در دورانهای دور و قدیم، جنگلهای یونان پر از سبزی و طراوت بودند، پرتوهای نور خورشید از میان برگهای انبوه میتابیدند و سایههای متنوعی را شکل میدادند، گویی در حال بافتن یک تابلو طبیعی بودند. دختری به نام کلاسیس به آرامی در آغوش طبیعت پرسه میزد و از نوازش لطیف آفتاب لذت میبرد. او موهای بلوندی داشت که مانند خوشههای گندم در فصل پاییز بودند و چشمانش شفاف و مانند دریاچهای شفّاف بودند که نشاندهندهی نشاط و حکمتش بودند. در این زمان، سگ وفادارش آپولو نیز در کنارش دنبال او میکرد، که او را به بهترین همراهش تبدیل کرده بود.
آپولو، سگی با هوش و شجاعت بینظیر، پَریهای پوششیاش مانند آسمان در سپیدهدم، درخششی طلایی داشت. او همیشه اطراف را با احتیاط زیر نظر میگرفت، مانند نگهبانی در جنگل، آماده برای حفاظت از کلاسیس در برابر هرگونه آسیبی. کلاسیس گاهی با صدایی ملایم به آپولو صحبت میکرد و او گویی میتوانست هر یک از افکارش را درک کند، گاهگاهی سرش را بلند کرده و با چشمان درخشان و وفادارش، روح او را آرام میکرد.
در این روز، کلاسیس با حال خوش در جنگل به جستجوی مسیر مورد علاقهاش میرفت، این مسیر پیچ و خمدار بود و در دو طرفش گلهای وحشی رنگارنگ شکفته بودند، گویی به استقبال او آمده بودند. نسیم ملایمی میوزید که رایحه گلها را به ارمغان میآورد و کلاسیس نفس عمیقی کشید و احساس آرامش و راحتی بینظیری کرد، گویی تمام نگرانیهای این دنیا با وزش باد از بین رفته بودند.
"آپولو، نظرت درباره نور خورشید امروز چیست؟" کلاسیس به آپولو برگشت و با صدای شاداب و روشنی گفت.
آپولو گویی متوجه صحبتش شد، با هیجان چند بار پارس کرد و دمی را تکان داد و سپس به پرش و بازی در کنار پای او ادامه داد.
ناگهان کلاسیس احساسی مبهم در دلش پیدا کرد، گویی چیزی در خفا در حال کمین است. او ابروهایش را کمی در هم کشید و ایستاد و دور و برش را نگریست. در عمق جنگل نور خورشید گویی کمرنگتر شده بود و از میان سایهها همزمان زمزمههایی به گوش میرسید که حسی از نگرانی را منتقل میکرد.
"به چه چیزی فکر میکنی؟" کلاسیس با لبخند به آپولو گفت، اما نگرانی در دلش باعث میشد صدایش کمی ضعیف به نظر برسد. در این لحظه او هنوز متوجه خطر نهفتهای که به آرامی در حال نزدیک شدن بود، نشده بود.
با آمدن غروب، نور جنگل کمکم تاریکتر شد، گویی نشانهای از وقوع حادثهای ناخوشایند است. کلاسیس نگاهی به سمتی که نور خورشید به تدریج محو میشد، انداخت و احساس نگرانیاش افزایش یافت. "شاید بهتر باشد برگردم." او به آپولو گفت.
در این هنگام، سایهای از عمق جنگل خارج شد. کلاسیس سرش را بالا آورد و پسری ناشناس را دید. چشمان او درخشان بودند و موهای سیاه و مجعدی بر روی سرش ریخته بود، لباسی با سبک قدیمی بر تن داشت که باعث میشد نتوان او را نادیده گرفت.
"چطور به اینجا آمدی؟" پسر با لبخندی گفت و صدایش مانند چشمهای دلنواز بود.
کلاسیس ناگهان حس کرد، نمیداند چه پاسخی بدهد. او فردی آزادروح بود، اما بوی غریبی احساسش را ناآرام کرده بود. "من... فقط در حال ماجراجویی هستم." او تلاش کرد با کلامی آرام جواب دهد.
پسر سرش را تکان داد و عاطفهای مبهم و نوسانی در چشمانش درخشید. "این جنگل رازهای بسیاری دارد که هنوز فاش نشده، شاید تو بتوانی با من به کاوش بپردازی." لحن او پر از وسوسه بود، گویی او را به دنیایی ناشناخته میکشاند.
