صبح زود در پارک لیچا، نور صبح مانند حریر نرم از شاخههای درختان بلند میتابد و حس اسرارآمیزی را به همراه دارد. هرگاه اولین نور صبح به چمنهای سبز بوسه میزند، این پارک قدیمی و سرزنده با فضایی آرام و دوستانه پر میشود. در این زمان، پارک لیچا هنوز شلوغ نشده است و فقط چند نسیم خنک، شکوفههای زرد صورتی را میلرزاند و گلبرگها را بر روی مسیرهای پیچدرپیچ میپراکند.
سانگلی و یانسویه، دو جوان از یک روستای دورافتاده، امروز نیز مانند همیشه زود به پارک آمدهاند. این دو دوست لباسهای زیبای اساطیری چینی به تن دارند - سانگلی با یک روپوش آبی که با نوار نقرهای به طراحی اژدها دوخته شده است و دامن آن با نسیم ملایم میرقصد؛ یانسویه لباس ابریشمی قرمز رنگی پوشیده که گویی روح گلهای گیلاس است که به زمین افتادهاند. لباسها به خوبی با روحیات آنها سازگار است و حال و هوای طبیعی و ملایمی را انتقال میدهد.
این دو در حال پیادهروی در مسیر، اطراف را زیر نظر دارند تا به شهروندانی که در حال ورزش صبحگاهی و پیادهروی هستند، کمک کنند. در این روزها، آنها به چهرههای آشنا در پارک تبدیل شدهاند و همیشه با لبخند به یاری میشتابند: گاهی با تنظیم زوایای شیب برای افراد سالخوردهای که صندلی چرخدار دارند، و گاهی در کمک به سالمندان و کودکان برای عبور از مسیرهای سنگی؛ و رایجتر از همه، سانگلی در کنار کودکانی که زیر درختان بزرگ در حال استراحت هستند، آب را به آنها میدهد و به آرامی تشویقشان میکند که ناامید نشوند.
امروز صبح نیز استثنا نیست. سانگلی در حال خم شدن برای برداشتن یک عصا که بر روی نیمکت رها شده است، به طور تصادفی یک زن سالخورده با موی سفید را میبیند که به آرامی در حال راه رفتن بر لبهی مسیر است. سانگلی با پاهایش به آرامی بر روی چمن حرکت میکند و به سرعت به او نزدیک میشود و با صدای کم میگوید: «خانم، آیا نیاز به کمک دارید؟»
زن سالخورده به او نگاه میکند و با لبخندی مهربان میگوید: «پسرم، لباسات خیلی زیباست، مثل یک پری از داستانها به نظر میرسی.»
سانگلی با لبخند میگوید: «ممنون، این لباس اساطیری مورد علاقهام است. بگذارید کمی با شما راه بیفتم، هنوز بخار در هوا است و زمین کمی لغزنده است.»
او به آرامی به زن سالخورده کمک میکند و با احتیاط کنار او راه میرود. آن رفتارهای دلسوزانه و لحن آرامشبخش او باعث میشود یانسویه از دور آن را تماشا کند و لبخند ملایمی بر چهرهاش ظاهر شود. او یک لایه موی پریشان را از کنار گوشش کنار میزند و با دقت به پسر جوانی با چشمان گرم نگاه میکند و احساسی غیر قابل توصیف در دلش میافتد.
در فاصلهای، چند کودک زیر درخت در حال بازی هستند. ناگهان، یک توپ از دستان آنها رها میشود و بر روی پلههای سنگی که با شکوفههای گیلاس پوشیده شده، به دور میرود. یانسویه با دو قدم سریع به جلو میرود و با دستمال قرمز در دستش به آرامی توپ را نگه میدارد و به پسری که نزدیک به گریه است، میگوید: «کودک عزیز، توپت اینجاست.» او خم میشود و توپ را به پسرک میدهد، سپس از آستینش یک آب نبات درمیآورد و به آرامی در دستش میگذارد و با صدایی ملایم میگوید: «دفعه بعد مراقب باش، بگذار توپت گم نشود.»
کودک اشکهایش را پاک میکند و لبخندش به چهرهاش برمیگردد. چند بزرگسال از دور به آنها نگاه میکنند و به آرامی دربارهی این دو جوان با لباسهای غیرمعمول صحبت میکنند و به طور ناخواسته از آنها خوششان میآید و با قدردانی سرشان را تکان میدهند. «خواهر کوچولو، ممنون از تو!» یک زن با دستی در دست کودک به یانسویه با صداقت تشکر میکند.
