🌞

در زیر هاله نقره‌ای، روح شکوفا می‌شود.

در زیر هاله نقره‌ای، روح شکوفا می‌شود.


شب در شهر آینده پر از نئونی به نام "شهر ستاره‌ها" فرود می‌آید. ساختمان‌های بلند و نقره‌ای در میان هزاران چراغ مانند کهکشان‌های رویایی به نظر می‌رسند. ماشین‌های پرنده در آسمان در حال پرواز و شب در میان ساختمان‌ها فرو رفته است، حتی باران سبک زیر آسمان هم به رنگ‌های مختلف رنگ‌آمیزی شده است. این شهر هرگز تاریک نمی‌شود و تنها دل‌ها گاهی سرد می‌شوند، به خصوص در میان شیشه‌های درخشان و فولادی. اما، هنگامی که شعله‌های ستاره‌ها خاموش نمی‌شوند، یک شعله گرما به آرامی شکل می‌گیرد.

"لیوییا" و "هونگ آی" دو چهره بی‌اهمیت در این شهر هستند. لیوییا موهای نقره‌ای و چشمان کهربایی دارد و همیشه در میان جمعیت مشغول در حال حرکت است. او عاشق مشاهده این شهر است و با دقت هر دوز و حس دلتنگی و لطافت را درک می‌کند. هونگ آی موهای خاکستری و بلندی دارد و با چهره‌ای آرام و حرکات بالغ، اما کم‌حرف است؛ اما دستانش بسیار ماهرانه است.

امشب، لیوییا دست هونگ آی را در آغوش گرفته است و دو نفر در مرکز میدان نیم‌ماه ایستاده‌اند. در اطراف آن‌ها "برنامه گرما"ی امشب آماده شده است: یک کتاب قدیمی، دو شیرینی دست‌ساز و انواع ایده‌های جالب. در شهر ستاره‌ها، تکنولوژی سرد فاصله میان مردم را بسیار دور ساخته و نه همه به حس محبت فروشگاه‌های بدون پرسنل یا صفحه‌های هولوگرافیک عادت کرده‌اند. لیوییا همیشه می‌گوید: "حتی اگر ساختمان‌ها روشن باشند، باز هم نمی‌توانند با یک شعله ملایم در دل رقابت کنند."

"هونگ آی، آیا آن پسربچه کوچک را می‌بینی؟" لیوییا با صدای ملایم به همراهش گفت.

در خیابان مقابل، در کنار یک دستگاه خودکار شلوغ، پسربچه‌ای در گوشه‌ای نشسته، زانوهایش را در بغل گرفته و به نان داغ داخل ماشین خیره شده است. یقه‌اش بلافاصله به خاطر باران خیس شده و صورتش کمی کثیف است، اما در چهره‌اش تنها فقر غذا دیده می‌شود.

هونگ آی سرش را تکان داد، دو شیرینی را برداشت و کمی محتاطانه گفت: "آیا می‌خواهی من به او بدهم؟"




لیوییا خندید و گفت: "بیایید با هم برویم، شاید آنچه او نیاز دارد فقط غذا نباشد."

وقتی آن دو به سمت پسربچه می‌روند، رنگ‌های نئونی شهر هنوز درخشان است و هر ساختمان شیشه‌ای منعکس‌کننده سایه‌های آن‌هاست. لیوییا در برابر پسربچه زانو زده و به آرامی گفت: "آیا گرسنه‌ای؟ این‌ها برای تو هستند، بیسکویت‌های خوشمزه‌ای است."

چشمان پسربچه ابتدا محتاط بود، اما وقتی صورت‌های آن‌ها را با محبت دید، به آرامی دستش را دراز کرد و با صدای خفی گفت: "ممنون می‌شوم..."

او یک تکه از بیسکویت را به آرامی می‌خورد و تنش کم‌کم شل می‌شود. هونگ آی یک کتاب کوچک به او داد که روی آن تصویرهای شاد و پیام‌های دست‌نویس نوشته شده بود. پسربچه سرش را بالا آورد و با گیجی به هونگ آی نگاه کرد.

"هر کسی داستانی دارد," هونگ آی به آرامی گفت. "این یک دفترچه کوچک است که ما خودمان ساختیم، می‌توانی اینجا فکرهایت را بنویسی و رویاهایت را بکش."

