در شرق باستانی، دریاچهای اسرارآمیز وجود دارد که سطح آن به مانند طلا درخشان است. در این دریاچه، انواع موجودات اساطیری زندگی میکنند که در اعماق آبها پنهان شده و به داستانهای انسانها گوش میدهند. در کنار این دریاچه، دختری به نام یاوفنگ زندگی میکند که قلبش پر از رویاها و آرزوهاست.
یاوفنگ دختری است که عاشق طبیعت است و موهایی بلند و درخشان مانند سپیدهدم دارد. هر صبح، او قایقی را از حیاط خود برمیدارد و به مرکز دریاچه میرود تا از سکوت و آرامش آن لذت ببرد. در سطح دریاچه، نسیم ملایمی میوزد و حلقههای کوچکی از ویب را به وجود میآورد که گویی با احساسات او همصدایی میکند. در این دریاچه، زمان به نظر میرسد که به آرامی کشیده میشود و به او این امکان را میدهد تا از واقعیت خستهکننده فرار کند و ارتباط عمیقی با این دریاچه اسرارآمیز برقرار کند.
در آن روز، یاوفنگ همچنان که در حال لذت بردن از قایقسواری بود، ناگهان حس کرد که حرکات ملایمی در زیر آب دارد. او توقف کرد و با دقت گوش داد، ناگهان، سایهای شبحمانند از آب بیرون آمد، کسی جز الهه دریاچه، بیچوان، نبود.
بیچوان با پوستی آبی و لباسی آبی زیبا ایستاده بود و موی بلندش با آب دریاچه به آرامی حرکت میکرد، چنان که گویی در یک تصویر خیالی به سر میبرد. چشمان او مانند ستارههای درخشان بودند و بسیاری از داستانهای ناگفته را در خود داشتند. "یاوفنگ، مدت زیادی است که نیامدهای." بیچوان با لبخندی زیبا گفت که صدایش مانند جاری شدن آب بود.
یاوفنگ شگفتزده و خوشحال بود، حتی اگر داستانهای الهه دریاچه را شنیده بود، دیدار او همچنان باعث افزایش ضربان قلبش میشد. "الهه بیچوان، شما واقعاً زیبا هستید! من همیشه میخواستم شما را ببینم," یاوفنگ با هیجان گفت. "میخواهم داستانهای شما را بشنوم. زندگی شما در دریاچه چگونه است؟"
چهره بیچوان نرم شد و در چشمانش نشانی از غم ظاهر شد. "زندگی من هر چند زیباست، ولی پر از تنهایی نیز هست. من موجودات دریاچه، هر برگ، و هر ستارهای را میبینم، اما باید از همه زندگیهای واقعی دور باشم. گاهی دلسردی بر قلبم سنگینی میکند." صدایش غمانگیز بود، مانند نسیم خنک پاییز.
یاوفنگ نمیتوانست از احساس دلسوزی خود جلوگیری کند: "این تنهایی بسیار غمانگیز است، اگر نه، من میتوانم همیشه به شما همراهی کنم، هرچقدر که هم مشغول باشم، دوست دارم هر روز و شب را با شما به اشتراک بگذارم."
بیچوان سرش را بالا برد و در چشمانش نوری درخشان نمایان شد. "آیا تو میخواهی که من را بیشتر ببینی؟ من شاید بتوانم رازهای دریاچه را با تو به اشتراک بگذارم و تو نیز میتوانی داستانهای انسانیات را با خود بیاوری." لبخند او انتظار را به همراه داشت.
یاوفنگ بیدرنگ توافق کرد و در دلش مصمم بود که خاطراتی متفاوت بسازد. از آن زمان، هر بار که خورشید طلوع میکرد، یاوفنگ در این دریاچه پرسه میزده و قصههای بیچوان را میشنید و دنیای خود را با او به اشتراک میگذاشت.
با گذشت زمان، یاوفنگ متوجه شد که نگرانیاش نسبت به این دریاچه و بیچوان هر روز عمیقتر میشود. هر بار که با بیچوان گفتگو میکرد، ارتباط عمیقی را احساس میکرد، گویی روحش با آبها یکی میشد. بنابراین، او شروع به گفتن حال و هوای انسانها کرد و لحظات کوچک اما زیبای زندگیاش را به اشتراک گذاشت.
"اخیراً ديدم که مردم در روستا به مناسبت برداشت محصول جشن میگیرند، هر خانوادهای در حال کبابپزی و مهمانی است." یاوفنگ با اشتیاق گفت و در چشمانش درخششی نمایان بود. "همه دور هم جمع شدهاند و شادیشان را به اشتراک میگذارند، امیدوارم شما هم در آنجا باشید و این شادمانی را احساس کنید."
