در جایی دور، یک کاخ باشکوه وجود دارد که با باغهای پر از گلهای زیبا احاطه شده است. نور خورشید از میان شکافهای درختان به زمین میافتد و حیاط را با هالهای طلایی پر میکند. در این حیاط، یک تصویر تازه و زیبا وجود دارد: دختری به نام شیائویو، که لباسهای زیبا و هنرهای رزمی به تن کرده است و مانند یک پری نشسته بر روی گلبرگهایش، به آرامی در حال ورق زدن یک کتاب داستان رنگی است. نور خورشید پوست او را میبوسد و نسیم ملایمی از میان موهایش میگذرد و این لحظه را بسیار زیبا میکند.
لباسهای هنرهای رزمی شیائویو از لطیفترین ابریشمها ساخته شده است و دامنش به آرامی با حرکات او میرقصد و با الگوهای گل و پرندگان دوخته شده است، گویی هر دوخت و نخی داستانی از افسانههای قدیمی را روایت میکند. در صورتش رنگی از سرخی دیده میشود و چشمانش مانند ستارههای درخشان به داستانها عطش و خیال را میتاباند. در اطراف او، علاوه بر عطر گلهای ارکیده و گیلاس، پروانههای رنگارنگ گاه به گاه پرواز میکنند و گویی به خاطر لبخند شیائویو متوقف شدهاند تا این سکون را با او شریک شوند.
"به این داستان نگاه کن," شیائویو با کمی اخم و لبخند به پروانهای که در کنارش نشسته میگوید، "ماجرای این شاهزاده کوچک واقعاً آرزو برانگیز است." صدای او نرم است، مانند نسیمی که بر روی سطح دریاچه میگذرد، شفاف و دلنشین. وقتی او به یک صفحه میرسد و توصیف شخصیتی را که از میان جنگلی عبور میکند میبیند، نگاهش ناگهان درخشان میشود، گویی خود را در آن دنیای خیالانگیز احساس میکند.
"واقعا امیدوارم بتوانم مانند او به جستجوی زیباییهای ناشناخته در ماجراجوییهایم بروم." شیائویو در دلش فکر میکند و او دیگر آن دختر در کاخ نیست، بلکه یک زن قهرمان بیدباری است که در حال پیمودن کوهها و درهها به دنبال افسانهای است که به او تعلق دارد.
در این حیاط آرام، زمان گویا متوقف شده است. انگشتان ظریف شیائویو در حال ورق زدن صفحات کتاب هستند و هر کلمه در آن پر از تخیلات اوست. او در داستانهای زیبا سرگردان است و در ذهنش صحنههای مختلفی در حال شکلگیری هستند: او در حال در دست گرفتن دستهاش و با چابکی از کنار دشمنانش عبور میکند و صدای درخشش شمشیرها را در گوشش میشنود؛ یا در شب تاری که ماه در حال درخشش است، او و دوستانش دور آتش نشستهاند و داستانهای ماجراجویان خود را به اشتراک میگذارند و صدای خندهشان در آسمان ستارهدار حل میشود.
ناگهان، نور خورشید اطرافشان به نوری نرم و نارنجی تبدیل میشود و باغ را مانند یک شعر زیبا زینت میدهد. شیائویو در دل خود آرزویی میکند و امیدوار است که بتواند داستانهای بیشتری را کاوش کند و زندگی هر شخصیت را تجربه کند. لبخند ملایمی بر لب دارد، گویی در حال گفتگو با ستارهها و به اشتراک گذاشتن آرزوهای راستینش است.
در همین لحظه، یک مرد بلند قد از ساختمان اصلی کاخ بیرون میآید، او "فنگژنگ" نام دارد و برادر شیائویو است. فنگژنگ لباسی آبی ملایم به تن دارد و با کمربندی زیبا ترکیب شده است، و چهرهاش جذاب و دلنشین است. او به سمت شیائویو میرود و به کتاب او نگاه میکند و با لبخندی میپرسد: "شیائویو، چه داستان جالبی میخوانی؟"
شیائویو سرش را بالا میآورد و در چشمانش درخشش هیجان وجود دارد و پاسخ میدهد: "برادر، من در حال خواندن داستان یک شاهزاده کوچک هستم که بر مشکلات غلبه میکند و در نهایت خوشبختی را مییابد." صدای او مانند جوی آب به آرامی جاری است. شیائویو ورق زدن را متوقف میکند و داستانی را که تازه خوانده با فنگژنگ به اشتراک میگذارد.
