نور ملایم غروب بر روی دیوارهای بلند قلعه قدیمی میتابد و آجرهای کهنه نور گرمی مانند طلا را منعکس میکنند. باد خنک از حیاطی که با ستونهای تزیینی و کاشیهای زیبایی تزئین شده، میگذرد و پرچمهای خانوادگی را که در برابر باد در حال اهتزاز هستند، به حرکت درمیآورد. یکی از پرچمها به رنگ آبی روشن و زلال مانند شبنم صبحگاهی است و در مرکز آن گلدسته و پرندههای پروازکنان نقش بسته است، این پرچم خانواده پرنسس ایوریل، خانواده سلطنتی لوسوفیا است. پرچم دیگر، به رنگ نارنجی و قرمز مانند شعله آتش است و با شیر سیاهی که سر خود را بالا گرفته مشخص میشود و نماینده خانواده کامانتا، پرنس سیاژ است. این دو پرچم در یک باغ ملاقات میکنند، مانند دو خط تقاطع سرنوشت که نمیتوانند جدا شوند، و هر شخصی که به این پرچمها نگاه میکند، احساسات پیچیدهای را در دل خود احساس میکند.
باغ به زیبایی تصویرسازی شده و در میان مسیرهای سنگی پیچدار، گلهای با اشکال مختلف در حال شکفتن هستند. گلهای رز با غرور روی گلبرگهای خود ایستادهاند و گل سوسن سر خود را به پایین خم کرده است. شیر سنگی قلعه به آرامی در زیر طاق ایستاده است، و زنگ برنجی بیصداست، تنها خورشید غروب شاهد این همه چیز است.
پرنسس ایوریل در یک پیراهن مجلسی به رنگ بنفش روشن پوشیده است و هر لبه آن با نوری ملایم درخشان است. او به آرامی لبه پیراهن خود را میچرخاند و در چشمانش که به رنگ آمتیست است، بازتاب این باغ و همچنین سایهاش که در مقابلش ایستاده است، پرنس سیاژ، دیده میشود. روپوش کوتاه نقرهای وی، قامت بارز او را به تصویر میکشد و غلاف شمشیرش در زیر نور خورشید میدرخشد، اما چشمانش از شمشیر تیزتر است، حاوی اندوه و عزم نامعین است.
"تو هم باز آمدهای، ایوریل." سیاژ به آرامی میگوید، صدای او با رهایی و ناامیدی درهم آمیخته شده است. او یک قدم به جلو میآید و با قدمگذاری بر روی برگهای افتاده بر روی سنگها، صوتی خفیف تولید میکند.
ایوریل با انگشتانش به یک رشته موی نقرهای که در کنارش افتاده است، اشاره میکند و قبل از پاسخ دادن، نفس عمیقی میکشد: "تو مرا دعوت کردی، سیاژ. من نمیتوانم فرار کنم."
سیاژ سرش را بالا میآورد، و خورشید در چشمان خاکستری-طلایی او میسوزد. دستانش به آرامی بر روی دسته شمشیرش قرار دارد، اما قصد ندارد آن را بکشید. "خانواده ما... همانند این باغ است، از بیرون آرام و ساکت، در واقع در هر جا خاری زیر گلها پنهان است."
ایوریل نزدیکتر میرود، و لبه پیراهنش به آرامی بر روی سنگها میخزد و باد گلی را در هوا میچرخاند. "اما هر گل به امید است، نه؟ ما میتوانیم انتخاب کنیم—"
سیاژ او را قطع کرده و به وضوح میگوید: "این انتخاب ما نیست، ایوریل. من نمیتوانم به خانوادهام خیانت کنم، اما نمیخواهم با تو دشمن شوم."
در درون ایوریل، مانند سطح دریاچهای در شب، امواجی به وجود میآید. دو خانواده سلطنتی به مدت نسلها با یکدیگر در جنگ بودهاند، و این باغ زیبای قلعه در واقع پیمان مشترک آنان و نیز شرط بندی بر علیه یکدیگر است. او به سیاژ نگاه میکند و در نور غروب، چهرهاش اندوهی از روی بزرگ شدن را منعکس میکند.
