پاریس در نیمهشب، نور نقرهای ماه به آرامی بر خیابانهای مرطوب سنگفرش ریخته شده است. برج ایفل در تاریکی شب مانند یک بال فلزی بزرگ، تکههای نور خفیف را به سرتاسر شهر میپاشد و درخشش خاصی دارد. آسمان تیره و آبی پایین آمده، گویی منتظر یک ماجرای شگفتانگیز است. شهر در خواب عمیق فرو رفته، اما این فضای زیر این بنای فولادی، پنهان کننده یک رویارویی هیجانانگیز و شبح مانند است.
بلومنگ در سایه برج ایفل ایستاده و گیرهاش به خاطر عرق خیس شده است. نفسش کوتاه و سینهاش با ضربان قلبش به شدت بالا و پایین میرود. او قد بلندی ندارد، اما دارای حرکاتی چابک و نگاهی استوار است. در این لحظه، دستانش محکم گیرهای که در دستش است را نگه داشته، شعله آتش به رنگ نارنجی به آرامی میدرخشد. او یک کیف چرمی تیره قرمز بر کمرش آویزان کرده که شامل چیزی ارزشمند و در عین حال خطرناک است - یک ورق کاغذ پاپیروس با نشانههای رازآلود که او را به کانون بازی تعقیب امشب تبدیل کرده است.
و در مقابل او، تصویری از یک دختر جوان در آبجمعی انعکاس یافته است. او یک پالتوی بنفش تیره بر تن دارد و موهایش با ریسمانی به رنگ خاکستری آویخته شده است، که نوک موهایش به آرامی پایین چانهی باریکش میافتد. نام او زیران است و حرکاتش به اندازهای بیصداست که مانند پرندگان در تاریکی شب است. در این لحظه، مردمکهای او بازتاب آتش برج را نمایش میدهند و لبخند او جوی از مرموزی غیرقابل کنترل دارد. زيران یک خنجر کوتاه در دستانش دارد که لبهی آن در نور آتش شفاف میدرخشد.
آنها در زیر نسیمی آرام ایستادهاند، در اطراف صدای گامهای پراکنده و گروهی از مردان با لباس سیاه که مشعل در دست دارند، از عمق کوچهها به تدریج نزدیک میشوند. نور آتش تاریکی را آلوده کرده و بوی نامعلومی از شوم را به همراه دارد.
"بلومنگ، آن چیز را به من بده." زيران به آرامی گفت، صدایش مانند مه لطیف است، اما حاکی از فشاری غیرقابل مقاومت است. "تو به این دنیا تعلق نداری و نیازی به درگیر شدن نداری."
بلومنگ به او به شدت خیره شده و لبهایش به آرامی لرزان است، اما عقبنشینی نمیکند. "من آن نشانهها را درک کردهام، زيران. تو نمیتوانی مرا فریب دهی. آنچه شما میخواهید نه کاغذ، بلکه مسیر پنهان شده بر روی پاپیروس است. این تنها سرنخی است که پدرم در تمام عمرش به جا گذاشته و من نمیگذارم نام او زیر پا گذاشته شود."
زيران ابرویش را بالا میبرد و به آرامی در تاریکی شب قدم میگذارد، گویی که به آرامی فاصله را کاهش میدهد. مردان با لباس سیاه به تدریج دور او حلقه میزنند، و آتش در زیر پای آنها بارها و بارها میرقصد، همانند گرگهایی که شکار خود را محاصره کردهاند.
"چرا تو همیشه اینقدر لجباز هستی؟" زيران سرش را به سمت او میچرخاند و سایهای ملایم بر گونهاش میافتد، "اگر به ما کمک کنی تا پایان نقشه را پیدا کنیم، تو میتوانی همه چیز پدرت را پس بگیری."
"من به تو اعتماد ندارم." بلومنگ دندانهایش را روی هم میفشارد و به آرامی گیرهی درخشندهاش را بالا میبرد. "پس همین الآن اقدام کن. اگر بخواهی بگیری، میتوانی فقط از جسد من بردارید."
