در کاخهای قدیمی چین، دورانهای دور عطر اسرارآمیزی را در فضا پخش میکنند. دیوارهای تالار طلایی با حکاکیهای ظریف تزئین شدهاند که قهرمانان و افسانههای باستانی را به تصویر میکشند، و در میان نور و سایه، کاخ مانند جعبهای پر از داستانها به نظر میرسد. در این لحظه، جوانی به نام شینلیو در مرکز تالار ایستاده و در حفرههای نور طلایی قرار دارد.
شینلیو در لباسهای با شکوه سنتی خود ایستاده است که به زیبایی و شجاعت او افزوده است. شنل او مانند رنگینکمانی در حال رقصیدن در باد است و در چشمانش درخشش عزم و حکمت دیده میشود، نوری که او قبلاً در خواب دیده است و به نظر میرسد او را فرا میخواند. در مقابل او، مجسمهای از خدایان اسطورههای نورس ایستاده، که پوششهای طلایی بر تن دارند و چهرههایشان جدی است و گویی به این جوان شجاع خیره شدهاند و حکمت و قدرت خود را به او منتقل میکنند.
شینلیو نگاهش را به گوشههای مختلف تالار طلایی معطوف میکند و در دلش طوفانی از احساسات به پا میشود. او میداند که این کاخ تنها نماد قدرت نیست بلکه مکانی پر از معماهاست. او میتواند انرژی موجود در هوا را احساس کند که به نظر میرسد به او میگوید که امشب سرنوشت غیرعادی را در پیش دارد.
در کنارش، گلهای زرد مانند ابرهای نرم در هوا میرقصند، همچون نسیم گرمی که بهار را به ارمغان میآورد و با ابرهای نقرهای در هم تنیده، مانند نقشی زیبا به نظر میرسند. گلهای زرد عطر ملایمی منتشر میکنند که انسان را به زیبایی غرق میکند. اما در دل شینلیو، احساساتی از شادی و غم به طور همزمان فوران میکند و او میداند که در پس این زیبایی داستانهای ناگفتهای نهفته است.
"شینلیو!" صدای روشنی بیحرکت کردن افکار او را قطع کرد و او به سمت دوستش، لینفون، که با هیجان به سوی او میآید، برمیگردد. "شنیدی؟ امشب در کاخ یک ضیافت بزرگ برگزار میشود و مهمانان خارجی زیادی نیز خواهند آمد، آیا میتوانیم با هم برویم؟"
شینلیو لبخند کوچکی میزند، "البته، این یک فرصت نادر است." او در دل احساسی دارد که این ضیافت ممکن است سرنوشت آنها را تغییر دهد. آنها با اشتیاق از تالار طلایی خارج میشوند و به راهرو طولانی به سمت سالن ضیافت کاخ میروند.
بر روی دیوارهای راهرو، داستانهای مختلف افسانهای حکاکی شدهاند، مانند حکایتهایی از گذشته. شینلیو گهگاه توقف میکند و با دقت آن حکاکیها را بررسی میکند و قهرمانانی را تصور میکند که در میدانهای نبرد شمشیرهای خود را میچرخاندند و شوق ماجراجویی در دلش شدت میگیرد. "آیا تو به وجود موجودات افسانهای اعتقاد داری؟" شینلیو میپرسد.
لینفون کمی تأمل میکند و سپس سرش را تکان میدهد، "فکر نمیکنم. اما این داستانها واقعاً احساسات را بر میانگیزند، آیا تو نمیخواهی شخصاً تجربیات یک افسانه را از سر بگذرانی؟"
در چشمان شینلیو نوری میدرخشد و او ناخواسته به افسانه قدیمیای فکر میکند که میگوید یک قهرمان قادر است از زمان و مکان عبور کند و به دنیایهای مختلف افسانهای وارد شود و سرنوشت آینده را تغییر دهد. "شاید... من همان قهرمان باشم." او در دلش زمزمه میکند.
نهایتاً، آنها به سالن ضیافت کاخ میرسند و اینجا به زودی توسط جوی شاداب احاطه شده است. خوراکیهای مختلف بر روی میزهای بلند چیده شده و نوشیدنیهای خوشعطر فضا را پر کردهاند. شینلیو و لینفون در میان جمعیت راه میروند و نجبا و بازرگانان از نقاط مختلف دنیا را میبینند که با هم در حال گفتگو هستند، جوی زنده و پرشور حاکم است.