پسربچه با احتیاط کتاب را گرفت و شستش را بر روی صفحات کاغذ کشید. او هرگز فکر نمی‌کرد که احساساتش می‌تواند نوشته شود و کسی به رویاهایش توجه کند. لیوییا با محبت در کنار او بود و به آرامی گفت: "تو خیلی خاصی هستی، هر روز لیاقت محبت را داری."

این‌گونه وقایع کوچک برای بسیاری بی‌اهمیت به نظر می‌رسند، اما در این شهر پر از نور، به منبعی از گرما تبدیل می‌شود.




آن دو نوجوان به سمت محل بعدی می‌روند - ربات ذخیره‌سازی "آیکس" به خاطر یک برنامه با اشکال در جایی متوقف شده و چند شهروند در حال نگرانی درباره آن بحث می‌کنند. لیوییا و هونگ آی به بررسی ربات کمک می‌کنند، این یک مشکل ساده از نداشتن باتری نیست، بلکه مربوط به از دست رفتن داده‌هاست.

هونگ آی سرش را خارانده و از کوله‌پشتی‌اش یک ترمینال دستی بیرون آورده و به کدنویسی مشغول می‌شود. در حالی که لیوییا مشغول آرام کردن شهروندان بود، با هونگ آی درباره بازیابی داده‌های ربات بحث می‌کند. در دل شب، انگشت‌های آن‌ها به سرعت روی صفحه لمسی حرکت کرده و داده‌های پشتیبان را به صفی می‌چینند. سرانجام، صفحه نمایش LED ربات نورانی می‌شود و صدای نرم و ملایمی می‌گوید: "از همکاری شما سپاسگزاریم."

پس از این که آیکس دوباره به حرکت درآمد، لیوییا به آرامی بر روی سر گردش دست می‌زند و می‌گوید: "دیگر خودت را تحت فشار نگذار، هر کسی در زمان‌های سخت می‌تواند کمک بگیرد."

شهروندان با تشویق و سپاسگزاری گرمی پاسخ دادند. دختری نتوانست از پرسیدن درباره لیوییا خودداری کند: "چرا شما این کار را انجام می‌دهید؟"

لیوییا با لبخند پاسخ داد: "رویای این شهر چیست؟"

دختر لحظه‌ای فکر کرد و سپس با چشمانش بی‌دروغ به او گفت: "شاید این است که در مواقعی از سرما نترسیم؟"

"درست است، پس ما می‌خواهیم کمی باد گرم بوزیم." لیوییا آغوشش را به دور بازوی هونگ آی انداخته و با شتاب وارد دریاچه نور می‌شود.

با عمیق‌تر شدن شب، آن دو به آرامی بر روی پل‌های هوایی قدم می‌زنند، سایه‌های زیر ساختمان‌های نقره‌ای مانند ریختن آب جاری است. هونگ آی دستش را باز کرده و با چهره مضطرب به لیوییا گوش می‌دهد که به آرامی می‌گوید: "امشب چه کار دیگری می‌توانیم انجام دهیم؟"

"شاید... با آن‌های که در حال تمیز کردن هستند صحبت کنیم، آن‌ها همیشه نادیده گرفته می‌شوند، اما کل شهر به آن‌ها نیاز دارد." هونگ آی به ایستگاه استراحت ربات‌های جاروبرقی اشاره می‌کند. لیوییا بلافاصله سرش را تأیید می‌کند و دو نفر با چای داغ و ناهار خانگی که قبلاً آماده کرده‌اند، به نزد چند کارگر تمیزکننده که در زیر لامپ‌های نور نشسته بودند، می‌روند.

"خسته نباشید، هوا سرد است، کمی چای داغ بنوشید." لیوییا آرام می‌گوید و لیوان کاغذی را به دست زنی با چهره پرچروک می‌دهد.

کارگران کمی متعجب هستند، زیرا خیلی کم مردم اینگونه با آن‌ها رفتار می‌کنند. کسی به آرامی می‌گوید: "ما قبلاً عادت کرده‌ایم که کسی به ما نگاه نکند."

هونگ آی یک نیمکت کوچک می‌آورد و خود نیز می‌نشیند: "اما این خیابان‌ها، پل‌ها و میدان‌ها هر روز آن‌قدر تمیز است که شما تمیز می‌کنید. اگر شما نبودید، نئون‌ها هرگز نمی‌توانند شهر محل سکونت ما را روشن کنند."