مردان با لباس سیاه به وضوح حالت تنش را حس کرده و از سلاحهای خود رونمایی میکنند. آنها به یکدیگر نگاه کرده و توطئه میکنند که چگونه دام را ببندند. زيران کمی sigh کرده و قصد داشت پیش برود، اما ناگهان قدمش را عقب میکشد.
"خوب، اگر تو آمادهای که جانت را ریسک کنی، من هم آمادهام." او با خنجر به آرامی بر روی рукой خود میکوبد. "اما اینجا جای ماندن نیست، افراد 'گروه سر شیر' صبر ندارند. بهتر است با من همکاری کنی، ورنه آنها زنده نمیگذارند."
هنگامی که او این را میگوید، ناگهان یکی از مردان با لباس سیاه نمیتواند از پشت به سمت آنها حمله کند. بلومنگ به سرعت آماده بود، گیرهاش را برافراشته کرده و آتش را روشن میکند، شعلهای که مانند زبان به پرواز درآمده و یک هندزفری را به سمت زمین پرتاب میکند. در یک لحظه، یک توده از دود سیاه و سوزناک برمیخیزد و تمام بیناییها را مسدود میکند. در دود، او با چابکی به طرف کوچه کناری میجهد و مردان با لباس سیاه مشعل را بالا گرفته و به سرعت دنبالش میآیند.
"زیران، واقعاً تو چه میخواهی؟" بلومنگ در کوچهبازار به سرعت میدود و زمانی که دود به تدریج کم میشود، متوجه میشود زيران بیصدا دنبالش میکند. "تو به وضوح توانایی فرار داری، اما چرا من و آنها را به اینجا کشاندی، آیا نقشهای در نظر داری؟"
زيران به سمت او میجهد و به طور مستقیم به کنار او میرسد. "رمزهایی که پدرت به جا گذاشته، فقط تو میتوانی آن را رمزگشایی کنی. تو نیز میدانی، گروه سر شیر به تو نیازی ندارد، بلکه به رموز بدن تو نیاز دارد. اگر تو به تنهایی فرار کنی، امشب جانت به خطر میافتد. اما اگر ما با هم متحد شویم، من میتوانم به تو کمک کنم تا نجات پیدا کنی."
"تو دوست داری بازیهای روانی کنی؟ یا واقعاً میخواهی به من کمک کنی؟" بلومنگ به شدت نفس میکشد و در حال دویدن با احتیاط سوال میکند. او متوجه میشود که زيران به هیچ وجه یک دختر عادی نیست، حتی مردان با لباس سیاه هم هرگز نتوانستند یک وجب از او را لمس کنند.
"چرا یک بار شرط ببندیم و ببینیم آیا واقعاً نیت من خالص است؟" لبخندی ملایم بر گوشههای لب زيران میآید، "اما تو باید به یاد داشته باشی که این شرط فقط یک بار فرصت دارد. اگر به من اعتماد کنی، راهی برای خروج خواهیم داشت؛ اگر نه، مردان با لباس سیاه تبدیل به کابوس تو میشوند."
بلومنگ در دلش هزاران حرف میزند، اما اکنون وضعیت اجازه تفکر بیشتر را نمیدهد. او به سرعت ساختمانهای نزدیک برای مخفی شدن را جستجو میکند و متوجه میشود که در فاصله نزدیکی یک در آهنی به زیرزمین وجود دارد. او به زيران سرش را تکان میدهد، "حالا شروع کنیم، ما یک بار همکاری میکنیم. اما به تو هشدار میدهم، اگر متوجه شوم که تو یک نقشه دسیسهای داری، من در سوزاندن پاپیروس لحظهای تردید نخواهم کرد."
پس از گفتن این، او دکمه را فشار میدهد و شعله را به عنوان هشدار روشن میکند. سپس آنها به سرعت به در آهنی پناه میبرند و در را قفل میکنند تا پاهای مردان با لباس سیاه در بیرون محاصره شوند.
