در اعماق جنگلی آرام و مرموز، احاطه شده توسط درختان بلند و گلهای رنگارنگ، نور غروب از لابهلای برگها به زمین میتابید و سایههای شگفتانگیزی ایجاد میکرد. در چنین مکان جادویی و رویایی، یک پری زیبا و باوقار به نام ملیس زندگی میکرد. پوست او همچون برف، و مویش مانند جوی روان نرم و لطیف بود که همواره با زیبایی طبیعت در هم آمیخته بود. روح ملیس با انرژی جنگل پیوند داشت و به او این امکان را میداد که هر تغییر ظریفی در این سرزمین را احساس کند.
در یک بعدازظهر آفتابی، ملیس در میان بوتههای معطر گل و زیر سایه درختان به رقص در آمد. گلبرگها در اثر حرکات او به آرامی در هوا چرخ میزدند، همانند برفهایی که در نسیم میرقصند و به این جنگل جادویی رنگ و بویی عاشقانه میبخشیدند. اما ملیس در درون خود احساس تنهایی میکرد؛ هرچند که او همه نعمتهای طبیعت را داشت، اما از همراهی برای اشتراکگذاری آنها بیبهره بود.
در این لحظه، جوانی دلیر به نام یاو مینگ به جنگل وارد شد. در چشمان او شوق ماجراجویی میدرخشید و عطش او به کشف دنیای ناشناخته او را شجاعانه به این سرزمین مرموز هدایت کرد. لبخند او همچون آفتاب، سکوت این جنگل را شکست و خوابهای ملیس را بیدار کرد.
زمانی که یاو مینگ به دیدگان ملیس رسید، نگاههای آن دو به یکدیگر گره خورد و زمان گویی متوقف شد. آنها احساس کردند که احساسی غیرقابل توصیف در دلهایشان در حال جریان است؛ مانند جوی آب در جنگل، اما در این لحظه مانند جزر و مد برافراشته شد. یاو مینگ به این پری باوقار عمیقاً جذب شد و از وجود او در دنیایی که مثل یک رویا به نظر میرسید شگفتزده شد. در دل ملیس نیز حسی متفاوت و لطیف شکوفا شد؛ احساسی که هرگز آن را تجربه نکرده بود. او به شجاعت و پاکی یاو مینگ دل باخت.
«سلام، اینجا جنگل من است،» ملیس به آرامی لبخند زد و صدایش همچون نجواهای جنگلی بود، «از کجا آمدهای؟»
یاو مینگ از زیبایی او شگفتزده شد و بعد از چند لحظه به خودش آمد و با جدیت پاسخ داد: «من از یک روستای کوچک آمدهام و در مورد این جنگل مرموز کنجکاو بودم، امروز برای ماجراجویی آمدهام.»
«ماجراجویی؟» چشمان ملیس با حس کنجکاوی میدرخشید، «آیا میدانی چند راز در عمق اینجا پنهان است؟»
یاو مینگ سرش را تکان داد و با جرأت پرسید: «پس آیا تو مایل هستی که مرا به دیدن این رازها ببری؟»
ملیس به آرامی لبخند زد و گویی عزم این جوان را درک کرد، احساسی دلنشین در قلبش به وجود آمد. «خوب، من تو را به دیدن زیبایی این جنگل میبرم، اما تو باید به من قول بدهی که به موجودات اینجا آسیب نرسانی.»
یاو مینگ سرش را تکان داد و با شوق گفت: «من حتماً احتیاط میکنم.»
بدین ترتیب، آن دو سفر ماجراجویانهای را در جنگل آغاز کردند. ملیس جلوتر رهبری میکرد و یاو مینگ به دنبالش، در میان سایه درختان و عطر گلها. نور خورشید از لابهلای برگها بر روی آنها میتابید و جوی جادویی ایجاد میکرد.
«میدانی؟ این جنگل روحانی است و در آن تعدادی از ارواح نگهبان وجود دارد که از آن حفاظت میکنند.» ملیس به آرامی توضیح داد و به گلهای کوچک و علفها اشاره کرد، گویا همه آنها دوستانش هستند.
