در نور ملایم ماه، شهر باستانی رم در حال خواب آرامی است. سایههای نقرهای بر روی خیابانهای سنگی و عریض میرقصند، ستارهها مانند الماسهای شکسته در زمینه آسمان آبی عمیق جا خوش کردهاند و شب آرام به آرامی با یک لرزش در دوردستها شکسته میشود.
در گوشهی جنوب شرقی شهر، درخت بلوطی بلند و پیر ایستاده است، ریشههایش به شکل یک مار بزرگ نیمه خواب در سطح زمین گسترش یافتهاند و نور ماه از میان شاخ و برگش به صورت نقطههای ستارهای میتابد. در زیر این درخت بلوط، جوانی با شنل سیاه و آبی ایستاده است، او لئونیداس نام دارد. درون شنل لئونیداس با نوارهای نقرهای تزیین شده و هنگام وزش نسیم شب به آرامی به رقص درآمده و درخشش موجمانند را به نمایش میگذارد. او با دو دستش عصای جادوییاش را محکم نگه داشته است، که از چوب نایاب درخت آیزر ساخته شده و سر عصا با عقیق آبی تزیین شده است. چهرهاش که زیبایی جوانانه را با لبخندی از پاکی در هم گره زده، حالتی مصمم را به نمایش میگذارد و در چشمانش نشانههای نبرد میدرخشد.
در تاریکی شب، ناگهان نوری قرمز و عجیب به وقوع میپیوندد و با صدایی شبیه نجوا که مانند صدای مار است، ابرهای سیاه در جنگل به سرعت جمع میشوند. جادوگر، ایسٹریا که در ردیف درمیپوشیده و با تاجی از پرهای سیاه زینت یافته است، به آرامی در نور ماه حاضر میشود. چشمان او منعکسکنندهی ماه قرمز است و لبهای باریکش با کمی تمسخر به سمت بالا میرود. عصای جادوگری او در احاطهی بخاری سیاه قرار دارد و هر قدمی که بر میدارد، زمین به آرامی به تلاطم درمیآید.
لئونیداس عمیق نفس میکشد، عصای جادوییاش را محکم میفشارد و یک قدم به جلو میرود و با صدای بلندی میگوید: «ایسٹریا، چرا به اینجا آمدهای؟ نقشههای تاریک تو این شهر را به بحران نخواهد انداخت!»
جادوگر با خندهای ملایم پاسخ میدهد: «شیر جوان، خیلی مطمئن نباش. برای حفاظت واقعی، باید تاریکی را کنترل کنی. تو هنوز جوانی و واقعیتهای این جهان را نمیفهمی.»
«اما من بیشتر میدانم، تاریکی هرگز نمیتواند نور را ببلعد!» لئونیداس با این کلمات، عصایش را به شدت به حرکت درآورده و حلقهای درخشان و طلایی به وجود میآورد که او را احاطه میکند.
ایسٹریا هیچ تردیدی نشان نمیدهد، عصایش را به زمین میکوبد و بخار سیاه به آسمان بلند میشود و به سمت لئونیداس به شکل مارهای جادویی کوچک حمله میکند. لئونیداس با فریادی ترسناک عصایش را به سرعت به حرکت درآورده و زمزمه میکند: «Lumina Fortis!»
در نوک عصا نور درخشان میشود و دیواری نقرهای به سرعت در مقابل جوان ایجاد میشود و مارها به محض تماس با آن به شدت میسوزند و با صدای «زوزو» در هوا محو میشوند. اما لبخند ایسٹریا هنوز هم روی صورتش باقی است و او با دو دست عصایش را بالا میبرد تا با نور ماه تیره همصدا شود. دو نیروی جادویی قدرتمند در هوا به شدت با هم برخورد میکنند و با تداخل نور و سایه، چرخشهای شدیدی ایجاد میکنند که سنگهای خرد شده و برگهای خشک زیر درخت بلوط را به داخل میکشد.
لئونیداس به شدت در مقابل این نیرو مقاومت میکند، دستانش به شدت میلرزد. در همین حین، او به یک «سپر الرو» که استادش به او یاد داده بود فکر میکند — یک جادوی دفاعی سطح بالا. او به سرعت ذهنش را آرام میکند، با دست چپش نیم دایرهای در دل خود میکشد و دست راستش را دور عصا میچرخاند. او جملات جادو را یکی یکی با دقت به زبان میآورد: «Circulus protectum, invulneratus!»
در یک لحظه، آتش انرژی طلایی مانند سپری بافته شده از نیها او را احاطه میکند و انرژی تاریک بر روی آن جفا کرده و جرقههای آبی تیرهای را به پرتاب میکند. لئونیداس از این فرصت استفاده کرده و به صداهایی که از جادوی خود در حال حرکت است گوش میدهد و همپاسخی بین قلبش و عصایش حس میکند. نور از بازوهایش میریزد و باور و نیروی محافظتیاش به آرامی جمع میشود.
