در یک محوطه آرام دانشگاه، نور خورشید از میان شاخههای درختان میتابد و سایههای نقشدار به زمین میزند، نسیم ملایمی علفزار را نوازش میکند و گلهای رنگارنگ مانند ستارههایی در زمین درخشش دارند، عطر ملایم گلها را پخش میکنند. این یک روز مناسب برای ماجراجویی است و دختری به نام "لین چینگ" در این محوطه رویایی قدم میزند و وارد ماجرای جستجوی خاطرات گمشدهاش میشود.
در درون "لین چینگ" همیشه احساس خالی بینظیری وجود دارد و او باور دارد که آن خاطرات گمشده در گوشهای از محوطه دانشگاه پنهان شده و منتظر کشف اوست. چشمانش درخشش قاطعیتی را نشان میدهد، مانند کسی که اراده دارد تا این رازها را فاش کند. در این زمان، دوستش "شنگتسه" به او نزدیک میشود و با لبخند بر چهرهاش.
"لین چینگ، به چه چیزی فکر میکنی؟" شنگتسه با کنجکاوی میپرسد.
"دارم فکر میکنم، شاید اینجا چیزهایی باشد که من به یاد نمیآورم، مانند خاطراتی که از دست دادهام." "لین چینگ" نفس عمیقی میکشد و افکار انباشتهشدهاش را با "شنگتسه" در میان میگذارد.
"پس بگذار با هم بگردیم!" "شنگتسه" شانههای "لین چینگ" را میزند و در چشمانش درخشش حمایت و انتظار وجود دارد. "اگر با هم همکاری کنیم، قطعاً میتوانیم سرنخی پیدا کنیم!"
پس آنها تصمیم میگیرند که جستجو را از قدیمیترین درخت دانشگاه آغاز کنند، درختی که گفته میشود دهها سال در آنجا بوده و شاهد داستانهای زیادی از دانشآموزان بوده است. وقتی که به درخت نزدیک میشوند، "لین چینگ" به تنه درختی که انگار به هم فشرده شدهاند، نگاه میکند و حس آشنایی در دلش زنده میشود.
"این درخت... به نظر میآید جذابیتی دارد که مرا به لمس کردنش ترغیب میکند." "لین چینگ" غرغر میکند و دستش را برای لمس تنه درخت دراز میکند.
"شاید تو قبلاً اینجا با دوستانت بازی کردهای؟" "شنگتسه" حدس میزند و در چشمانش درخشش خیال وجود دارد.
"شاید، بویی که اینجا است مرا آرام میکند." "لین چینگ" لبخند ملایمی میزند.
او به آرامی تنه درخت را لمس میکند، انگشتانش بر روی بافت درخت میلغزند، گویی میتواند همه چیزهای گذشته را احساس کند. در این زمان، صدای نجواهایی در گوشش میپیچد، به نظر میرسد درخت در حال بیان داستانهای قدیمی است. "لین چینگ" با تعجب سرش را بر میگرداند، اما اطرافش هنوز ساکت و بیصداست.
"آیا تو هم شنیدی؟" "لین چینگ" به آرامی به "شنگتسه" میگوید.
"شنیدم، مثل اینکه درخت چیزی را روایت میکند، شاید باید لحظهای بایستیم و گوش بدهیم." "شنگتسه" بر روی چمن نشسته و به درخت بلند زل زده است.
پس آنها آرام نشسته و گوشهایشان را به تنه درخت نزدیک میکنند و با دقت به نجوا گوش میدهند. پس از لحظاتی، آن نجواها به نظر میرسد واضحتر شده و تصاویر مبهمی را شکل میدهند.
"اینجا روزگاری صدای خندههای زیادی وجود داشته، کودکانی که زیر درخت دویده و بازی کردهاند و لحظات خوبی را تقسیم کردهاند..." در دل "لین چینگ" حس نوستالژی به وجود میآید، ولی نمیداند آنچه که میبیند چه زمانی بوده است.
"ما باید از سایر دانشجویان بپرسیم، شاید آنها بتوانند سرنخی بدهند." "شنگتسه" بلند میشود و چشمانش پر از انتظار است.
پس آنها به سمت دیگر محوطه دانشگاه ادامه میدهند. در آنجا، آنها با دانشآموزی گرم و صمیمی به نام "شیاو یو" که بر روی نیمکت نشسته و در حال خواندن است، مواجه میشوند.
"سلام، حالتان خوب است! دنبال چه میگردید؟" "شیاو یو" با کنجکاوی به آنها نگاه میکند.
در دل "لین چینگ" امیدی میدرخشد و به سرعت جلو میآید و میگوید: "ما به دنبال برخی از خاطرات گمشده هستیم، آیا درباره داستانهای اینجا چیزی شنیدهای؟"
"البته، ما اینجا داستانهای زیادی داریم. آیا میخواهید درباره افسانههای دانشگاه بشنوید؟" "شیاو یو" با لبخندی کوچک پاسخ میدهد.
