تاریکی شب به آرامی فرامیرسد، چراغهای نئون شهر در پسزمینه آسمان میدرخشند، مانند کهکشانهایی که خیابانهای زمین را زینت میدهند. در یک کوچه آرام، کافهای دلنشین و کمی مرموز به نام «سرزمین رویاها» پنهان شده است. نور نرم دوردست بر شیشههای کافه منعکس میشود و سایههای دو نفر را در کنار پنجره نشان میدهد — سو جیه و فی فی.
سو جیه دارای موی سرطاس نقرهای و چشمان سیاه منطقی و آرام است. ویژگی او غیرمعمول است، به نظر میرسد همواره نوعی افسردگی که با زمان در تضاد است، همراه او باشد. در مقابل او فی فی قرار دارد، دختری با موی بلند بنفش و لطیف که لبخندش مانند نور ماه نرم است و همیشه باعث میشود دیگران به طور ناخودآگاه از خود دفاع نکنند. هر یک از آنها یک فنجان لاته داغ در کنار خود دارند و بخار داغ به آرامی بالا میرود و بر روی میز چوبی ساده الگوهای مبهمی به جا میگذارد.
«سو جیه، آیا میدانی؟» فی فی به آرامی گفت، صدایش مانند جاز در کافه، آرام و لطیف بود، «همیشه احساس کردهام که زندگی مانند یک کتاب داستان است، هر صفحهای که ورق میزنی تجربهای جدید است. اما... چرا تو همیشه اینقدر ساکتی؟»
سو جیه دستش را محکم بر لبه فنجان فشرده است، مفاصل انگشتانش به خاطر فشار کمی سفید شدهاند. او سرش را بالا میآورد و مستقیماً به چشمان فی فی نگاه میکند، در آن دو چشمان سیاه گویی بینهایت ستاره و تفکرات تیره نهفته است. «فی فی، آیا هیچگاه فکر کردهای که شاید فاصله بین زندگی و مرگ تنها یک لایه نازک است، به راحتی میتوان آن را کنار زد و به دنیای دیگری نگاه کرد؟»
فی فی چشمانش را میبندد و به آرامی به وزش نسیم خنک شب و عطر گرم داخل اتاق توجه میکند. او مدتی فکر میکند و ناگهان لبخند میزند و به سو جیه نگاه میکند: «آیا تو میترسی؟ یا اینکه همیشه خیلی زود پایان را میبینی؟»
سو جیه سرش را پایین میاندازد و نوک انگشتانش را به آرامی دور لبه فنجان میچرخاند، صدایش عمیق و حاوی آسیبپذیریای است که به راحتی قابل مشاهده نیست، «من یک فرشته مرگ هستم، و دیدن رفتن بیش از حد زیاد از انسانها را تجربه کردهام. وداعهایشان، برخی با کینه، برخی پر از نارضایتی، اما بعضیها، در آخرین لحظه، نور لطیفی را میبینند.»
فی فی چانهاش را در دستانش نگه میدارد و به آرامی قاشقش را در دست میچرخاند، و قاشق نقرهای به دیواره فنجان میخورد و صدای روشنی ایجاد میکند. «آیا آخرین آرزوی آن کسانی که رفتند، چه بود؟»
نرمی بر چهره سو جیه مینشیند و لحنی دور از دسترس دارد، «یکی از آنها کهنسالی بود که از من خواسته بود تا یک بار دیگر تصاویر همسرش را ببیند؛ دختر کوچکی خواسته بود که دست عروسکاش و مادرش را بگیرد... یک زوج جوان تنها آرزو داشتند که در آخرین شب دست یکدیگر را گرفته و به آرامی بخوابند.»
«پس هر زندگی حتی اگر لحظهای باشد، پر از گرما و وزن است.» فی فی به آرامی گفت، و اشک در چشمانش جمع شد. او به آرامی آن را پاک میکند تا سو جیه آن را نبیند.
سو جیه به طرف پنجره میچرخد و به شب مبهم بیرون نگاه میکند، عابران خیابان مانند سایههایی از نور و زمان میگذرند. «زندگی به هر حال پایانی دارد، اما تا زمانی که وجود دارد، حتی اگر کوتاه باشد، میتواند درخشان باشد. اما آیا وقتی که من آنها را میبرم، خیلی زیاد ناامیدی باقی خواهد ماند؟»
«تو آنها را به زور نمیگیری، تو فقط در آخرین مسیر در کنار آنها خواهی بود، نه؟» فی فی با چشمان مطمئن و مهربان به سو جیه نگاه میکند، «تو از هر کس دیگری درد وداع را بهتر میدانی و بهتر میدانی چگونه قبل از جدایی لطافت را ارائه دهی.»
