در جنگل رویایی دنیای خدایان غربی، نور خورشید از میان برگهای انبوه عبور کرده و سایههای پراکندهای بر زمین میافکند، زمین پر از گلهای رنگارنگ است. این جنگل سرشار از روح زندگی است و آهنگ جاری شدن جویبار را میخواند و گاهی صدای بازیگوشی حیوانات کوچک از دور به گوش میرسد. اینجا جایی است که پسر جوان آلمای و دوست فناناپذیرش آریلوس به آن وابستهاند و اغلب برای کاوش و جستجوی گنجهای اسطورهای به این مکان مراجعه میکنند.
یک صبح زود، آلمای و آریلوس در نور ملایم صبح قرار گذاشتند تا به عمق جنگل رویایی بروند. در دل آنها شوق ماجراجویی میسوخت و این بار هدفشان یافتن گنج اسطورهای، یعنی «دل درخشان» بود. بر اساس پیشگوییهای قدیمی، دل درخشان سنگی است با قدرتی نامتناهی که توانایی برآورده کردن هر آرزویی را دارد.
«آریلوس، آیا راجع به افسانه دل درخشان شنیدهای؟» آلمای در حالی که قدم بر میداشت، با چشمهای درخشانش سؤال کرد.
«بله، گفته میشود که آن در قلب این جنگل پنهان است و تنها کسانی که دوستی واقعی در دل دارند میتوانند آن را پیدا کنند.» آریلوس با لبخند اطمینانبخشی پاسخ داد.
آنها به عبور از میان بوتههای گل ادامه دادند و نسیم ملایمی را که بر چهرهشان میخورد احساس کردند. ناگهان آریلوس توقف کرد، چشمانش را گشاد کرد و به جلو اشاره کرد: «آلمای، سریع بیا ببین! آنجا یک تکشاخ است!»
آلمای فوراً به آن سمت جلب شد و با نزدیک شدنشان، تکشاخ زیبا سرش را پایین آورد و با نگاه نوازشگرش به آنها نگریست. موی این تکشاخ مانند ستارهها میدرخشید و گویی در انتظار آمدن آنها بود.
«فکر میکنی میتوانیم به او نزدیک شویم؟» آلمای با احتیاط پرسید.
«من معتقدم که اگر با صداقت در قلبمان بیاییم، او ما را رد نخواهد کرد.» آریلوس تشویق کرد.
با تلاشهایشان، تکشاخ بالاخره نزدیک شدن آنها را قبول کرد. آلمای با احتیاط دستش را دراز کرد و به آرامی موی تکشاخ را نوازش کرد و نرمی و گرمی آن را احساس کرد. «تو بسیار زیبا هستی، ما در جستجوی دل درخشان هستیم، میتوانی ما را راهنمایی کنی؟» آلمای با صدای آرام پرسید.
تکشاخ به آرامی سرش را تکان داد، اما با سمش در زمین دایرهای کشید و سپس به جلو دوید، گویی میخواست به آنها علامت دهد که دنبالش بیایند. آریلوس و آلمای نگاهی به یکدیگر انداختند و بدون تردید دنبالش رفتند.
آنها به دنبال تکشاخ به عمق جنگل رفتند و در طول راه نقاط نورانی بیشماری را دیدند که پریهای زیبا در میان گلها میرقصیدند. رقص پریها به نرم و سبکبال مانند گلبرگهای در حال وزش بود، گویی به ماجراجویی آنها Blessing میکرد.
«چه صحنه زیبایی!» آلمای با شگفتی گفت و احساسی گرم از شادی در دلش جاری شد.
آریلوس با لبخندی افزود: «بله، اینجا دنیای خدایان ماست، که ارزش دارد برای کاوش آن تلاش کنیم.»
تکشاخ آنها را به دریاچهای رویایی برد، آبی کاملاً شفاف و درخشان که نور ستارهها بر سطح آن میتابید. وقتی آنها آماده شدند که به آب دریاچه وارد شوند، ناگهان روی سطح دریاچه موجی بلند شد و به دنبال آن، الههای با ترکیبی از لطافت و قدرت ظاهر شد.
«جوانان ماجراجو،» صدای الهه مانند آب روان نرم بود، «آیا آمادهاید که آزمون را بپذیرید تا دل درخشان را به دست آورید؟»
آلمای و آریلوس به یکدیگر نگریستند و در دلشان احساس تنشی به وجود آمد، اما هر دو میدانستند که این فرصتی است که مدتها در انتظار آن بودند. آریلوس با شجاعت به پاسخ داد: «ما آمادهایم!»
الهه با لبخندی ملایم به جزیره کوچکی در وسط دریاچه اشاره کرد. «دل درخشان در آن جزیره است، اما به سادگی در اختیار کسانی که منافع شخصی دارند قرار نمیگیرد. شما باید از سه آزمون عبور کنید تا پایداری دوستیتان را نشان دهید.»
