در جنگلهای افسانهای نورس، درختان مانند غولهایی به بلندای ابرها ایستادهاند، نور خورشید از میان نوک درختان انبوه میتابد و به شکلی پراکنده بر روی زمین سبز میافتد. هوای اینجا پر از عطر تازهای است که به همراه نسیم، صدای خشخش برگها را میآورد. هر زمان که اولین پرتو نور صبح زمین را میبوسد، موجودات جنگل شروع به حرکت میکنند؛ این مکان پر از معجزات و جادو است.
در این جنگل اسرارآمیز، پرنسس الونا به سوی سپیدهدم از کاخ خارج میشود. قلب او پر از شجاعت و آرزو است و امیدوار است که امروز بتواند اسرار عمیق جنگل را کشف کند. الونا یک پرنسس زیباست که چشمانش مانند آسمان آبی و روشن است و موهایی طلایی و بلند دارد که با پوست سفیدش، او را مانند یک پری کوچک در نور صبح جلوه میدهد. او همیشه یک آرزو در دل داشته است: پیدا کردن پری مهربان افسانهای که گفته میشود قدرت برآورده کردن آرزوها را دارد.
در این روز، دوست الونا، پرنس کارل نیز به جنگل آمد. او یک پرنس خوشظاهر است که چهرهای نیرومند و عقل بالایی دارد. آنها اغلب در این جنگل بازی میکنند و رویاهای یکدیگر را به اشتراک میگذارند. الونا آرزویش را به کارل میگوید و کارل تصمیم میگیرد که به هر قیمتی به او کمک کند تا این آرزو را برآورده کند.
"ما حتماً میتوانیم آن پریهای مهربان را پیدا کنیم!" چشمان الونا از انتظار میدرخشد. او به آرامی دستش را تکان میدهد و به سمت عمق جنگل اشاره میکند، "برویم آنجا، شنیدهام که آنها معمولاً در آنجا ظاهر میشوند."
کارل سرش را تکان میدهد و نفس عمیق میکشد، به همراه الونا گام برمیدارد و به تدریج از راحتی کاخ دور میشوند و به سمت یک ماجرای ناشناخته میروند. در حال پرسهزنی در جنگل، آنها با هم بازی میکنند و گوششان پر از آواز پرندگان و همهمه برگهاست. پس از گذشت مدتی، آنها به یک چمنزار خالی میرسند، نور خورشید به طور مستقیم میتابد و روی چمنها گلهای رنگارنگی میروید که همچون یک پالت رنگی از طبیعت جلوه میکند.
"چه زیباست!" الونا نمیتواند شگفتزدگیاش را پنهان کند، خم میشود و به آرامی گلبرگها را لمس میکند و نرمی آنها را احساس میکند. عطر گلها به مشامش میرسد و حالش را بهتر میکند.
"پرنسس، آیا میتوانیم در اینجا کمی استراحت کنیم؟" کارل پیشنهاد میدهد و صدایش مانند جویبار، دلنشین است. آنها در زیر نور خورشید و عطر گلها مینشینند و سخنان دلشان را با یکدیگر به اشتراک میگذارند. کارل به الونا میگوید که چه آرزویی برای آینده دارد: او میخواهد پرنسی باشد که میتواند از جنگل محافظت کند تا هر موجود زندهای بتواند خوشبخت زندگی کند. و الونا به کارل میگوید که چقدر آرزو دارد که با کمک پریها، هر گوشهای از پادشاهیاش پر از زندگی و نشاط باشد.
"اگر بتوانیم پریها را پیدا کنیم، حتماً از آنها خواهش میکنم که به پادشاهی ما کمک کنند!" لحن او پر از اشتیاق است و در چشمانش ستارههای امید میدرخشند. کارل به لبخند او نگاه میکند و در دلش آتش شعلهور میشود و میخواهد محافظ الونا باشد و با او این سفر شگفتانگیز را دنبال کند.
پس از یک استراحت کوتاه، آنها به عمق جنگل ادامه میدهند و به تدریج به مکانهایی که گفته میشود پریهای مهربان ظاهر میشوند نزدیکتر میشوند. در میان بوتههای جلو، گهگاه سایههای نورانی کمی میدرخشند، مانند اینکه آنها را فرا میخوانند. قلبهای آنها پر از انتظار است و نمیتوانند قدمهایشان را سریعتر کنند.
"من احساس میکنم به زودی پیدا میکنیم!" قلب الونا مانند طبل میزند و لبخندی به لب دارد، "جادوی این جنگل در حال صدا کردن ماست."
آنها از میان درختان عبور میکنند و از روی سنگهای کوچک میخزند، هر جزئیاتی در این مسیر پر از تازگی و شگفتی است. در کنار یک جوی آرام، آنها جمعی از پروانهها را میبینند که در حال رقصیدن هستند، و نور از روی بالهایشان عبور کرده و رنگینکمانی را ایجاد کرده است. الونا با شگفتی میگوید: "نگاه کنید به آن پروانهها، آنها مانند پریهای کوچکی هستند که شادی میکنند!"