سو جیه به فی فی نگاه میکند و یک لحظه سکوت میکند، سپس لبخندی تلخ بر لبانش مینشیند. «اما این راه خیلی تنهاست. من اغلب احساس میکنم که فقط یک مسافر در سایهها هستم.»
فی فی بلند میشود و به سمت سو جیه میرود و در کنار او مینشیند. او به آرامی دست سو جیه را میگیرد و انگشتانشان در هم میپیچد، دستش گرم و قوی است. «تو میتوانی انتخاب کنی که تنها مسافر نباشی.» او با نرمی و در عین حال قاطعیت میگوید، «تو همچنین میتوانی داستان خودت را داشته باشی، حتی میتوانی داستان دیگران را تغییر دهی.»
سو جیه با شگفتی به او نگاه میکند، دستش تحت حرارت او محاصره شده است و قلبش برای نخستین بار به خاطر این احساس گرم میشود. «اما، آیا تو نمیترسی؟ من بوی مرگ میآورم.»
فی فی لبخند میزند، آن لبخند مانند تابش آفتاب بهاری داغ است و سو جیه را گرم میکند. «من نمیترسم. زیرا تو به من فهماندی که هر روز همراهی، هر خندهای، یک معجزه بینظیر است.»
در آن لحظه، گربه کافه به آرامی به سمت پای دو نفر میآید و به آرامی به بوتهای سو جیه ناز میزند. سو جیه دستش را دراز کرده و به آرامی سر گربه را میمالد. «اگر مرگ پایان نباشد، بلکه یک آغاز باشد، آیا مایل هستی با من به تماشای بیشتر رنگهای این دنیا بروی؟»
فی فی بر شانهی سو جیه تکیه میدهد و به آسمان شب عمیق نگاه میکند. «اگر تو فرشته مرگ هستی، من راهنمای تو خواهم بود. وقتی تو آنها را میبردی، من در کنار تو به استقبال سپیدهدم جدید خواهم آمد، چه غم، چه شادی، همه را با هم تقسیم خواهیم کرد.»
سو جیه گرمای درونش را احساس میکند که تقریباً او را میسوزاند. او کمی به جلو متمایل میشود و با پیشانیاش به موهای فی فی میزند. «آیا میدانی، فی فی، پیش از ملاقات با تو، اصلاً نمیدانستم که فرشته مرگ هم میتواند یاد بگیرد که مانند یک انسان زندگی کند.»
«تو حالا سو جیه من هستی، دوستی من.» فی فی به آرامی نجوا میکند، «هر دوستی، بهترین هدیه خداوند است.»
دو نفر به این ترتیب به هم تکیه میکنند و در سکوت به بیرون نگاه میکنند. ستارهها به نظر میرسد که به نوک انگشتانشان نزدیک شدهاند و سایههایشان به نرمی با هم درهم میآمیزد. سو جیه در افکارش غرق میشود — هر سفری که کرده و هر لبخند و اشکی که دیده، گویا در این کافه کوچک متراکم شده و رنگهای خاصی را به خود گرفته است.
فی فی سرش را بلند کرده و به پیشخوان میرود تا یک شکلات داغ سفارش دهد و وقتی برمیگردد، دو پودینگ کوچک در دست دارد. او یکی از پودینگها را به آرامی جلوی سو جیه میگذارد و با چشمانش میزند: «زندگی کوتاه است، باید شاد و شیرین باشد.»
سو جیه به پودینگ مقابلش نگاه میکند و به نظر میرسد خود گذشتهاش را میبیند — در جستجوی معنا و تنهایی، اما در عطر شیری که از این دسر به مشام میرسید، آرامشی را پیدا میکند. او قاشق را برمیدارد و یک لقمه از آن را میخورد، شیرین و کمی تلخ، مانند طعم زندگی.
«فی فی، تو قبلاً گفته بودی میخواهی کتابی بنویسی درباره دوستی و همچنین وداع.» سو جیه به یاد مکالمات قدیمیشان میافتد و در چشمانش درخششی دیده میشود.
فی فی سرش را به نشانه تأیید تکان میدهد و با لبخند آرام میگوید: «بله. و تو، قهرمان آن هستی. تو یک فرشته مرگ خاص هستی، که با نرمی در کنار روحهای تنها هستی و به آنها اجازه میدهی در آخرین لحظه عشق را احساس کنند.»
