🌞

زیر راهرو جواهرات، خدا و جوان با هم قرار نبرد گذاشته‌اند.

زیر راهرو جواهرات، خدا و جوان با هم قرار نبرد گذاشته‌اند.


ایلسیا به آرامی در کنار میدان کاخ ایستاده بود، موهای بلند و سیاهش در باد صبح می‌رقصیدند و سایه ظریفش در زیر نور خورشید بسیار قوی به نظر می‌رسید. نور صبحگاهی شرق بر گنبد طلایی بالای کاخ می‌تابید و تمام زمین را روشن می‌کرد. کاخ جلوه‌ای شبیه به نماد یک سرزمین رویایی داشت، با طاق‌های بلند، ستون‌های زیبا و کنده‌کاری‌های طلایی ظریف که همگی روحی فوق‌العاده هنری را از خود ساطع می‌کردند. تزئینات طلایی در نور صبحگاهی درخشش خیره‌کننده‌ای داشتند، و در پایین دیوارهای کاخ، مجسمه‌های خدایان افسانه‌ای یونانی با اشکال گوناگون سنگ‌تراشی شده بودند—شیرهای دو‌سر، اسب‌های بال‌دار و نیم‌خدایان شاخ‌دار، که هرکدام مانند نگهبانان واقعی این فضای مقدس بودند.

ایلسیا نفس عمیقی کشید و کف دستانش کمی عرق کرد. ورود به این کاخ پر از جذابیت و بار تاریخی، این لحظه برای او تبدیل به مهم‌ترین نقطه عطف سرنوشتش شد. او از کودکی در روستای دورافتاده‌ای در تپه‌ها زندگی کرده بود، جایی که با وجود پلکان‌های مرتفع و جویبارهای شفاف، به هیچ وجه قابل مقایسه با شکوه کاخ در برابرش نبود. پدرش، جَسری، باغبان بود و سال‌ها در باغ‌های قصر کار می‌کرد و مادرش، جَیا، هنرمند دستی بود که با بافتن پارچه و ساخت عطر امرار معاش می‌کرد. خانواده‌ای که به رغم وضعیت سخت مالی، زندگی آرامی داشتند. هر شب، ایلسیا دوست داشت در کنار پنجره اتاق خوابش در زیر شیروانی دراز بکشد و به نور چراغ‌های کاخ در دوردست خیره شود—او همیشه به خود می‌گفت: «روزی من هم وارد آن دنیای طلایی خواهم شد.»

اخیراً، پادشاه جدید کاخ مراسم مهمی را برگزار کرده و جوانان از روستاهای مختلف برای کمک به این مراسم دعوت شده بودند. ایلسیا به خاطر شجاعت و شخصیت دقیقش، توسط والدینش به نمایندگی از روستایش انتخاب شد. در این سرزمین باستانی، ورود به کاخ یک افتخار بزرگ محسوب می‌شد و همچنین یک ماجرای ناشناخته. ایلسیا هرگز از ترس احساس نکرد، اما همیشه به خود می‌گفت: «مشکلات دنیوی شاید راه را برای شگفتی‌ها هموار کند.»

با ورود به راهرو طولانی مفروش به مرمر، ضربان قلب ایلسیا افزایش یافت. نخستین چیزی که به چشمش آمد راهرویی با الگوهای طلایی در زیر نور خطی بود، و در انتهای این راهرو، صفی از مجسمه‌های بزرگ حیوان‌نما وجود داشت که بالای در بزرگ نشسته بودند. آن‌ها همچون موجودات زنده به نظر می‌رسیدند، با چشمانی درخشان. ایلسیا نتوانست به خودداری کند و بیشتر به آن‌ها نگاه کرد؛ دوزانویی که بال‌هایش مانند تیغ بود و اسب بال‌دار که سرش را بالا گرفته و در حال نعره‌زدن بود، او گویی صدای آن‌ها را می‌شنید که در گوشش نجوا می‌کردند.

«آیا به این مجسمه‌ها نگاه می‌کنی که با آن‌ها صحبت کنی؟» صدای مردانه‌ای با ملایمت از پشت او آمد. ایلسیا کمی برگرداند و دید که پسری با لباس‌های زیبا در کنار او ایستاده و نگاهی شیطنت‌آمیز در چشمانش داشت.

