در جنگل ساکت، نور خورشید از میان برگهای انبوه عبور کرده و نقاطی از نور طلایی را بر روی زمین پر از گل میپاشد. همه چیز در اینجا آنقدر ساکت و زیباست، پرندگان جیکجیک میکنند و جوی آب دوردست به آرامی جاری است، گویی در حال نغمهخوانی ملودی طبیعت هستند. در این دنیای پر از زندگی، پرنسس یوان یاو و پرنس چن یو دست در دست هم قدم میزنند و از این لحظه نادر سکوت لذت میبرند.
موهای بلند یوان یاو در نسیم ملایم به آرامی در حال وزیدن است. او لباسی بلند به رنگ بنفش کمرنگ پوشیده است و گلهای دوخته شده بر روی دامنش زیبا و ظریفاند. چشمان او درخشان مانند ستارههاست و گویا تمام جنگل به خاطر حضور او درخشانتر شده است. چن یو نیز لباس بیرونی از چرم قهوهای محکم پوشیده و در چهرهاش هم احساس استواری و هم محبت وجود دارد. نگاه او همیشه بر روی صورت یوان یاو میماند و لبخندش به قدری درخشان است که گویی میتواند هر نوع سردی و اندوهی را ذوب کند.
«گلهای اینجا واقعاً زیبا هستند!» یوان یاو به تودهای از گلهای زرد و بنفش اشاره کرد، چشمانش درخششی کودکانه داشت. «کاش میتوانستم همه آنها را به کاخ ببرم تا هر روز آنها را ببینم، درست مانند هر روز که تو را میبینم.»
چن یو نتوانست جلوی خندیدن خود را بگیرد. او میدانست یوان یاو همیشه چنین است، پر از کنجکاوی و محبت نسبت به هر چیز. «من به شدت از پیشنهاد تو حمایت میکنم، پرنسس. شاید ما بتوانیم این گلها را بر روی دیوار نقاشی کنیم، اینطوری هرگز پژمرده نمیشوند.»
«این ایده فوقالعاده است!» یوان یاو با دستانش به هم میکوبد و با اشتیاقی بیپایان به آن فکر میکند. او تصور میکند که اتاقش مملو از این گلهای زیبا باشد و با تماشای آنها، تمام نگرانیهایش به تدریج رخت برمیبندد.
دستهای آنها محکمتر میشود، گویی در این جنگل، یکدیگر تنها تکیهگاهاند. با قدمهایشان، عطری ملایم از گلها به مشام میرسد که دل یوان یاو را شادتر میکند. او به آسمان نگاه میکند و متوجه میشود که چند ابر سفید در آسمان آبی در حال حرکتاند و احساسی آرامشبخش در دلش شکل میگیرد.
«چن یو، به نظرت آسمان چقدر بالا است؟» یوان یاو ناگهان پرسید، نگاهش درخشش ستارهمانند داشت.
چن یو لحظاتی به فکر فرو میرود و سپس پاسخ میدهد: «به نظرم آسمان مانند یک خواب بیپایان است، به محضی که بخواهی دستت را دراز کنی، میتوانی به هر ستارهای که بخواهی برسید.» او به آسمان اشاره میکند و در آن آبی عمیق، گذشتهها و امیدهای آیندهاش را میبیند، گویی در همان لحظه، میتواند به ستارههای دوردست دست بزند.
«پس بیایید در اینجا آرزو کنیم!» یوان یاو به ناگاه پیشنهاد میدهد و لبخندش را جمع میکند و ابراز جدیت میکند. «من امیدوارم که در آینده بتوانم با تو هر ستارهای را کشف کنم و هر ماجراجویی را با هم به اشتراک بگذاریم.»
چن یو کمی متعجب میشود، او انتظار یوان یاو را در کلامش حس میکند و به آرامی سرش را تکان میدهد. او نیز چنین آرزویی در دل دارد، فقط احساساتش به صورت آنی جمع شده است اما نمیخواهد آنها را با کلمات بیان کند و ترجیح میدهد این احساسات را در دل مکنون نگه دارد.
«این آرزو کمنظیر است، من هم همین آرزو را دارم،» چن یو با صدای آرام و گرمی میگوید. دستانشان همچنان محکم در هم گره خورده و گویی میخواهند خواستههای یکدیگر را برای همیشه به هم پیوند دهند.
با پیشروی آنها، منطقهای باز در جلو ظاهر میشود. جوی آب در نهایت به سمت جلو جاری است و دو طرف آن با گلهای رنگارنگ زینت یافته است، گویی در دنیای افسانهای قرار دارند. یوان یاو با شگفتی به سمت جوی آب میدود، زانو میزند و با دستهایش به آب زلال بازی میکند و در حین خنده، آب را به سمت چن یو میپاشد.
