🌞

برج نور در نیمه شب، جستجوی رویاها

برج نور در نیمه شب، جستجوی رویاها


در پاریس که روز و شب در هم می‌آمیزند، نور ملایم نئون بر روی خیابان‌های سنگ‌فرش پاشیده می‌شود و هر پرتو نور به آرامی از دسته موهای عابران می‌گذرد، در گوش‌ها صدای آرام امواج و موسیقی فرانسوی از دور به گوش می‌رسد. در این لحظه، پل بیو در رود سن مانند رنگین‌کمانی است که بر فراز خواب‌ها کشیده شده و به آرامی از یک زوج جوان، لنسلو و افی، محافظت می‌کند.

در شبی با نسیم ملایم ژوئن، لنسلو با نگرانی دست افی را محکم گرفته و انگشتانشان به گونه‌ای در هم قفل شده که تقریبا می‌توانند نبض یکدیگر را احساس کنند. آن‌ها در وسط پل ایستاده‌اند، در زیر پاهایشان آب رودگاه گاهی روشن و گاهی تاریک می‌شود و امواج آب مانند تکه‌های شیشه‌ی زرین و نقره‌ای به نور ماه پاریس جلوه می‌دهند. در دوردست، چراغ‌های پل در کنار نرده‌های سنگی می‌چرخند و نورها مانند حباب‌های پراکنده در دنیا می‌درخشند. لنسلو یک نفس عمیق می‌کشد، نگاهش مانند آسمان شب صاف اما با کمی لرزش پنهان است.

«لنسلو، یادت هست اولین باری که از این پل عبور کردیم؟» افی با صدایی آرام پرسید. در زیر آسمان شب، گونه‌هایش با سرخی ملایمی تزئین شده و در چشم‌هایش نور چراغ‌های پل و آب‌های رودخانه منعکس شده است.

لنسلو به آب نگاه می‌کند، در سطح آب، تصویر خودش و چهره افی در هم تنیده است. آن روز، برای یافتن ویولن گم شده افی، به خطر افتاده بودند و به انباری قدیمی در کنار رود رفتند و تجربه‌ای هیجان‌انگیز را پشت سر گذاشتند. تا اینکه در نهایت از در قدیمی که صدای جیرجیر می‌کرد فرار کردند و در نفس‌های خود متوجه شدند که شب‌های پاریس چه قدر آرام است و دست‌هایشان به هم قفل شده است.

«چطور می‌توانم فراموش کنم؟ در واقع آن موقع خیلی ترسیده‌ام، اما چون تو در کنارم بودی، پس عقب‌نشینی نکردم.» لنسلو با لبخندی گفت و در صدایش کمی تمسخر نهفته بود، «یادت هست که همیشه به من می‌گفتی برنگردم، اما در نهایت تو بودی که زمین خوردی، و این من بودم که تو را بلند کردم.»

افی با خنده‌ای خفیف پاسخ داد: «این به خاطر… من خیلی نگران بودم! اما ما با موفقیت ویولن را بازپس گرفتیم و به تو خدمت بزرگی کردیم.»




آن‌ها به یکدیگر نگاه کردند و لبخندشان شب را روشن کرد. ضربان قلب لنسلو هنوز آرام نشده و گویی فرار لحظه‌ای پیش مقابل چشمانش رخ داده است.

در آن زمان، لنسلو و افی تنها دانشجویان معمولی در آکادمی پاریس بودند، در کلاس‌ها درباره تئوری موسیقی بحث می‌کردند و روی بام‌ها درباره رویاهای طولانی صحبت می‌کردند.

آن روز صبح، افی بر روی میز لنسلو یادداشتی پیدا کرد که روی آن نوشته شده بود: «منتظر من باش تا با هم برویم کنار سن.» این نوشته به خط لنسلو بود که کمی کج نوشته شده بود. افی با دیدن این یادداشت لبخند بر لب داشت و آن را در جیبش گذاشت و همان شب آن‌ها زیر آسمان ستاره‌دار قرار گذاشتند.