«این مجسمه‌ها بسیار خاص هستند، به نظر می‌رسد که واقعاً چیزی را محافظت می‌کنند.» ایلسیا به صداقت جواب داد.




پسر با صدای خفیفی خندید و زانو زد تا سر یک مجسمه گوسفند طلایی با دو شاخ خمیده را نوازش کند. «این‌ها نگهبانان ما هستند که صدها سال پیش از طرف خانواده‌مان برای محافظت در اینجا درخواست شده‌اند. گاهی، محافظت باستانی بیش از تمام زره‌ها موثر است.»

ایلسیا با کنجکاوی به او نگاه کرد، «آیا شما اینجا کار می‌کنید؟»

«تقریباً. من آوِیس هستم، پدرم ستاره‌شناس در کاخ است. اما من بیشتر به مطالعه این کنده‌کاری‌های باستانی و افسانه‌ها علاقه دارم.» آوِیس با اعتماد به نفس و افتخار گفت. «دستیار جدید نیازی به نگرانی ندارد، اینجا به اندازه‌ای که تصور می‌کردی مرموز و ترسناک نیست. من شجاعت شما را دیدم، خوب بود.»

ایلسیا با لبخند و کمی شرمنده گفت: «ممنون. واقعاً من هم در حین حرکت، ضربه می‌زدم و می‌ترسیدم که این مجسمه‌ها به من ‘زُل بزنند’.»

آوِیس با لبخندی حیله‌گر گفت: «اگر به قلبت ایمان داشته باشی، می‌توانی peacefully او‌ها کنار هم زندگی کنی. بیایید، من ابتدا شما را با پروسه مراسم آشنا می‌کنم.»

دو نفر به سمت راهرو پیچیده پیش رفتند و آوِیس در طول مسیر درباره تاریخچه مجسمه‌های حیوان‌نما و داستان‌های پشت هر افسانه توضیح داد. وقتی که آن‌ها از کنار یک مار سنگی بزرگ گذشتند، آوِیس به آرامی گفت: «ببین، این مار را آشتا می‌نامند. افسانه‌ها می‌گویند که او می‌تواند دل‌های انسان‌ها را ببیند و اگر در برابر او با صداقت باقی بمانی، مورد نفرین قرار نمی‌گیری.»

«اگر کسی به خود دروغ بگوید، چه می‌شود؟» ایلسیا به‌طور جدی پرسید.




«آن‌گاه او آرزوهایش را قفل خواهد کرد تا زمانی که شجاعت مواجه‌ شدن با حقیقت را پیدا کند.» آوِیس با شوخی گفت، اما لحنش به زندگی‌ حکمت داشت. ایلسیا به این فکر کرد که زمانی که او انتخاب شده بود احساس تردید داشت. در ذهنش به یاد جمله‌ای افتاد که به مادرش گفته بود: «می‌ترسم که برای کافی بودن استعداد نداشته باشم.» حالا که در زیر این مجسمه آشتا ایستاده بود، او به آرامی جرئت پیدا کرد و به خود گفت: «مهم نیست کی هستید، هر قدم می‌تواند به سمت یک خود بهتر پیش برود.»

در انتهای راهرو به سمت سالن اصلی، چراغی بزرگ و طلایی درمیان هوا آویزان بود و نورش از پلکان بزرگ می‌تابید. سالن اصلی با تزئینات خاص و دیوارهایی پر از مجسمه‌های افسانه‌ای و حتی یک مجسمه اژدهای کوچک‌مقیاس در سقف، با زیبایی طراحی شده بود. در مرکز سالن، خدمتگان کاخ در حال آماده‌سازی نهایی مراسم بودند، گل‌ها را به زیبایی چیده و میز قربانی را تزئین می‌کردند.

آوِیس ایلسیا را به سمت پشت میز قربانی برد و به آرامی گفت: «من به تو یک راه کوتاه نشان می‌دهم که می‌توانی از بررسی‌های پیچیده قبل از مراسم اجتناب کنی.» او او را از طریق یک در کوچک برنزی پنهان به یک باغ خلوت برد. در اینجا گل‌ها شکوفه کرده و یک جویبار در حال حرکت بود و راه‌های سنگ‌چینی پیچ و خم داشت و لاله‌های سفیدی در استخر در حال شکفتن بودند.