بیچوان لبخند زد و پاسخ داد: "من در دریاچه آن شادیها را میبینم، اما نمیتوانم در آنها شرکت کنم. وجود من مقدر است که از زندگی انسانی جدا باشد، اما تو میتوانی این داستانها را به من برگردانی و به من احساس آن حرارت و گرما را بدهی."
هر شب که فرا میرسید، یاوفنگ قایق کوچکی را راند و داستانهای روستای خود را به بیچوان میگفت؛ و بیچوان نیز موجودات در زندگی زیر دریای را به او معرفی میکرد و به او زیباییها و رازهایی که محافظت میکرد را میگفت. در حالیکه آبهای کمعمق در نور نرم میدرخشید، روحهای آنها به تدریج به هم نزدیک شد و این محبت مانند رشتههای نامرئی روحهای آنها را به هم پیوند میزد.
یک صبح زود، یاوفنگ به کنار دریاچه آمد و احساس ناامیدی میکرد. او در قایق خود نشسته بود و به بیچوان فکر میکرد. "الهه بیچوان، شما کجایید؟" یاوفنگ به آرامی گفت و سپس به تنهایی قایق کوچکی را به سمت مرکز دریاچه راند.
در حین عبور از یک جزیره کوچک، ناگهان متوجه شد که رنگ آب به طور غیرعادی تبدیل به قرمز پررنگ شده است. در دل او، احساس نگرانکنندهای گذشت و یادش آمد که بیچوان در مورد مکانهای ممنوعه در دریاچه گفته بود که انسانها نباید به راحتی به آنها نزدیک شوند. اما کنجکاویاش او را بیدرنگ به سمت آنجا هدایت کرد.
آب دریاچه به آرامی ساکت شد و محیط به فرهنگی عجیب بدل گردید. به جز نور آب، صدای نرمی در هوا به گوش میرسید، مانند بسیاری از اتهامها که به او حمله میکردند. "یاوفنگ، به نزدیک نشو!" در این هنگام، صدای بیچوان در میان صداهای دیگر بلند شد و او را به خود آورد. او ناگهان به عقب نگاه کرد و بیچوان را دید که به شکل نوری درخشان در وسط دریاچه نهفته شده بود.
"آمدم، میخواهم شما را ببینم، واقعاً!" یاوفنگ فریاد زد و با عجله به سوی بیچوان پارو زد، در همین حین، آب به شدت متمایل شد و قایق به لرزه در آمد. در این لحظه سخت، نگرانکننده، بیچوان با چهرهای نگران گفت: "یاوفنگ، اینجا مکان تو نیست، سریع برگرد!"
یاوفنگ نمیدانست چرا او如此 نگران است، اما دلش پر از شجاعت شد و ناگهان احساس کرد که نیرویی نامرئی او را به عمق نورهای پلید میکشاند. این نجواها از موجودات مرموز در اعماق دریاچه میآمدند. آنها ارواحی بودند که نفرین شده و به طور مداوم انرژی و همراهی از یاوفنگ طلب میکردند و روح او را به عمق ناشناخته میکشاندند.
"فوری! برگرد!" بیچوان با نیرویی آب مرموزی را رها کرد که در یک لحظه به او کمک کرد تا قایق را به آرامی دور کند. اما درست در این لحظه، یاوفنگ به دلیل کنجکاویاش ناگهان دستش را به سمت آب عجیب دراز کرد و ناگهان همه چیز اطرافش بیحس شد، گویی در قدرت ناشناختهای غرق شده است.
"آه!" یاوفنگ فریاد زد، و دنیای مقابلش به یک گرداب دیوانهوار تغییر شکل داد. او احساس میکرد قلبش تندتر میتپد و در اطراف او سایههای بیشماری شروع به نمایان شدن کردند، موجوداتی از حسادت و کینه که در آب گرداب به سمت او حمله کردند.
"یاوفنگ، چشمانت را ببند!" صدای بیچوان دوباره در گوشش طنین انداخت، مانند جریانی گرم و ملایم. یاوفنگ به سخنان او گوش داد و چشمانش را بست و در دلش دعا کرد که امیدوار است دوباره به حالت قبلی برگردد. مدتی بعد، او احساس کرد که نیرویی ملایم او را از هرج و مرج خارج میکند.
دیدگان باز شدهاش دوباره او را شکرگزار کرد؛ او متوجه شد که بر روی ساحل خوابیده است و بیچوان او را در آغوش گرفته و آب زلال به آرامی به دلش نفوذ میکند. "تو بالاخره به امنیت بازگشتی," بیچوان دستش را محکم فشرد و به نظر میرسید که نگرانیاش برطرف شده است. "دیگر نباید اینگونه ریسک کنی، دوست من، اینجا مکان ممنوعه است."
