در شرق دور، روستای قدیمی و زیبایی وجود دارد که در میان کوههای سبز و آبهای زلال واقع شده است. صدای جیکجیک مرغها و پارس سگها همچون سمفونی طبیعی است. آفتاب بر روی این سرزمین میتابد و همه چیز را در زیر نور طلایی خود پوشش میدهد. صدای خنده کودکان از کوچهها به گوش میرسد و بوی زندگی در فضا حس میشود. در اینجا دختری با لبخند درخشان به نام لییین وجود دارد که شانزده ساله است و به دنبال رویای خود تلاش میکند.
خانه لییین در انتهای کوچه قرار دارد و در آن یک دکه خوراکی راهاندازی کردهاند که معمولاً اهالی روستا و گردشگران برای چشیدن غذاهای تازه به آنجا میآیند. لییین در چنین محیط سرزندهای به دنیا آمده و از بچگی عاشق دویدن بوده است. چه در آشپزخانه کوچک خانه باشد و چه در مزارع روستا، همیشه صدای خندهاش همچون شبنم صبحگاهی شفاف و دلنشین است. اما لییین در دلش رویایی کوچک دارد، و آن تبدیل شدن به یک ورزشکار معروف دو میدانی است.
در ساعات اولیه صبح، هنگامی که هنوز آسمان چندان روشن نیست، لییین از خواب بیدار شده و تمرینات صبحگاهی خود را آغاز میکند. او لباس ورزشی راحتی پوشیده و دمژهاش را بسته است و آماده میشود تا به تمرینات آن روز بپردازد. نور آفتاب از میان برگها عبور کرده و بر چهرهاش میتابد و بسیار شاداب به نظر میرسد. لییین از کوچههای روستا میدود و در امتداد لبههای طویل مزارع حرکت میکند و احساس میکند که هوای تازه و نسیم ملایمی بر روی پوستش میوزد.
"لییین، صبح بخیر!" یکی از دوستانش از طرف دیگر کوچه به سمت او میآید، با لبخندی بر چهرهاش، او دوست نزدیکش، شیاوها است. شیاوها نیز عاشق ورزش است و این دو معمولاً با هم در مزارع تمرین میکنند.
"صبح بخیر، شیاوها! آیا امروز میخواهی با من بدوی؟" لییین ایستاده و به شیاوها احوالپرسی میکند.
"البته، ما باید با هم به سمت هدف برویم!" شیاوها میگوید و دو نفر هر یک به دیگری لبخند زده و سپس تمرین دویدن صبحگاهیشان را آغاز میکنند.
در نور صبح، این دو دختر بر روی مسیر کوچک میدوند و صدای خنده شادشان از دهانشان خارج میشود، همچون آفتاب درخشان. لییین ضربان قلبش را حس میکند و احساس میکند درونش آتش اشتیاق در حال سوختن است. شیاوها نیز در کنار او به شدت میدود و دو نفر دائماً در حال شوخی و تشویق یکدیگرند.
"لییین، سرعتت خیلی بیشتر شده است!" شیاوها نفسزنان، پیشرفت او را تحسین میکند.
لییین با لبخند اطمینان بخشی پاسخ میدهد و در دلش از این که روزی بتواند در میدان مسابقه قهرمان شود، انتظار دارد: "من سختتر تمرین خواهم کرد!"
پس از پایان تمرین، دو نفر در کنار رودخانهای در ورودی روستا نشسته و بر روی سطح آب منعکس شده، پخش نورهای پرتو مانند همچون پودر طلایی است. لییین به آرامی دستش را در آب فرو میبرد و احساس خنکی آب را تجربه میکند، و دلش پر از آرزوهای آیندهاش است.
"لییین، شنیدم که روستا قرار است یک مسابقه دو میدانی برگزار کند، بیایید شرکت کنیم!" شیاوها با هیجان گفت.
چشمهای لییین بلافاصله روشن میشود و این خبر ضربان قلبش را تندتر میکند. او به فرصتی که میتواند در این مسابقه قدرت خود را نشان بدهد، فکر میکند. او در مقابل همه نشان خواهد داد که چقدر توانمند است و قدم به سوی رویایش میگذارد. او سرش را تکان میدهد و با لبخند میگوید: "بله، ما حتماً تمام توانمان را میگذاریم!"
با نزدیک شدن روز مسابقه، تمرینات لییین سختتر و جدیتر میشود. هر روز قبل از طلوع آفتاب، زود از خواب بیدار میشود و به تمرین دوهای کوتاه، بلند و تمرینات مختلف بدنی میپردازد. او برای بهبود عملکردش در کنار شیاوها همیشه نگرش مثبتی دارد. آنها در مزارع با صدای بلند آواز میخوانند و درباره آرزوها و رؤیاهای آیندهشان خوشحالانه صحبت میکنند و زیر آفتاب داغ، قلبهای کوچکشان پر از امید و انرژی میشود.