در ابتدا فکر می‌کردند که این فقط یک گردش شبانه عادی است، اما ناگهان لنسلو به طور تصادفی در انتهای پل چند مرد غریبه را دید که در لباس‌های تیره به نظر می‌رسیدند و یکی از آن‌ها یک جعبه ویولن آبی مخملی معروف را در دست داشت که همان ویولن گرانبهای افی بود. قلب لنسلو ناگهان فشرده شد و آرام به افی گفت: «آن‌ها ویولن تو را دزدیده‌اند!»

افی با درد در دلش و چشمانش پر از خشم و غم در پاسخ با صدای کم گفت: «آیا مطمئنی؟ ویولن من، روی تیغه نازک‌ترین سیم آن یک سیم قرمز است و آن نشان نقره‌ای…»

لنسلو فوری سرش را تکان داد. او بارها به افی در کوک کردن سیم‌های ویولن کمک کرده بود و به تمامی جزئیات آن خوب توجه داشت. آن‌ها زمان برای تردید نداشتند و به سرعت پشت سر مردان غریبه حرکت کردند. در سایه درختان کنار رود سن، آن‌ها با احتیاط دنبال آن چند سایه رفتند. لنسلو تلاش کرد تا هر کوچه‌ای که از آن عبور می‌کردند را به خاطر بسپارد، نگران بود مبادا کوچک‌ترین نشانه‌ای را از دست بدهد.

سرانجام به یک انبار متروکه در کنار رود رسیدند. در آهنی نیمه‌باز بود و زنجیرهای قدیمی صدای جیرجیر می‌دادند و غریبه‌ها در حال صحبت با صدای آرام بودند، گویی که آماده بودند ویولن را به مکان عمیق‌تری ببرند و پنهان کنند. لنسلو به آرامی افی را به گوشه‌ای از دیوار برد و گفت: «ما تنها یک شانس داریم.»




«نگران نباش، من با تو همکاری می‌کنم.» صدای افی تقریباً گوش‌نواز بود. این یک نبرد بی‌صدا بود و همچنین آزمونی برای اعتماد به یکدیگر.

در این زمان، یک گربه ناگهان از در آهنی پرید و صدای نازکی از خود خارج کرد و توجه مردان بارانی را به خود جلب کرد. در حالی که آن‌ها به سمت صدا چرخیدند، لنسلو به جلو رفت، یک دستش افی را گرفت و دست دیگرش به آموختن جعبه ویولن پرداخت. سایه‌ها به سرعت به دنبال آن‌ها برآمدند و قلب افی تقریباً به گلویش رسید، احساس می‌کرد که جهان در یک لحظه ساکت شده و تنها صدای نفس‌ها و قدم‌های آن‌ها باقی مانده است.

«بیا، از این جا—» لنسلو در یافتن در قدیمی که نیمه در دیوار سنگی جا گذاشته شده بود، موفق شد و زمانی که آن را کشید، غبار به هوا پرید اما آن‌ها به این چیزها اهمیتی نمی‌دادند و فوری وارد شدند. صدای فحاشی و قدم‌ها از بیرون به گوش می‌رسید و دو نفر بی‌توجه به پشت سرشان فرار کردند و تنها صدای وزش باد در پشت سرشان به گوش می‌رسید. پس از پیچیدن در چندین راهرو، آن‌ها پشت یک ردیف جعبه چوبی قدیمی پنهان شدند و با نفس‌های تند و تند لنسلو به آرامی جعبه ویولن را بررسی کرد و بدون توجه به خودش خندید: «خوشبختانه، نیفتاده.»

افی جعبه ویولن را گرفت و آن را در آغوشش با دقت نگاه کرد و بالاخره لبخند فراموش شده‌ای بر چهره‌اش گسترده شد. او به آرامی گفت: «متشکرم، لنسلو. اگر تو نبودید…»

لنسلو با خجالت سرش را برگرداند و نتوانست به قدردانی او نگاه کند، «من قول دادم به رؤیای تو مراقبت کنم و تا زمانی که دقیقاً آماده نشوم، نمی‌توانم عقب‌نشینی کنم.»