کارگران به یکدیگر نگاه کردند و چهره‌هایشان لبخندی دیرینه را به نمایش گذاشت. لیوییا به داستان‌های زنی درباره زادگاهش گوش می‌دهد و برادر بزرگشان داستان‌ها و زحمات این حرفه را به اشتراک می‌گذارد و هونگ آی به آرامی همه احساسات آن‌ها را ثبت می‌کند. سپاسگزاری آن‌ها به آرامی شب را در آغوش می‌گیرد و لیوییا آن را با دقت در دلش نگه می‌دارد.

وقتی به مرکز شهر دوباره برگشتند، شب حتی بلندتر شده است. آن دو متوجه می‌شوند که پیرمردی در کنار صندوق الکترونیکی ایستاده و مرتبا به صفحه‌اش دست می‌زند اما همیشه با شکست روبرو می‌شود. لیوییا نزدیک می‌شود و با لبخند می‌گوید: "آیا نیاز به کمک دارید؟ من با این ماشین‌ها آشنا هستم."

انگشتان پیرمرد کمی لرزان است: "می‌خواهم عکسی برای نوه‌ام بفرستم اما هیچ‌چیز به من پاسخ نمی‌دهد..."

لیوییا با صبر به او آموزش می‌دهد که چگونه فایل را انتخاب کند، ضربه‌ای به ارسال بزند و یک به یک دکمه‌های روشن را نشان می‌دهد: "این را فشار بده، آن روشن می‌شود. سپس عکسی را که می‌خواهی ارسال کنی انتخاب کن و بعد اینجا را بزن که ارسال شود."

پیرمرد یک بار تلاش می‌کند، موفق می‌شود و چهره‌اش به طرز خوشحالی باز می‌شود. "می‌فهمید که فقط باید این کار را انجام دهم." او به آرامی بر روی دست لیوییا می‌زند و می‌گوید: "ممنون دختر جان."

هونگ آی نیز ویژگی دید در شب را برای پیرمرد فعال می‌کند: "این طوری حتی اگر تاریک باشد، می‌توانید دکمه‌ها را ببینید." او روشنایی و بازخورد صوتی را به آرامی تنظیم می‌کند تا پیرمرد بتواند به راحتی به تنهایی عمل کند. پیرمرد بارها امتحان می‌کند و پس از موفقیت بارها تشکر می‌کند و هنگام برگشتن لبخندی شاداب بر چهره دارد.

شهر ستاره‌ها همچنان شلوغ و پرتحرک است، اما این دو چهره همیشه در هر گوشه نادیده گرفته شده، گرما به جا می‌گذارند.

لیوییا و هونگ آی همچنان ادامه می‌دهند، زیر پل‌ها زباله‌برداران مشغول جستجو در بطری‌ها هستند. لیوییا بی‌صدا چند کیسه گرم را به آن‌ها می‌دهد که داخلشان سوپ داغ است. هونگ آی حتی به آرامی یک مجله علمی کوچک را در کنار کیسه ذخیره‌سازی‌اش می‌گذارد و در گوشه داخلی آن جمله‌ای نوشته است: "امیدوارم فراموش نشوی، امید داشته باشی."

زباله‌بر پایین صدا می‌زند: "شما دو نفر، آیا فرشته‌های شهر ستاره‌ها هستید؟"

لیوییا با لبخند می‌گوید: "ما فقط دوست داریم شما را خوشحال ببینیم. آنچه در این شهر بیشتر از هر چیز شایسته انتظار است، این است که در نیمه شب کسی هنوز به فکر شما باشد."

زباله‌بر سرش را تکان می‌دهد و آرام نشسته و دستانش را به دور کاسه سوپ می‌پیچد. زیر نور چراغ نقره‌ای، لبخندش تا حدی بالا می‌رود.

پس از گذشتن از منطقه تجاری شلوغ، لیوییا متوجه یک گلدان کوچک زرد رنگ می‌شود که به تنهایی در باغچه درب ساختمان بزرگ ایستاده است. او برگ‌هایش را لمس کرده و با دل‌سوزی می‌گوید: "این گیاه به زودی خشک می‌شود، شاید مدت‌هاست کسی به آن آب نداده."

