در شبهای آرام وزش، آسمان پرستاره با نوری غیرقابل دسترس درخشید. کهکشان مانند ریسمانی در آسمان پیچیده، لایهای از حریر اسرارآمیز بر دشتهای شب میافکند. روستای لیولی همیشه اینقدر آرام است، آن سایههای ملایم چراغ و پیچکهایی که زیر لبههای بام خزیدهاند، گویی هرگز خسته نمیشوند. اما در چنین شبی، دختر جوانی به نام سوئیلین به آرامی در کنار پنجره ایستاده بود؛ موهای سیاهش بر روی پیراهن سفیدش میریخت و در چشمانش نوری از شدت بیشتر از ستارگان میدرخشید.
سوئیلین همیشه احساس میکرد که زندگیاش بسیار عادی است. او هر روز در تلاش برای پیشرفت در کتابهایش بود، نگران مادر پیرش بود و با برادران و خواهران کوچکش بازی میکرد. مردم روستا با او مهربان بودند، اما این مهربانی تنها به سلامهای سر تکان دادن محدود میشد. هیچکس باور نمیکرد که در دل این دختر که به نظر میآید آبی چون آب باشد، از قبل یک دریاچه از ستارههای مغرور انباشته شده باشد. این آرزو برای ماجراجویی و آرزوی عبور از عادیترینها، مانند جاذبهای نامرئی در عمق کهکشان، همواره سوئیلین را میکشید.
تا اینکه یک شب معمولی، صدایی مرموز از مرز جنگل بیرون روستا برخاست.
ابتدا، روستاییان فکر کردند که این فقط باد است که آواز میخواند، اما سوئیلین متفاوت بود. او بیشتر از هر کسی میتوانست احساس کند که آن صدا چه ندایی در خود دارد. این یک سری نجواها بود، لطیف اما محکم، گویی چیزی در انتظار اوست. او چشمانش را گشاد کرد و احساس کرد که قلبش میخواهد از سینهاش بپرد.
"خواهر سوئیلین، آیا صدای آن را میشنوی؟" خواهر کوچکش، چینه، به آرامی پرسید.
سوئیلین سرش را تکان داد و با دستش به موهای نرم چینه اشاره کرد و گفت: "نگران نباش، من نگاه میکنم که چه چیزی است."
بنابراین، درحالیکه نور ماه به آرامی از لبه پنجره عبور میکرد، سوئیلین یک لباس گرم پوشید و به آرامی از خانه خارج شد. چمنها زیر شبنم میدرخشیدند و شب تمام صداها را در آغوش میگرفت. او با احتیاط بر روی خاک نرم گام برداشت، قدمهایش هرچند سبک، اما بسیار استوار بود.
جنگل مانند چاهی بیصدا بود که نور و صدا را میبلعید. اما سوئیلین از عقبنشینی دست کشید. او یقه لباسش را به سختی کشید و یک نفس عمیق کشید. هر درختی در جنگل مانند دوستی قدیمی برای او آشنا بود، و شب نمیتوانست تعلق و شجاعت او نسبت به این سرزمین را تغییر دهد.
او در پی صدای آواز به عمق جنگل پیش رفت. نوری ضعیف از میان درختان بلند بر چهرهاش میتابید و حسی مرموز به او میبخشید. پرندگان شب گاهبهگاه در شاخههای بالا پرواز میکردند. قدمهای سوئیلین و تپش قلبش به یک اندازه افزایش یافتند. آواز به تدریج واضحتر شد، آن نه تنها آواز بود، بلکه داستانی بود، و ندایی بود—
"سوئیلین، آیا صدای رویاهای دوردست را میشنوی؟"
ناگهان آواز متوقف شد و در جلویش نوری آبی کمرنگ ظاهر شد. در آن نور، روباهی با پوشش سفید و چشمانش مانند دانههای شیشهای از وارد میآید. دم روباه سایه را جابجا میکرد و به یک چشم برهم زدن در کنار پای سوئیلین نشسته بود.
"تو کیستی؟" سوئیلین به آرامی پرسید، اما یک قدم هم عقب نرفت.
روباه سفید سرش را کمی تکان داد و به آرامی گفت: "من لیو هستم. خانوادهام مدتهاست که از راه کهکشان محافظت میکنند. امشب، کهکشان نیاز به روحی شجاع و نیکو دارد تا نور و امیدی که در کیهان گمشدهاند را هدایت کند."
سوئیلین با تردید به روباه نگاه کرد. گویی در دلش میدانست که تنها با ترک همه چیز آشنا میتواند خود واقعیاش را ثابت کند.
"من چه کاری میتوانم انجام دهم؟"
لیو دمش را تکان داد و با صداقت گفت: "عزت و نیکی تو کافی است تا راه را روشن کنی. زیر آسمان ستارهدار، مسیری فراموششده وجود دارد، برجی قدیمی که در مرز خواب و واقعیت پوشیده شده است. تنها قلبی پاک میتواند درب برج را باز کند و ستارههای صبح را که در آن گرفتار شدهاند رها کند. سوئیلین، آیا همراهی میکنی؟"
نسیمی به آرامی وزید و کهکشان نیز گویی منتظر پاسخ او بود.
