در دوران باستان دور، کاخی با ابهت و زیبا وجود داشت که در میان جنگلهای سرسبز قرار گرفته بود. هر بهار، بارانهای ریز و نازکی به آرامی فرود میآمدند و فضایی نرم و آرام به حیاط آن میافزودند. در اطراف کاخ، درختان چوب صندل و بیدها به آرامی تکان میخوردند، گویی در حال آواز خواندن برای این روز بهاری زیبا بودند. در آن روز، آسمان آبی و نسیم ملایم بود و باران به آرامی میبارید، و تمام کاخ تحت حمام باران، به طرز خاصی تازه و شاداب به نظر میرسید.
در گوشهای از کاخ، یک آلاچیق زیبا وجود داشت که در زیر سایهاش چندین قطره باران شفاف آویزان بود. با وزش نسیم، باران نرم و نازکی از لبه سقف آلاچیق میچکید، انگار که در حال بافتن ترانهای بهاری بود. در کنار این آلاچیق، درخت مِی در حال شکوفا بود و گلبرگهای صورتیاش در باران، به طرز زیبایی نمایان میشدند. قطرات شبنم روی گلبرگها بدرخشیدند، گویی ستارههایی هستند که در میان گلها پراکنده شدهاند.
در چنین فضایی، دختری به نام یائو این به تنهایی به آلاچیق آمد. او در دستانش یک طرفدار کوچک داشت و لباسش به آرامی در نسیم بهاری در حال نوسان بود، مانند گلی که در حال شکوفایی است. چهرهی یائو این زیبا و چشمهایش درخشش هوشمندانه و زیرکی خاصی داشت. هر بار که باران بهاری میبارید، او بیاختیار یاد آن جوان شجاع به نام هاوتین میافتاد.
هاوتین جوانی شگفتانگیز و خوشتیپ بود، با قامت بلند و شخصیتی استثنایی. ابروهایش مانند شمشیر و چشمانش درخشان بودند و نشانهای از شجاعت در آنها وجود داشت. او بیباک و نیکنفس بود و اغلب در میان مردم برای عدل و انصاف حرکت میکرد. هر بار که یائو این داستانهای هاوتین را میشنید، در دلش احساسی لطیف و شیرین به وجود میآمد.
در روزهای بارانی بهاری، یائو این به آرامی به ملاقات هاوتین فکر میکرد. آن روز، در آلاچیق غرق در فکر بود، ناگهان صدای آشناي سم اسبها به گوشش رسید. او سرش را بالا کرد و با شگفتی دید که هاوتین با اسبش در حال نزدیک شدن است، اما در باران ایستاده و چهرهاش در حالتی گیج به نظر میرسید و نگاهش بین یائو این و درخت میچرخید.
یائو این با حیرت در دلش لرزید، طرفدار کوچکش اندکی تکان خورد و صورتش گویی با هالهای از رنگ سرخ پوشیده شد. او سکوت کرده و در آلاچیق منتظر ماند، نگاهی امیدوار و نگران داشت. هاوتین آرام به جلو آمد و در لحظهای چنان به نظر میرسید که زمان ایستاده است؛ نگاه آنها به یکدیگر برخورد کرد و در آن لحظه حسی غیرقابل بیان در دل هر دو شعلهور شد.
هاوتین به آرامی سکوت را شکست و با لبخندی به یائو این گفت: "دختر یائو این، این باران نازک بهاری را که تنها در این آلاچیق نشستهای، چه دلیلی دارد؟"
یائو این با دیدن لبخند هاوتین در دلش به او دل باخت و کمی سرش را پایین انداخت و با نرمی گفت: "من فقط باران بهاری و این شکوفههای می را دوست دارم و میخواهم در اینجا به آرامی زیباترین خیالهای جنوب چین را احساس کنم."
"وجود تو خود رنگی از باران بهاری است." هاوتین با لبخندی گفت و در کلامش گرمایی خاص وجود داشت. دل یائو این دوباره به تپش افتاد و صورتش اندکی سرخ شد. در آن لحظه، گویی همه چیز به خاطر یک جمله او جان تازهای گرفت.
آنها در جو باران بهاری غرق شدند و درباره جزئیات زندگیشان صحبت کردند. یائو این به هاوتین گفت که به شعر و ادبیات علاقهمند است، به ویژه شعرهایی که به بهار اشاره دارند. او به آرامی قرائت کرد: "بهار باران نرم و لطیف، با زیباییهای بهار میرقصد"، لحنش زیبا بود اما در آن کمی افسردگی نیز وجود داشت. هاوتین با دقت گوش میداد و در چشمانش تحسین موج میزد و به صراحت گفت: "خوانش تو به زیبایی شعرهاست و باعث میشود غرق در آن شوم."