"سیاژ، تو یادته که وقتی کوچکتر بودیم در این باغ چه پیمانی بستیم؟ تو گفته بودی که اولین قهرمانی باشی که مرا به چاه قدیمی میبرد." ایوریل لبخند میزند و در چشمانش کمی شیطنت و قاطعیت میدرخشد.
"البته که یادم هست." سیاژ با لحن ملایمتری پاسخ میدهد. "در آن زمان ما بیخیال بودیم و نمیدانستیم بار سنگینی که زیر این پرچمها وجود دارد."
ایوریل چشمانش را پایین میاندازد و انگشتانش به آرامی بر روی گلهای بافته شده در پیراهنش لمس میکند. "الان، حتی اگر ما یک راه را انتخاب کنیم، هنوز هم موانع زیادی وجود دارد. بزرگترهای کامانتا هرگز من را نمیپذیرند. تخت لوسوفیا نیز اجازه نمیدهد که تو."
هوا در باغ سنگین و ساکت است. ناگهان، گروهی از زنبورها بر روی لاوانرنگهای بنفش مینشینند و وز وزشان سکوت را میشکند. ایوریل گویی میخواهد زمان از دست رفته را بگیرد، به آرامی میپرسد: "پس ما چه کار کنیم؟ تو— آیا تو با آنان خواهی بود و با من دشمن خواهی شد؟"
سیاژ کمی تعلل میکند و هوای معطر بت و گل را به نفس میکشد. "من نمیتوانم خانوادهام را رها کنم. اما... اگر یک راه سوم وجود داشته باشد، شاید ما نیاز به رویارویی با یکدیگر نداشته باشیم."
ایوریل به آرامی میگوید: "راه سوم..." در دل او یک شعله امید کوچک روشن میشود، اما میداند این راه هرگز واقعاً وجود نداشته است. مکالمه آنان تازه به پایان میرسد که از دور صدای قدمهای سریعی به گوش میرسد.
خدمتکار لانیس از میان گلها عبور میکند و در جستجوی اربابش است. او نفسزنان با لرز میگوید: "دوستان محترم، جلسه فوری در تالار شاهی تشکیل شده است—سران خانوادههای شما حاضر شدهاند و شما باید فوراً بروید."
ایوریل به سیاژ نگاه میکند، و چشمانشان مانند نور ماه و ستارهها، نزدیک اما در پس ابرها جدا هستند. او به آرامی میگوید: "برویم، هر چه آینده باشد... من در کنار تو خواهم بود."
زمانی که آنها با هم بر روی سنگفرشهای پوشیده از سنگهای سبز و طلایی گام میزنند، ایوریل در ذهن خود جملهای را که مادرش گفته بود، تکرار میکند: "شجاعت واقعی به معنای نترسیدن نیست، بلکه این است که در دل ترس، همچنان عشق و پایداری را انتخاب کنی."
با ورود به تالار شاهی، نگاههای تیز خانوادهها همچون شمشیر بر روی آنها فرود میآید. سرپرست کامانتا، سالان، به سیاژ با نگاهی سرد میگوید: "تو با آن دختر چه صحبت کردی؟ به من نگو که میخواهی از خویش خیانت کنی!"
ملکه لوسوفیا، لوفیاه، دستانش را در آغوش میزد و با لحن هشداردهندهای از ایوریل میپرسد: "آیا میدانی مسئولیتت چیست؟"
ایوریل سرش را به علامت تأیید تکان میدهد، قامتش را راست میکند و به چشمهای مادرش نگاهی میکند: "من میدانم و مایلم این مسئولیت را بپذیرم. فقط کافی است که باغ دیگر خونریزی نکند، من آمادهام که هر چه دارم را بپردازم."
سالان با خندهای سرد میگوید: "چقدر این حرفها زیباست! اما افسوس که در این جهان تنها یک حقیقت وجود دارد: ضعیفها باید از صحنه بیرون روند و قویها در قدرت باقی بمانند!"
در چهره سیاژ اندوه و کشمکش میدرخشد و او مشتهایش را محکم در هم میفشارد، در حالی که بند انگشتانش به سفیدی میزند. در برابر نگاههای همگان، او به آرامی میگوید: "اگر افتخار خانواده تنها بر اساس کینه بنا شود، پس هرگز آرام نخواهیم بود. من یک پیشنهاد دارم، شاید این راهی برای مصالحه باشد."