"من موافقم." صدایش بدون تردید بود.
لیو لبخندی زد و سوئیلین را به عمق جنگل هدایت کرد. آنها از گیاهان خاردار و از خروش سایه شب عبور کردند. سوئیلین هرچند ترس داشت، اما قدمهایش تردید نکرد. هنگامی که نور ستارهها بر پایش درخشش میافکند، او احساس عزتی بیسابقه کرد.
در میانه راه، سوئیلین و لیو از ویرانهای فروریخته عبور کردند. در نور ماه، یک آهو زخمی به طور helpless در میان سنگها نشسته بود و پایش در پیچکهای پاره قرار داشت. سوئیلین بلافاصله نزدیک شد و به آرامی گفت: "نگران نباش، من میآیم به تو کمک میکنم."
او با لطافت و دقت، پیچکها را باز کرد و پای زخمی آهو را در دامان پیراهنش پیچید. لیو به او نگاه کرد و به آرامی گفت: "محبت تو سلاح و سپر تو خواهد بود." وقتی که با دقت از آهو مراقبت کرد، سوئیلین برگهای نرم اطرافش را به نحوی قرار دارد که بتواند به راحتی دراز بکشد.
"تو واقعاً شجاع و مهربانی." لیو با سپاسگزاری گفت.
سوئیلین عرق پیشانیاش را پاک کرد و لبخند زد: "کار درست را انجام دادن، چه دلیلی برای تردید دارد؟"
آنها در نهایت از جنگل عبور کردند و به برجی قدیمی از سنگ رسیدند. بدنه برج مملو از تیغها و مه شب بود، و به نظر میرسید که در خواب است. درب برج بسته بود، اما وقتی سوئیلین یک قدم به جلو برداشت، لیو به آرامی یادآوری کرد: "فقط افراد واقعی بیباک و نیکو میتوانند اینجا را باز کنند."
سوئیلین یک نفس عمیق کشید و به یاد کسانی که قبلاً به آنها کمک کرده بود، خاطرات لبخندهای نرم خانوادهاش و لحظات نوری که در تنهایی او را همراهی کرده بودند، فکر کرد. او دستش را بر روی درب برج گذاشت، و احساسات گرمش مانند جویباری آرام آرام به سنگ میرسید.
"لطفاً بگذارید داخل بروم، میخواهم ستارههای صبح را نجات دهم." او به آرامی و با صداقت گفت.
در لحظهای که این جمله بر زبانش جاری شد، درب برج با نوری ملایم طلایی درخشان شد، گویی نور ماه در شیر ترکیب شده و بدون صدایی موانع را از بین برد. سوئیلین با تعجب به درب باز شده خیره شد، با نگاهی مملو از احترام و سپاسگزاری.
او به طرف لیو برگشت که موهای نرمش را گرفت و هر دو به همدیگر خیره شدند، و سپس با هم وارد برج شدند.
دنیا درون برج از بیرون هم گمراهکنندهتر بود. دیوارهای برج مملو از هزاران تکه ستاره نورانی و ناپایدار بود، و با هر قدمی که برمیداشتند، کف مانند سطح آب میلرزید. در هوا عطر عجیبی پراکنده شده بود. به محض ورود به طبقه اول، مهای به طرف آنها حمله کرد، گویی میخواست هر روحی با نیت بد را ببلعد.
سوئیلین محکم دست لیو را گرفت و با دندانهای فشرده به داخل کاوش کرد. ناگهان، او صدای نجوا را شنید.
"چرا میخواهی ما را نجات دهی؟ آیا از شکست نمیترسی؟" صدایی سرد و دور از نجوم به نظر میرسید.
سوئیلین پشتش را راست کرد و با صدایی محکم گفت: "تا زمانی که بتوانم به دیگران کمک کنم، نخواهم ترسید. حتی اگر شکست بخورم، تمام تلاشم را انجام میدهم."
نجوا خاموش شد، تکههای ستاره کمی لرزیدند و دوباره یک تصویر جدید به وجود آمد. در طبقه دوم، انبوهی از خیالها وجود داشت، سوئیلین دید که عزیزترین افرادش در معرض خطر هستند و به شدت گریه میکند. او میخواست دستش را دراز کند تا نجات دهد، اما لیو به آرامی آستینش را گاز گرفت.
"این فقط خیال است، نه واقعیت! بر اعتقادت پایبند باش تا آن را بشکنی!"
سوئیلین اشکهایش را پاک کرد، نفس عمیق کشید و با شجاعت گفت: "به قلبم ایمان دارم و نمیگذارم تحت تأثیر خیالها قرار بگیرم!"
با کلمات محکم او، خیالها مانند گرد و غبار پراکنده شدند و از بین رفتند. سوئیلین با اعتماد به نفس دوباره آغاز به پیشروی کرد و لیو را هدایت کرد.
