در یک قلعه باشکوه، شوالیه الون با دوست زیبایش، پرنسس لیتیا، در حال لذت بردن از بعدازظهر آفتابی است. آنها در باغ قلعه قدم میزنند و خندههایشان مانند آب زلال نهر هر ذره هوا را شسته و شادی بینظیری به ارمغان میآورد. در باغ، گلهای رنگارنگ شکوفا شدهاند، گلهای قرمز، زرد و آبی، مانند پالت رنگ طبیعت، که هرکدام عطر خیرهکنندهای از زیبایی گل رز، وقار گل لیلی و معصومیت گلداودی منتشر میکنند. درختان اطراف سرسبز و شاداب هستند و برگها در نسیم ملایم به آرامی تکان میخورند، گویی برای دوستیشان آهنگهای زیبایی مینوازند.
دل الون پر از شادی است و گاهی نگاهی به لیتیا میاندازد و در دلش به زیبایی و نبوغ این پرنسس میاندیشد. موهای بلند لیتیا زیر تابش آفتاب درخشش طلایی دارد و نسیم به آرامی رشتههای موی او را تکان میدهد، گویی او را به یک پری دریایی تبدیل کرده است. او به سوی الون میچرخد و با یک لبخند به او نگاه میکند، چشمانش بر افروخته از اشتیاق است و او را به ادامه داستانهای قهرمانانهای که با هم بافتهاند ترغیب میکند.
"میدانی، لیتیا؟ من همیشه تصور میکردم اگر روزی بتوانم یک قهرمان واقعی باشم، چقدر هیجانانگیز خواهد بود!" الون با دستش به آرامی بر روی گلبرگها میکشد، گویی در حال رویاپردازی درباره آرزویی دور است.
"بله، من هم میخواهم بدانم قهرمان مورد نظر تو چه شکلی دارد!" لیتیا با ملایمت اشاره میکند و چهرهاش از انتظار روشن میشود.
الون افکارش را مرتب میکند و شروع به توصیف قهرمانش میکند. تصاویری که در ذهنش نقش میبندد واضح و زندهاند، گویی همه چیز در پیش رویش قرار دارد. او میگوید: "من امیدوارم قهرمان من دارای شجاعت فوقالعادهای باشد تا با چالشها و خطرات مختلف روبرو شود. او نه تنها باید قوی باشد، بلکه باید قلبی نیکو داشته باشد تا بتواند به نیازمندان کمک کند و جهان را بهتر کند."
لیتیا به او میگوید: "او حتماً یک پرنسس زیبا در کنارش خواهد داشت تا او را تشویق کند!" او میخندد و بیاختیار تصویر آن صحنه را تصور میکند. نور طلایی خورشید بر زمین میریزد، گویی بر خوابهایشان نور میافزاید.
"البته، این پرنسس نیز باید دارای حکمت فوقالعادهای باشد که در لحظههای بحرانی در کنار قهرمان بجنگد." الون با لبخند میگوید و چشمانش پر از احترام و انتظار است. آنها زیر درخت بزرگی مینشینند و به تنه ضخیم آن تکیه میدهند و از همراهی یکدیگر لذت میبرند و شروع به بافتن داستانی در مورد ماجراجویی و شجاعت میکنند.
با پیشرفت داستانشان، مناظر قلعه به تدریج زنده میشوند. آنها تصور میکنند که الون به عنوان یک شوالیه شجاع در مسیر کوهستانی پر از خار بینظیر پیش میرود، زیرا او در دستانش شمشیری جادویی دارد که گفته میشود قادر به ضربه زدن به نیروهای شیطانی است. لیتیا نیز آن پرنسس باهوش است که دارای حس شهودی طبیعی است و اغلب میتواند در سختیها زندهدلی پیدا کند.
"در داستان ما حتماً یک جادوگر شیطانی وجود دارد، درست است؟" لیتیا میخندد و میگوید.
"درست است! آن جادوگر دارای جادوهای تاریک قوی است که دهکدههای اطراف را به وحشت میاندازد. مردم همگی در ترس زندگی میکنند. و مأموریت من این است که آنها را نجات دهم و نور را دوباره به این سرزمین بازگردانم." الون با عزم میگوید و صدایش به تدریج هیجانانگیز میشود.