یاوفنگ به چشمان نگران بیچوان نگاه کرد و در دلش احساس پرش کرد. "من فقط میخواستم داستانهای بیشتری را بفهمم. کنجکاوی درونم مرا وادار میکند که بیش از حد بروم." بعد از این جمله، یاوفنگ احساس گناه کرد و همواره فکر میکرد که کنجکاوی کورش ممکن است فقط برای بیچوان مشکل ایجاد کرده باشد.
بیچوان با لبخندی ملایم گفت: "به خاطر تو، من شادی را احساس میکنم، اما نباید به خاطر این موضوع ایمنیات را فراموش کنی. این دریاچه قدرتی غیرقابل تصور دارد و در بارهای بعدی که میآیی، من به تو رازهای این موجودات و داستانهای بیپایانی را خواهم گفت، بنابراین تو خواهی فهمید که شادی واقعی چیست."
از آن زمان، یاوفنگ دوستی آنها را بیشتر از قبل گرامی داشت. هر بار که به دریاچه میآمد، او به دقت فکر میکرد و هنگام به اشتراک گذاشتن داستانها و رویاها، به دیوانگی عمیق بیچوان احترام میگذاشت.
با آمدن فصل شکار و زمستان، یاوفنگ و دوستانش در روستا برای برگزاری جشنواره آتشسوزی گرد هم آمدند، در آن زمان شعلههای رنگارنگ به نورانی کل زمین تبدیل شد. یاوفنگ در کنار آتش خوشحالانه رقص میکرد و به بیچوان فکر میکرد که چقدر خوشحال خواهد شد اگر بتواند این لحظه را ببیند.
"یاوفنگ، آیا میتوانیم امشب با هم آهنگ بخوانیم؟" دوستانش از دست دادهاش دعوت کردند.
"البته!" او با خوشحالی پاسخ داد و به سرعت ایستاد و در فکر این بود که چگونه شادیهای امشب را با بیچوان در میان بگذارد. پس از آن که نور خورشید به سرعت ناپدید شد و آتش شب پراکنده گردید، یاوفنگ به سوی دریاچه رفت و آتش داستانهای قلبش را برافروخت و منتظر بود که الهه اسرارآمیز دریا دوباره بیاید.
چشمک ستارگان شب آغاز شد و دل یاوفنگ نیز با تابش ستارهها به تپش درآمد. آب دریا مانند یک خواب بود و در آن نور ملایم، بیچوان به وعدهاش بازگشت و با لبخند به او نگاه میکرد. "بیچوان، امشب من بسیاری از آهنگها را یاد گرفتم و میخواهم این روش را به تو بگویم."
چشمان بیچوان نوری از فهم و دانایی درخشان شد و پس از آن، او به آرامی ترانههای قدیمی را که در دریاچه شنیده بود، میخواند. صدای روحی که همچون رقص بر نور ماه میچرخید، در فضا پیچید. یاوفنگ از این تجربه متاثر شد و با ملودی داستانهای خودش را خواند، در اطرافش مانند روحهای درخشان درخشش داشتند و با امواج دریا هماهنگ بودند.
این احساس همچون زیبایی در زیر آسمان ستارهای، به نظر میرسید که روحهای آنها را به شدت به هم گره میزند. در آن لحظه، یاوفنگ فهمید که حتی وجود تنهایی، در این دریاچه، احساسات یکدیگر را متقارن میکند. بنابراین، صدای او هرچه بیشتر درخشش یافت و امواجی از احساسات را به وجود آورد. داستانهای عشق و دوستی هنوز هم در دریاچه با هم در حال تنیده شدن بودند.
مدتی بعد، رازهای بیچوان و حزن او در دهان یاوفنگ با لطافت به گردش درآمد؛ شادی و افکار آزاد یاوفنگ به آرامی در دل بیچوان شکل میگرفت.
این داستانی که با آب دریاچه همپیمان بود، مانند مهتابی شفاف بود و روحهای یکدیگر را طنینانداز میکرد و در امواج دریاچه خاطراتی جاودانه را به وجود میآورد. با تغییر فصول، احساسات آنها همیشه تازه و نو خواهد ماند و مهما زمان چگونه بگذرد، این دوستی به عنوان فانوس ابدی در جستجوی معنای زندگی آنها باقی خواهد ماند.
دفعه بعد که به این دریاچه بازمیگردد، یاوفنگ داستانهای جدیدی را با خود خواهد آورد، و آرزوهای ثابتش را به همراه خواهد داشت. دریاچه به عنوان شاهد رشد و تلاقی روحهای او عمل خواهد کرد و او در این آبها زمان ابدی خود را پیدا خواهد کرد.