«این مکان بسیار زیباست!» ایلسیا با شگفتی گفت.

«به ندرت کسی به اینجا می‌آید. گفته می‌شود که اینجا قدیمی‌ترین برکات نهفته است.» آوِیس با لبخند گفت، «قبل از هر مراسم مهم، من همیشه در اینجا به آرامش دست می‌یابم.»

ایلسیا چشمانش را بست و نفس عمیق کشید و از عطر گل‌ها لذت برد. او به آرامی پرسید: «آوِیس، آیا تو انتظاری از بزرگ شدن داری؟ آیا از آینده ترسیده‌ای؟»

آوِیس لحظه‌ای به آب استخر خیره شد و با جدیت گفت: «بزرگ شدن به یک خود واقعی، به راحتی آسان نخواهد بود. پدر همیشه امیدوار بود که من ستاره‌شناس شوم، سنت خانوادگی را ادامه دهم، اما من همیشه در خواب دیدم که اسب‌های بالدار را سوار می‌شوم و به دنیای ناشناخته می‌روم. گاهی، من هم می‌ترسم که نتوانم خواب‌هایم را محقق کنم.»

ایلسیا به آوِیس خیره شد و ناگهان احساسی از همدردی به او دست داد. «مادرم همیشه به من می‌گفت، ‘فقط کسانی که درون‌شان قوی هستند، جرات می‌کنند به ضعف‌هایشان اعتراف کنند.’ ما می‌توانیم به هم کمک کنیم، هر چقدر هم انتخاب‌هایمان متفاوت باشد، هر آنچه که به واقع دلمان می‌خواهد، درست است.»

آوِیس سرش را به نشانه تأیید تکان داد و نگاهی تأییدی و تشویق‌آمیز به ایلسیا داد. «درست می‌گویی. ما قرار می‌گذاریم که در آینده، با هم شجاعانه به دنبال رویاهایمان برویم.»

با صدای زنگ مراسم، دو نفر به سالن اصلی بازگشتند. ایلسیا جلیقه‌ای بلند که با نخ طلایی دوخته شده بود، بر تن کرد و کنار سایر دستیاران در دو خط ایستاد. در بالای میز قربانی، بزرگسالان کاخ با صدای بلند آیات قدیمی را قرائت می‌کردند و شاهزاده به دل جمعیت قدم گذاشت. اگرچه شاهزاده سن کمی داشت، اما قامتش محکم و با اعتماد به نفس بود، و نور آفتاب بر چهره زیبای او می‌تابید و قدرت درونش را منعکس می‌کرد.

در حین انجام مراسم، مسئولیت ایلسیا این بود که شاخه‌های جدید و ظروف طلایی را به شاهزاده ارائه دهد. او به سمت شاهزاده جلو رفت و دو دستش را برای تقدیم شاخه و سینی طلا دراز کرد، اما ناگهان احساس کرد زانوهایش نرم می‌شوند—آیا به خاطر نگرانی است یا اینکه سنگ‌های زیر پایش بسیار لغزنده هستند؟ او به طور ناخودآگاه دندان‌هایش را بر هم فشرد و تمام اشیاء را محکم گرفت. جمعیت با دقت نفس خود را حبس کرده بودند. شاهزاده با ملایمت به او لبخند زد و با صدای خفیفی که فقط آن دو می‌شنیدند، گفت: «خیلی شجاع هستی، ممنون.»

در آن لحظه، ضربان قلب ایلسیا به شدت افزایش یافت، اما او حرارت دستش را احساس کرد، گویی همین گرما او را به مواجهه با هر چیزی جرات می‌دهد.

در قسمت مربوط به وعده‌های جدی، شاهزاده باید شاخه جدیدی که در دستش بود را بالا می‌برد و سوگند می‌خورد که از خدایان مجسمه‌دار برکت بخواهد. در آن لحظه، ناگهان نور رنگارنگی از بالای سقف به پایین تابید و به نوعی اژدهای معلق در دیوار که باید ساکت بود، به نظر می‌رسید که روحی در آن دمیده شده است و بال‌هایش سایه‌ای همچون رنگین‌کمان را منعکس می‌کند. تمام حاضرین با شگفتی فریاد زدند و تمام نگاه‌ها به آن صحنه جادویی که رنگین‌کمان و مجسمه‌ها در هم می‌آمیختند، متمرکز شد.