آخرین تابش غروب خورشید محو شد و کل پاریس به رنگ آبی شب درآمد، آن‌ها درک کردند که دوباره به پل برگشته‌اند. در این لحظه نور ماه مانند آب است، سطح رودخانه با نقطه‌های نوری درخشان می‌درخشد، آن‌ها دست در دست یکدیگر گرفته‌اند، گویی که از خطرناک‌ترین ماجراجویی عبور کرده و از شجاعانه‌ترین دوستی گذشته‌اند.

«آیا می‌ترسی؟» افی پرسید، صدایش پر از صمیمیت و کمی از ترسی بود که پس از ماجراجویی به وجود آمده بود.

لنسلو سرش را تکان داد، چشمانش قاطع و ملایم بود، «با تو در کنارم هیچ ترسی ندارم. تنها زمانی جرات داشتم که تو با من بودی.»

افی سرش را پایین انداخت، موهای بلندی که بر شانه‌اش افتاده بود، او به آرامی گفت: «لنسلو، می‌دانی؟ من هم در آن زمان خیلی ترسیده بودم. اما وقتی تو را می‌دیدم که به جلو می‌روی، حس می‌کردم: حتی اگر همه به من باور نداشته باشند، وقتی تو باشی، هیچ نگران نیستم.»

آن‌ها به یکدیگر نگاه کردند و خنده‌شان به آرامی در نسیم شب ذوب شد، به مانند یک خواب در عمق قلب‌هایشان. افی با دقت ویولن را در دستانش گذاشت و نوک انگشتانش به نشان نقره‌ای آن سر خورد، گویی که بر لطیف‌ترین نقاط درونش لمسی دوستانه داشت.

«آیا می‌توانی در اینجا برای من یک آهنگ بنوازی؟» لنسلو به آرامی پرسید، صدایش حاکی از خجالت و انتظار بود.

افی چشمانش را به او دوخت و سپس به آرامی جعبه ویولن را باز کرد و با احتیاط ویولن ارزشمندش را خارج کرد. او در مرکز پل ایستاد، زیر نور ماه، دامن سفیدش به آرامی در باد می‌رقصید و نوت‌هایی که از نوک انگشتانش می‌ریختند، ملایم و با کمی شجاعت پس از ماجراجویی بودند. صدای ویولن بر سطح آب به تلاطم درآمد، گویی حباب‌ها به آرامی و کمرنگ زندگی را پر می‌کنند، اما به داخل تاریکی رخنه می‌کنند.

لنسلو با دقت به او نگاه می‌کرد و در ذهنش تصاویری از آن‌ها که همدیگر را در برهه‌های سختی کنار هم گذاشته بودند، شکل می‌گرفت: آن‌ها در بام کالج درباره برنامه آینده اجرا بحث می‌کردند، در کافه موزاییک رؤیاهایشان را بررسی می‌کردند، و در کنار رود سن به طور بلندخنده درباره جوک‌های بی‌معنا صحبت می‌کردند. هر صحنه‌ای گرما بخش بود و با صدای ویولن در آن لحظه‌ای که اکنون داشتند، احاطه شده بود.

«صدای ویولن تو مانند ستاره‌ها درخشان است.» لنسلو با خود گفت.

افی با شنیدن این جمله لبخندی بر لب آورد. «چون تو داری گوش می‌دهی، پس چنین روشن است.»

نوت‌ها داستانی را که متعلق به آن دو است بیان می‌کنند، درخشان و غیرقابل تکرار. چراغ‌ها و برج‌های دوردست، بالن‌های شناور و قایق‌های در رود، همه به پس‌زمینه‌ی این شب تبدیل شدند. هر زمان که آرشه بر روی سیم‌ها می‌افتاد، نگاه لنسلو قوی‌تر می‌شد و ناخواسته شک کرد: او در قلبش قبلاً فهمیده بود که مهم نیست چه خطرات یا چالش‌هایی در آینده پیش خواهد آمد، او با دست افی را گرفته و به راهش ادامه می‌دهد.