"بله!" "لین چینگ" و "شنگتسه" همزمان پاسخ میدهند.
"شیاو یو" یکی از داستانها را انتخاب کرده و شروع به روایت میکند: "گفته میشود که در یکی از گوشههای دانشگاه یک راز کهن پنهان است. سالها پیش، دانشآموزی در دانشگاه یک دفترچه مرموز پیدا کرد که در آن تعداد زیادی معما وجود داشت. شایعه است که اگر آن دفترچه را پیدا کنید، میتوانید تمام خاطرات گمشده را باز کنید."
"لین چینگ" با هیجان گوش میدهد، "آیا میدانی آن دفترچه کجاست؟"
"شیاو یو" سرش را به نشانه عدم دانستن تکان میدهد، "اینجا رازهای زیادی وجود دارد و خیلیها نمیدانند. من از والدینم شنیدهام ولی مطمئن نیستم. بنابراین همیشه میخواستم فرصتی برای کاوش داشته باشم."
در این زمان، "شنگتسه" با چشمانی درخشان میگوید: "شاید ما میتوانیم با هم به جستجو برویم، اینگونه بیشتر لذتبخش خواهد بود!"
"اگر با هم سفر کنیم، این بسیار جالب خواهد بود." "شیاو یو" با خوشحالی موافقت کرده و با لبخند بلند میشود.
سه نفر با هم آماده میشوند تا ماجراجویی برای پیدا کردن دفترچه گمشده را آغاز کنند. در راهروهای مدرسه، دیوارها عکسهای مختلفی از فعالیتهای دانشگاهی را به نمایش گذاشتهاند و "لین چینگ" به صورتهای پرانرژی نگاه میکند و احساس عجیبی در دلش به وجود میآید. "شاید من هم یکی از آنها بودهام و با آنها بازی کردهام."
آنها به کتابخانه میرسند، مکانی پر از بوی کتاب که فضای آرامشبخشی دارد. "لین چینگ" به قفسههای بلند کتاب نگاه میکند که سرشار از دانش و داستان هستند. "شاید آن دفترچه در اینجا باشد."
"میتوانیم از کتابهای قدیمی شروع کنیم." "شنگتسه" پیشنهاد میدهد و سه نفر شروع به گشتزنی در بین قفسهها میکنند. "لین چینگ" با دقت هر کتاب را بررسی میکند و انگشتانش به آرامی بر روی جلدهای ضخیم سر میزند.
در این لحظه، توجه "لین چینگ" به یک کتاب قدیمی و سنگین جلب میشود. "این چه کتابی است؟" او با کنجکاوی کتاب را در میآورد، و روی جلدش نوشتهای با حروف طلایی کمرنگ وجود دارد که گویی شروع یک داستان است.
"شنگتسه" به او نزدیک میشود و با دیدن آن کتاب، در چشمانش درخششی ظاهر میشود. "بگذار ببینم!" او بیصبرانه به کنار "لین چینگ" میآید.
وقتی آنها کتاب را باز میکنند، یک ورق نامه که زرد شده در آن قرار دارد، و بر روی آن چندین علامت ناآشنا و نوشتههای قدیمی نوشته شدهاند. "لین چینگ" با کمی لرزش میگوید: "این چه چیزی است؟"
"شیاو یو" به ورق نامه نگاه میکند، "من فکر میکنم این ممکن است سرنخی از دفترچه باشد، شاید بتوانیم بر اساس این علامتها، محل نهایی دفترچه را پیدا کنیم." چشمانش درخششی از ماجراجویی را نشان میدهد.
پس آنها شروع میکنند بر اساس علامتهای ورق نامه، مکانهای مرموزی را پیدا کنند. هنگام عبور از زمین بازی، آنها چند دانشآموز را میبینند که در حال بازی فوتبال هستند و صدای خندههایشان در فضا میپیچد، گلهای چمن با نسیم رقصیده و گویی به استقبال آنها میآیند.
"اگر بتوانیم دفترچه را پیدا کنیم و ماجراجوییامان را ثبت کنیم، چه بهتر؟" "شنگتسه" در حین حرکت پیشنهاد میدهد.
"ایده خوبی است!" "لین چینگ" با هیجان پاسخ میدهد.
سپس آنها به حیاط پشتی کتابخانه میرسند، جایی که باغی قدیمی و متروکه وجود دارد، با علفهای بلندی که پر از گلهای وحشی است که به طرز مرموزی استشمام میشود. "شاید اینجا چیزهایی باشد که ما به دنبالش هستیم." "لین چینگ" میگوید و احساس انتظارش هر لحظه قویتر میشود.
او با دقت به اطراف نگاه میکند و در علفها نشانههایی از زمین متورم را میبیند. "به نظر عادی نمیآید، شاید باید امتحان کنیم که چیزی را حفر کنیم!" "لین چینگ" پیشنهاد میدهد.
پس آنها در چمن شروع به حفر میکنند و پر از انتظارات هستند. پس از مدتی، جعبهای قدیمی را پیدا میکنند. "لین چینگ" با خوشحالی فریاد میزند: "شاید این جواب ما باشد!"
