در اعماق شهر زیرزمینی، لانسیا به تنهایی در راهروهای تیره و خمیده راه میرفت. بخار مرطوبی بر زمین پخش شده بود و دیوارها از نوارهای نئون رنگارنگ پوشیده شده بودند که نور را در میان تاریکی و روشنایی فرو میزدند، گویی که دنیا در مهی شگفتانگیز غوطهور است. اینجا مکانی بود که مردم در زمانهای قدیم در آن زندگی میکردند، سپس زمین و نور جدید را ترک کردند و به زیر زمین رفته بودند، ساختمانها به صورت لایهلایه انباشته شده و تونلها مانند تارهای عنکبوت به هم پیوسته بودند.
لانسیا با دست چپ خود یک شمشیر نوری آبی رنگ را محکم در دست گرفته بود که تیغهاش مانند کریستال صاف و شفاف بود و درخششی تند داشت. دور و برش انرژیهای گرمی مانند اولین پرتو نور خورشید که از میان ابرها میگذرد، در حال شناور بود. او یک کولهپشتی کوچک با ظاهری قدیمی اما سرشار از انرژی بر دوش خود داشت که در وسط آن یک سنگ انرژی با نوری ملایم وجود داشت. هر بار که لانسیا نفس میکشید یا تمرکز میکرد، آن سنگ خاص نور نارنجی کمرنگی را منعکس میکرد که انرژی دلپذیری را به سراسر وجودش میریخت.
در سکوت، دختر به آرامی پیش میرفت و میان هر ایستگاه مترو و غار یک گذرگاه باریک ارتباط برقرار کرده بود. خزههای گوشه دیوارها نور سبز نرمی ساطع میکردند و گهگاه یک ایگوانا مکانیکی به آرامی اطراف میخزید. او با چشمانی تیزهوش در اطراف خود را زیر نظر داشت. او به تونل مرکزی شهر زیرزمینی رسید که شایعاتی در مورد پنهان شدن منبع انرژی باستانی در آن جا وجود داشت و بسیاری از ماجراجویان در آن گم شده بودند. لانسیا نترس بود، زیرا او قبلاً تصمیم خود را گرفته بود که امروز راز قلب این شهر را فاش کند.
در همین حین که او از یک زاویه میگذشت، ناگهان صدای زنگزنی ضعیف از جلو به گوشش رسید. "اینجا… چیزی وجود دارد." لانسیا کمی ایستاد و به سایههای جلو نگاه کرد. او دید که در گوشه دیوار، یک درب فلزی نیمه باز با آثار خرابی نمایان است، گویی چیزی به زور از آن در وارد یا خارج شده است.
او به آرامی به درب نزدیک شد، دست راستش را به درز دروازه کشید و تیزر الکتریکی را در کف دستش حس کرد، اما در عوض نور کولهپشتی انرژیاش بیدار شد. پرتو نارنجی به مه نازکی تبدیل شد و دورش را احاطه کرد. او با چرخشی سریع، شمشیرش را به داخل درز درب فرو برد و صدای زنگزنی الکتریکی به گوش رسید، سیستم حفاظت در کنار درب ناگهان متوقف شد. لانسیا با آرامش قلبش، درب فلزی را به جلو هل داد. بادی سنگین از جریانهای مکانیکی به صورتش برخورد کرد و هوای اطراف پر از هزاران راز گمشده بود.
"پاهایت را آرام بگذار، صبر کن، این تنها یک ماجراجویی نیست، بلکه یک آزمون است." لانسیا به یاد کلمات مادریاش که همیشه میگفت، در دلش زمزمه کرد. مادرش در سالهای اولیه، به دنبال کاوش در هزارتوی زیرزمینی ناپدید شده بود و فقط این جمله و این شمشیر نوری و کولهپشتی انرژی را برای او باقی گذاشته بود. لانسیا نفس عمیقی کشید و وارد در شد و متوجه شد که در مقابلش یک اتاق بزرگ و دایرهای شکل از ماشینها وجود دارد، جایی که یک حلقه نورانی در وسط معلق است و ماشینهای قدیمی دیگر صدای زنگزنی ضعیفی ایجاد میکنند.
او وقت نداشت که به چیزی فکر کند، چرا که ناگهان صدایی در گوشش به آرامی وزوز کرد. "کدام یک در آنجا هستید…؟" صدای ملایم و کمی پیر به نظر میرسید، گویی از میان زمانهای مختلف عبور کرده است. لانسیا با دقت شمشیرش را بالا برد و نور را به سمت جلو تاباند.