«آیا فکر میکنی با این مقدار نور میتوانی جلوی مه سیاه من را بگیری؟ سادهلوح!» ایسٹریا با عاملی از تمسخر میگوید، دست چپش را ناگهان بر روی زمین میکوبد و دستی بزرگ از سایه به سوی او برمیخیزد، انگشتانش مانند چنگک آهنی به سوی زمین حرکت میکنند تا جوان را بگیرند.
لئونیداس با اضطراب به آن دست بزرگ نزدیک میشود و عرق سردی از پیشانیاش میچکد. او میداند که تحمل سختی درست نیست، بنابراین سعی میکند به سمت کنار خم شود، اما دست سایه او را دنبال میکند. او دندانهایش را به شدت بهم میفشارد و به صورت غریزی در حالی که برای دوری جستن از خطر، عصایش را به شدت در خاک فرو میکند، آخرین قطره جادویش را فریاد میزند: «Ignis Racemosus!»
سطح زمین در پی عصای او مانند شعلههای آتش درخشان به بیرون میجوشد، عنصر آتش با نشاط و حیاتی به وجود میآید و با دست بزرگ تاریک به شدت برخورد میکند. موج داغ آن دست را به ذرات کوچک سیاهی تبدیل میکند و ارادهی قوی جوان بهعنوان شمشیری برش میخورد که در میان خصومت و ترس، پرچمی از روشنایی را ایجاد میکند.
در تحت نبرد شدید نیروهای جادویی، لئونیداس به شدت بر زانو افتاده و دست چپش را به خاک میچسباند و دست راستش را محکم نگه میدارد، اما در چشمانش نوری ساطعکننده از عزم راسخ برای پیروزی میدرخشد.
از دور، صدای زنگی نرم به آرامی به گوش میرسد. این زنگ جادویی است که دوستش چن یاو برای ارسال پیام استفاده میکند. او میداند که به زودی چن یاو و مالفیا که در جادوهای درمانی ماهر هستند نیز به کمک خواهند آمد. او نمیتواند در اینجا شکست بخورد، او باید تا زمان رسیدن همراهانش زنده بماند — این فکر به او نیروی جدیدی میبخشد.
«تو خیلی جالبی، جوان!» ایسٹریا ناگهان با لحن ملایمی میگوید، «چرا با من همکاری نمیکنی؟ بیایید با هم بر این سرزمین حکومت کنیم، تو قدرت و افتخار بیپایانی خواهی داشت.» صدایش زیر و نرم است، مانند وسوسهای در وزش باد شب، که دشوار است آن را نادیده گرفت.
لئونیداس مکث کرده و مستقیماً به چشمان او نگاه میکند، چشمان قرمز او مانند آتش در حال سوختن است، «من هرگز فکر نکردم که به تنهایی حکومت کنم. جادو من برای محافظت از افرادی است که در اطرافم هستند، نه ایجاد ترس و درد. قدرت تاریکی هرگز قابل تحسین نیست، قدرت واقعی از حفاظت و ایمان سرچشمه میگیرد!»
با این کلمات، شنل او در باد شب به اهتزاز در میآید. او ناگهان عصایش را بالا میبرد و به زبان میآورد: «Lux Invicta!»
این قویترین جادوی نوری است که ارثی خانوادگی است، که تنها در زمانی که ایمان به حفاظت در قویترین حالت است، میتواند موفق باشد. نوک عصا از نوری خیرهکننده منفجر میشود، مانند کهکشانهایی که به آسمان فرو میریزد. نور تمام جنگل را روشن کرده و تاریکی را دفع میکند. در زیر نور قوی، ایسٹریا با شگفتی چشمانش را میبندد و ابرهای سیاه اطرافش به تدریج ناپدید میشوند و شنلش با باد به اهتزاز درمیآید، در حالی که او لرزیده است.
«نه! چگونه میتوانی...؟» او به نظر میرسد که به خود میگوید و دو قدم به عقب میرود، به نوعی برای اولین بار فشار قدرت را احساس میکند.
در این زمان، چن یاو و مالفیا به سرعت از میان درختان میدوند. عصای قرمز چن یاو شعلههای آتش را به حرکت درمیآورد و به سرعت اقدام به نوشتن جادوهای دفاعی میکند تا لئونیداس را از دشمنش جدا کند، در حالی که مالفیا به سرعت به او نزدیک میشود، با دو دستش عصای زمردی را محکم نگهداشته و جادوهای ملایمی را به زخم لئونیداس میریزد تا به او قدرت درمانی ببخشد.
چن یاو با خشمی به ایسٹریا خیره میشود: «جادوگر شیطانی، از آنجا که جرات کردی به لئونیداس حمله کنی، یعنی ما را به چالش کشیدی! تو دیگر راهی برای فرار نداری.»