سالان با صدایی ناپسند میگوید: "بگو، پیشنهاد تو چقدر ساده است؟"
سیاژ نفس عمیقی میکشد و با دقت میگوید: "لوسوفیا و کامانتا، اکنون هر دو به خاطر قدرت خونریزی میکنند. من مایلم با ایوریل این باغ را مدیریت کنیم، باغی که به دو خانواده تعلق دارد، و ما در کاشت گیاهان جدید رهبری کنیم. از این پس، هر گل در این باغ نشانهای از صلح خواهد بود و کینههای قدیمی در خاک دفن میشوند. اگر این گلها شکوفا شوند، مردمان باید کینهها را رها کنند. در غیر این صورت، من آمادهام که مادامالعمر از این مکان محافظت کنم و هرگز به قدرت خانوادهام بازنگردم."
ایوریل با دقت گوش میدهد و در دلش جرأت بیسابقهای شکل میگیرد. او دست سیاژ را محکم میگیرد و بیهیچ تردیدی میگوید: "من هم مایلم، حتی اگر تنها یک گل بشکفد، برای صلح راهی بیابیم."
ملکه کمی در هم میرود و چند لحظه فکر میکند. سالان نیز با سرش تکان میدهد و با لحنی سرد میخندد.
سالان با لحنی درشت میگوید: "شما میخواهید با چند گل کینهتندی را که هزار سال ادامه دارد، حل کنید، این خیلی ساده است. سیاژ، اگر جرات کنی با خانوادهات مخالفت کنی، دیگر به عنوان وارث کامانتا شناخته نخواهی شد، هر طور که میخواهی برو!"
ایوریل به چهره سیاژ نگاه میکند و از آن لحظه، قلبش به شدت میتپد. سیاژ بلافاصله پاسخ نمیدهد، به آرامی چوب سلطنتی را بر زمین مینهد، به پدرش احترام میگذارد و سپس دست ایوریل را میگیرد: "ما راه خود را انتخاب میکنیم، از این لحظه به بعد."
هوا در تالار همچون بار سنگینی به نظر میرسد، اما ایوریل و سیاژ در دلشان قاطعتر میشوند. در لحظه بعد، آنها با هم تالار را ترک میکنند و دوباره به باغی که زیر نور خورشید غروب است، وارد میشوند. خورشید به نظر میرسد برای آنها پتو گرمی بر تن کرده و برای عزم آنها برکت میدهد.
از آن روز به بعد، گلهای باغ به دقت نگهداری میشوند. ایوریل زیر آفتاب گلهای رز را هرس کرده و نرمترین گلبرگها را برای درست کردن کیسه عطری نگه میدارد. سیاژ در میان گیاهان خاک جدیدی را برای کاشت و برگهای افتاده را جمع کرده و مسیر گلهای جدیدی را درست میکند. آنها شبانهروز در آلاچیق باغ میخوابند و در کنار آتش، آرزوها و رویاهای خود را به اشتراک میگذارند.
شبها ستارهها در آسمان پاشیده میشوند و ایوریل به آرامی بر شانه سیاژ تکیه میدهد و با صدای خفیف میگوید: "اگر روزی مردم بخواهند به این باغ بیایند، امیدوارم که فقط برای تماشای گلها بیایند و نه برای نبرد بر سر آن."
سیاژ با ملایمت پاسخ میدهد: "تا وقتی که ما اینجا هستیم، اینجا شروع صلح است. من ایمان دارم که گلها در دل هر خانوادهای شکوفا خواهند شد."
صبحها، همیشه چندین خدمتکار سالخورده و باغبانهای وفادار به آرامی اشیاء خانوادگی را به ایوریل و سیاژ میرسانند. برخی از آنها کیفهای نقرهای لوسوفیا هستند و برخی دیگر روبانهای قرمز کامانتا. آنها چیزی نمیگویند، تنها با لبخند ملایمی، گویی به تدریج این پیمان غیرعادی را میپذیرند.
گلهای باغ به طور فزایندهای شکوفا میشوند و ایوریل با نخ ابریشمی تاج گلی درست کرده و به آرامی بر سر سیاژ میگذارد. او با لبخند میپرسد: "پس چطور است؟ آیا این هدیه گلها به پیامآور صلح را دوست داری؟"
سیاژ به تاج گل خود دست زده و لبخند نادری به چهرهاش میآید: "من بیشتر از این نیت تو خوشم میآید که خودت برای من میسازی. شاید روزی من هم یاد بگیرم که برای تو یک تاج درست کنم."
