🌞

زنگ شب هنگام با نور ضعیف خواب دیدار می‌کند

زنگ شب هنگام با نور ضعیف خواب دیدار می‌کند


غروب پاریس همیشه بویی از رمانس غیرقابل وصفی را به همراه دارد. آفتاب ملایم عصر از دوردست‌ها نور کم‌سوی طلایی بر روی دو طرف رود سن می‌تاباند و ابرهای نارنجی و قرمز را گسترش می‌دهد و همچنین سایه‌ی انسان‌ها را کشیده و نرم می‌کند. در این روز، باد به آرامی از گوشه‌ی بلوار سن ژرمن می‌وزد و گل‌های میخک و لاله را در دکه‌های کنار خیابان به حرکت در می‌آورد و بر چهره‌ی ادموند می‌وزد. ادموند در بیرون یک کافه در گوشه‌ی خیابان ایستاده است، یک دستش محکم کیف را می‌فشارد و دست دیگرش به بازی با ساعت جیبی قدیمی است که مادرش دیروز به او داده است.

حال ادموند به پیچیدگی آسمان پاریس است. ساعت جیبی سرد و نزدیک به کف دستش احساس اطمینان می‌دهد و به او خاطرنشان می‌کند که مسئولیت‌هایی بر دوش اوست. خانه‌اش در حاشیه‌ی پاریس است، پس از بیکار شدن پدر، مادرش یک نانوایی کوچک را اداره می‌کند و هر روز صبح با لبخند به مشتریان ثابتش خوش‌آمد می‌گوید و در شب فشارهای روزمره را در دل خود پنهان می‌کند. ادموند در مدرسه دانش‌آموز ممتاز است، همیشه به همسایه‌ها در امور پستی کمک می‌کند یا با زنان مسن‌تر در پیاده‌روی همراهی می‌کند، اما با توجه به وضع اقتصادی روبه وخامت خانواده‌اش، او ناچار است که در اوقات فراغت در یک کتابفروشی عتیقه در مرکز شهر کار کند.

امروز روز دریافت حقوقش است. او بعد از مدرسه از کنار بلوار شلوغ اسمان عبور می‌کند و از مناطق قدیمی پیاده‌روی کرده و به کتابفروشی می‌رسد. آقای دیوفیل، صاحب کتابفروشی، همیشه با شال قرمز خود ظاهر می‌شود و در عین جدیت، گرمی پنهانی در لحنش وجود دارد. وقتی ادموند پاکت سنگین را دریافت می‌کند، می‌داند که گنجایش برنج در خانه خالی خواهد شد، اما همچنان قسمتی از پولش را صرف خرید یک وعده‌ی کوچک از مهره‌ی فروش کیست‌چم در جلوی کتابفروشی می‌کند. باقی پول‌ها را جمع کرده و در امتداد خیابان پر از نور می‌رود، به سمت آن برج ایفل که از کودکی به آن خیره می‌شد.

ادموند بلافاصله به خانه بر نمی‌گردد، افکارش در هم می‌پیچد. او به ناهنجاری‌ها نزدیک لوور قدم می‌گذارد، دستفروشان در غروب چراغ‌های آویخته را روشن می‌کنند، نور و رنگ‌ها در آسمان با یکدیگر تداخل می‌کنند و شهر را به یک رویا تبدیل می‌کنند. نقاشی در کنار خیابان بر روی سایه‌ی برج ایفل متمرکز است، فروشنده‌ها به آرامی شراب گرم و بیسکویت فرانسوی را می‌فروشند. زنی کیسه‌ی معطر اسطوخودوس را به عابران می‌دهد و هر لبخند در زیر سایه‌ی نرم شب درخشان است. صدای مردم و موسیقی از رستوران‌ها به یک سمفونی غروب پاریس تبدیل می‌شود.

ادموند به قدم زدن در پل الکساندر سوم ادامه می‌دهد، آب رود آرام زیر پل جریان دارد. در کنار پل دختربچه‌ای نشسته و سکه‌های افتاده را بر می‌دارد. او لباس‌های نازکی به تن دارد و موهایش کمی بهم ریخته است، اما متمرکز بر روی برداشتن هر سکه است. در این حین، پیرمردی با چهره‌ای جدی به او نزدیک می‌شود. ادموند متوجه می‌شود که آن پیرمرد نگهبان پل است، اما او آن دختر را نمی‌شناسد.

"این بچه آیا والدینش را گم کرده است؟" خانم کلاود، مرورگر، متوجه وضعیت شده و به آرامی سوال می‌کند.




"من... من فقط می‌خواستم برای مادرم غذایی بخرم..." دختر سرش را پایین می‌اندازد و صدایش به آرامی بر لبانش تراوش می‌کند.

