در مه شبانهای که در جنگل قدیمی چرخش میزند، برگها به آرامی آه میکشند و از دور صدای وزوز موجودات ناشناخته به گوش میرسد. در عمق جنگل، ورودی مخفی وجود دارد که همه از آن آگاه نیستند. مردمان اینجا آن را «دروازه پنهان» مینامند. در جایی که حتی تاریکی نیز عمیق و اسرارآمیز است، تنها مسافرانی که دل پاکی دارند شانس وارد شدن به این دروازه را پیدا میکنند. در این لحظه، دو چشم درخشان و مملو از عزم، به این دروازه خیره شدهاند. او هرمان است، صورتش هنوز نشانههایی از جوانی دارد اما با الگوهایی پوشیده شده، این لحظه مملو از اراده است.
«واقعاً میخواهی وارد شوی؟» صدای چیتسن در گوش هرمان طنینانداز میشود. موهای بلندش همچون آبشار، حزن و اندوهی را در چشمانش پنهان کرده است که حتی جریان آب نیز قادر به پخش کردن آن نیست.
هرمان حلقه شیشهای در دستش را محکم میفشارد و سرمای ملایمی را در انگشتانش احساس میکند. «باید وارد شوم، این آخرین امید ماست.» لحنش قاطع است و صدایش در تاریکی به طرز غیرعادی آرام و مطمئن به نظر میرسد.
بر روی چهره چیتسن سایهای از تردید و ترس میافتد. مانند اولین پرتو صبحگاهی که از شکافهای جنگل بیرون میزند، هرچند ضعیف است اما برای روشن کردن شب کافی است. «اگر... اگر موفق به بازگشت شدی، آیا میتوانیم به گذشته برگردیم؟»
هرمان لحظهای سکوت میکند، نگاهش همچون فولاد تیز است. «ما دیگر به گذشته برنمیگردیم.»
دروازه پنهان به محض پایان سخنانشان، هالهای اسرارآمیز را اطراف خود میتاباند و آرام آرام شکافی را باز میکند که دو نفر به سختی از آن عبور کنند. در انتهای راهرو، تاریکی عمیق و لایهای از نور آبی جادو در هم پیچیده وجود دارد.
چیتسن نفس عمیقی میکشد. «من با تو میآیم.» کلماتش همچون باری سنگین از دوش برداشته میشود و دستانش را به سمت هرمان دراز میکند.
هرمان دیگر تردید نمیکند و دست در دست چیتسن قدم برمیدارد. نور آهسته آنها را در بر میگیرد و خاک زیر پایشان ناپدید میشود و به جای آن، آجرهای سفیدی درخشان و سنگهای ظریف با بافتهای مشبک جایگزین میشوند.
حس معمایی زیرزمینی به آنها حمله میکند — روی دیوارها، رونوشتی پیچیده از نشانهها وجود دارد، نور گاهی سوسو میزند و گویی با آگاهی آنها را زیر نظر دارد؛ در هوا عطر فلزی شیشهای آبی پخش میشود. هر قدمی مانند پایی بر روی داستانی ناشناخته است.
ناگهان صدای زنی در میان迷宮 طنینانداز میشود: «به چشمان کئورو خوش آمدید، مسافران شجاع گم شده.»
ابروهای هرمان به آرامی بالا میرود. «این یک جادو صوتی است. هوشیار باش، چیتسن، او میتواند احساسات ما را بخواند.»
چیتسن با نگاهی پر از اعتماد به هرمان نگاه میکند و سرش را تکان میدهد. با صدای لرزانی میگوید: «این迷宮 سیستم ‘نقشهبرداری از احساسات’ است، هر حرکت ما ضبط میشود تا عمیقترین خاطرات و دردهایمان را دوباره ایجاد کند.»
هرمان در درون خود ناگهان احساس تنش میکند. او قبلاً میدانست این همه چگونه آغاز شده است — زمانی که او و چیتسن دوستان بودند، در جنگلهای کمنور جادوهای پایه را یاد میگرفتند و به یکدیگر یاری میرساندند. اما یک ملاقات تصادفی، پیوند بین آنها را تغییر داد: آنها سنگ رانکل را یافتند، گنج جادویی که میتواند یک آرزو را برآورده کند. وزن این راز باعث فاصله آنها شد و تبدیل به اشکهای درخشان در چشمان چیتسن و خشم عمیق پنهان هرمان در شبهای تار شد.
این دو به آرامی بر روی جاده آجرهای سنگی پیش میروند، هاله گاهی پوست صورتشان را نوازش میکند و گاهی سایههای پاهایشان را کشیده و باریک میکند. آنها به یک اتاق دایرهای با قبه مشبک میرسند. در مرکز اتاق، یک کره کریستالی معلق است که صحنهی بازیهای کودکانه هرمان و چیتسن در کنار جویبار را منعکس میکند. لبخندهای بیگناه، دو نفر در کنار هم در آب بازی میکنند.