مخفی در سایههای ماشین، مردی سالخورده با موی سفید و لباس طولانی قهوهای بود. چشمانش مانند ستارههای نقرهای میدرخشیدند و با وجود پیری، شعلههایی از نور حکمت در آنها وجود داشت. او شباهت زیادی به نگهبانانی داشت که در متون قدیمی آکادمی دادهها ذکر شده بودند. "من نانوی هستم، جوان شبگرد، تو این شمشیر نوری باستانی را داری… تو لانسیا هستی، درستی؟"
لانسیا مبهوت شد. "تو مرا میشناسی؟"
نانوی لبخندی آرام میزند و به سنگ انرژی روی کولهپشتی او اشاره میکند. "بله، این یادگاری از مادر تو، آیشا است. او هم در آن زمان نگهبان اینجا بود. من در انتظار آمدن نگهبان جدیدی بودم."
لانسیا در درونش تکان خورد و این افسانه در این زمان و مکان به حقیقت پیوسته بود. او خواست چیزی بگوید، اما لحظهای تردید کرد. "من… مادرم چه اتفاقی برایش افتاده است؟ آیا تو حقیقت هسته انرژی را میدانی؟"
نانوی به آرامی نزدیک مرکز دایره ماشینها میرود و دکمهای را به آرامی فشار میدهد. با صدای کیک، حلقه نورانی به آرامی پایین میآید و درونش طرحی از نمادهای آبی پیچیده آشکار میشود. "این قلب شهر است. تمام امید و آرزوهای مردم در این میان از نور و تاریکی میچرخند." "اما این شهر مدتهاست که بدون نگهداری مانده، منابع انرژی آن نزدیک به اتمام است. سنگ انرژی که مادر تو گذاشته، تنها کلیدی است که میتواند چرخش جدید را آغاز کند."
لانسیا لب خود را گاز میگیرد و سرش را به علامت تأیید تکان میدهد، در حالی که کولهپشتی انرژیاش را از شانهاش پایین میآورد. در این لحظه احساس کرد که آن جریان گرم مانند دستان مادرش بر شانهاش در حال نوازش است. لانسیا با دقت پوشش کولهپشتی را کنار میزند و سنگ انرژی را به سمت هسته ماشین میگیرد، شمشیر نوریاش را به سمت حلقه نشانه میگیرد. "آیا این کار میتواند چرخش را شروع کند؟"
"درست است." نانوی او را نزدیکتر دعوت میکند، "اما در عین حال تو نگهبانان خفته در زیر زمین را نیز به خود جلب میکنی، آنها آزمایش میکنند که آیا شایسته اعتماد نسل جدید نگهبان هستی یا خیر."
لانسیا نفس عمیقی میکشد و تنها به پیش میرود. او سنگ انرژی را به مرکز حلقه قرار داد و در آن لحظه، رشتهای از نور طلایی گرم به درون چرخش کشیده شد. ماشین به شدت لرزید و صداهایی از انتهای تونل به گوش رسید که گویی موجودی عظیم در حال بیدار شدن است.
در گوشههای اتاق دایرهای، هر کدام یک نگهبان بلند قامت مانند برج به ارتفاع رسیدند. آنها از آلیاژ باستانی ساخته شده بودند و از چشمانشان نور آبی میتابید، و با تبرهای بلندی در دستانشان قدم برمیداشتند و زمین هر بار لرزید. لانسیا بیتردید بود و شمشیرش را محکم در دست گرفت، چشمانش به نزدیکترین نگهبان قفل شد و آماده جنگ شد.
نگهبان به آرامی به جلو میآید و تبرش را بالا میبرد و به طرف لانسیا فرود میآورد. صدای زنگ فلز به گوش میرسد، لانسیا با چابکی به کنار میغلتد و نور شمشیرش به سرعت درخشید و نوک آن خط عمیقی بر روی زانوی نگهبان کشید. جرقههای الکتریکی از بدن ماشین بیرون زد، اما به نظر نمیرسید که نگهبان آسیب دیده باشد، بلکه حتی خشنتر میشد. لانسیا سریعاً به عقب میرود.
"تو باید به یاد داشته باشی که این نه تنها آزمایش قدرت است، بلکه ارزیابی هوش و روح است!" نانوی فریاد میزند. صدایش استوار بود و لانسیا را به خاطر آن لحظههای ملایم که مادرش او را در راههای قلبش راهنمایی میکرد، سوق میدهد.
