در سرزمین دوردست در جنوب، یک Kingdom عجیب و غریب وجود دارد که به شدت توسط جنگل احاطه شده است. این سرزمین تحت عنوان Kingdom مایا شناخته میشود، جایی که معابدی پراکنده، کندهکاریهای سنگی و سایههای سرسبز پر از زندگی، افسانههای کهن را روایت میکنند. در یک صبحی که نور طلایی مانند پودر طلا بر زمین ریخته بود و هوا عطر گلهای وحشی را حمل میکرد، خانواده سو مان در عمق جنگل تایلند در حال آمادهسازی برای یک روز زندگی بودند.
سو مان پسری باهوش و گرم است، او چشمانی درخشان سیاه مانند ابسیدین دارد، بر سرش دستمالی قهوهای کهن خانوادگی بسته و لباسی سنتی بافندهی مادربزرگش به تن دارد که پارچههای سرخ و سبز آن در نور خورشید، رنگهای جنگل را منعکس میکند. پدرش، سایک مان، فردی با روح بزرگ و با ثبات است و مادرش، لانسونا، به نرمی مانند آبهای اطرافش میباشد، و همچنین خواهرش مائی که همیشه خندان به دنبال برادرش حرکت میکند.
در آن روز، خانه به ویژه شلوغ و پر از زندگی بود، زیرا امروز قرار بود به اعماق کوهستان بروند و میوههای مقدس را جمعآوری کنند که این مقدمهای برای جشنواره سنتی مایا است. سو مان در حال گره زدن کولهپشتی با دقت و گفتگو با مادرش بود: «آمَنا، فکر میکنی امسال میوهها خیلی شیرین باشند؟»
لانسونا با خنده سرش را نوازش کرد: «تا زمانی که شما کنار من باشید، حتی اگر میوهها ترش هم باشند، من آن را شیرین میدانم.»
پدر، سایک مان، در کنارشان ایستاده و خانوادهاش را با محبت نگاه میکرد و به آرامی گفت: «بعد از آماده شدن، ما حرکت خواهیم کرد. یادتان باشد که به آبشار نزدیک نشوید؛ آن طوطیهای سیاه سال گذشته هنوز در حال لانهسازی هستند.»
«یادم هست، آپا!» سو مان دست خواهرش را گرفت و خانواده به ترتیب در راهروی بامبو وسیع قدم گذاشتند. نور خورشید از شکافهای درختان انبوه به صورت لکههای نور بر زمین میافتاد و آواز پرندگان در جنگل طنینانداز بود. مارپیچهای سبز به آرامی پایین میافتادند و دور تنه درختان مانند روبان میپیچیدند. در طول مسیر، لانسونا آوازهای کهن قبیله را میخواند که مانند جادوی خستگی را از بین میبرد.
خواهرش مائی آرام پرسید: «برادر، آیا میوههای مقدس واقعاً قدرت جادو دارند؟»
سو مان خم شد و با نرمی به او گفت: «میدانی، آپا گفته است که این میوهها آب چشمه را مینوشند و نفس خورشید را دارند. اگر کسی که آنها را میچیند نیات خوب داشته باشد، میوهها بسیار خوشمزه خواهند بود! وقتی که ما میوهها را در دستانمان میگیریم، میتوانیم آرزوی عمیقترین آرزوهای خود را بکنیم و آنها به ما کمک میکنند تا به رویاهایمان برسیم.»
مائی چشمانش را گرد کرد و دست سو مان را تکان داد: «پس ما باید بیشتر جمعآوری کنیم، تا آرزوهای همه تحقق یابند!»
«درست است،» مادر با لبخند به مکالمه آنها پیوست، «تا زمانی که ما با هم تلاش کنیم، شادی و برکات همیشه در کنار ما خواهند بود.»
خورشید به آرامی بالاتر میرفت و مه به تدریج پراکنده میشد. سو مان خواهرش را در پی والدینشان راهنما بود تا درخت میوههای مقدس درخشانتری را پیدا کند. این جنگل هرگز خستهکننده نیست و هر بار کشف آن جدید و جذاب است. آنها از کنار جوی باریکی عبور کردند و لانسونا با لوله بامبو برای همه آب آورد تا تشنگیشان را برطرف کند. آب خنک و خوشبو که بوی جنگل را داشت، باعث شد که مائی بعد از نوشیدن آن، صورتی شاداب و گلگون داشته باشد.
مسیر سنگی باریکی به عمق جنگل ادامه یافت و صدای خنده میمونها از دور به گوش میرسید. سو مان با دقت هر جزئیات جنگل را که پدرش به او آموخته، در ذهن سپرده است. امروز او دمیساز پرندهای را که دوستش آتین به او داده بود، به مرخصی برده و با یک دمیدن ملایم، پرندگان جنگل را از روی درختان به پرواز درآورد و دو بال که در نور خورشید میدرخشیدند، نقرهای براق به نظر میرسیدند.
پس از مدتی، پدر دستش را بالا برد تا به همه علامت دهد در زیر یک درخت بزرگ میوههای مقدس متوقف شوند. ریشههای این درخت بههم تابیده و سایهاش مانند فرش بافته شده است. «مائی، میوههای این درخت امسال زیباترین هستند، تو و برادرت میتوانید بالا بروید.» سایک مان با مهربانی گفت.
