در دنیای برفی و یخی قطبجنوب، برفهای سفیدی مانند جواهرات ریز به آرامی بر روی زمین نشستهاند و منظرهای رویایی و شفاف را شکل دادهاند. نور خورشید از میان ابرها نفوذ کرده و اشعههای طلایی به سمت زمین میتابند و کمی گرما به این سرزمین سرد میافزایند. در این تصویر مرموز و زیبا، دختری به نام شیائویاو به آرامی به سمت جلو میآید.
سایه شیائویاو به طرز فریبا و رویایی به نظر میرسد، او پوششی سفیدی به تن دارد که مانند بالهای نامرئی به آرامی در باد میرقصد. موی بلند او مانند آبشاری نقرهای بر دوشهایش ریخته و در نور خورشید، درخششی ملایم به آن میافزاید، گویی راز ستارهها را در بر دارد. aura مرموز این دختر باعث میشود برفها و بلورهای یخ اطرافش نیز به طرز طبیعی به دور او بچرخند و شریکتان رقص در بیاورند. شیائویاو به آرامی به صدای طبیعت گوش میدهد و دامن او به آرامی بر روی برفها حرکت کرده و صدای دلنشینی شبیه به نواختن سازها تولید میکند.
شیائویاو به یک دشت وسیع از یخ میرسد، جایی که برفها در زیر نور خورشید درخشش خیرهکنندهای دارند. او چشمانش را میبندد و به آرامی نسیم را احساس میکند و گرمای آفتاب را درک میکند و در دلش یک حس قوی از دعوت را احساس میکند. این نیرو عمیقاً او را جذب میکند و شعلهای از اشتیاق برای کشف در او بوجود میآورد. پس در این دنیای سکوت، شیائویاو چشمانش را باز میکند و به عمق دشت یخ میرود.
در اطراف او، گاه به گاه موجودات افسانهای ظاهر میشوند. او با شگفتی به یک روباه سفید زیبا نگاه میکند. این روباه سفید مویی به سفیدی برفهای زمستانی دارد و چشمانش مانند یاقوت کبود میدرخشد و حکایت از حکمت مرموزی میکند. شیائویاو متوجه میشود و آرام صدا میزند: "روباه سفید، تو از کجا آمدهای؟"
روباه سفید سرش را بر میگرداند و به شیائویاو نزدیک میشود، گویی که سخنان او را فهمیده است. او به آرامی پاسخ میدهد: "من از عمق این برفها و یخها آمدهام و در اینجا از نیروهای مرموز محافظت میکنم. وجود تو را حس کردم، بنابراین به نزد تو آمدم."
شیائویاو با لبخند کمی شگفتزده میشود و از خرد این روباه شگفتزده میشود. او میداند که این سفر نه تنها برای جستجوی نیروهای ناشناخته بلکه یک سفر برای کشف درون خود است. او سرش را به سمت پایین میآورد و میپرسد: "آیا میتوانی مرا به آن مکان مرموز ببری؟"
روباه سفید سرش را به نشانه تأیید تکان میدهد و به سمت دورتر دشت یخ راهنمایی میکند. شیائویاو از روی پاهای روباه سفید پیروی میکند و در مسیر زیبایی این دنیای برفی را تماشا میکند. بلورهای یخ در نور خورشید میدرخشند، گویی ستارههای کوچک در کنار پای او میرقصند و راز و شکوه این سرزمین را به تصویر میکشند.
با پیشروی آنها، موجودات افسانهای بیشتری در مقابل شیائویاو پدیدار میشوند. او یک شیر سفید بزرگ و با شکوه را میبیند که بدنش با الگوهای یخی پوشیده شده و چشمانش عمیق و پر از نور حکمت هستند. این شیر به آرامی بر روی یک تکه یخ بزرگ دراز کشیده و شیائویاو قدرتی آرامشبخش را احساس میکند.
شیائویاو با جرأت نزدیک میشود و به آرامی میپرسد: "ای شیر سفید محترم، آیا میتوانی رازهای این دنیای برفی را برایم بگویی؟"
شیر سفید سرش را بالا میآورد و با نگاهی روحنواز به او مینگرد و سپس صدای بلندی به گوش میرسد: "این دنیای برفی توسط جادوهای باستانی ایجاد شده و دارای امکانات بیپایانی است. تنها کسانی که قلبی صادق دارند میتوانند رازهای آن را کشف کنند. اگر واقعاً میخواهی کاوش کنی، باید از قلبت شروع کنی، به نجواهای طبیعت گوش کن، و با همه چیز هماهنگ باشی."
دل شیائویاو ناگهان روشن میشود و به شدت دلتنگی میکند. او با دقت به سخنان شیر سفید گوش میدهد و در دلش افکار و رؤیاهای بیشتری بوجود میآید. او احساس میکند سخنان شیر سفید حقیقت دارند و در دلش تصمیم میگیرد که فارغ از چالشهای این سفر، به جستجوی امکانات نامحدود بپردازد.