ادموند جمع‌آوری شجاعت را به خود می‌دهد و جلو می‌رود، کمی خم می‌شود و می‌پرسد، "نام تو چیست؟"

دختر سرش را بالا می‌آورد و چشمانش مانند آب دریا در غروب خورشید می‌درخشد، "وینون."

نگهبان پل ابروهایش را در هم می‌کند، "وینون، تو نمی‌توانی به این صورت در خیابان تنها باشی. پاریس بزرگ و ناامن است."

ادموند چند سکه از جیبش درآورده و به وینون می‌دهد، "نگران نباش، اینها برای خرید نان کافی است. آیا می‌خواهی با هم صبر کنیم تا مادرت بیاید؟"

وینون به آرامی سکه‌ها را می‌گیرد و با آرامی تشکر می‌کند. فروشندگان دور و بر هم به ترتیب بیسکویت و میوه‌ها را در برابر او قرار می‌دهند و برخی از آنها کیسه‌های معطر اسطوخودوس را به آغوش او می‌گذارند. شب به تدریج تیره می‌شود، چراغ‌های خیابان یکی یکی روشن می‌شوند و نوری ملایم بر چهره‌ی همه می‌تابد.

ادموند و وینون بر روی نیمکتی در کنار پل نشسته و از داستان‌های یکدیگر صحبت می‌کنند. وینون می‌گوید که مادرش بیمار است و به شدت کار می‌کند، اما به تازگی کارخانه بسته شده و وضعیت اقتصادی خانواده‌اش به شدت بد شده است. ادموند این را می‌شنود و دلش به درد می‌آید. در آن لحظه، او ناگهان متوجه می‌شود که او و این دختر هیچ تفاوتی ندارند، اگرچه سرنوشت هر یک پر از مشکلات است، اما درست به خاطر صداقت هیچگاه در نرفته‌اند.




در باد شب، ادموند ساعت جیبی‌اش را باز می‌کند — این ساعت متعلق به پدرش در جوانی بود، در درپوشش یک جمله‌ی قدیمی و گرم حک شده است: "صداقت از طلا ارزشمندتر است." او این جمله را به آرامی برای وینون می‌خواند، وینون به او نگاه می‌کند و در چشمانش امیدی نو درخشان است.

"آیا تو معتقدی که صداقت چه چیزی را به ارمغان می‌آورد؟" ادموند می‌پرسد.

وینون کمی فکر می‌کند و سرش را تکان می‌دهد، "مادر همیشه می‌گوید که باید صادق باشیم، حتی اگر گاهی اوقات دشوار باشد."

"اگر تو صادق باشی، این شهر روزی لبخندت را به خاطر خواهد سپرد، و من نیز همیشه آن را به یاد خواهم آورد." ادموند به او لبخند می‌زند.

در این زمان، زنی با یک شنل به سرعت نزدیک می‌شود و وقتی وینون را سالم می‌بیند، به شدت او را در آغوش می‌کشد. او با اشک در چشمانش از ادموند تشکر می‌کند، و این قدردانی صمیمی او در دل ادموند جرقه‌ای از گرما ایجاد می‌کند. زن به آرامی جزئیات اتفاق را سوال می‌کند و وینون با صداقت می‌گوید: "برادرم ادموند به من کمک کرد و سکه‌ها را به من داد، من دروغ نگفتم."

زن به آرامی سر وینون را نوازش می‌کند، "این گونه بچه‌های خوب، دیگر کم دیده می‌شوند."

ادموند با فروتنی می‌خندد، "من فقط کاری که باید می‌کردم، انجام دادم."

وقتی وینون و مادرش می‌روند، ادموند برای مدت طولانی در همان جا می‌ایستد. ناگهان، آقای دیوفیل قدیمی نیز از کنار پل عبور می‌کند. او چند کتاب ارزشمند را در دست دارد و وقتی ادموند را می‌بیند، با محبت دستش را تکان می‌دهد، "جوان، امشب چرا به خانه برنمی‌گردی؟ آیا می‌خواهی هنوز هم در خیابان‌های پاریس ماجرایی بگذرانید؟"

نور غروب به طور کامل ناپدید شده و پاریس در زیر نور شب به طرز زیبایی می‌درخشد و برج ایفل در دوردست همچنان ایستاده و درخشان است. ادموند به نوک برج نگاه می‌کند، در درونش احساسی از هیجان و آرامش به طور همزمان شکل می‌گیرد. او به سمت آقای دیوفیل می‌رود و هر دو به آرامی در کنار رودخانه قدم می‌زنند.

