگر تو بخواهی، در این جنگل میتوانیم صبحهای فردا را با هم ببینیم، آیا خوب است؟»
لانگ یو در کنار او تکیه میکند و به آرامی سرش را تکان میدهد. در میان درختان خزهای، جنگل برای این دوستی جدید خود دعای خیر میکند. آینده آنها ممکن است هنوز با مشکلات و ناملایمات مواجه شود، اما آنها آموختهاند که هرگونه عشق و کینه را میتوان با شجاعت و محبت به آرامی باز کرد.
روح روباه جنگل از بالای درختان عبور میکند و صدای نازکی میزند. در زیر نور ماه، جنگل به طرز عمیقتری به نظر میرسد، انگار که در حال محافظت از این خوشبختی است که تازه شروع شده و پس از طوفانها، مقاومت بیشتری یافته است.
