در میدان روم باستان، نور خورشید به آرامی میافتد و همه چیز را با نور طلایی میپوشاند. ماریان و برادرش ادری دست در دست هم دارند و گرمای یکدیگر را احساس میکنند. پرتوهای غروب آفتاب از میان ابرها میتابند و استخر زیبای به سبک آتلانتیس را پشت سرشان روشن میکنند. سطح استخر مانند آینهای آرام است که لبخندهای ماریان و ادری را انعکاس میدهد، گویی به جهان میگویند خوشحالی و خوبی آنها را.
آنها در میدان سرگرم بازی هستند و مردم اطراف نیز به جو اینجا کشیده شدهاند، یا در حال گفتگو هستند یا طعم غذاهای محلی را میچشند. ماریان از این شلوغی خوشش میآید ولی در دلش احساسی ناخوشایند دارد. او به آرامی به آسمان نگاه میکند و متوجه میشود رنگ غروب آفتاب به آرامی عمیقتر میشود، گویی مهی قصد دارد آسمان را بپوشاند.
"ادری، فکر میکنی ستارههای شب روشن خواهند بود؟" او میپرسد، در چشمانش کمی سردرگمی دیده میشود ولی به زودی با هیجان بازی ناپدید میشود.
"بله! ستارهها همیشه روشن هستند، بهویژه در چنین آسمان زیبایی." ادری با لبخند پاسخ میدهد و در چشمانش درخششی از انتظار به چشم میخورد. او همیشه میتواند با خوشبینیاش ابرهای تاریک در دل ماریان را دور کند.
در همین حین، نگاهشان به تلاطمهای استخر جلب میشود. روی آب چند گلبرگ که از مردم در میدان افتادهاند، شناورند و با نسیم به آرامی رقص میکنند. ماریان احساس میکند این گلبرگها نوعی جادو دارند که میتوانند نگرانیهای او را منتقل کنند. او به آرامی خم میشود و سعی میکند با انگشتش به گلبرگهای روی آب برسد.
"داری چه کار میکنی، ماریان؟" ادری با کنجکاوی میپرسد.
"میخواهم این گلبرگها نگرانیهای من را ببرند." ماریان به برادرش نگاه میکند و ناگهان ایدهای به ذهنش میرسد. "اگر همه آرزوهایمان را به این گلبرگها بگوییم، شاید آنها بتوانند به ما کمک کنند تا این آرزوها را محقق کنند."
"ایده خوبی است! ما میتوانیم برای مدتی آرزوهایمان را بگوییم و سپس این گلبرگها را تماشا کنیم تا ببینیم آیا آنها با آرزوهایمان به آسمان میروند یا نه." ادری بلافاصله از ایدهاش جلب توجه میکند و در چشمانش درخشش خوبی میزند.
بنابراین، دو خواهر و برادر چشمهایشان را میبندند و به آرامی به آرزوهای خود فکر میکنند. ماریان پر از افکار مختلف است، از جمله اینکه آرزو دارد ماجراجوییهای بیپایانی داشته باشد و از جاهایی دیدن کند که هرگز نرفته است؛ در حالی که ادری آرزو دارد شادیاش را با دوستان بیشتری شریک شود. در نهایت، دوباره نگاهشان را به استخر برمیگردانند و آرزوهایشان را به آرامی نجوا میکنند و میگذارند با گلبرگها شناور شود.
به زودی، متوجه میشوند گلبرگها روی آب شروع به درخشیدن میکنند، گویی به دلهایشان پاسخ میدهند. ماریان و ادری به شادی میخندند، "ببین، گلبرگها به ما پاسخ میدهند!" و ناخواسته صدایشان را بلندتر میکنند تا آرزوهای بیشتری را بیان کنند.
"آرزو دارم در دل دریا گنجی مرموز وجود داشته باشد." چشمان ماریان با حدس و گمان میدرخشد، "میخواهم شگفتیهای زیر دریا را ببینم و با دلفینها برقصم!"
"آرزو دارم بتوانم دوستانی از گوشه و کنار دنیا پیدا کنم و با آنها ماجراجویی کنم." ادری نیز نمیتواند آرزوهایش را بلند بگوید و زیر نور غروب، چهرهاش بهخصوص زنده به نظر میرسد.