فنگژنگ با جدیت گوش میدهد و گاه به آرامی سرش را تکان میدهد. لبخند او حاکی از محبت است گویی به اشتیاق و زندگی شیائویو دقت میکند. او به آرامی نشسته و نزدیک شیائویو میگوید: "هر داستان سفری است و آنچه تو در این کتاب تجربه میکنی، روزی به واقعیت تو تبدیل خواهد شد." کلمات او مانند صبح روشنی، در دل شیائویو شعلهای از امید برافروخته میکنند.
"من هم امیدوارم مانند شاهزاده کوچک، بدون ترس از مشکلات، شجاعانه دنبال رویای خود بروم." شیائویو با نگاه قاطع، پر از امید به آینده، صحبت میکند. فنگژنگ با شنیدن این صحبت، در چشمانش حیرت دیده میشود، شانه او را میزند و با تشویق میگوید: "تو آن قدرت را داری، فقط کافی است به خودت ایمان داشته باشی و تلاش کنی، هیچ چیز نمیتواند تو را متوقف کند." لحن کلام او پر از اعتماد است و به شیائویو احساسی از حمایت و تشویق معرفی میکند.
"واقعاً، برادر؟ آیا میتوانم؟" شیائویو از سوالات و امید پر شده و در چشمانش نوری درخشان است که لبخند فنگژنگ را درخشانتر میکند.
"البته، در این دنیا هیچ چیزی غیرممکن نیست، بهویژه برای دختری شجاع مانند تو." سخنان فنگژنگ مانند نسیمی لطیف، دل شیائویو را نوازش میکند. شیائویو احساس رضایت میکند و مدتی نمیتواند چشم از او بردارد. در دلش ناگهان قدرتی به وجود میآید، گویی انرژی در عمق وجودش در حال حرکت است و او را به ماجراجوییهای ناشناخته سوق میدهد.
ترس و دلهره شیائویو کمکم ناپدید میشود و او به یاد صحنههای داستانها میافتد. او به یاد میآورد که چگونه شاهزاده کوچک در حین عبور از جنگل با موجودات شگفتانگیزی برخورد کرده است، مانند دوستانی که با یک روباه شجاع میسازد و یا در حال صعود به کوههای بلند با غولهای رازآلود مواجه میشود. این تصورات در ذهن او در هم پیچیده میشوند و گویا او را به کشف سفر خودش دعوت میکنند.
با تاریکی شب، حیاط به نوری ملایم از ماه غرق شده و زمین با گلهای ریخته پوشانده شده است. شیائویو در دلش آرزوهایی برای ماجراجوییهای بیشتر بیدار میشود. او تصمیم میگیرد که از فردا شروع به ماجراجویی خود کند و به دنبال داستان خود برود. او هر چالشی را که با آن مواجه شود، نخواهد ترسید، زیرا او میداند که این جهان پر از امکانات بیپایان است.
"فردا، من ماجراجوییام را آغاز میکنم." کوششی برای اطمینان به فنگژنگ انجام میدهد، و در چشمانش نوری در حال درخشش است. فنگژنگ با رضایت میخندد، زیرا میداند که شیائویو آماده استقبال از فردای خود است. در همین حین، ستارههای شب در آسمان میدرخشند و به نظر میرسد برای شیائویو آرزومند هستند.
با پیشرفت شب، شیائویو هنوز در حیاط نشسته و در دنیای داستانها و رویاهایش غرق شده است. او کتاب داستان را در دست گرفته و درباره ماجراجوییهای آیندهاش فکر میکند، و دلش پر از اشتیاق و آرزوی سپری نشده است. این حیاط، جایی که گلبرگها به زمین میافتند، به عنوان اولین صحنه او خواهد بود و شاهد روزی که او میخواهد بالهایش را بگشاید.
در کمال غفلت، پلکهای شیائویو کمکم سنگین میشود و با عطر گلها، او در دنیای زیبای داستان غرق میشود. هر صحنهای که در خواب دیده میشود، به نشانهای برای پیگیری شجاعانه او تبدیل میشود. در خواب، چه در حال پرسه در میان ستارهها و چه در حال ماجراجویی با شخصیتهای افسانهای باشد، روح شیائویو به طور آزادانه در حال رقص است.
حیاط کاخ به شدت آرام است و نور ماه به زمین میافتد، مانند اینکه یک لایه نرم از حریر روی خواب شیائویو میکشد. در این روز، او دیگر محدودیتی در دلش ندارد، فقط شجاعت و توان جستجو وجود دارد و او میداند که فردا، او ماجراجویی شگفتانگیز خودش را آغاز خواهد کرد.