با پیشرفت گفتگو، یائو این کمکم دلش را باز کرد و آرزوها و خیالاتی که در دلش پنهان شده بودند در جو باران جاری شدند. او گفت: "من همیشه خواب میدیدم که روزی سفر کنم و رودخانهها و کوهها را کشف کنم، با مناظر گفتوگو کنم و صدای طبیعت را بشنوم."
در چشمان هاوتین نشانهای از تأیید میدرخشید و او گفت: "من نیز چنین آرزوی دارم، امید دارم به دنیا سفر کنم، برای عدالت بجنگم و از انسانهای بیشتری محافظت کنم. امیدوارم روزی به این سفر دست یابیم و با هم پیش برویم."
دل یائو این به تپش افتاد، گویی با روحش همصدا شده بودند. این جوان شجاع که در برابرش بود، تمامی امیدها و آرزوهای گذشتهاش را در این لحظه یافت. یائو این به هاوتین نگاه کرد و به نظر میرسید که در این لحظه، حمایت روحیش را یافته است.
اینگونه، آنها در باران آرزوها و آرمانهایشان را به اشتراک گذاشتند. زمان به آرامی گذر میکرد و باران بر روی سقف آلاچیق به آرامی میبارید، گویی که ضربهگیری برای گفتگویشان بود و نغمهای متناسب با درون آنها خلق میکرد. شکوفههای می در باران به شکوفایی خود ادامه دادند، گویی احساسات درونی آنها را به صورت گلبرگهای زیبایی در هم میآمیختند.
یائو این به هاوتین نگاه کرد و در چشمانش درخشش مانند قطرات باران وجود داشت و با صدای نرم و قاطع گفت: "من معتقدم که این شکوفههای می در این سرزمین، دوستی ما را گواهی خواهند کرد و ما را در روزهای آینده به هم خواهد پیوند زد تا تمام بهار، تابستان، پاییز و زمستان را با هم بگذرانیم."
هاوتین نیز لبخندی زد و در دل تصمیم گرفت که رویاهایش را به رویاهای یائو این مربوط کند. این سفر دیگر تنها نیست و او در همه سختیها و زیباییها در کنار او خواهد بود.
با رو به پایان رفتن باران بهاری، یائو این و هاوتین به سختی از یکدیگر خداحافظی کردند. در حالی که از آلاچیق بیرون میرفت، یائو این به شکوفههای می نگاه کرد و در دلش احساسات قوی به تپش افتاد. و هاوتین با شیههکشیدن به سمت آیندهای پر از امید، منتظر به هم رسیدن دوباره بود.
این احساساتی که در باران بهاری جوانه زده بودند، همچون شکوفههای می در آلاچیق، به آرامی منتظر لحظه گل دادن بودند و در دل یائو این نیز سایهای از هاوتین باقی ماند. درست مانند باران بهاری که بر خاک میبارید، این احساس در دلش ریشه دوانده و گلهای زیبایی از محبت به وجود آورد.
زمان به سرعت گذشت و پس از باران بهاری، زمانی که شکوفههای می به اوج خود رسیدند، یائو این بارها به آلاچیق میرفت و در انتظار ورود هاوتین بود. و در این زمان، هاوتین در جادههای دنیا به دنبال آرزوهایش بود و گاهی با یاد وعدهی یائو این همراه بود.
در این سرزمین، هم شکوفههای می و هم باران به نظر میرسیدند که به عنوان گواهانی از احساسات بین آنها عمل کنند. هر بار که با هم جمع میشدند یا از هم جدا میشدند، خاطرهای بر زندگی یکدیگر میافزود، خاطرهای که نمیتوان محو کرد و عمیقاً در دلها حکاکی شده بود.
بالاخره روزی خواهد آمد که با تغییر فصلها، گلبرگهای می مانند باران فرو میریزند و یائو این بار دیگر به آلاچیق میآید و در دلش نام هاوتین را نجوا میزند. و هاوتین، در دوردستها، اما در دلش هنوز به لبخند یائو این فکر میکند.
باران بهاری دوباره به زمین مینشیند، با سکوتی نوستالژیک، و روحهای دو نفر هنوز مانند شکوفههای می پس از باران، نرم و مطمئن است، که منتظر دیدار دوباره در آینده و ساختن نغمهای از عشق ویژه خود هستند.