همین که آنها با امید آرزوهایشان را به استخر میسپارند، ناگهان نسیم خنکی میوزد و گویی قدرتی مرموز همراه دارد. در این میان، نگاهشان به نوری جذاب روی سطح آب جلب میشود که از عمق آب بیرون میزهد و به سمت آسمان زل میزند.
"ببین! آن چیست؟" ماریان با هیجان فریاد میزند و به نقطه نورانی روی آب اشاره میکند.
"نمیدانم، اما به نظر بسیار مرموز میرسد، گویی میخواهد به ما چیزی بگوید." ادری به آرامی میگوید و دلش پر از شگفتی و انتظار است. تخیل خواهر و برادر به یکباره شعلهور میشود و آن نور گویی آنها را به سمت ماجرایی بزرگتر میکشاند.
"بیا بریم و آن نور را ببینیم!" ماریان بیتردید میگوید، دست ادری را محکم میفشارد و آنها به سمت استخر میدوند. قلبهایشان به طپش میافتد، هم ترس و هم هیجان زیاد است، مثل این که به یک سفر منحصر به فرد وارد شوند.
وقتی به استخر نزدیک میشوند، ماریان ناگهان متوقف میشود. "ادری، فکر میکنی آن نور چه چیزی است؟" در دلش احساسی ناخوشایند وجود دارد اما کنجکاوی بیشتری دارد.
"شاید این یک فراخوان مرموز است." ادری با جدیت میگوید و بر روی صورتش یک عزم راسخ دارد. "ما نمیتوانیم این فرصت را از دست بدهیم. در نهایت، این آرزوهای ماست و این هم ماجراجوییمان."
به محض اینکه این جملات تمام میشود، نور ناگهان درخشانتر میشود، گویی آنها را به داخل دعوت میکند. ماریان هنوز مردد است، اما با تشویق ادری تصمیمش را میگیرد و هر دو دست در دست هم به داخل استخر میپرند.
آب به شدت پرتاب میشود، گویی سایههایشان را میبلعد. جریان آب آنها را احاطه میکند و سپس نور و سایههای مختلفی به وجود میآید، محیط با رنگهای دلپذیر و جالبی پر میشود، گویی در یک خواب فرو رفتهاند.
وقتی دوباره به هوش میآیند، متوجه میشوند در دنیای زیر آب ناشناختهای هستند. تصاویر اطراف ماریان را به کلی فراموش میکند و چشمانش پر از حیرت است. مرجانهای زیر آب به رنگهای مختلف درخشیده و ماهیهای کوچک در اطرافشان شنا میکنند، گویا از آمدن آنها خوشآمد میگویند.
"ما... ما کجا هستیم؟" ماریان با کنجکاوی میپرسد و چشمانش به دقت در جستجوی آن نور مرموز است.
"اینجا به نظر میرسد نوستالژی آتلانتیس باشد!" ادری با صدای شگفتزده پاسخ میدهد. آنها به سمت جایی که روشنتر است شنا میکنند تا منبع آن نور را پیدا کنند.
در اطرافشان، آب آبی و آرام به آرامی جریان دارد و نسیم ملایمی وزیدن دارد، گویی آهسته صحبت میکند. ماریان و ادری احساس آرامش عمیقی میکنند که با شلوغی میدان کاملاً متفاوت است. دنیای زیر آب با زیبایی شاعرانهاش گویی یک تابلوی کامل را به نمایش گذاشته است.
در این زمان، آنها منبع نور را میبینند که بر روی آب میرقصد. نور در هوا رقصان است، گویی منتظر نزدیک شدن آنهاست. کنجکاوی در دل خواهر و برادر افزایش مییابد و بهسوی نور شنا میکنند.
"بخشید، نگاه کن!" ماریان با شگفتی فریاد میزند و به یک کاخ کریستالی بزرگ اشاره میکند. این کاخ در عمق آب درخشان است، گویی از ستارههای زیادی و آب دریا ساخته شده است. در چشمان ادری شیفتگی جلوهگر میشود و میداند که احتمالاً اینجا گنجینه آتلانتیس است.