«یادته؟ آن بهترین لحظات ما بود.» چیتسن به کره سنگی نزدیک میشود و لحنش تقریبا حقیر است.
خاطرات شیرین هرمان در قلبش موج میزند، اما پس از آن ابروهایش در هم کشیده میشود. او با انگشتش بر روی تصویر کریستالی کشیده میشود، «همان زمان بود که تو بزرگترین راز را حفظ کردی.»
لبهای چیتسن محکم بسته است و سرش را پایین میاندازد. نور قرمزی میدرخشد و یادآوریهای او در هوای بین آنها شکل میگیرد — او قول داده بود راز رانکل را حفظ کند، اما در شبی خاص، نشانی از رانکل را به رئیس قبیله گفت، زیرا نتوانسته بود فشار ناشی از راز را تحمل کند. بعد از آن روز، حال هرمان سرد شده بود و اعتماد بین آنها به طرز غیرقابل مشاهدهای شکست.
«چیتسن، چرا؟» صدای هرمان کلفت و حزنآلود است، با حسی از اندوه و خشم.
چیتسن با لرز میگوید: «چون میترسیدم... فکر میکردم این کار میتواند ما را محافظت کند. اما تصور نمیکردم که این باعث نفرت تو از من شود.» در صدایش پشیمانی و شکست نهفته است.
نور جادویی در اتاق سنگی هر چه بیشتر خیرهکننده میشود، گویی که تغییرات شدید احساسات آنها را به دام انداخته است. کره کریستالی به آتشی شعلهور تبدیل میشود، در میان آنها نفرت و پشیمانی را میسوزاند.
«اجازه ندهید ما را از هم جدا کند!» ناگهان هرمان با صدای بلند فریاد میزند. او دستش را بالا میبرد و یک سپر جادویی را آزاد میکند، قدرت جادو در هوا به طرز شگفتانگیزی حرکت میکند و هاله به شدت در حال لرزش است، گویی میخواهد خاطرات را خرد کند.
ناگهان اتاق شکسته میشود و زمین به شدت لرزان میشود. صحنهای که در جلوشان قرار دارد به یک باره تغییر میکند و آنها به یک راهرو پر از پلههای مارپیچ پرتاب میشوند. دیوارهای پلهها پر از یادآوریهایی از گذشته آنهاست — تعقیب کرمهای شبتاب، خواب گفتن در شب و فرار وحشتناک از شکارهای جانوری.
هرمان به آن تصاویری که در گذشته بودهاند نگاه میکند و مشتهایش را محکم میفشارد. او میپرسد: «اگر اکنون به تو دوباره انتخاب داده شود، چه خواهی کرد؟»
چیتسن لب پایینش را میگزد و با عزم میگوید: «من انتخاب میکنم که عواقب را با تو به دوش بکشم. من بسیار دلتنگ آن اعتماد هستم و از دست دادن تو میترسم.» صدایش پر از لرزش است اما نگاهش بیسابقهای از قوت است.
احساسات آنها در هم میچرخد و هاله جادویی در اطراف از رنگ آبی سرد به رنگ سفید ملایم تبدیل میشود. نور در راهرو به تدریج به رنگهای گرم تبدیل میشود، گویی که آنها را تشویق میکند که احساسیهای شکسته را دوباره بسازند.
در همینی که آنها تصمیم دارند پیش بروند، ناگهان در انتهای راهرو شکلی ظاهر میشود، نوجوانی از قوم دیگر با پوستی شفاف و مویی به رنگ یاقوت، آمیلهدا با نگاهی مشکوک آنها را مینگرد. «شما چرا به اینجا آمدهاید؟ برای خواستههای شخصی، یا برای صلح واقعی؟»
هرمان یک قدم جلو میآید و به چشمان آمیلهدا نگاه میکند، «ما برای بازپسگیری واقعیتهای واقعی خودمان و همچنین برای نجات دوستی پیشینمان آمدهایم.»
آمیلهدا با لحنی سرد و بیرحم میگوید: «آیا میدانید؟迷宮 کئورو، برندگان صادق را با آزادی پاداش میدهد و فریبکاران را به عذاب ابدی دچار میکند.»
چیتسن در پاسخ به نگاه جستجوی آمیلهدا میگوید: «ما حاضر هستیم با عمل خود احساساتمان را اثبات کنیم. لطفاً به ما بگویید مرحله بعدی چیست؟»
آمیلهدا یک سنگ قیمتی آبی با درخششی فوقالعاده را نشان میدهد، که سرمایی عمیق از آن میتراود. «درک خود، کلید عبور است. شما باید در آزمون بعدی عمیقترین ترسهای خود را با یکدیگر در میان بگذارید. در غیر این صورت، هیچیک از شما نمیتواند یک اینچ پیش برود.»