قطعه بر روی آخرین نتش فرود آمد، سکوتی عمیق بر فضا حاکم شد و نور پل حبابی در آب به آرامی می‌درخشید. لنسلو با تقریباً قدردانی، دفتری کوچک خود را درآورده و به ثبت جزئیات و احساسات شب می‌پرداخت.

«آیا می‌خواهی آنچه امشب رخ داد را بنویسی؟» افی نزدیک آمد و با چشمان گردش سوال کرد.

لنسلو سرش را تکان داد و نوک قلم را بر روی کاغذ گذاشت: «در شب ژوئن، حباب‌های بر روی رود سن شاهد شجاعت و دوستی ما بودند. به نور ملایم بر پل نگاه می‌کنم، هر لحظه‌ای حاوی امید به آینده است.»

افی به آرامی بر شانه‌اش تکیه کرد و گفت: «داستان ما همیشه ادامه خواهد داشت، درست است؟»

لنسلو لبخند زد و گفت: «بله، فرقی نمی‌کند که در آینده چه خطرات غیرقابل پیش‌بینی وجود داشته باشد، هر زمان که تو در کنارم باشی، همیشه شجاع خواهم بود.»

در آن لحظه، شب پاریس، حتی با تمام ستاره‌اش، در برابر نرمی‌های چشمانشان در مقایسه قرار نمی‌گرفت. حباب‌های روی پل به آرامی تکان خوردند، گویی که شب و رویاها را در دستان یکدیگر جمع می‌کنند.

آن‌ها با جعبه ویولن در دست پایین پل سنگی می‌روند. لنسلو گهگاهی دست آزادش را تکان می‌دهد و حالات خطرناک آن لحظه را تقلید می‌کند: «اگر روزی دوباره کسی ویولن تو را دزدید، من باید ردا سوپر قهرمان را بپوشم تا باکلاس به نظر برسم.»

افی به شدت خم شد و خندید، «پس من باید بهتر تمرین کنم، تا دفعه بعد خودم را محافظت کنم و تو را هم حفظ کنم.»

ستاره‌ها خاموش بودند و نسیم شب لطیف بود. دو روح جوان در شب پاریس به ذکر توافق‌ها و شجاعت‌های یکدیگر پرداختند و آب رود رنگین‌تر از آن دو را منعکس می‌کرد، مانند مروارید درخشان. چراغ‌های پل و قلعه‌ی آن سوی رود در حباب‌ها ذوب می‌شوند و چهره‌های خندان آن‌ها در چشمان یکدیگر منعکس می‌شوند.

بعد از این شب پر از ماجراجویی و هیجان، لنسلو و افی فهمیدند که واقعی‌ترین قدرت از دوستی عمیق و تکیه بر یکدیگر ناشی می‌شود. آن حباب‌ها و چراغ‌های پل هرچند کوتاه‌مدت درخشان بودند، اما به بخشی از خاطرات همیشگی تبدیل شدند. ملودی ویولنی در آسمان شب خطی از خوشبختی را محکم در قلبشان قفل می‌کند و شاید یک روز، آن‌ها این داستان پر از شجاعت و اعتماد را به دیگران بگویند تا بشنوند.

آن‌ها دور شدند، از خیابان‌های دراز کنار سن عبور کردند و به روزهای زیادی از شب و سپیده دم پا گذاشتند. هر ماجراجویی به یک فصل جدید تبدیل شد و قدم‌های لنسلو و افی هرگز متوقف نشد، هر بار که دست یکدیگر را گرفتند، ادامه‌ای از وعده و ایمان بود.

در پل حبابی زیر رود سن، آن‌ها دیگر از ناشناخته‌ها نمی‌ترسیدند، بلکه با هیجان و لبخند به سوی فرداهای شگفت‌انگیز می‌رفتند.

همه برچسب‌ها