یاو مینگ با چشمانش همه چیز را تماشا میکرد و در دلش پر از شگفتی بود. او گفت: «هرگز چنین مکان زیبایی را ندیدهام، همه چیز در اینجا گویا با ما گفتگو میکند.»
ملیس به سمت او چرخید و لبخندی به او زد. آن لبخند مانند آفتاب بهاری بود که به آرامی فاصله آنها را کاهش میداد. در ادامه، ملیس یاو مینگ را به دوردستها، از جویهای کوچک، دشتهای گل و تپههای سرشار از نور خورشید برد. هر بار که یاو مینگ رقص نرم ملیس را میدید، قلبش به کلی فراموش میکرد که در این دنیا تنها او وجود دارد.
یک بار در کنار جوی، آنها نشسته و استراحت کردند. سطح آب درخشان بود و تصویرشان را منعکس میکرد. یاو مینگ نتوانست احساسش را بیان نکند و گفت: «ملیس، رقصت مانند خیالی از شکوفههای بهاری است که درونم را پر از شادی میکند.»
ملیس با لبخند به او نگاه کرد و گفت: «این به خاطر این است که تو به من شجاعت دادی تا دوباره برقصم و زیباییهای زندگی را احساس کنم.»
یاو مینگ لحظهای متفکر شد و سپس گرمای لطیفی در دلش احساس کرد. او همیشه به چنین احساسی آرزو داشت اما هرگز فکر نمیکرد که اینقدر عمیق تحت تأثیر یک پری قرار گیرد. «اگر روزی بتوانم در این جنگل همیشه با تو باشم، چقدر خوب خواهد بود.»
ملیس در دلش حسی لطیف احساس کرد. او صداقت احساس یاو مینگ را درک کرد اما نمیدانست چگونه پاسخ دهد. او به نوک درختان نگاه کرد و نمیدانست چگونه احساساتش را بیان کند.
روزها در این جنگل به آرامی گذشت و رابطه ملیس و یاو مینگ همواره در حال رشد بود. آنها هر لحظه از زیبایی و رمانتیک بودن را با هم تجربه میکردند. ملیس اغلب زیر نور آفتاب به استراحت میرسید و از همراهی یاو مینگ لذت میبرد و زمانهایی را که در نسیم میرقصید سپری میکرد؛ در حالی که یاو مینگ در کنار او به آرامی پاسداری میکرد، در آرزوی لحظات بیشتری با او بود.
اما به مرور زمان، در دل یاو مینگ احساسی از نگرانی آغاز شد. او میدانست که ملیس نگهبان جنگل است و او یک انسان است که به زودی باید به روستایش بازگردد. او در دلش فکر میکرد که آیا واقعاً میتواند عشق ملیس را به دست آورد یا اینکه روزی باید از او جدا شود. هر بار که یاو مینگ به رقص ملیس نگاه میکرد، دلش به شدت غمگین میشد؛ مانند گلبرگهایی که در باد میرقصند.
روزی، یاو مینگ نتوانست احساسش را پنهان کند و با لحنی ناامید گفت: «ملیس، میدانم که احساس ما مانند این جنگل زیباست، اما من نمیتوانم بمانم.»
ملیس سرش را بالا آورد و در چشمانش درخشش وجود داشت: «آیا میگویی که ترک خواهی کرد؟»
«روستای من مسئولیتها و پیوندهایی دارد، نمیتوانم همیشه در اینجا بمانم.» یاو مینگ سرش را پایین آورد و دردی عمیق احساس کرد، «اما همیشه اینجا را و یاد تو را به خاطر میسپارم.»
ملیس در دلش احساس سرما کرد. او از قبل میدانست که این روز خواهد آمد اما هرگز فکر نمیکرد که اینقدر زود باشد. او با زحمت نفسش را پایین داد و تلاش کرد که احساس ناخرسندیاش را پنهان کند. «اگر تو باید برگردی، من تو را متوقف نخواهم کرد. امیدوارم زندگی شاد و خوشی داشته باشی، چه در کجا که باشد.»
