🌞

در عطر قهوه، راز برادرانه و خواهری نهفته است.

در عطر قهوه، راز برادرانه و خواهری نهفته است.


در یک کافه گرم و صمیمی، نور خورشید از پنجره وارد می‌شود و بر روی میزهای چوبی می‌تابد و دایره‌ای ملایم از نور طلایی ایجاد می‌کند. عطر قوی قهوه در کافه در حال پخش است و با عطر شیرینی‌ها ترکیب می‌شود و جوی راحت و خوشایند به وجود می‌آورد. اینجا جایی است که جینگ فان و کیو زه اغلب به آن سر می‌زنند. این دو دوست قدیمی همیشه اینجا را برای به اشتراک گذاشتن لحظات زندگی و گفت و گو درباره دل‌مشغولی‌هایشان انتخاب می‌کنند.

امروز نور خورشید به طور خاصی روشن است و سایه‌های درختان در بیرون با نسیمی به آرامی در حال تکان خوردن هستند، گویی در حال خواندن ترانه‌ای برای دوستی آنها هستند. جینگ فان در کنار پنجره نشسته و یک فنجان لاته بخارآلود را در دست دارد و لبخندی ملایم بر لب دارد. چشمانش از پنجره به بیرون می‌نگرند و در گرمای خورشید غرق شده‌اند. ناگهان، کیو زه با انرژی بالایی وارد می‌شود و افکار او را قطع می‌کند.

«هی، جینگ فان!» کیو زه با هیجان دستش را تکان می‌دهد و بر لبش لبخندی وسیع است. او یک تیشرت سفید و شلوار جین پوشیده است و موهایش کمی بهم ریخته به نظر می‌آید، به طرز خاصی راحت و آزاد به نظر می‌رسد.

«کیو زه، تو همیشه دیر می‌رسی.» جینگ فان به صورت ناخرسندانه وانمود می‌کند، اما در چشمانش شادی می‌درخشد.

«ببخشید، یه چیزی باعث تأخیرم شد.» کیو زه نشسته، یک تکه کیک وانیلی و یک قهوه یخ می‌سازد و سپس با دقت به جینگ فان نگاه می‌کند، «خب، این روزها چطوری؟»

«خوبم، ولی... چند تا چیزهایی هست که فکر می‌کنم.» جینگ فان آهی می‌کشد و در چشمانش نشانه‌هایی از تفکر دیده می‌شود.




«چی هست؟ چیزی تو رو ناراحت کرده؟» کیو زه به سرعت به او نگاه می‌کند و نگرانی در چشمانش نمایان است.

«ام... در واقع، در مورد آینده است.» جینگ فان سرش را پایین می‌اندازد و به آرامی قهوه‌اش را هم می‌زند، «همیشه احساس می‌کنم که کمی سردرگمم و نمی‌دانم واقعاً چه چیزی می‌خواهم.»

«می‌دانی، این کاملاً طبیعی است.» کیو زه دستش را بر شانه جینگ فان می‌زند و سعی می‌کند او را آرام کند، «ما هنوز جوانیم و آینده پر از امکانات است. می‌توانیم سعی کنیم و مرحله به مرحله جلو برویم.»

«ولی بعضی وقت‌ها به نظر می‌رسد فشار زیادی بر من است، به ویژه وقتی که می‌بینم دیگران قبلاً یک مسیر مشخص دارند.» جینگ فان سرش را بالا می‌آورد و به دوردست از پنجره نگاه می‌کند و در چشمانش نشانه‌ای از اضطراب دیده می‌شود.

«به خودت اینطور نگاه نکن، خیلی به خودت فکر می‌کنی.» کیو زه نوشیدنی‌اش را زمین می‌گذارد و با صدایی قاطع‌تر می‌گوید، «من باور دارم که تو راه خودت را پیدا خواهی کرد. تازه، تو مزایای زیادی هم داری، نگذار این مشکلات کوچک تو را تحت تأثیر قرار دهند.»

لبخندی ملایم بر چهره جینگ فان نقش می‌بندد، «ممنون، کیو زه، تو همیشه اینقدر پشتیبان من هستی. با تو بودن باعث می‌شود خیلی بهتر احساس کنم.»

«البته که همین‌طور است، ما بهترین دوستان هستیم. من همیشه در کنار تو خواهم بود!» چشمان کیو زه پر از صداقت است و پیوند عمیق دوستی آنها به وضوح قابل احساس است.




پس از آن، آنها بیشتر با هم صحبت کردند. کیو زه از لحظات جالبی که در فعالیت‌های دانشگاهی داشته گفت و جینگ فان نیز چند کتاب مورد علاقه‌اش را ذکر کرد. گاه با هم می‌خندیدند و گاه در تفکر فرو می‌رفتند و موضوعات به شکل جویباری بی‌پایان بر آنها می‌ریخت.

«راستی، آیا درباره آن رمان جدید چیزی می‌دانی؟» کیو زه ناگهان پرسید.

«شما درباره آن داستان ماجراجویی صحبت می‌کنید؟ من آن را خوانده‌ام و بسیار جذاب بود!» چشمان جینگ فان درخشان می‌شود و با هیجان به صحبت ادامه می‌دهد.