لانسیا تلاش میکند آرامش خود را حفظ کند و احساس دمای سنگ انرژی را در درونش حس کند، گویی صدای مادرش را از دوران قدیم میشنود: "فریب ظاهر را نخور، به قلب شهر گوش بسپار."
او از افکار تهاجمی خود چشمپوشی میکند، به زانو خم میشود و شمشیر نوری را در پیشانیاش افراشته، چشمانش را میبندد. در نور کمرو، او احساس میکند که با سنگ انرژی و با قلب این شهر همصدا شده است. حرکت نگهبانان خفته ناگهان کند شد و نور آبی در چشمانشان مکرر میدرخشید.
نانوی با صدای آرامی شگفتزده میگوید: "او واقعاً یاد گرفته است که گوش بسپارد."
لانسیا چشمانش را باز میکند و با لحن جدیدی به نگهبان میگوید: "من نیامدهام که چیزی بگیرم، تنها میخواهم محافظت کنم. شما نگهبانهای شهر هستید، پیشینیان و همواره من. لطفاً بگذارید تا با هم این نور را ادامه دهیم."
نگهبان مبهوت میشود و چند ثانیه سکوت میکند. جو شهر به آرامش تبدیل میشود. سپس، تبرهای بلند به طور خودکار جمع میشوند و نگهبانان درختان به چهار گوشه دایره برمیگردند، نور آبی به صورت مه لطیف تبدیل میشود و به حلقه انرژی وارد میشود. حلقه متعاقباً میلیونها خنکایی نرم را کاوش میکند و هر کابل و هر سنگ در شهر را گرم و روشن میکند.
لانسیا نفس راحتی میکشد و به نانوی نگاه میکند. نانوی به او نگاه میکند و در چشمانش سپاسگزاری و آرامش به وضوح نمایان است. "تو موفق شدی، این آزمایشی است که بسیاری از پیشینیان قادر به انجام آن نبودند. این شهر قرار است توسط تو محافظت و روشن شود."
لانسیا به آرامی سنگ انرژی را نوازش میکند و حس میکند که نبض آن با این جریان آشنا به طور کامل هماهنگ است. او به سمت دایره میرود و شمشیر نوری را در جایگاه مرکزی انرژی وارد میکند. کل شهر زیرزمینی به آرامی احاطه میشود و نورهای درخشان در خیابانها گسترش مییابد و از عمیقترین نقاط تازهها را به ارمغان میآورد.
این بار، لانسیا دیگر تنها نیست. او به نگهبان جدید تبدیل شده است، بار اراده مادرش و ماجراجویان گذشته را بر دوش دارد و همچنین نیروی ارتباط با شهر و نگهبانان را دارد. تحت هدایت نانوی، او به حفظ ترتیبهای مکانیکی و ارتباط حمل و نقل در سراسر مناطق مختلف شهر یاد میگیرد. این شهر نه تنها به زندگی بازگشته، بلکه شبکه جدیدی از انرژی به سطوح بالا روی زمین را راهاندازی میکند.
روزها و شبها، او و نانوی در حلقه مرکزی ملاقات کردند و درباره تقسیم منابع انرژی صحبت کردند و همچنین جوانانی که برای کشف دانش میآمدند را پذیرایی میکردند. او با شمشیر نوری به نسلهای بعدی آموزش میداد که ارتباط با نگهبانان تنها با قدرت نیست، بلکه با صداقت و فاش کردن سوء تفاهمهای پنهان در بحرانها است.
زمانی که شب فرامیرسد، لانسیا اغلب به کنار تور انرژی میرود، نشسته و مدیتیشن میکند و به لبخند و تشویق مادرش فکر میکند. گاهی صدای ضبط شده مادرش در سنگ انرژی نمایان میشود، صدایی که پر از عشق صادقانه و امیدی همیشگی است. "فرزندم، شجاعت به معنای نترسیدن نیست، بلکه به معنای پیش رفتن حتی هنگامی که میترسی است. به شرطی که درونت نوری باشد، شهر هرگز تیره نخواهد شد."
لانسیا با لبخند به نورهای درخشان بالای تونل مترو نگاه میکند. انرژی گرم ادامه دارد و قلب او نیز با آن همصدا شده است. او سرانجام متوجه شد که نگهبان واقعی نه تنها با شمشیر نوری و قدرتش، بلکه با عشق، ایمان و حکمت است که تاریکی را روشن میکند. رویاهای خوابآلود در تونل زیر پاهای او بیدار میشوند و امید آینده به تدریج روشنتر میشود—و نور به آرامی ادامه دارد و هرگز قطع نخواهد شد.