زیرزمین عمیق سرد و آرام است، تنها نور ضعیف ماه از پنجرههای کوچک به داخل نفوذ میکند. دیوارها با نقاشیهای کهنه و پلههای پیچیده، اینجا را به شکلی اسرارآمیز تبدیل کرده است. دو نفر برپلههای سنگی نشسته و برای مدتی به یکدیگر نگاه میکنند. بلومنگ پاپیروس را باز میکند و رنگ نقرهای درخشانی در نور ماه درخشان میشود.
"نقشه از اینجا شروع میشود و به کجا میرسد؟" زيران نمیتواند خود را کنترل کند و انگشتش را به سمت یکی از خطوط مشهود دراز میکند. "این شبیه به کانال زیرزمینی است."
"من آن را چک کردهام." بلومنگ به آرامی پاسخ میدهد، در حالی که نوک انگشتانش بر روی نشانهها حرکت میکند: "این نشانهها، صورتهای فلکی مورد علاقه پدرم هستند و هر یک یک سرنخ ایجاد میکند. او قبلاً گفته بود که زیر پنجره گلسرخ در برابر باسیلیکا، رازهای ارزشمند او پنهان شده است. نقطه پایان نقشه، همان پنجره گلسرخ است."
شگفتی در چشمان زيران نمایان میشود. "چطور میتوانی مطمئن باشی؟"
بلومنگ در یادآوری آغوش پدر، هر کلمه را با اطمینان بیان میکند. "وقتی بچه بودم، با پدرم به آنجا رفته بودم و وقتی نور به پنجره گلسرخ میتابید، رنگینکمانهای عجیب و شگفتانگیزی نمایان میشد. من هرگز آن روز را فراموش نمیکنم، چون او گفت تنها افرادی که با قلب خالص هستند میتوانند چیزهای زیبا را ببینند. کد نقشه به معنای تبادل با قلب خالص است."
زيران به او خیره شده و سرانجام نشانههایی از لطافت در چهرهاش پیدا میشود. "پدرت مردی بزرگ بود. اگر زودتر به من اعتماد میکردی، میتوانستی متوجه شوی که هدف ما در واقع یکسان است."
"یکسان؟" بلومنگ با احتیاط پاپیروس را در دستانش میفشارد.
"من نیز در جستجوی 'هدیه' او هستم. زیرا مادرم در آخرین لحظات زندگیاش پرستار او بود. پدر تو در آخرین لحظاتش از مادرم خواسته بود تا این معما را حل کند تا به دست کسانی نیفتد که نیت بدی دارند."
بلومنگ به شدت به زيران خیره میشود و احساس گرمایی در چشمانش میکند. "یعنی... ما واقعاً همنظر هستیم."
در آن لحظه که دو نفر به طور موقت آشتی میکنند، ناگهان صدای پای سردی از بالای سرشان به گوش میرسد. مردان با لباس سیاه متوجه مخفیگاه آنها شدهاند و سه نفر با مشعل به داخل زیرزمین میدوند.
"باید برویم!" زيران گفت و دست بلومنگ را گرفت و به سرعت از پلههای باریک و پرپیچ و خم پایین میروند. آنها به سرعت در تونل زیرزمینی میدوند و در اطراف صدای شعلههای آتش به وزیدن در میآید.
در انتهای تونل، یک دیوار کوتاه به یک خروجی دیگر وصل میشود. زيران به آرامی روی تزئینات سنگی دیوار ضربه میزند و یک در پنهان کمنور به آرامی باز میشود. او بلومنگ را به درون میکشد و نوری ملایم آنها را در بر میگیرد و اتاق مخفی را روشن میکند.
در مرکز اتاق مخفی، یک آینه قدیمی قرار دارد و کنار آن چند شمع زنگزده قرار دارد. پنجره به شکل گلسرخ دقیقاً با نشانههای روی پاپیروس همراستا است. بلومنگ با لرزش دستانش چوب کبریت را از جیبش بیرون میآورد و یکی یکی میشمارد، فقط سه چوب کبریت باقی مانده است. او چوب کبریت را روشن کرده و به کمک زيران آن را روی پاپیروس در برابر آینه قرار میدهد.