«بله بله بله، در آنجا قسمتی هست که قهرمان چگونه با شجاعت با چالش‌ها مواجه می‌شود که واقعاً مرا تحت تأثیر قرار می‌دهد.» کیو زه نیز لبخند می‌زند، «این نوع داستان‌ها واقعاً جالب هستند، باید بیشتر از این کتاب‌ها بخوانیم.»

«من فکر می‌کنم که داستان‌هایی که احساسات واقعی را نشان می‌دهند، بیشتر بر آدمی تأثیر می‌گذارند.» جینگ فان به آرامی می‌گوید و نگاهی دور از دسترس می‌اندازد، «هر بار که چنین داستان‌هایی را می‌خوانم، می‌توانم مختصات درونی شخصیت‌ها را احساس کنم و مانند خودم احساس کنم.»

کیو زه سرش را به نشانه تأیید تکان می‌دهد و به نظر می‌رسد احساس مشترکی با او دارد. «بله، من باور دارم که هر داستان پیامی برای این که بخواهد منتقل کند دارد و می‌تواند به ما کمک کند تا خودمان را ارتقا دهیم.»

خورشید به تدریج در حال غروب است و چراغ‌های کافه کم‌کم روشن می‌شوند و جوی گرم و رویایی ایجاد می‌کنند. گفت‌وگوهای دو نوجوان عمیق‌تر می‌شود و چه در مورد مسائل کوچک زندگی و چه در مورد آرزوها و آینده‌شان، همه بر حافظه‌های گرانبهای یکدیگر می‌افزاید.

آن lúc، کیو زه ناگهان پیشنهاد می‌دهد، «چرا ما یک ماجراجویی نکنیم؟ مثل قهرمانان داستان، برانیم به کشف مکان‌های ناشناخته!»

چشمان جینگ فان با هیجان می‌درخشد، «منظورت کدام نوع ماجراجویی است؟»

«من اخیراً شنیدم در حاشیه شهر در یک کوه دریاچه قشنگی هست. گفتم آنجا منظره بسیار زیبایی دارد، می‌توانیم یک سفر را برنامه‌ریزی کنیم!» صدای کیو زه پر از انتظار است.

«این ایده خوبی است، من هم می‌خواهم زیبایی‌های طبیعت را ببینم.» جینگ فان بلافاصله به شدت به این ایده علاقه‌مند می‌شود.

پس از آن، آنها شروع کردند به کشیدن نقشه سفر؛ برنامه‌ریزی برای تجهیزات مورد نیاز، مسیرها و حتی در تخیل خود عکس‌برداری‌ها و داستان‌هایی که می‌توانند بعد از رسیدن به آنجا با هم به اشتراک بگذارند. نگاهی که بین آنها تقاطع کرد، گویی به یک ماجراجویی قریب‌الوقوع امیدواری داشتند.

به زودی، هنگامی که نور خورشید کم‌کم از بین می‌رود، آنها یکدیگر را تشویق می‌کنند و کل کافه در صدای خنده‌ها و شادی‌های آنها پر از گرما می‌شود. دوستی آنها در زیر نور ماه به شکل خاصی نمایان و گرانبها به نظر می‌رسد.

«مهم‌ترین نکته این است که در مواجهه با هر چالشی، ما همیشه با هم خواهیم رفت، درسته؟» جینگ فان به آرامی می‌پرسد.

«درست است! فقط کافیست قلب‌های ما با هم باشد، تا بتوانیم همه چیز را پشت سر بگذاریم.» صدای کیو زه قاطعانه است و سایه‌ها بر چهره‌های آنها درخشان‌تر به نظر می‌رسند.

گفت‌وگوی آنها تا دیروقت ادامه دارد. آنها از آرزوهای یکدیگر صحبت می‌کنند و احساسات درونیشان را به اشتراک می‌گذارند و حتی رازی کوچک را نیز مطرح می‌کنند. چنین شبی هم آرام و هم پر از گرما بود و آنها از سرنوشت‌شان که راه‌هایشان را تلاقی داده و این دوستی گرانبها را ادامه خواهد داد، سپاسگزار بودند.

در نهایت، هنگامی که کافه به تدریج خلوت می‌شود و نورها به آرامی درخشان و ملایم هستند، دو نوجوان گفت‌وگوی آن شب را پایان می‌دهند و از کافه خارج می‌شوند. احساسات نامرئی در دل‌هایشان باقی می‌مانند و گویی در این آسمان آرام شب رویاهای آینده‌اشان را می‌نویسند.

«بیایید هر فرصتی برای دیدار را خوب بشماریم، ممنونم، کیو زه!» جینگ فان با احساس تشکر می‌گوید، «منتظر ماجراجویی‌امان هستم!»

«من هم همینطور، این خواهد بود یک سفر فراموش‌نشدنی دیگر در دوستی ما!» کیو زه لبخند می‌زند و این دو نوجوان در زیر آسمان پرستاره در کنار هم حرکت می‌کنند، هر دو پر از امید به آینده و ارزش دوستی‌شان هستند.

خورشید دوباره به طلوع خواهد آمد، ماجراجویی‌های جدید شروع خواهد شد و داستان‌های آنها تازه آغاز شده است.

همه برچسب‌ها