اما با نزدیک شدن به روز مسابقه، نگرانی درونی لییین به تدریج افزایش مییابد. او شروع به تردید کردن درباره خود میکند و نگران است که آیا در مسابقه شکست خواهد خورد یا نه. یک روز پس از تمرین، لییین در گوشهای از خانه نشسته و کفشهای ورزشیاش را در دست گرفته و احساس سنگینی میکند. شیاوها با دیدن او، به او نزدیک میشود و با نگرانی میپرسد: "چی شده، لییین؟ حالت چندان خوب نیست."
لییین سرش را بالا میآورد و به آرامی میگوید: "شیاوها، من واقعاً نگران هستم. اگر عملکرد من آنطور که انتظار میرود نباشد، چه؟ خیلی نگرانم که مبادا همه را ناامید کنم."
شیاوها به آرامی دستان لییین را میگیرد و با نرمی میگوید: "تو خیلی تلاش کردهای، ما همه میدانیم که تو چه زحمتی کشیدهای، دیگر نیازی به نگرانی درباره این مسائل نیست. مسابقه تنها یک روند است و مهمترین چیز این است که از این روند لذت ببریم."
لییین حمایت شیاوها را حس میکند و افکارش به تدریج آرام میشود. او میداند که مهم است چه مقدار در این فرآیند رشد کرده و دوستیهای جدید به دست آورده است، نه تنها نتیجه. او لبخند میزند و میگوید: "سخنان تو درست است، شیاوها، متشکرم. من سعی میکنم آرامش خود را حفظ کنم و به مسابقه بروم."
بالاخره روز مسابقه فرا میرسد و جو روستا پر از تنش و انتظار است، با هممحلهایها که در محل مسابقه جمع شدهاند تا به جوانان ورزشکار روحیه بدهند. در محل مسابقه چادرهای رنگی برپا شده و پرچمهای کوچک در نسیم میرقصند و بچههای کوچک در کنارههای میدان با افتخار میدوند و جو رقابت حس و نشاطی را به همراه دارد.
زمانی که لییین و شیاوها به محل مسابقه میرسند، قلبشان پر از احساس تنش و هیجان است. "لییین، آمادهای؟" شیاوها به او میپرسد و در چشمانش نشان از تشویق است.
لییین نفس عمیق میکشد و با لبخندی پاسخ میدهد: "من آمادهام، فرقی نمیکند نتیجه چه شود، من تمام تلاشم را میکنم!"
قبل از آغاز مسابقه، ورزشکاران به خط شروع راهنمایی میشوند. لییین در میان آنها قرار میگیرد و حضور سایر ورزشکاران را حس میکند و قلبش پر از انتظار میشود. هنگامی که صدای شروع مسابقه به گوش میرسد، لییین با تمام قوا به سمت جلو میدود و احساس میکند که باد به گوشش میوزد و شوق مبارزه در دلش شعلهور میشود.
در حین دویدن، او خط پایان را در جلو میبیند و ضربان قلبش سریعتر میشود. او به تواناییهای خودش اطمینان دارد و با هر گام به جلو میرود. هر قدمی سرشار از استقامت و عزم و هر بار اشتیاقش برای رسیدن به رؤیا تسریع میشود. صدای فریادها در گوشش میپیچد و گویی به او میگوید که کمی بیشتر تلاش کند تا به هدفش برسد.
بالاخره، لییین خط پایان را رد میکند و وقتی بدنش برای متوقف شدن حس میکند، پر از حس دستاورد و رضایت میشود. در اطرافش صدای تشویق به او انرژی میدهد و لبخند لییین درخشانتر از هر زمان دیگری است. نتیجه هر چه باشد، او از این سفر احساس رضایت میکند.
بعد از مسابقه، لییین و شیاوها دست در دست هم از محل مسابقه میروند. آنها در طول مسیر به یادآوری لحظات هیجانانگیز مسابقه میپردازند و لبخند رضایتی بر چهرهشان نقش میبندد. "لییین، متشکرم که با من در این مسابقه شرکت کردی." شیاوها میگوید، "مهم نیست نتیجه چه باشد، این روز برای من فوقالعاده خوشحال کننده بود."
لییین سرش را تکان میدهد و در心ش معناي این دوستی را میفهمد. "شیاوها، از تو متشکرم که همیشه در کنارم بودی. این تجربه برای من بینظیر است و کوشش و دوستی ما ارزش نگهداری برای همیشه را دارد."
تابش خورشید بر صورتهای خندان آنها، گرمایی دلپذیر را در دلشان مینمایاند، گویی از آغاز احتمالات و رؤیاهای بیشتری خبر میدهد. لییین میداند که مسیر آینده همچنان طولانی است، اما او دیگر تنها نخواهد بود، زیرا با حمایت و همراهی شیاوها، او با شجاعت به چالشهای بعدی خواهد پرداخت.
