در کنار کانالهای ونیز، آسمان پر ستاره همانند یک نقاشی زیبا میدرخشد، ستارهها شب را زینت دادهاند، گویی که رازهای کهن را در گوش هم نجوا میکنند. این شبی پر از رمز و راز و رنگهای شگفتانگیز است. زیر این آسمان پر ستاره، امیلی شانزده ساله به آرامی بر روی یک پل سنگی قدیمی نشسته است. او لباس منحصر به فردی به سبک مایا به تن دارد، لباسهای رنگارنگش مانند رویاهای داخلیاش میدرخشند.
«امیلی، چه چیزی را نگاه میکنی؟» دوستش لارا نزدیک میشود و افکار امیلی را قطع میکند. چشمان لارا با کنجکاوی میدرخشند و این احساس را به امیلی میدهد که رویاهایش دیگر تنها نیستند.
«دارم ستارهها را نگاه میکنم، لارا.» امیلی کمی لبخند میزند و به دوستش مینگرد. «همیشه حس میکنم این ستارهها داستانهای زیادی برای گفتن دارند و احتمالات زیادی در آنها پنهان شدهاند.» صدایش پر از آرزو و انتظار است.
«داستانهای ستارهها؟ چقدر شاعرانهای!» لارا دهنش را کج میکند، هرچند او روش تفکر امیلی را درک نمیکند. «بیا به من بگو، این ستارهها چه داستانهایی دارند؟»
چشمان امیلی ناگاه درخشان میشود، مانند ستارهها. «برخی از ستارهها نماینده رویاها هستند و برخی دیگر آرزوهای برآورده نشده. گفته میشود فقط کافی است باور کنیم تا رویاهایمان به حقیقت بپیوندند!» لحن او حاکی از شور و شوقی غیرقابل کنترل است، گویی در زیر آسمان شب، میتواند آینده خود را ببیند.
لارا با شک و تردید سرش را تکان میدهد اما از شور و شوق امیلی تحت تأثیر قرار میگیرد. «پس، رویای تو چیست؟»
امیلی لحظهای سکوت میکند و سرش را پایین میاندازد، گویی در حال فکر کردن است. «میخواهم این جهان را کاوش کنم، فرهنگها و زندگیهای مختلف را تجربه کنم. میخواهم یک ماجراجو شوم و داستانهایی را که در گوشه و کنار پنهان شدهاند، ثبت کنم.» صدای او پر از قدرت است، گویی داستانی ناپیدا را روایت میکند.
«ماجراجو؟ این خیلی خفن به نظر میرسد!» لارا با هیجان میگوید، «اما آیا واقعاً میتوان چنین رویایی را تحقق بخشید؟»
«من باور دارم، فقط کافی است تلاش کنیم تا به آن برسیم.» نگاه پر اعتماد امیلی کلامش را قوت میبخشد. وقتی او به سفرهای ناشناخته فکر میکند، در دلش احساس هیجان و انتظار میکند.
در آسمان، یک شهابسنگ به سرعت در حرکت است و موقتی نور درخشانی از خود به جا میگذارد. «نگاه کن، لارا! شهابسنگ!» امیلی با هیجان میگوید و دستش را به سمت جهت ناپدید شدن شهابسنگ دراز میکند. «زود باش آرزو کن!»
چشمان لارا ناگهان درخشان میشوند و نگاهی از عدم اطمینان در آن میدرخشد. «من希望……希望我们永远是最好的朋友!」
«من هم همینطور!» امیلی با خوشحالی پاسخ میدهد و در دلش بیشتر به آینده و امیدش میاندیشد. او میداند که چه آیندهای دشوار و غیرقابل پیشبینی باشد، این دوستی بخشی از نیروی او در کشف جهان خواهد بود.
با تاریک شدن شب، دو دختر در کنار کانال به اشتراک گذاشتن آرزوها و رویاهای یکدیگر ادامه میدهند. سطح آب کانال درخشش ستارهها را منعکس میکند و گویی که کل ونیز در حال بازگویی افسانهها و داستانهایش است.
«ما قطعاً در آینده با هم سفر خواهیم کرد!» امیلی با هیجان میگوید، در چشمانش درخششی بینهایت وجود دارد.
«بله، میتوانیم به مکانهای زیادی برویم، حتی میتوانیم به زادگاه تمدن مایا برویم!» نگاه لارا نیز روشن میشود، گویی که آن سرزمین مرموز را میبیند.
«داستانهای تمدن مایا پر از حکمت و رمز و راز است، من میخواهم شخصاً به آن احساس کنم.» صدای امیلی نرم میشود و به آسمان پرستاره نگاه میکند. آن داستانهای قدیمی در دلش آرام آرام سر بر میآورند. او خود را در آن سرزمین میبیند، در حال کشف و تبادل نظر با مردم محلی و غرق شدن در فرهنگ منحصر به فرد آنها.