"نگاه کن آن طرف!" لینفون ناگهان به دختری که لباسهای زیبا به تن دارد اشاره میکند، "او چقدر زیباست!" آن دختر در میان یک گروه کوچک ایستاده و با لبخند دندانهای سفیدیاش را نشان میدهد که تضادی آشکار با دیگران دارد.
شینلیو به آن دختر خیره میشود و ناگهان احساس تپش قلبی میکند، گویی زمان در این لحظه متوقف شده است. آن دختر همان سایه مرموزی است که در خوابهایش دیده بود. حضور او گویی در را به سمت سفری شگفتانگیز برایش باز میکند.
"آیا او را میشناسی؟" لینفون با کنجکاوی میپرسد.
شینلیو سرش را تکان میدهد، اما در دلش احساسات متناقضی دارد. "نمیدانم، اما میخواهم با او صحبت کنم." بنابراین، شینلیو به خود جرات میدهد و به سمت آن دختر میرود.
"سلام، من شینلیو هستم." او لحظهای مکث میکند و نگااهش مانند شعلهای است، "آیا میتوانم با تو برقصم؟"
دختر سرش را بالا میآورد و چشمانش مانند ستارهها میدرخشد و لبخندی بر لب دارد، "من یویی هستم، خوشحالم که تو را میبینم." صدایش مانند زنگ نقرهای واضح است و دل شینلیو را به تپش میاندازد.
آن دو با موسیقی رقصی نرم و زیبا انجام میدهند و شینلیو احساس میکند گویی در دنیای خوابهایش قرار گرفته است، هر چرخشی مانند اکتشاف یک سرزمین ناشناخته است. آنها به یکدیگر داستانها و احساسات زندگیشان را منتقل میکنند و شینلیو احساسی از پیوندی بینظیر را تجربه میکند.
"آیا به ماجراجوییهای افسانهای اعتقاد داری؟" شینلیو میپرسد و در چشمانش انتظار دیده میشود.
یویی کمی فکر میکند و سپس با آرامی پاسخ میدهد، "من باور دارم که در پشت هر افسانهای همیشه احساسات واقعی و جستجوهای پنهانی وجود دارد. من همیشه امیدوار بودم که آن ماجراجویی متعلق به خودم را پیدا کنم."
دل شینلیو با کلمات او تحت تأثیر واقع میشود و او ناگهان درمییابد که شاید ملاقات آنها تصادفی نیست، بلکه به یقین تقدیر است. با افزایش ریتم موسیقی، رقص آنها سرزندهتر شده و دلهای آنها نیز در این رقص به هم نزدیکتر میشود.
در فاصلهای نه چندان دور، لینفون این صحنه را با دقت مینگرد و برای دوستش خوشحال است. او میداند که شینلیو همیشه در جستجوی آن شجاعت ویژه بوده و یویی شاید همان نوری باشد که در دل او درخشیده است. ضیافت ادامه دارد و صدای خنده و موسیقی دور هم جرقههای زیبایی را شکل میدهد.
اما ناگهان نور کاخ کمرنگ میشود و به تدریج به رنگ آبی مرموزی تبدیل میگردد. جوی رقص به طرز غیرمعمولی تغییر میکند و نور و سایههای نامشخص بر روی دیوارها میرقصند، گویی شخصیتهایی از افسانهها در حال فرود آمدن هستند. شینلیو به طور ناخواسته اخم میکند و حس ناخوشایندی در دلش به وجود میآید.
"این چه خبر است؟" یویی با تعجب میپرسد و اطرافیان نیز در سکوتی پر از تنش فرو رفتهاند. نگاه همه به یک سایه در بالای سکو جلب میشود، آن یک زن است که به شدت درخشان است و گویی از افسانههای باستانی بیرون آمده.
"ای مردم، گوش کنید!" صدایش در تمام سالن ضیافت طنینانداز میشود و روشن و بلند است، "من الهه ماه هستم، و امشب نور ستارگان و ماه مقدرات شما را هدایت خواهد کرد. من آمدهام تا قهرمانانی را انتخاب کنم که بتوانند از زمان گذر کنند و به دنیایهای مختلف افسانهای بروند."
