در اعماق دوران باستان روم، در میدان شلوغ و پرجنب و جوش، جمعیت زیادی از مردم در حال رفت و آمد بودند. نور خورشید از میان آسمان آبی میتابید و درخششی طلایی بر چهرهها میافکند و آنها را مانند خدایان درخشان نشان میداد. صدای شلوغی اینجا به نظر میرسید که هیچگاه متوقف نمیشود، صدای آواز دکانداران، صدای بازی کودکان، و همه اینها در یک ملودی منحصر به فرد ترکیب میشد. و در میان این شلوغی، جوانی به نام آبیل در کنار میدان روی نیمکتی سنگی نشسته و احساس هیجان را در چهرهاش نمایان کرده بود.
در دستان آبیل، دستهای از سکههای طلایی درخشان بود که در نور خورشید میدرخشیدند، همانند ستارههایی در آسمان. این سکهها به دست خودش به دست آمده بودند و دلش پر از غرور و هیجان بود؛ او تصور میکرد که این سکهها میتوانند زندگی خوبی برایش به ارمغان آورند. دوستانش نیز در اطرافش جمع شده بودند و درباره نحوه تقسیم این سکهها صحبت میکردند؛ آیا آنها را برای خرید اسباببازیهای جدید صرف کنند، یا برای رفتن به کنسرتهای شگفتانگیز، یا حتی برای شرکت در جشنوارههای بزرگ.
«آبیل، ما باید این سکهها را چطور تقسیم کنیم؟» بارطوس که در سمت چپ او ایستاده بود، پرسید. چشمانش بر روی سکهها میدرخشید و حاکی از اشتیاقش بود.
آبیل با لبخندی درخشان گفت: «فکر میکنم بیایید هرکدام سهمی بگیریم، اینگونه نه تنها میتوانیم از هر یک لذت ببریم، بلکه دوستیمان را نیز تقویت میکنیم.»
دوست دیگری به نام دمکری هم در این لحظه وارد صحبت شد، «اما آبیل، اگر سهم ما کم باشد و چیزهایی که میخریم خوب نباشند، چه حیف که خواهد شد! بهتر است آنها را پسانداز کنیم و در آینده برای استفاده از آنها فکر کنیم.»
ابیل به آرامی ابروهایش را به هم فشرد و در دل احساس تشویش کرد. پیشنهاد دوستش او را به فکر آینده انداخت، اما در عین حال نمیخواست که این لحظه زیبا فقط در ذهنش باقی بماند. در آن لحظه، سکهها به نظر نمیرسیدند تنها یک وسیله معاملاتی باشند؛ آنها نمایانگر رویاها، ماجراجوییها و دوستی بودند.
«دمکری، شاید ما بتوانیم ابتدا بخشی را تقسیم کنیم و سپس بخشی دیگر را پسانداز کنیم، اینگونه هم میتوانیم از لحظه لذت ببریم و هم برای آینده آماده باشیم.» آبیل تلاش کرد تا یک تعادل پیدا کند که هم عقلش را نشان دهد و هم اشتیاق جوانیاش برای لذتبردن.
دوستانش بعد از این حرف، نوری در چشمانشان درخشید و به یکدیگر نگاه کردند، به نظر میرسید که در حال فکر کردن درباره این راه حل هستند. بارطوس بر روی میز ضربهای زد و گفت: «آبیل، تو راست میگویی! پس اینگونه باید عمل کنیم!»
اما درست زمانی که آنها شروع به محاسبه هیجانزده کردند، ناگهان سر و صدای بازار توجه آبیل را جلب کرد. او دید که در فاصلهای نه چندان دور تعدادی دکاندار در حال بحث و جدل هستند و چراغهای روغنی در دستانشان توجه همه را به خود جلب کرده است. این صحنه احساس ناخوشایندی را در دلش ایجاد کرد، گویی نشانی از تعادل ظریف بین دوستی و طمع در حال لرزش است.
«دقت کن!» دمکری فریاد زد، «به نظر میرسد چیزی در آنجا در حال رخ دادن است!»
آبیل سرش را چرخاند و دلش به تپش افتاد. آن دکانداران به خاطر یک عتیقه قیمتی به شدت جدل میکردند، به یکدیگر اشاره میکردند و از زبانهایشان به شدت اتهاماتی بیرون میآمد. در آن لحظه، آبیل احساس سردی کرد و به طور ناخواسته به تأثیر سکهها فکر کرد. طمع به نظر میرسید که در این میدان به وفور وجود دارد، در حالی که دوستی تاب تحمل چنین آزمونهایی را ندارد.
او ناگهان سرفهای کرد و دوستانش را از خواب بیدار کرد. آن چشمان که قبلاً شاد بودند، به تدریج سنگین شدند و به نظر میرسید که دارند زشتی ناشی از طمع را درک میکنند. در این لحظه، آبیل احساس کرد که باید به این موضوع اشارهای کند، بنابراین بلند شد و گلویش را صاف کرد.
«دوستان، اگرچه سکهها میتوانند شادی به ارمغان آورند، اما اگر به درستی مورد استفاده قرار نگیرند، ممکن است دوستیهای گرانبهایمان را از دست بدهیم. شما فکر میکنید چه کاری باید انجام دهیم تا از این وضعیت جلوگیری کنیم؟» آبیل به هر یک از دوستانش در اطراف نگریست و با انتظاری پر از امید پرسید.