به آرامی، رنگهای پنجره گلسرخ بر روی پاپیروس بازتاب میشود و الگوهای پنهان شبتاب نمایان میشود. پاپیروس کمی گرما ساطع کرده و الگوهای مرکب به تدریج به یک ردیف از کلمات کمرنگ تبدیل میشوند:
"گنج در صداقت پنهان است." بلومنگ این جمله را میخواند و صدایش تقریباً به خاطر احساساتش میلرزد.
"آیا دیدی؟ پدرت امیدوار بود تو با شجاعت حقیقت را کشف کنی و بیشتر از اینکه قلبت توسط نفرت تاریک شود، امیدوار بود." زيران به آرامی در گوشش میگوید.
در این لحظهی دلپذیر، ناگهان شیشهای در سمت دیگر دیوار به تندی شکسته میشود و یک مرد بزرگ با لباس سیاه با چوب در دست به اتاق مخفی هجوم میآورد. بلومنگ به صورت خودکار پاپیروس را درون لباسش قایم کرده و به سمت آینه کمک میکند. زيران با چابکی جلو رفته و حمله را با خنجر خود خنثی میکند.
مرد با لباس سیاه با خشم میگوید: "نقشه را تحویل بدهید، وگرنه امشب در آتش خواهید سوخت!" و پس از این جمله، مشعل را بالا میبرد تا شمعهای آغشته به روغن را در اتاق مخفی روشن کند.
بلومنگ به سرعت فکری به ذهنش میرسد و هندزفری را از کمرش پرتاب میکند تا دید دشمن را پوشش دهد. او و زيران به خوبی هماهنگ عمل میکنند، یک نفر توجه مرد با لباس سیاه را به خود جلب میکند و دیگری به سمت پشت شمع میرود. در این لحظه، بلومنگ به یاد نصیحت روی پاپیروس میافتد: "صداقت!"
او با صدای بلند میگوید: "چیزی که شما میخواهید اینجا است، اما آیا شما جرات دارید با طمع خود رو بهرو شوید؟ آیا شما جرات دارید زیر پنجره مقدس گلسرخ قسم بخورید که گنج تنها برای نگهداری است و نه برای خواستههای شخصی؟"
مردان با لباس سیاه لحظهای در سکوت میمانند و حالت تعجبی بر چهرهشان نمایان میشود. زيران از این موقعیت استفاده کرده و یکی از آنها را به زیر گرفت و بندهای او را قطع کرد. بلومنگ هم با استفاده از گیرهاش مردان باقیمانده را از اقدام بیمراقبت بازمیدارد.
جو تاریک و فشرده شده است، رئیس مردان با لباس سیاه کمی تردید میکند و در نهایت به نظر میرسد که تحت فشار آن سکوت مجبور به اعتراف است: "من جرات ندارم. تو درست میگویی، اینجا جایی نیست که ما باید وارد آن شویم."
مردان با لباس سیاه یکی یکی عقب مینشینند و در تاریکی فقط بلومنگ و زيران باقی میمانند و سایهای که به آرامی از پنجره گلسرخ حرکت میکند. بلومنگ با رضایت به زيران نگاه میکند و هر دو میدانند که آرمانهای پدرانشان در این لحظه به ارث میرسد.
"بلومنگ، تو تنها نیستی، من این بار را با تو به اشتراک میگذارم." زيران با صداقت میگوید.
بلومنگ پاپیروس را که عطر پدرش را دارد میگیرد و نوری از عزم در چشمانش میدرخشد. "از این به بعد، ما فقط از گذشته محافظت نمیکنیم، بلکه از صداقت و شجاعت درونمان نیز حفاظت خواهیم کرد."
و بیرون از پنجره گلسرخ، تاریکی به آرامی کنار میرود و 첫ین نشانههای صبح به آرامی نازل میشود و تمام پاریس زیر برج ایفل را روشن میکند. سایههای آنها در نور صبح در هم تنیده میشود و ماجراجوییای که متعلق به شجاعت، حکمت و ایمان است، به آرامی در این شهر رمانتیک و رازآلود میگستراند.