«مواظب باش، لباسهایت خیس نشود!» چن یو با لبخند به او یادآوری میکند، اما در عین حال نمیتواند جلوی خود را بگیرد و او نیز زانو میزند تا از این بازی لذت ببرند. آنها در کنار جوی آب بازی میکنند و آب به شدت پاشیده میشود و صدای خندهشان در هوا طنینانداز میشود، گویی گلهای اطراف نیز با آنها در حال رقصیدناند.
لحظاتی بعد، یوان یاو حرکاتش را متوقف کرده و به دقت به جوی آب خروشان نگاه میکند و به نظر میرسد کمی در اندیشه است. چن یو که این را میبیند، میپرسد: «به چه چیزی فکر میکنی؟»
«دارم فکر میکنم که آب این جوی از کجا میآید و به کجا میرود؟» در چشمان یوان یاو درخشش کنجکاوانهای وجود دارد که چن یو را به او دلگرم میکند.
«آب از کوه پایین میآید و از این جنگل عبور کرده و به مکانهای دورتر میرسد.» چن یو با صدای ملایم توضیح میدهد و احساس گرمایی در دلش حرکت میکند، گویی خود نیز به این راز طبیعی جذب شده است. «شاید ما هم بتوانیم بخشی از این جویها باشیم، همچنان که مکانهای جدیدی را کشف میکنیم و دنیای ناشناختهای را مییابیم.»
یوان یاو با شنیدن این موضوع، لبخندی بر چهرهاش مینشاند و به شانه چن یو میزند و با صدای پر از اشتیاق میگوید: «بله، چن یو، بیایید شجاعترین کاوشگرانی باشیم!»
در این لحظه، شوقی در دل چن یو شعلهور میشود. او میفهمد که سفر برای کشف جهان، مانند این جوی آب بیپایان و پر از شگفتیها و زیباییهاست. اما در این لحظه زیبا، او بیشتر از هر چیز دیگری میخواهد که هرچقدر هم سفر آینده چالشبرانگیز باشد، در کنار یوان یاو آن را تجربه کند.
«ما با هم به دیدن دریا، کوهنوردی و تمام ستارهها خواهیم رفت...» چن یو با صدای کمگویی میگوید، کلامش مملو از استقامت است. او امیدوار است که روزی بتواند یوان یاو را به مکانهای بیشتری ببرد تا در چشمهای او همیشه آن درخشش کودکانهی خالص وجود داشته باشد.
در این فضای ملایم، یوان یاو و چن یو به هم تکیه میکنند و با خوشحالی از رویاهای آینده صحبت میکنند، اهدافی که به نظر دور از دسترس میآید، اما در دل آنها به شدت واقعی و زیباست.
کمکم، نور آخرین خورشید در جنگل پخش میشود و نور طلایی صورت آنها را روشن میکند. یوان یاو به آسمان نگاه میکند و با شگفتی میگوید: «چن یو، نگاه کن، غروب خورشید چقدر زیباست!»
چن یو برمیگردد و به منظرۀ بینظیری که هرگز ندیده است، نگاه میکند. کل آسمان رنگ نارنجی برمیدارد و ابرها به زیبایی نقاشی شدهاند. قلبش ناگهان پر از احساساتی میشود و به یوان یاو با نرمی لبخند میزند و میگوید: «بله، واقعاً زیباست. در این لحظه، آرزو میکنم اینجا برای همیشه بایستیم.»
نسیم ملایم شامگاهی به آرامی میوزد و هر دو به آن غروب شعلهور خیره شده و در دلشان پر از امید به آیندهاند. در این جنگل ساکت، دوستی آنها همچون طبیعت بیپایان است و مملو از نور امید است.
«چن یو، بیایید با هم از این زیبایی محافظت کنیم.» یوان یاو دست چن یو را محکم میفشارد و در چشمانش درخشش یقین و اعتماد نمایان است. چن یو نیز خم میشود و پیشانیاش را به آرامی بر پیشانی یوان یاو میگذارد و ضربان قلب آنها در هم ادغام میشود.
به این ترتیب، در آن روز، آرزوهای مشترک و قدرت دوستی در دلهای آنها مانند گلهای فراوان شکوفا میشود. در این جنگل ساکت، صدای خنده و انتظار آنها جاری است، گویی زمان در این لحظه متوقف شده و عمیقاً به آنها میگوید که هرچقدر هم که چالشهای آینده وجود داشته باشد، آنها همیشه میتوانند در کنار هم باشند و با شجاعت روبرو شوند.
نور خورشید به تدریج محو میشود و در گوشه افق، شب سایههای آبی رنگ به خود میگیرد. با تغییر تدریجی نور و سایهها در اطراف، یوان یاو و چن یو هنوز در آغوش این جنگل در کنار هم هستند و دلشان پر از امید به فردا و نیز قولهای بیکلام یکدیگر است. داستان آنها تازه آغاز شده است.