"متشکرم، اما بهتر است به دنبال دوستانم بروم." کلاسیس با قاطعیت رد کرد، اما ناگهان ترسی شدید در دلش بروز کرد.
"پس او مگر اینجا نیست؟" پسر به آرامی لبخند زد و دستش را به سمت آپولو که در فاصله کمی از او با احتیاط به او نگاه میکرد، دراز کرد. آپولو صدای غرش مخفی و نگرانکنندهای از خود درآورد و احساس اضطراب در جنگل گسترش یافت.
کلاسیس با ناامیدی به آپولو نگاه کرد و متوجه شد که او در حال درست نگریستن است و چهرهاش تنش و نگرانی را نشان میدهد. دختر جوان به آرامی ایستاد و در لحظه بعد، وزش بادی سرد را حس کرد و درختان اطرافش گویی ترسناکتر شدند.
"باید برگردم." صدای کلاسیس با جدیت و قاطعیت بیان شد و پاهایش کمی لرزیدند، اما تلاش کرد ترسش را پنهان کند.
"تردید نکن، رازهای این جنگل منتظر کشف تو هستند." پسر با لحن قوی همراه او به جلو دنبال کرد. چشمانش مانند گردابهای بودند که انسان را قادر به فرار نمیساختند.
کلاسیس شک و تردید را در چشمانش نشان داد، اما آپولو سخت به دامن او چسبیده بود، گویی او را به خطر میاندازد. سگ وفادار سینۀ خود را به سمت کلاسیس قرار داد و با صدای غرش شدیدتری، پسر را یک قدم به عقب راند.
"نترس، من بد نیستم." لحن او به وضوح اندکی نگرانکننده بود، اما کلاسیس در دلش میدانست که نباید فریبدهی او را بپذیرد.
"نه، میدانم تو چه قصدی داری." کلاسیس با تمام قوا به عقب رفت و ارادهاش را ابراز کرد.
پسر به شدت متعجب شد و لبخندش ناگهان ناپدید شد و جای آن را حالتی خطرناک گرفت. او به کلاسیس خیره شد و با لبخند خیالی به آرامی به خود گفت: "هیچکس نمیتواند در برابر وسوسههای جنگل مقاومت کند، تو پشیمان خواهی شد."
احساس سرما در قلب کلاسیس به وجود آمد و او به سرعت به سمت مسیر دوید، آنجا که آپولو به وی نزدیک بود و همزمان با هم به تپش قلب و شجاعت آشتی کردند. درختان دو طرف مسیر گویی در حال تعقیب او بودند و صداهای مختلفی همچون خندهای چندشآور از هر سو به گوش میرسید.
"برو سریع، کلاسیس، ما نمیتوانیم توقف کنیم!" او بیوقفه برای خود نجوا میکرد و در دلش دعا میکرد که از این جنگل فرار کند.
اما آن پسر مانند سایهای به او چسبیده بود و پیوسته با هیجان دنبالش میکرد، پژواکهای جنگل به نغمهای شیطانی تبدیل شده بودند و نگرانی کلاسیس به شدت افزایش یافت. او نمیتوانست از خود بپرسد که آیا باید به احساسات درونیش اعتماد کند و به جنگلهای عمیقتر فرار کند تا او را نبیند؟
سرانجام، کلاسیس به لبه جنگل رسید و شعوری از امید در دلش ایجاد شد. با این حال، او نمیتوانست تصور کند که آن پسر ناگهان از میان درختان بیرون بیاید و راهش را ببندد. "هرگز نمیتوانی فرار کنی، کلاسیس. تو روحی گمشده در این جنگل هستی."
کلاسیس با عصبانیت و ترس در چشمانش به او خیره شد. او به طور غیرقابل باور گفت: "من به خانه برمیگردم، آپولو مرا به خانه خواهد برد!"
نگرانی آپولو دیگر قابل پنهان نیست، او ناگهان شروع به پارس کرد، گویی میخواست به آن پسر حمله کند اما کلاسیس او را کشید. او به شدت حس مقاومت داشت و با قدرت گفت: "من شکار تو نیستم، من تا آخر ایستادگی میکنم!"