سو مان به شاخههای قوی درخت چسبید و به خواهرش کمک کرد تا پا بر روی شانهاش بگذارد و به آرامی بالا برود. نور خورشید از لابهلای برگها به صورت ستارههای ریز بر صورت سو مان میتابید. «مائی، مراقب باش! میوه را به آرامی بچرخانید، طوری که دم میوه پاره نشود، اینطور عطر میوه حفظ خواهد شد.»
مائی به آرامی در دلش یادداشت کردند و با احتیاط میوههای به بلوغ رسیده را چرخاند، پوستهاش نرم و درخشان بود و عطرش در فضا پیچید. او میوه را با دلهره به برادرش داد و سپس با سرعت دو دستش میوههای زرد را چید و والدین در زیر درخت هم در حال جمعآوری برگها و بستهبندی بودند.
در حالی که آنها آخرین میوه را جمعآوری کردند، باد خنکی وزیدن گرفت و ناگهان در جنگل صدای غرش فیلها به گوش رسید که از دور دل را به لرزه درمیآورد. لانسونا به آرامی گفت: «بیشتر به مسیر برگردید، فیلها در حال رفتن به کنار جوی برای آب خوردن هستند، مراقب باشید زیر پا نروند.»
سو مان محکم دست خواهرش را گرفت و با چابکی خانواده را در کنار مسیر سنگی به سمت خروج جنگل راهنما شد. در مسیر، پدر در انتهای گروه مراقب حرکات بود و به همه چیز توجه میکرد تا خانوادهاش هیچ خطری را احساس نکند.
پس از خارج شدن از مسیر، آسمان روشن به وضوح نمایان شد و در کنار جنگل، خانه کاه و انبار سو مان دیده میشد، که در جلوی آن ردیفهایی از گلهای زرد شکوفا کاشته شده بودند. سو مان آه راحتی کشیده و به ارایهای بزرگ پر از میوه مقدس در دستانش اشاره کرد. «آمَنا، آپا، ما مقدار زیادی میوه آوردهایم!»
لانسونا پیشانی فرزندانش را بوسید و با پارچهی تمیز و خنک عرق آنها را پاک کرد. در نزدیکی، پیرمرد روستا، آلما، در حال آمادهسازی برای استقبال از آنها بود و کودکان را برای تزئین قربانی با میوههای تازه هدایت میکرد. سو مان به داستانهایی که پیرمرد از زمانی که جنگجویان میوهها را جمعآوری میکردند، میگفت، گوش میداد و هر جملهای انتظار او را بیشتر میکرد.
شبانگاه، روستاییان در میدان گرد هم آمدند؛ میوههای مقدس در میان آنها پراکنده شده و آتشافروزی میرقصید. سو مان و مائی در کنار والدینشان نشسته و از سوپ میوه که مادرش پخته بود و سبزیجات تازه لذت میبردند. پدر به آرامی داستانهای جالبی از جوانیاش در جنگل به او میگفت که رویای ماجراجویی سو مان را شعلهور میکرد.
او پرسید: «آپا، آیا میتوانم مائی را با خود به جنگلهای دورتر ببرم؟»
سایک مان با لبخند سرش را تکان داد: «تو قلبی شجاع و دلی مهربان داری، من واقعاً راحت هستم. تا زمانی که شما با هم کار کنید، همه چیز در جنگل دوستان شما خواهد بود. به یاد داشته باشید، همیشه با نیکویی با همه موجودات رفتار کنید؛ این آموزه اجدادی مایا و نیز قانون زمین است.»
آتشافروزی چهرهها را روشن میکرد و سو مان پر از احساس شکرگزاری و امید بود. او به آرامی سوپ میوه را میچشید و هر لقمه طعم عشق والدین، وابستگی خواهرش و برکات زیبای این جنگل را در خود داشت. آسمان شب پرستاره درخشان بود و در کنار آتش صدای خندهها به گوش میرسید.
پس از پایان شام، صدای رقصی که در روستا رایج بود به گوش رسید و پیرمرد همگان را به دور قربانی به رقص دعوت کرد. لانسونا با دو دست سو مان و مائی را گرفت و در دور آتش شروع به رقصیدن کرد، و پرچمهای روی سرش به آرامی تکان میخورد. صدای طبل و نی پیچیده میشد و همه نگرانیها را با خود میبرد.
در زیر نور ماه، سو مان به خانوادهاش کنار خود نگاه کرد و یک حس گرما از درونش او را در بر گرفت. ناگهان فهمید که هرگاه خوشبختی کنونی را ارج نهیم، چه در جنگل و چه در زمینهای باز، عشق و امید مانند نور صبحگاه بر زمین گسترده میشود و نیروی بیپایانی برای او به ارمغان میآورد.
در این شب گرم، نسیم به آرامی میوزید و ستارهها بر بالهای پروانهها منعکس میشدند. رویاهای سو مان به آرامی در دلش گشوده میشد و سفر جدیدی را که متعلق به او بود، پیشبینی میکرد و این عشق و امید به او قدرتی میدهد که در هرگونه چالشی در آینده، پایه و اساسی محکم باشد.