هونگ آی آماده بوده و از کوله‌پشتی‌اش یک بطری اسپری کوچک بیرون می‌آورد و آن دو با احتیاط به گیاه آب می‌دهند و در همین حال خاک آن را نیز نرم می‌کنند. لیوییا با برس کوچکی که همواره همراه دارد، گرد و غبار لبه گلدان را می‌جنباند و هونگ آی کمی سنگ‌ریزه به خاک اضافه می‌کند تا از نفوذ هوا جلوگیری کند. با اینکه فقط یک گیاه است، اما آن دو تمام تلاش‌شان را برای نگهداری از آن به کار می‌برند. نگهبان در حال عبور درستی را می‌بیند و نمی‌تواند از کنجکاوی خودداری کند: "چرا شما این‌قدر به یک درخت بی‌اهمیت اهمیت می‌دهید؟"

هونگ آی با لبخندی خجالت‌زده، یک دانه کوچک سبز به نگهبان می‌دهد: "در واقع ساختمان‌های بزرگ معمولاً این چیزهای کوچک را که با ما هستند فراموش می‌کنند، آن‌ها نیز دوست دارند کسی در کنارشان باشد."

نگهبان دانه کوچک را می‌گیرد و به فکر فرو می‌رود، در حالی که به آن درخت کوچک با روحیه تازه نگاه می‌کند.

در شب، آن دو از گذرگاه هنرهای زیبا عبور می‌کنند. در پایان راهرو، بر روی دیوار تصاویری از گرافیتی‌های بدون امضا به نمایش درآمده است. لیوییا نزدیک می‌شود، و نگاهی نه چندان مطمئن از هنرمند محلی مرموز "فانچنگ" در گوشه‌ای را می‌بیند که در حال نقاشی است. او در حالت نشسته، به سمت جمعیت پشت سرش ایستاده و سعی دارد اثرش را با داستان شهر یکی کند.

لیوییا به آرامی می‌پرسد: "آثار تو بسیار خاص هستند، چه الهاماتی داری؟"

فانچنگ سرش را برمی‌گرداند و با تردید و شرم می‌گوید: "من فقط می‌خواهم به همه نشان دهم که این شهر چه جنبه‌های متفاوتی دارد."

هونگ آی یک قدم جلوتر می‌رود و به صورت جدی می‌گوید: "ما واقعاً از خرس کوچکی که تازه یادت رفته بسیار خوشحالیم، چرا چند نوع حیوان دیگر را هم نکشی؟ تا مردم بیشتری احساس شادی کنند."

لیوییا نیز از کیفش رنگ‌ها را بیرون می‌آورد: "من هم می‌توانم خرگوش بکشم، بیایید با هم خلق کنیم." او به آرامی با فانچنگ نقاشی می‌کند و خرس کوچک، خرگوش و گربه را به یک خط از با نرمش رسم می‌کند.

این دو با هم تشویق می‌کنند و آن راهرو درخشان و روشن می‌شود. کارمندان موزه نیز می‌آیند تا بپیوندند و در نهایت، همه با هم عکس می‌گیرند و می‌گویند می‌خواهند این دیوار را نگه دارند. در چشمان فانچنگ خوشحالی و سپاسگزاری فراوانی دیده می‌شود، "من همیشه می‌ترسیدم کسی نمی‌فهمد، در واقع می‌خواستم با شما دوستانی بشوم."

لیوییا بر روی شانه فانچنگ می‌زند: "نقاشی‌های تو به ما هر یک از ما آموزش داده است که چگونه شادی را به اشتراک بگذاریم."

زیر شب شهر ستاره‌ها، ستاره‌ها قابل مشاهده نیستند، اما نورهای بسیاری وجود دارد. این نورها بازتاب ساختمان‌های بلند نیستند، بلکه بذرهای محبت و خیرخواهی هستند که لیوییا و هونگ آی به آرامی پخش کرده‌اند.

وقتی آن دو به خانه برگشتند، ساعت به نیمه شب رسیده است. آن‌ها در کناره بالکن ایستاده و به کل شهر خیره می‌شوند. هونگ آی به دوردست اشاره می‌کند: "لیوییا، می‌دانی، در واقع آنچه ما انجام می‌دهیم شبیه به کاشت بذر است. شاید یک روز از اعماق شهر، جنگل گرمی سر برآورد."

لیوییا به شانه او تکیه داده و با هر کلمه می‌گوید: "و این جنگل همیشه در کنار همه خواهد بود تا هر گوشه‌ای دیگر تنهایی را نداشته باشد."

در میان نوری که از نئون می‌تابد و در میان ساختمان‌های نقره‌ای، آن‌ها با اعمال نیک و فضیلت‌ها به آرامی هر شکاف سرد شهر را ترمیم می‌کنند. قدرت گرم مانند این دو قلب، بی‌صدا هر شب را روشن می‌کند، تا اینکه شهر ستاره‌ها به طور کامل بیدار شود.

همه برچسب‌ها