سو جیه این را میشنود، گیجی و تردید در چشمانش نمایان میشود اما در نهایت آرام میشود. «اگر واقعاً این کتاب را نوشتی، آیا میتوانی داستان من و تو را در آن بنویسی؟»
فی فی با گرما به او نگاه میکند، «البته که میتوانم، میخواهم هر کلمه و هر احساسی که در این کافه گفتهایم را ثبت کنم. زیرا اینها لحظات زیبای ما هستند.»
شب به آرامی ساکت میشود و چراغهای نئون بیرون کافه هنوز به آرامی میرقصند و فضای داخل را گرم و آرام نگه میدارند. سو جیه ناگهان به یاد بسیاری از کسانی میافتد که قبلاً ملاقات کرده بود، آرزوهای بیصدا و آخرین لبخند آنها پیش از مرگ. در این لحظه، او نیروی عجیبی را احساس میکند، گویی فی فی به او بیشتر از فقط یک همراهی میدهد، بلکه به او یاد میدهد که چگونه ارزش هر لحظه را بداند.
باران ناگهان بیصدا شروع به باریدن میکند، قطرهها بر شیشه پنجره میخورند و صدای خوشایندی ایجاد میکنند. فی فی دستانش را روی میز قرار میدهد و به آرامی اسمش را مینویسد و سپس چهرههای خندان یکدیگر را رسم میکند. سو جیه به آرامی آن دستمال را باز میکند و هر خط را با دقت ترسیم میکند، تا این لحظه را به عمیقترین قلبش بسپارد.
«آیا فرشته مرگ هم واقعاً از تنهایی میترسد؟» فی فی میپرسد.
سو جیه به آرامی زمزمه میکند: «هر کس، هر موجودی از چیزی میترسد، اما اگر کسی وجود داشته باشد تا همراهت باشد، حتی در تاریکی هم ستارگانی وجود دارند.»
آن دو به هم لبخند میزنند. باران بیرون کمکم میبارد، گربه کافه در کنار آن دو یك خمیازه میکشد و همهچیز آرام و شبیه به خواب است، گویی زمان در سرزمین رویاها به یک تصویر ثابت تبدیل شده است.
به تدریج، سو جیه احساسی بیسابقه از ثبات را در دلش مییابد. او شروع به گفتن داستانهایی میکند که هرگز با هیچ کس به اشتراک نگذاشته بود — آن مردی که در شب برفی به شدت عاشقش را در آغوش گرفت و جان داد، آن مادری که لطیفانه به کودکش نصیحت کرد که زندگی خوبی داشته باشد، آن پیرمردی که در میانه جنگ خانوادهاش را محکم در آغوش میکشد و با لبخند به انتهای زندگی خوشامد میگوید. او با دقت هر یک از آخرین لحظات روحها را بیان میکند، آن لحظاتی که پر از نور بودند و یکزمانی تنهایی و افسردگی او را روشن کرده بودند.
فی فی به آرامی گوش میدهد، هر زمان که سو جیه به نقطهی حساس میرسد، او به نرمی دستش را بر روی دست او میگذارد تا بداند که او تنها نیست.
در این شب لطیف، سو جیه احساس میکند که برای اولین بار یاد میگیرد که چگونه یک دوست باشد، دیگر فقط یک فرشته مرگ که روحها را میبرد نیست. همراهی فی فی به خانۀ او تبدیل میشود و به او جرأت میدهد که احساس و ارزش هر لحظه زیبا را درک کند.
«سو جیه، آیا بعداً باز هم به اینجا برای قهوه خواهید آمد؟» فی فی با لبخند میپرسد.
سو جیه لبخند میزند، صدایش کمی خشن اما بینهایت لطیف است: «تا زمانی که تو اینجا هستی، من همیشه هستم.»
باران بیرون سرانجام متوقف میشود، نور ماه از میان ابرها بر روی زمین چوبی کافه میتابد و همانند رشتههای نقرهای به هم بافته میشود تا تنها صحنهای فراهم کند. دو فنجان قهوه هنوز گرم است و عطر پودینگ در فضا میپیچد. سو جیه و فی فی به پنجره تکیه میدهند و شبی را که مختص به خودشان است، با لطافت و جرأت میسازند و لحظههای زیبایی که به فرشته مرگ و دوستان نزدیک مربوط میشود را در این شب آرام و عمیق باقی میگذارند.
داستان، به این شکل آرام و زیبا در قلب هر کس گشوده میشود.