"تو همیشه داستان‌های ناگفتنی داری،" آقای دیوفیل می‌خندد، "امروز چه معجزه‌ای را دوباره ملاقات کردی؟"

ادموند تجربه‌های امروز را بیان می‌کند و جمله‌ای که در ساعت جیبی دیده بود را نیز به آقای دیوفیل می‌گوید. دیوفیل چشم‌هایش را می‌خواباند و به روشنایی دوردست‌ها نگاه می‌کند. "جوان، مشکلات زیادی بسیاری اوقات ناگهانی بروز می‌کنند، اما دل‌ها می‌توانند تعیین کنند که چگونه با آن مواجه شوند. صداقت و مهربانی، نه تنها فضیلت‌ها بلکه نرم‌ترین و قوی‌ترین نیروی این شهر هستند."

"اما گاهی صداقت می‌تواند دردسر ایجاد کند،" ادموند به آرامی می‌گوید.

"بله،" آقای دیوفیل او را بر روی شانه‌اش می‌زند، "اما این انتخاب شجاعان است. دقیقاً به خاطر دشواری صداقت است که افرادی که این انتخاب را می‌کنند، مورد محبت زندگی قرار می‌گیرند. تو امروز دیدی، تو به آن دختر کمک کردی، شاید او در آینده بزرگ شود و این مهربانی را از نسلی به نسل دیگر منتقل کند."

ادموند سرش را تکان می‌دهد و به ستاره‌های درخشان آسمان نگاه می‌کند — در پاریس، آسمان شب همیشه بلند و وسیع است. در زیر نورها دوستان، گرما و بی‌پایانی داستان‌ها وجود دارند که به آرامی در حال گسترش‌اند.

هر دو به کتابفروشی بازمی‌گردند و دیوفیل از ادموند می‌خواهد تا در مرتب‌سازی کتاب‌ها با او کمک کند. در شب، کتاب‌های قدیمی زیر نور طلایی به نظر می‌رسد که نفس تازه‌ای می‌کشند. ادموند با احتیاط جلد یک مجموعه شعر قدیمی را در قفسه برمی‌گرداند و ناگهان صدای کفش‌هایی را نزدیک می‌شنود.

این یک آقای ناآشنا است که همزمان با نگرانی و تردید به او نزدیک می‌شود. آقای دیوفیل به آرامی سرش را تکان می‌دهد، "لطفاً بفرمایید چه کمکی از دست من برمی‌آید؟"

مرد چندین سال پیش کتابی در دانشگاه پاریس به امانت گذاشته است و اکنون در جستجوی یادداشت‌های ارزشمندش آمده است. ادموند دفترچه را می‌گیرد و متوجه می‌شود که در صفحات آن یک نامه‌ی بسته نشده وجود دارد. این نامه، یک نامه خانوادگی است که مرد در گذشته گم کرده است. ادموند چیزی نمی‌گوید و نامه را به او برمی‌گرداند. مرد با چشمانی خیس از اشک به او نگاه می‌کند.

"اگر شما صداقت را در حفظ اجناس امانتی نمی‌کردید، من می‌ترسیدم که این یادها را از دست بدهم." مرد به آرامی می‌گوید.

ادموند لبخند می‌زند، "صداقت تنها انتخاب ماست و همچنین چیزی است که پدرم به من آموخته است."

شب گذشت و کتابفروشی به تدریج آرام می‌شود، گویی حتی ویولن کوچکی که در کنج دیوار است نیز در حال آواز خواندن برای این سمفونی صداقت است. وقتی ادموند به خانه برمی‌گردد، بر روی رود سن یک لایه‌ی نقره‌ای نشسته است. او تصمیم می‌گیرد تا مشکلات، گرما، غم و شادی را که امروز با آن‌ها روبرو شده است، در دفترچه‌اش بنویسد و به رویای خودش تبدیل کند.

وقتی در را به خانه باز می‌کند، مادرش در حال جمع‌کردن رومیزی در نانوایی است و وقتی پسرش را سالم می‌بیند، لبخند محبت‌آمیزی بر صورتش می‌درخشد. ادموند فوراً چیزی نمی‌گوید، بلکه فقط نان و حقوق باقی‌اش را به مادرش می‌دهد و هر دو به آرامی بی‌نیاز از کلمات، احساست یکدیگر را درک می‌کنند. خانه، پناهگاه واقعی است و در این غروب و شب‌های نرم، ادموند متوجه می‌شود که حتی زندگی وقتی دشوار است، با شجاعت و صداقت، غروب پاریس همیشه نور نرم و روشنی خواهد داشت.

آن شب، ادموند در نور کم‌سوی خواب می‌رود. او می‌بیند که در زیر برج ایفل ایستاده‌است و ستاره‌ها در آسمان پراکنده‌اند و دورتر وینون را می‌بیند که بر روی پل به او دست می‌زند. دستفروشان، آقای دیوفیل و آن مردی که به دنبال دفترچه بود، همگی با لبخند دور او جمع می‌شوند. باد پاریس آرام می‌بندد صفحات خواب را و نوری که بعد از هر مشکلی می‌آید، دقیقاً همان نور نرم و صادق است که وجود دارد.

همه برچسب‌ها