با این حال، شجاعت کلاسیس نتوانست اوضاع را تغییر دهد. پسر گویی افکار او را درک میکرد و با لبخند مغروری گفت: "مقاومت چه فایدهای دارد؟ این جنگل روح تو را بلعیده خواهد کرد."
در دل کلاسیس حس نومیدی ناشی از آسیبپذیری بیسابقهای متولد شد. او در اندیشه بود که چگونه از این وضعیت وحشتناک فرار کند.
"شاید بتوانم از قدرت این جنگل استفاده کنم." کلاسیس اندکی امید جدید در دلش بروز کرد و بنابراین تلاش کرد تا به یادداشتههایش از داستانهایی که قبلاً شنیده بود، بازگردد - گفته میشد که در جنگل، الههای برای عدالت میجنگید و میتوانست به روحهای شجاع قدرت ببخشد.
"اگر بتوانم الهه را فراخوانی کنم یا تو چه چیزی میخواهی تا این قدرت را به دست بیاوری؟" او در دلش مُدرن گفت و کمکم به عقب برمیگشت تا علامتهای اسرارآمیز خود را شیدا کند. پسر گویی حس ساختن او را احساس کرده و دیگر نزدیک نمیشد، بلکه در جا ایستاده و نظاره میکرد.
کلاسیس با احساسی شگفتانگیز در دلش، هنگامی که چشمهایش را بست، متوجه شد که درختان اطراف شروع به تولید صداهای ملایمی کردهاند، گویی به فراخوانش پاسخ میدهند. او تمرکز بیشتری کرد و صداهای درونیاش را با طبیعت در هم آمیخت، گویی صدای خفیفی به گوشش میرسید: "شجاعت نوری است که با تاریکی میجنگد."
دل دختر پر از نیرویی نامشهود بود و وقتی دوباره چشمانش را باز کرد، آن پسر به سفیدی درآمد و گویی تحت فشار نیرویی نامرئی قرار گرفت. کلاسیس تمامی شجاعتش را جمعآوری کرد و در برابر آپولو ایستاد و با قاطعیت فریاد زد: "میخواهم از این قدرت برای طرد کردن تاریکی استفاده کنم، من هرگز تسلیم نخواهم شد!"
آن پسر، که قبلاً بسیار قوی بود، اکنون گویی به نوعی مانع غیرقابل توضیح فرورفته بود، چهرهاش به طرز ناراحتکنندهای دگرگون شد و سرش را به نشانهی ناکامی پایین انداخت. امید کلاسیس به طرز فزایندهای افزایش یافت و با دقت به او خیره شد، نفس عمیق کشید و با صدای قاطع گفت: "قدرت این جنگل در من است، من میخواهم به خانه برگردم و نور و عدالت را با خود بیاورم."
در صدای کلاسیس، درختان اطراف شروع به ساطع کردن نوری ملایم کردند و به تدریج به دنیای درخشان و خارقالعادهای تبدیل شدند، گویی الههای او را محافظت میکرد.
پسر در محاصره نور شروع به درگیر شدن کرد و در نهایت ناتوان و بر روی زانو افتاد، گویی دیگر نمیتوانست در برابر حملهی کلاسیس مقاومت کند. جنگل نیز در واکنش به فریاد دختر جوان به حرکت درآمد و او را به سمت خروج هدایت کرد، در حالی که آپولو در کنار او محافظت میکرد و دیگر از هیچ چیزی نمیترسید.
"ما فراری شدیم!" کلاسیس حس شگفتانگیزی از شادی را احساس کرد، جنگل در پشت سرش به تدریج محو شد و نور خورشید ناگهان ابرها را کنار زد و به روشنی تابید. کلاسیس موهای گرم آپولو را گرفت و با چشمان روشن و قاطع، بالاخره از آن جنگل تاریک فرار کرد و با دنیای جدیدی مواجه شد.
این ماجراجویی قدیمی به پایان رسید و کلاسیس زیر آسمان پرستاره سوگند یاد کرد که دیگر هرگز اجازه نخواهد داد هیچ سایهای او را ببلعد. قلبش از شجاعت و امید پر شد و به طور دائم نورانی ماند. آپولو سرش را بالا آورد، گویی با او همصدا شد و به همراهیاش ادامه داد و به دنیای جدیدی وارد شدند.