مالفیا در مقابل لئونیداس ایستاده و به آرامی و قاطعانه میگوید: «نیروی ما سه نفر به اندازهای است که با تو مقابله کنیم. لطفاً دیگر خود را به تاریکی نکش و شاید تو باید نزدیکتر به یک انسان بهتر باشی.»
ایسٹریا با خندهای سرد، انرژی سیاهش به سرعت بالا میرود. او دو دستش را باز میکند و با آسمان شب همصدا میشود و تعداد زیادی از کلاغهای سیاه به دور خود میچرخند، گویی میخواهند هر ذره نوری را ببلعند. لئونیداس عصای عقیق را محکم در دست دارد و بر خود متمرکز میشود، او میداند که این نبرد نهایی است.
چن یاو اولین کسی است که به جلو میرود و با صدای بلندی جادو را فریاد میزند: «Ignis Callidus!» عنصر آتش به شکل طاووس پرنده به ایسٹریا حمله میکند.
ایسٹریا با ظرافت در حرکت، شنل سیاهش به سرعت گسترش مییابد و به شدت طوفانی معکوس ایجاد میکند و آتش طاووس را روزگار میکند. او به سمت عصای جادو هجوم میآورد و انرژی سیاه به شکل زنجیرهایی با تیغ به سمت آنان میآید. لئونیداس و چن یاو یک نگاه مصمم به همدیگر میاندازند و هر دو به سمت کنار میروند، عصاهایشان را به زمین فرو میبرند و میدان حفاظتی به سرعت ظاهر میشود و زنجیرهای سایه را مسدود میکند.
مالفیا در حال سکوت جادو را تکرار کرده و نور سبز به شكل سپر حیات جمع میشود و دور آنان را احاطه میکند تا بخار سیاه نتواند به درونشان نفوذ کند. او آرام آرام به دو همپیمانش تشویق میکند: «استقامت کن، ما به یکدیگر اعتماد داریم، این بزرگترین جادو است.»
لئونیداس نفسش را حبس کرده و عصایش را بر سینهاش افراشته نگه میدارد و تمام نور و امید را در وجودش حس میکند. او نفس عمیق میکشد و به یاد میآورد که در گذشته با پدرش در نور صبحگاهی تمرین جادو کرده است. پدرش همیشه میگفت: «زمانی که در تاریکی نمیتوانی نور را ببینی، با دل خود آن را روشن کن.»
او لبخندی میزند و با قدردانی به همپیمانانش نگاه میکند و ایمان درونیاش مثل جریانی گرم در قلبش شروع به جوشیدن میکند. «Lux Cor Unum!» هر سه به طور یکجا جادو را میخوانند و عصاهایشان درخشان میشوند و در آسمان به یک تیر نورانی و درخشان تبدیل میشوند، که به سوی تاریکی میرود و مستقیماً به قفسه سینۀ ایسٹریا چنگ میزند.
ایسٹریا با فریادی بلند تمام انرژی سیاهش را برای مقاومت ارسال میکند، اما با آن نور که بهدست آمده از اعتماد و حفاظت کامل به طور کلی شکسته میشود. شنل سیاه او در دانههای ریز شکسته میشود و کلاغها به سمت اطراف پراکنده میشوند، قدرت جادوگر با نور به عقب رانده میشود. او کمی تعادل خود را از دست میدهد، اما نمیافتد، بلکه ترکیبی پیچیده از احساسات را به نمایش میگذارد، چشمانش پر از احترام و رهایی است.
«پس... قدرت دوستی، بسیار بیشتر از آن چیزی است که من از تاریکی درک میکردم...» او با صدایی پایین یک جمله میگوید و به آرامی ناپدید میشود و به صورت بخار در تاریکی محو میگردد.
نبرد به پایان میرسد و شب رم با آرامش به حالت عادی برمیگردد. لئونیداس، چن یاو و مالفیا نیمهزانو در زیر درخت بلوط نشستهاند و به هم نگاه میکنند، به آرامی به نور ماه نقرهای که به تدریج به آرامی به نور شب تبدیل میشود، خیره شدهاند. آنها به یکدیگر لبخند میزنند و در چشمانشان اشکهای باوری وجود دارد، که نشانهای از اعتماد به یکدیگر، قدردانی از پیروزی و اتکای عمیق به همدیگر.
لئونیداس به آرامی بلند میشود و وزش باد شب را بر گونهاش حس میکند. دلش بیشتر از قبل قوی است و آن عصا در دستانش به نرمی نور آبی را میپاشد. در این شب، او نه تنها شیطان را شکست داد، بلکه درک کرد که قدرت واقعی نه در خود جادو بلکه در اعتماد و حفاظت همراهانش قرار دارد.
در باد شب، سه جوان به صورت یکدیگر نزدیک شده و به آرامی بر روی سنگفرشهای باستانی به سمت خانه بازمیگردند، با نور پیروزی و آرزوهای ماجراجویی ناتمام. نور ماه همچنان روشن است و ستارهها میدرخشند، این شهر اکنون محافظان جدید و امیدهای جدیدی دارد.