هنگامی که آنها به کاخ نزدیک میشوند، ناگهان احساس میکنند که نیرویی قوی آنها را به سمت داخل میکشاند.
"بایستید! ما به درون کشیده خواهیم شد!" ماریان با عجله فریاد میزند، در تلاش است تا دستان ادری را بگیرد.
اما در این لحظه، دیگر دیر شده است و آنها درون کاخ کریستالی کشیده میشوند. پس از ورود، آنها به یک سالن بزرگ میرسند که در اطراف آن آثار هنری زیبا قرار دارد و دیوارها پر از نقش و نگارهای ظریف هستند که گویی داستانهای قدیمی را روایت میکنند.
"اینجا خیلی زیباست! واقعا نمیتوانم باور کنم که همهچیز واقعی است!" ماریان در دلش سرشار از شگفتی و انتظار است. او به آرامی به سمت مرکز سالن حرکت میکند و ناگهان متوجه گنجی درخشان در مقابلش میشود.
این یک کریستال شفاف است که در درونش نورهای درخشان در حال جریانهستند، گویی حاوی انرژی بینهایت است. ماریان نمیتواند دستش را دراز نکند و به آرامی سطح درخشان آن را لمس میکند و احساس گرمایی را در تمام بدنش حس میکند.
"این همان منبع آرزوهای ماست!" ادری با شگفتی میگوید و نور شادی در چشمانش میدرخشد، گویی میتواند همه سالن را روشن کند.
"ما آرزوهایمان را به آن سپردهایم، شاید آن بتواند آرزوهای ما را محقق کند!" ضربان قلب ماریان افزایش یافته و آرزوهایش به یکباره مانند جزر و مد به او هجوم میآورد.
در همین لحظه، کریستال نوری درخشان ساطع میکند که به سرعت ماریان و ادری را احاطه میکند. نور مانند شهابسنگی در فضا حرکت میکند و آرزوهای آنان را به سویی دورتر میبرد.
"ماریان، به من بچسب!" ادری دستان ماریان را به شدت میگیرد و این قدرت به او اطمینان میبخشد.
در یک لحظه، نور بیشتر و بیشتر متمرکز میشود گویی دوایر درخشانی شکل میگیرد که در آن آرزوهای بیشماری در حال حرکت است. ماریان و ادری درون این قوس احساس پیوستگی قویای دارند، صدای دلهای یکدیگر در هم میآمیزد و با هم به سوی دریای ستارهها سفر میکنند.
آنها چشمان خود را میبندند و هر آرزویی را به زبان میآورند و در دلشان آیندهای مختص به خود را میسازند. آرزوی کاوش در اقیانوسهای ناشناخته، دوستی با افرادی از همهجا و با نیت خالص نیکو به دنبال رویاهایشان.
موجی ملایم به آرامی میگذرد و آنها را به تدریج وارد جو نرم و دلپذیری میکند. وقتی دوباره چشمانشان را باز میکنند، متوجه میشوند که در مرکز میدان قرار دارند. استخر هنوز در نور غروب میتابد و صداهای شلوغی اطرافشان طنینانداز است.
"هی، ما برگشتیم!" ماریان به شدت هیجانزده است و میخواهد ماجرای اخیر را با دوستانش در میان بگذارد.
"آرزوهامان هنوز به طور کامل محقق نشده، اما من باور دارم آن نور ما را به سوی ماجراجوییهای بزرگتر راهنمایی خواهد کرد!" ادری با اطمینانی قوی دست ماریان را محکم میگیرد و در میان ستایشهای مردم میخندد.
به این ترتیب، دو خواهر و برادر در زیر نور درخشان غروب، دست در دست هم به سوی سفر آیندهایشان میروند. در دل آنها انتظار بینهایتی وجود دارد، با یادآوری شجاعت، نیکی و پیوندی که میانشان ایجاد شده، هرگز از درخشش و خاطراتشان دست نمیکشند. در هر شب ستارهدار، آنها همچنین ماجرای خیالانگیز زیر آب را گرامی میدارند و منتظر سفرهای ناشناخته بیشتری هستند.