آنها به آرامی جعبه را باز میکنند و درون آن یک کلید طلایی درخشان که با الگوهای عجیبی حک شده است، میبینند. "این... کلید دفترچه است؟" "شنگتسه" با خوشحالی حدس میزند.
"ما باید از این کلید برای یافتن محل واقعی دفترچه استفاده کنیم." "شیاو یو" میگوید و چشمانش پر از درخشندگی خردمندی است.
سه نفر به یکدیگر تشویق میکنند و بر اساس راهنمایی ورق نامه، به سمت مقصد نهایی خود حرکت میکنند. در طول اکتشافشان، "لین چینگ" احساس یک پیوند عمیق میکند، آن خاطرات گمشده ظاهراً به تدریج به ذهنتش بازمیگردد و با زندگیاش تلاقی میکند.
سرانجام در عمق آن باغ، آنها به یک چاه قدیمی میرسند. اطراف چاه پر از گیاهان سبز کوتاه است و سطح آب زلال تصویر آنها را منعکس میکند. "لین چینگ" به انعکاسش در آب چاه نگاه میکند و قلبش به تپش میافتد، گویی امواج یادآوریها به تدریج نمایان میشوند.
"آب اینجا مرا به یک راز میاندازد، من زمانی در اینجا آرزویی کردم... اما دقیقاً نمیتوانم به یاد بیاورم چیست." صدای "لین چینگ" با کمی گیجی همراه است.
"شاید این همان معمایی است که باید حل کنیم." "شنگتسه" با تفکر کمی میگوید. او با انگشتش به سنگهای اطراف چاه لمس میکند و تاریخچه آن را احساس میکند.
ناگهان "لین چینگ" به یاد میآورد: "شاید دفترچه در底 چاه باشد!"
سه نفر به سمت چاه نزدیک میشوند و با احتیاط سرشان را جلو میآورند. "چطور باید به پایین برویم؟" "شیاو یو" میپرسد.
"شاید بتوانیم از این کلید امتحان کنیم و ببینیم آیا مکانی پنهان وجود دارد." "لین چینگ" پیشنهاد میدهد.
آنها با دقت اطراف چاه را بررسی میکنند و در نهایت یک شیار پنهان پیدا میکنند که به طرز دقیقی کلید طلایی در آن جا میگیرد. "لین چینگ" با دستی لرزان کلید را در شیار میگذارد، و سپس لرزش ملایمی آغاز میشود و سطح آب چاه بالا میآید.
"نگاه کن! نور درون چاه است!" "شنگتسه" با هیجان اشاره میکند.
سطح آب شروع به درخشیدن میکند و آنها ناچار میشوند چشمانشان را بپوشانند تا از درخشش جلوگیری کنند. وقتی نور کاهش مییابد، آنها با تعجب میبینند که در پایین چاه یک دفتر قدیمی در حال شناور شدن است.
"عالیه، سرانجام پیدا کردیم!" "لین چینگ" به طور ناخواسته فریاد میزند و دلش پر از شادی و انتظار است.
آنان با احتیاط دفترچه را به سمت بالا میکشند و آرام آرام باز میکنند، در آن بسیاری از داستانهای گذشته دانشگاه ثبت شده است، ورق به ورق که ورق میزنند، گویی تونل زمان آنها را به دورهای پر از خنده برمیگرداند.
زمانی که آنها آخرین ورق دفترچه را میبینند، دل "لین چینگ" به طپش میافتد، در آن خاطرات گمشدهای که او به دنبال آن بود ثبت شده است: او و دوستانش در این دانشگاه سرگرم بازی بودند، آن روزهای بینگرانی حالا مانند خاطراتی سر به مهر دوباره زنده میشوند. "پس واقعا چنین زمان زیبایی داشتهام."
"شنگتسه" و "شیاو یو" به آرامی به او نگاه میکنند و احساس همبستگی را در یکدیگر حس میکنند. آنها میدانند که این ماجراجویی تنها برای بازگشتن به یادهای "لین چینگ" نیست، بلکه دوستی آنها را به هم نزدیکتر کرده و به هم پیوند میدهد.
"لین چینگ، این خاطرات متعلق به تو هستند، اما این سفر متعلق به همه ماست." "شیاو یو" به آرامی میگوید و چشمانش پر از درک و حمایت است.
"لین چینگ" با لبخندی گرم احساس محبت را تجربه میکند و اشکهایش به ناگهان میریزد. "متشکرم که مرا تنها نگذاشتید."
در آن لحظه، نور خورشید از میان شکافهای درختان میتابد و نور طلایی را پراکنده میکند، صدای خندههای آنها در دانشگاه طنینانداز میشود، گویی داستانی جدید را روایت میکند.
آنها میدانند که هر چند خاطرات گمشده دور باشند، دوستی همیشه در کنارشان است و آنها را در هر چالش و ماجراجویی آینده یاری میکند.