اولین آزمون این بود که در دریاچه کُر، هفت مروارید رنگین را پیدا کنند. این مرواریدها در عمق دریاچه پخش شدهاند و نماد هفت فضیلت دوستی هستند. آلمای و آریلوس به یکدیگر تشویق کردند و با تلاش به عمق آب زلال شیرجه زدند تا آن مرواریدهای فریبنده را بیابند. محیط زیر آب شگفتانگیز و رویایی بود و مرواریدهای رنگارنگ تحت نور خورشید درخشش خیرهکنندهای داشتند.
در زیر آب، آنها مرتباً یکدیگر را تشویق میکردند و دستهایشان همچنان به هم متصل بود تا یکی از آنها احساس تنهایی یا ترس نکند. پس از تلاشهای بسیار توانستند تمام هفت مروارید را جمعآوری کنند و اعتماد به نفسشان بیشتر شد.
آزمون دوم این بود که باید در جنگل یک گل شبتاب جادویی پیدا کنند که در نور ماه مانند کهکشان میدرخشد. آریلوس آلمای را به دنبال گل جادویی در میان درختان انبوه هدایت کرد.
«ما قطعاً میتوانیم آن را پیدا کنیم، اگر تسلیم نشویم.» آریلوس با روحیه بخشیدنی پاسخ داد و آلمای شجاعت او را احساس کرد.
بعد از چندین تلاش و ناامیدی، در نهایت در جایی مخفی، آن گل شبتاب درخشان را پیدا کردند. آلمای و آریلوس به آرامی آن را چیدند و گلبرگهایش در نوک انگشتانشان درخشان بود.
آخرین آزمون این بود که باید اعتماد به یکدیگر را به وجود آورند. الهه به آنها گفت که باید در حالی که به یکدیگر پشت کردهاند، از یک ژرفای رمزآلود بپرند. این برای آنها بدون شک بزرگترین آزمون بود.
آلمای با صدای عمیقی گفت: «آریلوس، آیا به من اعتماد داری؟»
«من همیشه به تو اعتماد دارم، آلمای.» آریلوس به آرامی پاسخ داد.
در سایه اعتماد متقابل، آنها چشمانشان را بستند و به سمت ژرفا پرش کردند. با وزش نسیم، آنها احساسی غیرقابل بیان از قدرتی را بین بدنهایشان حس کردند. بدین ترتیب، آنها به راحتی از ژرفا عبور کردند و دستان یکدیگر را در دست گرفتند و بدون وقفه و تردید پیش رفتند.
زمانی که تمام آزمونها به پایان رسید، الهه با لبخند پر از رضایت ظاهر شد و به آرامی دستش را تکان داد و بر روی سطح دریاچه موجی ایجاد شد و سپس دل درخشان به شکلی رویایی به چشمشان پدیدار شد و نور عجیب و خاصی از آن ساطع میشد. در آن لحظه، آرزوهای گرم و احساسات نامتناهی در هم تنیده شدند و آنها را به شدت تحت تأثیر قرار داد.
«تلاش و دوستی شما مورد تأیید خدا قرار گرفته است و دل درخشان برای همیشه متعلق به شما خواهد بود.» الهه با صدای آرامی گفت و سنگ درخشان را به آنها داد.
آلمای و آریلوس دل درخشان را در دست گرفتند و به یکدیگر نگریستند، دلشان پر از هیجان و احساس بود. آنها میدانستند که قدرت دوستیشان آنها را برای همیشه به هم متصل خواهد کرد.
در زیر آسمان پرستاره، آنها آرزوی خود را با هم کردند. آلمای دست آریلوس را محکم گرفت و در چشمانش شجاعت و امیدی درخشان میدرخشید. «دوستی ما هرگز نخواهد مرد، حتی اگر در آینده با چالشهای بیشتری روبرو شویم، ما هیچ ترسی نخواهیم داشت.»
«بله، هر جا که برویم، این دوستی قوت و قدرت ما خواهد بود.» آریلوس پاسخ داد و لبخندش نور شادمانی را انتشار داد.
در آن جنگل سحرآمیز، پسر و دختر یکدیگر را حمایت کردند و با چالشهای ناشناخته روبهرو شدند، و ایمان یکدیگر را محکم کرد و حتی در صورت تغییر آسمان، روحشان مانند ستارهها درخشان و مانند تکشاخ باکره خواهد درخشید. ماجراجویی آنها تنها جستجوی گنج نبود، بلکه یادگاریهای ارزشمند در دل یکدیگر و شجاعت بیپایانی بود که آنها را به رویای فراموشنشدنی تبدیل میکرد.