"پس چطور؟ تو نیاز به کمک من داری!" چشمان لیتیا از هیجان میدرخشد.
"البته، پرنسس من! من میدانم که با تو، شجاعت من دوچندان خواهد شد!" او به لیتیا نگاه میکند و دلش پر از قدردانی است. دستان آنها به طور ناخودآگاه محکوم به هم میچسبند، در آن لحظه ارتباط، احساسشان روشنتر میشود.
"سفر ما مسلماً پر از چالش خواهد بود. آن جادوگر با شیوههای مختلف مانع ما خواهد شد." لیتیا ادامه میدهد و با درخشش توصیف میکند. "اما ما از سختی نمیترسیم، به ترس وارد میشویم و به جلو میرویم، همیشه راهی برای شکست او پیدا خواهیم کرد."
الون سرش را به نشانه تأیید تکان میدهد و درباره سفرشان تصور میکند. آنها گذرگاههای خطرناک، جنگلهای انبوه و حتی ممکن است با چالشها و آزمونهای زیادی روبرو شوند. "در سفر ما، دوستان شجاعی ملاقات خواهیم کرد که به ما کمک خواهند کرد تا با جادوگر مقابله کنیم و نور را بازگردانیم." او درباره ایدهاش میگوید.
"دوست! من امیدوارم آن دوست یک جادوگر حکیم باشد! او میتواند مشاورههای ارزشمندی به ما بدهد و به ما کمک کند تا راهی برای مقابله با جادوگر پیدا کنیم." چشمان لیتیا شادی را نشان میدهد.
با پیشرفت داستان، خورشید در افق به آرامی غروب میکند و نور طلایی در آسمان همچون ابرهای رویایی بافته میشود. آنها گویی در حال زندگی در داستان هستند، زمان و مکان را پشت سر میگذارند و به شخصیتهای داستان تبدیل میشوند و در دلشان شور و شوق بینظیری میدرخشد.
"پس وقتی که آن جادوگر را پیدا کنیم، چگونه با او ملاقات خواهیم کرد؟" فکر لیتیا روز به روز فعالتر میشود و در چشمانش امکانهای بینهایتی میدرخشد.
الون به آرامی بر روی چمن دست میکشد، گویی گلهای کوچک نیز به داستانشان گوش میدهند. "شاید ما باید در شب کامل ماه به آن غار اسرارآمیز برسیم، فقط در آن زمان او ظاهر خواهد شد!"
"شب کامل ماه! من همیشه شنیدهام که آن زمان قدرت جادو بیشترین است…" لیتیا با اشتیاق فریاد میزند و افکار شگفتانگیزی در ذهنش شکل میگیرد.
با ادامه بحث درباره ماجراجوییهای آینده، ناگهان صدای زنگهای شفاف در باغ قلعه طنینانداز میشود، گویی زمان آنها را به یاد میآورد که غروب نزدیک است. آنها به یکدیگر لبخند میزنند و هر دو میدانند این داستان هرگز در این شب متوقف نخواهد شد، بلکه در آینده در زمان خاصی دوباره شکوفا خواهد شد.
"داستان ما هرگز به پایان نمیرسد، الون." لیتیا با آرامش میگوید. "تنها کافی است که ما با هم باشیم و در هر زمانی داستان به آن افزوده خواهد شد."
در چنین فضایی، آنها دست در دست به قلعه برمیگردند و در طول مسیر درباره ماجراجوییهای آینده صحبت میکنند، رویاهایشان همواره در دل یکدیگر شکوفا خواهد شد و هیچگاه رنگ نمیبازند. آفتاب بعدازظهر همیشه در خاطرات جوانی آنها حک خواهد شد و در دلشان محفوظ خواهد ماند.
و در آن قلعه باشکوه، دو روح شجاع به جستجوی رویاهای خود ادامه خواهند داد و به اکتشاف امکانات بینهایت آینده خواهند پرداخت. در هر ماجراجویی، آنها یکدیگر را حمایت خواهند کرد و در هوا صدها خنده و شجاعت جاری خواهد بود و با هم سرود قهرمان خود را خواهند نوشت.