ضربان قلب شینلیو تندتر میشود و او به یویی نگاه میکند که در چشمانشان ترکیبی از انتظار و شگفتی را میبیند. در این لحظه، او درمییابد که ماجراجویی که در پیش دارد واقعاً سفری است که او در خواب میخواهد. او همیشه به دنبال این فرصت بوده است.
"کسانی که میخواهند قهرمان شوند، پیش بیایند، من ذهن و شجاعت شما را آزمایش خواهم کرد." صدای الهه ماه نرم و در عین حال قوی است و گویی روح هر قهرمانی را هدایت میکند.
شینلیو یک نفس عمیق میکشد و قدمی به جلو برمیدارد، "من مایلم که قهرمان شوم!"
"من هم!" یویی از دنبالهاش میآید و به او ملحق میشود و آنها در کنار یکدیگر در برابر الهه ماه ایستادهاند و ارادهای قوی در چشمانشان نمایان است.
الهه ماه لبخندی میزند، نور درخشان است و هوای اطراف پر از انرژی نفسگیر میشود. او به آسمان طلایی اشاره میکند، "شما به دنیایهای مختلف افسانهای خواهید رفت و ماجراجوییهای آنجا را تجربه خواهید کرد، تا زمانی که شجاعت و مأموریت واقعی خود را بیابید."
با پایان یافتن کلمات الهه ماه، شینلیو و یویی احساس میکنند که نیرویی قوی آنها را به جلو میکشاند. اطراف آنها به روشنی درمیآید و به یکباره نور طلایی تمام سالن ضیافت را فرا میگیرد و سایههای آنان مانند غبار در آن زمان بیانتها گم میشوند.
زمانی که شینلیو دوباره چشمانش را باز میکند، متوجه میشود که در یک جنگل آرام و ساکت قرار دارد. درختان انبوه آسمان را میپوشانند و نسیم ملایمی با خود صداهای برگهای درختان را میآورد. در کنار او، یویی نیز با حیرت به اطراف نگاه میکند و چهرهاش سرشار از شگفتی و انتظار است.
"این جا کجاست؟" یویی میپرسد و در چشمانش نگرانی را میتوان دید.
"شاید ما به یک دنیای افسانهای آمدهایم و ماجراجوییمان آغاز شده است." شینلیو فکر میکند و حس مرموز روی میز را در دلش میفشارد. او احساس نیرویی را در دلش تجربه میکند که هرگز قبل از این احساس نکرده بود.
در همین حین، صدای غرش عمیقی از میان درختان به گوش میرسد و بعد یک موجود عظیم از پشت درختها بیرون میآید، همانند شیر در افسانههای کهن. در چشمهای آن، دانایی وجود دارد و دشمنی نمیبیند، بلکه به نظر میرسد که مانند نگهبانی در حال بررسی آنهاست.
"قهرمانان، شما به اینجا آمدهاید تا قدرت درون خود را پیدا کنید. تنها از طریق امتحانات میتوان شجاعت خود را اثبات کنید." صدای موجود بزرگ سنگین و قدرتمند است و دعوتی مرموز را انتقال میدهد.
شینلیو و یویی به یکدیگر نگاه میکنند و شوق ماجراجویی در دل آنها شعلهور میشود. آنها میدانند که این یک سفر ضروری است که سرنوشت آنها را تغییر خواهد داد.
"ما حاضر به پذیرش این چالش هستیم!" شینلیو با صدای بلند جواب میدهد و صدایش پر از ارادهی استوار است.
موجود بزرگ لبخندی ملایم میزند و به سمت عمق جنگل میرود، "بیا، با من بیا، اولین امتحان در حال آغاز است." شینلیو و یویی در پی آن حرکت میکنند و هیجان آنها بیشتر میشود، این ماجراجویی چه داستانی برایشان به ارمغان خواهد آورد و چه چالشهایی در انتظارشان است.
هرچند که راه پر از خطر باشد، شینلیو و یویی میدانند که سرنوشت آنها با این جنگل مرموز و دوردست درهمتنیده است، و آنها در انتظار کشف آیندهای ناشناخته هستند.