«ما باید همیشه به یکدیگر فکر کنیم! اگر فقط به فکر خودمان باشیم، با گذشت زمان، احتمالاً سرد خواهیم شد و دیگر دوستان نخواهیم بود.» بارطوس با صدای جدی به او توصیه کرد.
دمکری نیز با تفکر عمیق گفت، «شاید قبل از تقسیم، بتوانیم لیستی از چیزهایی که هرکدام میخواهند تهیه کنیم، اینگونه میتوانیم نیازهای یکدیگر را بهتر درک کنیم و سپس درباره چگونگی تقسیم منصفانه صحبت کنیم.»
آبیل بعد از شنیدن این پیشنهاد چشمانش درخشان شد و گفت: «این ایده فوقالعاده است! اینگونه هرکسی میتواند چیزی را که واقعاً میخواهد به دست آورد، نه تنها بر اساس تقسیم کمیت.»
با پیشرفت گفتگو، آبیل احساس گرمائی از دوستی دیرینه را تجربه کرد. هر یک از دوستانش با اشتیاق بیشتری پاسخ میدادند و در گفتگو صدای خندههای دلپذیری به گوش میرسید و نگرانیهای طمعی که مانند سایهای بر سرشان بود، به نظر میرسید در آن لحظه ناپدید شدهاند. آنها شروع به محاسبه اینکه چگونه میخواهند سکههایشان را استفاده کنند کردند و با یکدیگر نظر و ایدههایشان را رد و بدل میکردند، تا فرایند تقسیم شفافتر و منصفانهتر شود.
«من میخواهم با سکههایم یک اسباب بازی جدید چوبی بخرم.» بارطوس با خوشحالی گفت، «اینطوری میتوانم با همه شریک شوم.»
«من امیدوارم که بتوانم مواد غذایی بخرم و یک جشن کوچک برای جشن دوستیمان بگذارم.» دمکری با لبخند گفت.
آبیل از شنیدن اشتراکگذاری دوستانش احساس شادی میکند. او فهمید که هدف سکهها در پول نیست، بلکه تجربههای زیبا و خاطرات فراموشنشدنی است که میتوانند به ارمغان آورد. بنابراین او نیز سرش را بالا برد و با اعتماد به نفس گفت: «پس من سکههایم را برای خرید میوههای تازه برای همه اختصاص میدهم تا در کنار هم از لحظه لذت ببریم!»
لحظهای بعد، چهار جوان سکهها را بر روی میز سنگی پخش کردند و به چند دسته کوچک تقسیم کردند، هر دسته نشانهای از اعتمادشان به یکدیگر بود. آبیل با دقت محاسبه میکرد و همکاریاش با دوستانش یک هماهنگی زیبا را شکل میداد که او را به قدرت دوستی آشنا میکرد.
در حالیکه آنها با شادی سکهها را تقسیم میکردند، غروب آفتاب رنگ نارنجی را به میدان میزد و نور طلایی بر چهره همه میدرخشید، گویی دانههای دوستی را میکاشتند. چهار جوان با هیجان درباره برنامههای آیندهشان گفتگو میکردند و یکدیگر را حمایت میکردند. خندههایشان انگار قرار بود که تمام شهر را بیدار کند و شعلههای دوستی در دلشان روز به روز بیشتر شعلهور میشد.
«آبیل، ایدهات واقعاً فوقالعاده است!» بارطوس به او زد، «این دورهمی قطعاً بهترین یادگاری ما خواهد بود.»
«بله، دوستی ما به خاطر این سکههای کوچک قویتر خواهد شد.» دمکری با خوشحالی تأیید کرد.
چند ساعت گذشت و میدان به تدریج خلوت شد، زمان مانند چکشی از میان بندر میگذشت و چهار جوان را با لبخندهای رضایتبخش و یک یادگاری ابدی ترک میکرد. هنگامی که شب فرا رسید و ستارگان در آسمان درخشیدند، آنها دست یکدیگر را گرفتند و به یکدیگر قول دادند که هر چه در آینده پیش بیاید، نخواهند گذاشت سایه طمع بر دوستیشان تأثیر بگذارد.
در نهایت، زمانی که آنها از هم جدا شدند و به خانه برگشتند، در دلهایشان پر از انتظار و اعتماد بود. آبیل در راه خانه، هنوز نمیتوانست آرامش پیدا کند و به طور مداوم جملات دوستانش را در ذهنش تکرار میکرد و حس میکرد که پیوندی که بین آنها وجود دارد، مانند یک تار زیبا بافته شده است. او به سکهها، به ماجرای امروز و به آن لحظهای که آنها با هم انتخاب کردند فکر کرد.
در دل او، دوستی یک گنجینه با ارزشتر است. و سکه تنها یک شروع است. در چشمان آبیل درخششی بود و او هر چه چالشهای بزرگتری در آینده ببیند، با ایمان به این که هرگاه دوستانش در کنار او باشند، همه چیز بهتر خواهد شد، لبخندی بر لب آورد و با امید و انتظار به خانهای که متعلق به او بود، بازگشت و آماده خواب شد، در دلش پر از زیبایی و رویاهای بیپایان.