با راهنمایی شیر سفید، شیائویاو به جلو میرود و با مناظر مختلفی مواجه میشود و هر کدام با موجودات افسانهای متفاوت با او گفتگو میکنند. او به تدریج متوجه میشود که هر موجود داستانها و فلسفههای خود را دارد که باید منتقل شود. او یک رودخانه کوچک را میبیند که آبش به طرز درخشان مینقلید و در آن انواع ماهیهای رنگارنگ شنا میکنند، و حرکات آنها مانند ریتمی موزون به نظر میرسد، گویی رازهای باستانی را به او میگویند.
"میخواهم یاد بگیرم که با شما گفتگو کنم." شیائویاو در دلش قسم میخورد و تصمیم میگیرد که بیاموزد چگونه به سخنان این موجودات فهمیده و احساسات آنها را درک کند. روباه سفید بدون توقف در کنار او میماند و به او کمک میکند تا آن پیامهای ظریف را درک کند و با هم این دنیای مرموز برفی را بررسی کنند. در هر بار تعامل، ارتباط شیائویاو با طبیعت هر روز عمیقتر میشود و روح او به تدریج به وسیله این نیروهای مرموز هم پاک و هم تقویت میشود.
در همین روزها، موجودات جدیدی در کنار شیائویاو ظاهر میشوند و او به تدریج به حقایق این موجودات پی میبرد. او با روباه سفید، شیر سفید، انواع ماهیهای رنگارنگ و سایر موجودات افسانهای دوستیهای صمیمی ایجاد میکند. این دوستیها به شیائویاو این امکان را میدهد تا با شجاعت بیشتری با چالشهای آینده روبرو شود و درونی آرامی بیابد.
روزی، شیائویاو بر روی تپهای کوچک در برفها نشسته و چشمانش را میبندد و به تمام چیزهای اطرافش احساس میکند. او به یاد سخنان شیر سفید میافتد و شروع به زمزمه میکند: "میخواهم با طبیعت هماهنگ شوم و با زندگی همتراز باشم." در همین لحظه، نسیمی ملایم از کنار او میگذرد و همراه با آن صدایی شبیه به نجوا به گوش میرسد و او احساس میکند که نیرویی گرم روحش را نوازش میکند.
"تو یاد گرفتهای که با ما صحبت کنی." این پاسخ آن نجوا بود، از عمق برف و یخ، از زندگیهای مرموزی که او هرگز ندیده بود. "تو محافظ این زمین و آسمان خواهی شد و قدرتهای ما را به ارث خواهی برد."
شیائویاو با شگفتی چشمانش را باز میکند و میبیند که دایرهای درخشان در اطرافش شکل میگیرد که شامل رنگهای مختلف است، زیبا و مرموز. این نیرو مانند جزر و مد به سمت او سرازیر میشود و قلب او را پر میکند و قدرت و اعتماد به نفس بیسابقهای را به او القا میکند. او میداند که در نهایت بخشی از این دنیای برفی شده است.
از آن روز به بعد، شیائویاو سفر جدیدی را آغاز میکند و از این نیروی مرموز برای روشنایی دنیای اطرافش استفاده میکند. هرگاه موجودات دنیای برفی به کمک نیاز داشتند، شیائویاو اول کسی بود که به آنها کمک میکند و نیرویی و حکمتش را با آنها تقسیم میکند. او در کنار روباه سفید و شیر سفید برای حفظ این سرزمین ایستاده است و اجازه میدهد تا موجودات افسانهای به یکدیگر یاری رسانند.
شیائویاو در دنیای برفی قطبجنوب به ناظری محافظتکننده تبدیل شده و با مهربانی و شجاعتش فصل جدیدی را برای این سرزمین رقم میزند. با گذشت زمان، نیروی مرموز این جنگل برفی به طور مداوم افزایش مییابد و نام شیائویاو به تدریج در میان مردم مشهور میشود و او به یک پری افسانهای تبدیل میشود. مردم میگویند که شیائویاو فرستادهای است که میتواند با موجودات افسانهای صحبت کند و امید زمستان را به ارمغان میآورد و از روح تمام موجودات حیات محافظت میکند.
هر زمان که فصلها تغییر میکنند، دنیای برفی قطبجنوب همیشه خنده و شادی شیائویاو و موجودات را به همراه دارد، گویی به هر روحی که فصل سرد زمستان را پشت سر گذاشتهاند میگوید که قلبی صادق همیشه میتواند مسیر خود را بیابد. در این دنیای برفی، وجود شیائویاو دیگر تنها نیست، بلکه با موجودات زنده طبیعت یک رویا با رنگ و لعاب سرشار از زیبایی را به هم میبافند و او این نیروی مرموز را برای همیشه حفظ میکند، تا دنیای برفی در هر بهار، تابستان، پاییز و زمستان همچنان درخشان و زیبا باقی بماند.