ایلسیا با شگفتی به این پدیده نگاه کرد و ناگهان به یاد آوِیس افتاد که قبلاً گفته بود: «با قلبت نفس‌های آن‌ها را حس کن.» او در دل خود آرزویی را به صدا درآورد: «امیدوارم مثل این اژدها، شجاعت پرواز را پیدا کنم و به خود و خانواده‌ام افتخار و خوشبختی بیاورم.»

مراسم به خوبی پایان یافت و شاهزاده شخصاً از میز قربانی پایین آمده و با هر دستیار گفت‌وگو کرد. او در مقابل ایلسیا توقف کرد و با جدیت گفت: «تمامی مراحل مراسم امروز به خوبی پیش رفت و این به خاطر آرامش تو بود. این آرامش یک ویژگی کمیاب است. امیدوارم که بیشتر به قصر بیایی و به کارهای مهم‌تری کمک کنی.»

ایلسیا چشمانش را گشاد کرد و با disbelief سرش را تکان داد. «قطعاً سعی می‌کنم انتظاراتتان را برآورده کنم.» گرما و اعتماد به نفس در درونش به شدت در حال جریان بود، او می‌دانست که هر چالشی در زندگی در واقع یکی از با ارزش‌ترین هدایا در مسیر رشد است.

پس از اتمام مراسم، آوِیس او را به باغ آرام برگرداند و آن‌ها در نور ماه گفت و گو کردند و آرزوها و ترس‌های یکدیگر را با هم به اشتراک گذاشتند. نسیم شب به آرامی می‌وزید و آن‌ها به ستاره‌های آسمان نگاه کرده و آرزوهایی برای آینده در دل داشتند.

«آوِیس، آیا می‌گویی که این کاخ، این تزئینات طلایی و مجسمه‌های افسانه‌ای نیز گواهان چالش‌های بی‌شماری از افرادی مانند ما هستند؟» ایلسیا پرسید.

آوِیس با لبخند کوچک گفت: «شاید آن‌ها در حال انتظار باشند که افسانه بعدی از میان ما متولد شود. ایلسیا، آیا زمان آن نرسیده که ما داستان جدیدی بنویسیم؟»

دو نفر به همدیگر خیره شدند و از آن زمان به بعد در کاخ به همراه همدیگر یاد می‌گرفتند، می‌کاوشیدند و چالش می‌کردند، هر شکست تبدیل به یک تمرین و هر موفقیت کوچک یک یادآوری از حمایت یکدیگر بود. در طول روز، آن‌ها در کاخی پر از نور طلایی و داستان‌ها کار می‌کردند و در شب‌ها در باغ بازی و خوش‌گذرانی می‌کردند. ایلسیا با طبیعت و حیوانات به آرامی روح‌های زخمی را تسکین می‌داد و هر باری که مشکلی در قصر پیش می‌آمد، او می‌توانست با روش‌های دقیق آن را حل کند؛ آوِیس نیز او را با افسانه‌ها و ستاره‌ها آشنا می‌کرد و او را به تدریج به رؤیاهای درونش نزدیک‌تر می‌نمود.

زمان می‌گذشت و ایلسیا به تدریج فهمید—شجاعت واقعی، تنها در پیشروی ثابت‌قدم در برابر انتظارات دیگران نیست، بلکه در لحظات ناتوانی درونی نیز نباید از پی‌گیری رؤیاها بازماند. وقتی به راهی که طی کرده بود نگاه می‌کرد، هر تزئین طلایی، هر مجسمه افسانه‌ای یونانی به نظر می‌آمد که برای او ترانه‌سرایی کرده و او را برکت می‌دهند. مانند چیزی که او آرزو کرده بود، ایلسیا در نهایت به دختری تبدیل شد که می‌توانست با افتخار در مقابل کاخ بایستد و با دل شجاع و قلبی پاک، هر چالش بزرگ‌تر زندگی را بپذیرد.

همه برچسب‌ها