آنها در نهایت به عمیقترین نقطه برج رسیدند. آنجا یک قفس شفاف از بلور وجود داشت، که درون آن با نور ملایم صبح درخشان، همان ستاره صبح است که در قفس افتاده بود. ظاهر آن مانند فرزندی تراشیده شده از بلور بود، بالهایش مانند انعکاس کهکشان درخشش میزد. وقتی سوئیلین او را دید، در چشمان ستاره صبح امیدی عظیم وجود داشت.
ناگهان صدای رعد و برقی پیچید، و یک موجود سایهدار شبیه به اختاپوس از سقف پایین آمد و قصد ممانعت از نجات ستاره صبح را داشت.
سوئیلین ترسهای درونش را سرکوب کرد و با صدای بلند گفت: "لیو، از ستاره مراقبت کن! من توجه او را جلب میکنم!"
لیو بلافاصله به سمت قفس پرید و با بدنش از ستاره دفاع کرد. سوئیلین با سرعت به سمت موجود شتافت و با تنها چوب خود و چشمان مصمماش به او روبرو شد. Tentacles موجود به شدت حرکت میکردند و صداهای اذیتکننده ایجاد میکردند. هر حملهای بشدت خطرناک بود، سوئیلین با احتیاط کنار میرفت و به دقت نقطه ضعف موجود را دنبال میکرد.
"من به این سادگی به تو اجازه آسیب زدن به کسی را نمیدهم!" او با عزم و اراده ایستاد.
سوئیلین متوجه شد که Tentacles سمت چپ موجود کوتاهتر و حرکاتش کندتر است. او از مقابل دور زد و چوبش را به شدت به سمت آن کوبید. این ضربه دقیق به نقطه حساس موجود برخورد کرد و موجود با صدای نالهای ترسناک عقب نشینی کرد.
در حالیکه هنوز بحران حل نشده بود، سوئیلین برگشت و دید که لیو در حال گاز گرفتن پیچکهای سایهای است که بر روی قفس نشستهاند. ستاره صبح به آرامی تحت نور طلایی آزاد شد. سوئیلین شجاعت به خود گرفت، فاصلهاش را از موجود بیشتر کرد و بار دیگر با قاطعیت حمله کرد، و این بار قلب موجود را هدف قرار داد. موجود به گرد و غبار تبدیل شد و ناپدید شد.
نوری ناگهان درخشان شد و قفس از هم پاشید. ستاره صبح آزاد شد و به سوی آغوش سوئیلین پرواز کرد و با صدای خفهای گفت: "متشکرم، سوئیلین! من میتوانم قلب نیکو و بیباک تو را احساس کنم، این روحی است که مرا از تاریکی بیرون آورد."
سوئیلین با ملایمت بر پیشانی ستاره صبح دست کشید و با صدای نرم گفت: "تا زمانی که بتوانم به دیگران کمک کنم، از جانم مایه میگذارم."
ستاره صبح بالهای درخشانش را گشوده و به آرامی پیشانی سوئیلین را لمس کرد. در یک چشم به هم زدن، تمام محدودیتهای درون برج به ستارههای نقرهای تبدیل شدند و در همه جا پراکنده شدند. لیو با لبخندی به سوئیلین نگریست و آرام گفت: "تو وظیفهای را انجام دادهای که قبلاً هیچکس نتوانسته بود، سوئیلین."
درهای برج دوباره باز شد و ستاره صبح آنها را از طریق خروجیای پر از نور ستارهای رهبری کرد. آنها به حاشیه جنگل بازگشتند، و ستاره صبح بالهایش را گشود و در آسمان بینهایت ذرات طلایی پاشید.
"این پاداشی است برای نیکی و ثبات تو. از این پس، آسمان شب خود و کسانی که از آنها محافظت میکنی را نگهداری خواهد کرد، سوئیلین." ستاره صبح گفت.
لیو به آرامی به پاهای سوئیلین سایید: "تو فقط کهکشان را تغییر ندادی، بلکه سرنوشت روستا و خودت را نیز دگرگون کردی."
سوئیلین چهرهاش را به سوی آسمان دروازه صبح بلند کرد، کهکشان در آسمان در حال گردش بود و ستارهها یکی پس از دیگری با سپاس و برکت میدرخشیدند. در این لحظه، او دیگر احساس عادی بودن نمیکرد؛ شجاعت و نیکی درونش همانند نور صبح میدرخشید.
زمانی که او به سمت خانهاش بازگشت، آسمان به رنگ ملایم روشنی درآمده بود. جنگل همچنان آرام بود، سایه ماه به آرامی در باد تکان میخورد و همه چیز مانند قبل بود، اما در سکوت تغییر کرده بود. هر صبحی در روستا، گویی به خاطر سوئیلین پر از امید و شجاعت جدید بود.
در این شب، سوئیلین با گواهی آسمان و کهکشان، داستان عادی خود را به طور کامل تغییر داد و تبدیل به درخشانترین ماجراجو و محافظ زیر کهکشان شد.