آنها گاهی در مورد جزئیات هرس گلهای رز و یا چگونگی کاشت لابنیا بحث میکنند. اما بعد از هر بحث، یک بارش گلبرگها در زیر نور ماه انجام میشود. ایوریل به شب عادت کرده است که در کنار سیاژ در زیر آسمان ستارهای آب و کود را میپاشد و همچنین در صبح زود به دستان سیاژ گرمایی رساند.
فصول تغییر میکنند و شهرت باغ به تدریج به خانوادهها برمیگردد. در ابتدا، تردید و تمسخر با هم ظهور میکند؛ اما وقتی اولین گروه از گلهای عجیب که توسط آنها مشترکاً کاشته شده، شروع به شکوفایی میکند و عطر گلها در هر شکاف سنگ قلعه میپیچد، جوانان دو خانواده به آرامی به باغ میآیند.
یک روز، برادر لوسوفیا، سیاچت، به همراه برادر کوچکش وارد باغ میشود. او و سیاژ قبلاً در میدان جنگ با یکدیگر رو در رو شده بودند، اما اکنون در زیر نور گلهای نیلوفر به یکدیگر احترام میگذارند. "سیاژ، این نیلوفرها واقعاً خوب شکوفا شدهاند. تو چگونه این کار را انجام دادی؟"
سیاژ در چهرهاش نشانی از افتخار دارد و با دقت توضیح میدهد: "من کتابهای قدیمی خانواده را بررسی کردم. نیلوفرها از رطوبت میترسند. من سنگهای زهکشی را بیشتر از قبل گذاشتم و در مکانهایی که نور خورشید بیشتر است کاشت زدم." او اینگونه به دیگران نشان میدهد که چه جایی باید گیاهان را هرس کرد و چگونه خاک را برگرداند.
سیاچت با شگفتی به او گوش میدهد و همچنین با خندهای صمیمانه میگوید: "میفهمم که همچون کاشت گل، تعامل با شما نیز نیاز به صبر و اندازهگیری دارد."
ایوریل نچندان میتواند از خنده خود دستانش را بگشاید: "ما میخواهیم که باغ ما به بهشت مشترکی برای همگان تبدیل شود."
به تدریج، بچهها و خدمتکاران از خانوادههای مختلف، حتی آشپزها به اینجا میآیند و دیگر به هویتها و مقامها اهمیت نمیدهند، بلکه با یکدیگر در مورد چگونگی کاشت و مراقبت از جوانههای تازه بحث میکنند. هر شخص محو در عشق و امید است و کینهها در رایحه گلها محو میشوند.
در غروب، ایوریل و سیاژ در میانه باغ به صورت شانه به شانه ایستادهاند. پرچمهای خانوادگی هنوز در برابر باد اهتزار دارند، اما خورشید رنگارنگ آنها را کمرنگتر کرده و لبههای پرچم به تدریج در سایهی غروب یکی میشوند. ایوریل احساس میکند که اندکی از نگرانیاش به آرامی با امید کنار میرود؛ رشد واقعی نه تنها در مقاومت شجاعانه است، بلکه در توانایی ترک کینه و کاشتن کارهای جدید در کنار رقبای سابق است.
سیاژ به آرامی میگوید: "بسیاری بر این باورند که قدرت یک شمشیر است، اما من فکر میکنم که عشق و پایداری نیز میتوانند به قدرتی حتی تندتر تبدیل شوند."
ایوریل با لبخندی ملایم و دستش را محکم در دست سیاژ میفشارد. "تا وقتی که ما در این باغ守守 هستیم، رنگ پرچمها با نور هماهنگ و امید جدیدی رنگ خواهد شد."
عطر گلها در باغ پخش شده و پرچمهای دو خانواده همچنان در حال اهتزازاند، اما آنها در زیر نور غروب دیگر تحت تأثیر کینههای قدیمی نخواهند بود. آنها با شجاعت رشد و اتحاد خود را انتخاب کرده و در زمین مشترک، بذرهای صلح را پراکنده میکنند و با هم منتظر شکوفایی امید فردا هستند.
