در زیر نور ملایم ماه، چمنی آرام وجود دارد، در آسمان شب ستارهها میدرخشند، گویی در حال تماشا کردن یک جفت دوست جوان هستند. در این چمن، دو جوان به نامهای ایویا و لودس نشستهاند. آنها جوان، پرانرژی و دوستی عمیقشان به مانند درخشانترین ستارهها در آسمان شب، در حال درخشش با نورهای مختلف است. امشب، آنها تصمیم گرفتند داستانی درباره اساطیر یونان ب纤سند، شبی پر از افسانههای باستانی و رویاها.
ایویا به آرامی موهای بلند طلاییاش را جمع کرد و به لودس نگاه کرد، چشمانش پر از کنجکاوی و انتظار بود. «میدانی؟ اخیراً داستانهایی درباره الهه آتنا خواندهام، او واقعاً زن باهوش و شجاعی است.» صدایش مانند نسیم شب سبک و لطیف بود، با کمی هیجان.
لودس کمی لبخند زد و دندانهای سفیدیاش را نشان داد، چهرهاش کمی شگفت زده به نظر میرسید. «داستانهای آتنا همیشه باعث حیرت من میشوند، به ویژه اینکه چگونه آتنیها را به پیروزی در جنگ رهنمون میکرد و روح حکمتش همیشه با او بود.» دستانش در چمن در حال حرکت بودند، گویی در حال توصیف صحنهای در ذهنش است.
زیر نور ماه، چهره ایویا با درخشش تایید روشن شد. «درست است! حکمت او نه تنها در جنگ بلکه در حمایت از هنر و علم نیز نمایان است. او تجسم جنگ و حکمت است، و این دقیقاً مخصوصیت اوست.» نگاهش با جریان کلماتش روشنتر شد.
«و همچنین، مثل جمله معروف یونانیاش، "عملکرد فرد باهوش از فکر کردن او مهمتر است"، این جمله همیشه ما را به عمل کردن تشویق میکند.» لودس با احساس ناامیدی گفت، گویی آن احترام در دلش را به زبان آورد تا در این شب ساکت طنینانداز شود.
«ما میتوانیم این داستانها را به یک افسانه جدید تبدیل کنیم، تا افراد بیشتری شجاعت و حکمت آتنا را درک کنند.» چشمان ایویا با هیجان کمی درخشش پیدا کرد، گویی به یک طرح کلی رسیده است. او قلمش را محکم در دست گرفت و آماده شد تا ایدههایشان را در چمن ترسیم کند.
با حرکت قلم ایویا، چمن به بوم خلاقیت آنها تبدیل شد و لودس با صدای آرام در کنار او راهنمایی میکرد. «ما میتوانیم اینگونه شروع کنیم: در مکانی دور، معبدی برای حکمت و جنگ وجود دارد، جایی که الهه آتنا زندگی میکند، او هر روز شهروندان آتن را راهنمایی میکند و به آنها یاد میدهد که چگونه با حکمت درگیریها را حل کنند، نه با زور.»
ایویا سرش را خم کرد و طرح معبد را روی کاغذ کشید و مانند شعر به ادامه پرداخت. «و یک روز، یک کشور دشمن با قصد بد حمله کرد، فرماندههایشان تلاش کردند تا جنگی را به وجود آورند. اما در این بحران، آتنا با حکمتش تصمیم میگیرد که شخصاً به مردمش کمک کند.»
«من این داستان را دوست دارم! اما آیا میتوانیم برخی از شخصیتهای کلیدی را اضافه کنیم؟» لودس پیشنهاد کرد و به نظر میرسید که از توسعه داستان فکرهایی دارد. «مثلاً، همراه مبارز او، یک جنگجوی شجاع به نام هرکولس، که قدرتی مانند یک مرد تنومند دارد، اما در عوض از استراتژی بیبهره است.»
ایویا بلافاصله به این شخصیت جذب شد و قلمش بر کاغذ به حرکت درآمد. «او میتواند به هرکولس آموزش دهد که چگونه از قدرتش استفاده کند و آن را در مکانهای درست به کار گیرد. ایثارگری و شجاعت او میتواند همه را برانگیزد و ترغیب کند که با هم بجنگند.»
با برخورد خلاقیت این دو دوست، داستان غنیتر شد و گفتگوهایشان داغتر گردید. ایویا ناخواسته لبخند زد و با خوشحالی گفت: «شاید بتوانیم تصور کنیم که در جبهه دشمن، آتنا به عنوان یک جنگجو ظاهر میشود و با استراتژیاش هرکولس را راهنمایی میکند تا با هر حمله و دفاعی همکاری کند.»
چشمهای لودس درخششی از الهام جدید پیدا کرد و به سرعت ادامه داد. «آنها بر روی میدان جنگ به مانند رقصندگان هماهنگ میشوند، دشمنان با حکمت و قدرت آنها خرد شده و آرامآرام احساس ترس و نگرانی میکنند.»
«همینطور است! و پس از پیروزی بر دشمن، داستان آتنا و هرکولس در میان مردم پخش میشود و به قهرمان و الهه در دلها تبدیل میشوند.» ایویا با چهرهای ملتهب، مشتهایش را محکم بست و گویا پیروزی آنها را میدید.
ستارههای آسمان شب به طرز فزایندهای درخشانتر شدند، گویی برای خلق این دو دوست تقویت میکنند و در چمن، موهای طلایی و مشکی آنها خاص و روشن به نظر میرسید. آنها در دلشان پر از امید برای آینده و زیباییهای مشترک خلقشده بودند.
«راستش این فقط یک داستان نیست، بلکه یک عقیده است.» لودس با آرامش گفت، گویا به یک حقیقت عمیق پی برده است. «هرچند که آینده چه قدر هم سخت باشد، به شرطی که حکمت و شجاعت وجود داشته باشد، پس همه چیز قابل غلبه است.»
ایویا سرش را به نشانه تأیید تکان داد و احساس گرمایی در دلش را حس کرد. «درست است، اگر داستان ما بتواند بیشتر مردم را به این قدرت برساند، شاید بتواند آنها را ترغیب کند که در زندگی به دنبال رویاهای خود بروند.»
دو دوست با هم امید دارند که این شجاعت را به داستان تبدیل کرده و به اطرافیانشان انتقال دهند. نور ماه بر زمین میافتد و آرامش بیشتری به ارمغان میآورد. آنها به آرامی به یکدیگر نگاه کردند و هماهنگی در دلهایشان در این شب عمیقتر شد. قلم در چمن هنوز خشک نشده و نقشه داستان در دلهایشان در حال جوانهزنی است، آینده پر از امکانات بیپایان است.
«ما داستانهای بیشتری خواهیم نوشت و به کشف اساطیر بیشتری خواهیم پرداخت.» چشمان ایویا پر از درخشش بود و او در دلش قبلاً طرحهای بعدی خود را برنامهریزی کرده بود.
«پس بیایید وعده کنیم که هر طور که شده این دوستی و خلاقیت را حفظ کنیم و داستانهایمان را با این جهان به اشتراک بگذاریم.» لودس با جدیت گفت و دستانش را به سمت ایویا دراز کرد، حرکتی برای دست دادن که روحهایشان را به هم نزدیکتر کرد.
ماه در چمن نوری ملایم میتاباند و این دو خالق کوچک را روشن میکند، خندههای آنها در آسمان بیپایان طنینانداز میشود. داستان این روز در دلهایشان میماند و به زیباترین خاطرات تبدیل میشود، تا صبح، تا زمانی که ستارهها خاموش شوند و تا زمانی که آنها به شیوه خود در هر شب ساکت طنینانداز شوند.