یاو مینگ سرش را بالا آورد و به چشمان لطیف ملیس نگاه کرد، در دلش تردید و کشمکش بیشتری احساس کرد. او دست ملیس را گرفت و با احساس گفت: «اگر روزی بتوانم برگردم، هر چقدر هم که زمان ببرد، حتماً برای یافتن تو برمیگردم.»
باد ملایمی وزید و موهای ملیس در باد به آرامی رقصید. او سرش را تکان داد و صدایش همچون شبنم صبحگاهی بود: «من منتظرت میمانم، یاو مینگ.»
در آن شب پرستاره، روحهای آن دو در هم آمیخت و وعدهها و انتظارات بسیاری را به جا گذاشت. یاو مینگ میدانست که باید به خانه برگردد و به مسئولیتهای زندگیاش بپردازد، در حالی که ملیس به آرامی دعا میکرد تا انتظار بازگشت این جوان دلیر را بکشد.
روزها گذشتند و ملیس همواره در جنگل رقص کنان بود و بیصدا از این دنیای رویایی محافظت میکرد و به انتظار یاو مینگ بود. اما یاو مینگ پس از بازگشت به روستا، با وجود زندگی سادهاش، دلتنگیاش برای ملیس همچون پیچک سبز به دورش میپیچید.
هر زمان که زمان وعده داده شده نزدیک میشد، یاو مینگ در حاشیه جنگل میایستاد و به یاد زیباییهای گذشته ذکر میکرد و به این باور بود که روزی دوباره به آن مکان مربوط به آنها باز خواهد گشت و با ملیس رقص رمانتیکی را تجربه خواهد کرد.
به این ترتیب، حتی با فاصلههای زمانی و مکانی، آنها همواره به روحیات یکدیگر توجه داشتند. امید، مانند نور ملایم ماه، صبر را تحمل میکرد تا بار دیگر دستان یکدیگر را بگیرند و به سوی آیندهای بهتر حرکت کنند.
در یکی از روزها که صبحگاه آغازین بود، یاو مینگ بار دیگر به سفر به سوی جنگل پرداخت و قلبش پر از انتظار و اضطراب بود. در لحظه ورود به جنگل، ضربان قلبش افزایش یافت و با پیشروی بدنش، تصویر ملیس به تدریج در ذهنش شکل گرفت.
در آن روز، ملیس در میان گلها در حال رقصیدن بود، وقتی که سرش را بالا برد و از میان سایههای گلها صورت یاو مینگ را که دلتنگش بود، دید، مانند اینکه زمان متوقف شد. این دو به چهره یکدیگر نگاه کردند و احساس قدیم را که مدتها دور از هم بودند، در دلهایشان جاری کرد.
«یاو مینگ!» ملیس با شادی او را صدا کرد و گلبرگها در رقص او بار دیگر به آرامی به پرواز درآمدند.
«ملیس، من برگشتم!» صدای یاو مینگ در جنگل طنینانداز شد و لرزشهای قلبش با موجهای صدا منتقل شد.
با بازگشت دوباره، روح آنها دوباره به هم پیوست. برای آنها، فرقی نمیکرد که چه مقدار زمان و فاصله را طی میکنند، عشق آنها همچون این جنگل پایدار و زنده بود و در دلهای یکدیگر ماندگار میماند. لبخند ملیس همچنان چون گل پرافتخار بود و در دل یاو مینگ، ایمان ثابت و وعدهای ابدی وجود داشت.
آنها در اعماق جنگل، آینده را در آغوش گرفتند و در دنیای رمانتیک گلبرگهای فرو ریخته به آرامی رقصیدند و به زندگی زیبا حس کردند و به سوی رویاهای مشترکشان پیش رفتند و هرگز از هم جدا نشدند.