«ما میتوانیم تاریخ، معماری و حتی رقص و موسیقی آنها را یاد بگیریم!» لارا با هیجان به جمع میپیوندد و تصاویری رنگارنگ در ذهنش شکل میگیرد.
«و شنیدهام که مایاها در پیشگویی و طالعبینی مهارت دارند و فهم عمیقی از حرکت ستارهها دارند.» نگاهی رازآلود در چشمان امیلی میدرخشد، «شاید بتوانند به ما در مورد آیندهمان سرنخی بدهند.»
«پس ما میتوانیم پیشگویی را یاد بگیریم! میخواهم بدانم آیندهام چه خواهد بود!» لارا از این ایدههای جدید پر از کنجکاوی است.
«چرا همین الان آزمایش نکنیم؟» امیلی با چاشنی کنایه میگوید، «میتوانیم از ستارهها برای پیشگویی استفاده کنیم و با توجه به احساس تو نسبت به ستارهها، داستانهای آنها را کشف کنیم!»
«این به نظر سرگرمکننده میآید!» لارا با خوشحالی موافقت میکند و دو نفر شروع به بافتن داستانهای رویا از ستارهها میکنند. در آن لحظه، روحهای آنها در هم تنیده میشود و به طور مشترک یک فصل جادویی از خود خلق میکنند.
ستارههای پرنور در آسمان به صدای آنها گوش میدهند، گویی که در رؤیاهای آنها توافق میکنند. امیلی و لارا آرزوهای درون خود را با یکدیگر به اشتراک میگذارند، نسیم ملایم کنار کانال موهای بلندشان را به آرامی تکان میدهد و بویی تازه به ارمغان میآورد، گویی که جوانی را با بینهایت امکانها اعلام میکند.
دقایقی بعد، یک قایق کوچک در کنار کانال به آرامی ظاهر میشود و ملوانان آن مشغول شوخی و آواز هستند. امیلی و لارا با کنجکاوی به آنها نگاه میکنند و به خنده و انرژی آن گروه جوان حسودیشان میشود. جوانی اینگونه نیرویی است، آنها را به سوی شجاعت و کاوش هدایت میکند.
«میدانی، لارا، جوانی فقط یک بار اتفاق میافتد، باید از این لحظه استفاده کنیم!» امیلی با جدیت میگوید.
«درست است، باید این زمان را به یادگارهای زیبایی تبدیل کنیم.» لارا با لبخند پاسخ میدهد و سپس دست یکدیگر را میفشارند. «پس از امشب شروع میکنیم، بهترین نسخه از خودمان را ارائه میدهیم و برای تحقق رؤیاهایمان شجاعانه پیش میرویم!»
ستارههای آسمان طبق وعده بر سر میرسند و با درخشنگی روشن بخشی از وعدههای آنها را شاهد میشوند. در کنار کانال اسرارآمیز ونیز، امیلی و لارا عزم خود را جزم میکنند تا رؤیاهایشان را به واقعیت تبدیل کنند، بدون توجه به سختیهای راه پیش رو، آنها تسلیم نخواهند شد.
با گذر زمان، مناظر کنار کانال در نظر آنها زندهتر میشود. انعکاس روی سطح آب مانند آینهای شفاف، نقصها و تلاشهای درون آنها را منعکس میکند، خندهها و اشکهای آنها در هم تنیده میشود، گویی که هر لحظهای از زندگی را میسوزانند.
«شاید فردا بتوانیم کارهای معناداری انجام دهیم، مانند رفتن به کتابفروشی و جستجوی کتابهایی درباره فرهنگ مایا؟» امیلی پیشنهاد میدهد.
«بله، من هم سوالات زیادی دارم که میخواهم بفهمم!» چشمان لارا با هیجان میدرخشد و اشتیاقش برای ناشناختهها بیشتر میشود.
در حین بحث درباره برنامههای آینده، شهابسنگی دوباره در آسمان میدرخشد و نوری نرم از خود به جا میگذارد. امیلی و لارا همزمان به بالا نگاه میکنند و در دلهامان آرزوهای جدیدی میکنند، این وعده آنها نسبت به آینده و جستجوی آرزوهای درونشان است.
«فردا شروعی زیبا خواهد بود!» دل امیلی پر از امید است و چشمانش مانند ستارهها میدرخشد.
«بله، ماجراجوییهای آینده تازه شروع میشود!» صدای خنده لارا در نسیم شب طنینانداز میشود، در همراهی با سطح آب درخشان، آنها داستانی از رؤیاهای جوانی خود بافته و متعهد میشوند که با گذر زمان، این ستارهها شاهد تلاشها و رشد آنها خواهند بود.
در آن شب رویایی، امیلی و لارا به شدت با هم مرتبط بودند. کانال زیر آسمان به آرزوها و رویاهای آنها بستری میدهد، آنها میدانند که هرچند سفر آینده چه دور باشد، همراهی یکدیگر همواره نیرویی در جستجوی شجاعانه آنها خواهد بود.