کارل با انگشتش به پروانههایی که در حال پروازند اشاره میکند و میخندد: "شاید آنها فرستادههای پریها هستند، ما فقط باید صبر کنیم، آنها ما را به سوی پریهای واقعی هدایت میکنند."
با به غروب رفتن خورشید و ظهور نور زرد کمرنگ، الونا و کارل در کنار جوی نشستهاند و انتظار معجزهای را دارند. ناگهان، صدای آبی روشن توجه الونا را جلب میکند و سپس او یک سایه کوچک را در سطح آب میبیند که به آرامی در حال نوسان است، سبکی مانند نسیم، مثل یک رویا.
"ببین!" او فریاد میزند، "آنجا چه چیزی است!"
آنها به سرعت به کناره آب نزدیک میشوند و یک پری کوچک را میبینند که در آب بازی میکند. بدن او مانند جواهرات بلورین است و نوری ملایم از او ساطع میشود که انسان را به تنفس نگهداشتن وادار میکند. پری سرش را بلند میکند و دو سایه انسانی را میبیند و به آرامی لبخند میزند، مانند گلبرگهای شمعدانی در صبحگاه، ظریف و زیبا.
"شما اینجا چه کار میکنید؟" صدایش مانند زنگ نقرهای شفاف و دلنشین به گوش میآید.
الونا و کارل به یکدیگر نگاه میکنند و الونا با شجاعت بیشتری پاسخ میدهد: "ما میخواستیم شما را پیدا کنیم، شنیدهایم که شما قدرت برآورده کردن آرزوها را دارید و امیدواریم بتوانیم برای پادشاهی خود بیشتر شادی و صلح به ارمغان بیاوریم."
پرنسس کمی متعجب میشود، به نظر میرسد که از صداقت الونا تحت تاثیر قرار گرفته است، و سپس لبخندی خفیف بر لب مینشاند. "اگر نیت انسانها خالص باشد، من اجازه میدهم قدرت مهربانی را به شما نشان دهم."
پری دست کوچک خود را تکان میدهد و به یکباره، سایهها و نورها زنده میشوند، درختان به نظر میرسد که پر از پریهای کوچک است که به رقص درمیآیند و همزمان با موسیقی شاد، به این ملاقات جشن میگیرند. الونا با شگفتی دستانش را به هم میزند و در چشمانش نور خوشبختی میدرخشد: "چقدر فوقالعاده است! متشکرم!"
کارل نیز این قدرت گرم را احساس میکند و به طور قاطع میگوید: "ما سوگند میخوریم که از این جنگل محافظت خواهیم کرد تا هر پری کوچکی بتواند زندگی خوشبختی داشته باشد!"
پری نگاهی مختصر میاندازد و نوری در چشمانش میدرخشد. "اگر اینگونه باشد، آرزوهای شما محقق خواهد شد." به محض اینکه کلماتش تمام میشود، عطر گلها در هوا میپیچد و رنگهای شگفتآور بر روی چمنها میشکفد، گویی زمین و آسمان به خاطر آرزوهای آنها دستخوش تغییر شدهاند.
الونا و کارل به هدایت پری، به تدریج با رازهای بیشتری از طبیعت آشنا میشوند و یاد میگیرند که چگونه از این جنگل محافظت کنند.
آنها با هم برای کاشت درختان برنامهریزی میکنند و به کودکان روستاها آموزش میدهند که چگونه به طبیعت اهمیت دهند. به زودی، کل پادشاهی در چرخش فصلها به زندگی و نشاط خاصی دست مییابد، زمینهای خشک و زرد گذشته به سبزی و زندگی پر جوانه تبدیل میشوند و مردم روستا از شادی و صلح بهرهمند میشوند. چه آنها و چه گیاهان، همه زیر حفاظت الونا و کارل زندگیای شاداب دارند.
روزها به آرامی در کار و تلاش میگذرد و الونا و کارل به نگهبانان جنگل تبدیل میشوند و هرگاه در سایه درختان در حال بازی هستند، همیشه احساس قدرت پریهای مهربان را میکنند. در نهایت، آنها زیر آسمان پر ستاره آرزویی بزرگتر میسازند، امید دارند که این جنگل همیشه زیبا باقی بماند و هر دانهای به خوبی رشد کند و به مردم امید و عشق بدهد.
از آن تابستان به بعد، دوستی عمیق بین پریهای مهربان و پرنسس و پرنس ایجاد شد و داستانهای جنگل مانند گلبرگهایی که در باد میرقصند، آرام و زیبا، در دل هر کسی ماندگار شد و به افسانهای ابدی تبدیل گشت.