هرمان و چیتسن لحظهای به یکدیگر نگاه میکنند و هوای پرتنش گویی منجمد میشود. آنها به دنبال آمیلهدا به فضایی دیگر میرنند — تاریکی بسیار عمیقتر از قبل است و تنها منبع نور، امواج جادویی معلق در بالای سرشان است. اینجا به قدری ساکت است که میتوانند صدای قلب یکدیگر را بشنوند.
«من اول میآیم.» چیتسن چشمهایش را میبندد و با صدای لرزانی میگوید: «من از اینکه تو هرگز مرا نبخشی میترسم. آن اشتباهات مرا از دوباره به خودم اعتماد کردن میترساند.»
کره جادویی به تدریج به رشتههای نقرهای ذوب میشود و دور چیتسن میچرخد و او را آرام میکند. هرمان به حرفهای او گوش میدهد و درونش به شدت پر از تغییر میشود.
او به آرامی باز میکند و میگوید: «من از دست دادن تمام خاطرات خوش بین خود و تو میترسم. من از اینکه تحت تأثیر این دردها، به شخصی بیرحم تبدیل شوم، میترسم.»
راستی آنها باعث میشود نور اطراف شروع به پرش کند، همانطور که گویی غبارهای فشرده شدهاش را به تدریج آزاد میکند. آمیلهدا سرش را تکان میدهد و میگوید: «صداقت، تنها راهنمای عبور از迷宮 است. آزمون شما، موفقیتآمیز بود.»
دروازه سنگی به محض پایان کلمات او باز میشود و رانکل به آرامی در نزدیکی قربانگاه در دوردست معلق میشود. اما در میان این مسیر، دیواری از شیشه تیز برپا میشود، دیواری که یادآوریهای شکسته و بازسازی شده آنها را به تصویر میکشد و هر جزئیاتی را بدون رحم باز میکند.
«فقط با همکاری صادقانه میتوانید از این دیوار عبور کنید.» آمیلهدا به آرامی هشدار میدهد.
هرمان به شیشه نگاه میکند و میبیند که روی آن به طور مداوم کلمات جادو میدرخشد. «شاید ما بتوانیم با هم جادو پاکسازی قلب را اجرا کنیم. چیتسن، میتوانی با من همخوانی کنی؟»
چیتسن سرش را تکان میدهد. آنها در مقابل دیوار شیشهای ایستادهاند و چیتسن با نرمی شروع به خواندن میکند: «چشمه پاکسازی، گواهی بر یخ، باصدق در آغوش، ببخشای در قلب.»
هرمان با دقت ادامه میدهد، دستانش را در سینهاش میفشارد و میخواند: «احساسات در هم میآمیزند، دوستی دوباره به وجود میآید، کینه حل میشود و به اصل خود برمیگردیم.»
دو صدای متفاوت همچون ملودیای در هم میپیچند و در این لحظه، کلمات جادویی دیوار شیشهای به تدریج ریزش میکنند و با این جادوهای صادقانه آنها به تدریج رخ میدهند. نهایتاً شیشه شکسته میشود، همچون جریانی از نور که کل فضا را پر میکند و در برابر قربانگاه، نور رانکل درخشش میکند.
وقتی رانکل به آرامی در برابر دو نفر معلق میشود، آنها در حال حاضر اشک در چشمانشان دارند. هرمان به آرامی میگوید: «آیا آرزویی برای تحقق داری؟»
چیتسن سرش را بالا میآورد و چشمانش با اشکهای هنوز خشک نشده درخشان است. «من فقط امیدوارم که بتوانیم این بار صداقت را به یاد بسپاریم.»
هرمان با لبخندی سرش را تکان میدهد و با هم دست به سمت رانکل دراز میکنند. ناگهان نور شدیداً کل فضا را احاطه میکند و نمادهای جادویی روی رانکل گشوده میشود، و آنها نیرویی گرم را احساس میکنند که گویی تمام دردهای گذشته را تسکین میدهد.
زمانی که نور برطرف میشود، آنها خود را در ورودی جنگل میبینند. ستارهها در آسمان میدرخشند و نسیم شب موهایشان را به هم میزند.
هرمان به آرامی میگوید: «این بار، ما واقعاً رها شدیم.»
چیتسن با لبخند سرش را به آرامی تکان میدهد، آنها زخمهای گذشته را رها کرده و دست در دست به سوی شب ستارهای که متعلق به آنهاست میروند. سایههای درختان در باد حرکت میکنند و درخشش دوستی در سکوت به آرامی شکوفا میشود.