یانسویه کمی لبخند میزند و میگوید: «همه ما صبح زود آمدهایم تا هوای تازهای نفس بکشیم و با هم شاد و در امان باشیم، این بهترین نیست؟» او به سانگلی که در فاصلهای ایستاده است نگاه میکند و به طور تصادفی با چشمش به چشم او برخورد میکند. در نور ملایم صبح، با پسزمینه شکوفههای گیلاس، این دو جوان به نظر میرسند که از دوران باستان آمدهاند، نرم، طبیعی و کمی مرموز.
آنها به یکدیگر لبخند میزنند و به نظر میرسد که به صورت نامحسوسی به یکدیگر نزدیکتر میشوند. سانگلی زن سالخورده را بر روی نیمکت مینشانَد و وقتی که از زیر درخت گیلاس عبور میکند، ناگهان یک گلبرگ به آرامی میافتد و درست بر روی موی نرم یانسویه مینشیند. او با شرمی دستش را دراز میکند تا آن را برایش بردارد، اما به خاطر اضطراب، نوک انگشتش به مویش میرسد و اندکی مکث میکند.
یانسویه به آرامی سرش را بالا میآورد و چشمانش مانند آب دریاچه زیر نور ماه میدرخشد و به آرامی میپرسد: «چه اتفاقی افتاده؟»
سانگلی دستش را عقب میکشد و با کمی شرم میخندد: «این گلبرگ، انگار نمیخواهد برداشته شود، بر روی سرت خیلی زیباست.»
چهرهی یانسویه کمی سرخ میشود، او سرش را پایین میآورد و با نوک انگشتش گلبرگ را نوازش میکند و لبخندی درخشان بر چهرهاش مینشیند. ناگهان بین آنها یک حالتی غیرقابل توصیف از تنش عاشقانه شکل میگیرد و هوا صبحگاهی به نظر میرسد که به لطافتی زیبا آغشته شده است.
در همین حال، جوانی که در حال دویدن بود به طور ناخواسته پایش فتاد و در کنار پله سنگی افتاد. سانگلی بدون تردید به سرعت میدود تا او را بلند کند، در حالی که یانسویه نیز از جیبش یک پماد درآورده است. آنها به صورت هماهنگ در حال کمک به یکدیگر هستند: سانگلی با بازوی پهناش آرام به او کمک میکند و به او توصیه میکند که به خود فشار نیاورد؛ یانسویه نیز در حال نشستن و بررسی مچ پای او و به آرامی پماد را بر روی آن میمالد.
«آیا درد میکند؟ هنوز میتوانی حرکت کنی؟» سانگلی با نگرانی میپرسد.
«خوب است، فقط کمی پیچ خورده است.» جوان با لبخند میگوید و با دیدن این دو جوان خاص، روحیهاش به یکباره بهتر میشود.
«کمی استراحت کن، در غیر اینصورت میتوانم با تو به آرامی راه بروم، آنجا یک نیمکت هست.» سانگلی به آرامی پیشنهاد میکند.
یانسویه با دقت به مچ پای او توجه کرده و میگوید: «این پماد کمی گرم است و درد را تسکین میدهد، اگر به آرامی پنج دقیقه ماساژ بدهی، باید خیلی بهتر شود. من با تو صحبت میکنم تا حواست پرت شود، و به زودی دیگر درد نخواهی داشت.» صدای او قدرتی از تسکین به همراه دارد و واقعاً جوان کمکم احساس آرامش بیشتری میکند.
پس از اینکه وضعیت جوان پایدار شد، سانگلی و یانسویه او را در آغوش میگیرند و به آرامی به سمت نیمکت حرکت میکنند، در طول مسیر یانسویه داستانی از روستا میگوید و توصیفاتی از کوههای پوشیده از ابر و جنگلهای بامبو با قطرات شبنم، جوان با اشتیاق گوش میدهد و به طور موقت درد را فراموش کرده و چشمانش پر از قدردانی است.
افرادی که یاری کردهاند به طور فزایندهای زیادتر شدند بخصوص پدربزرگها و مادربزرگها، خانوادههای ورزشکار و جوانانی که کودکانی در کالسکه دارند و همچنین توریستهایی که به دور آنها ایستادهاند. این دو به طور هماهنگ و بدون کمترین اختلاف، به حل مشکلات هر یک کمک میکنند و خوبی را با دلهای گرم به ساکنان پارک لیچا منتقل میکنند.
شکوفههای گیلاس روز به روز بیشتر میشود و یک باران نرم از گلبرگها بر مسیرهایی که آنها از آن رد میشوند میبارد. سانگلی و یانسویه در یک آلاچیق کوچک توقف میکنند و به شکوفههای ریز و نرم روی آب استخر نگاه میکنند که سطح آب را به آرامی دایرههای ریز ایجاد میکند. یانسویه آرام به لبهی آلاچیق تکیه میکند و لبخندی دلنشین بر لب دارد.
«سانگلی، آیا تا به حال فکر کردهای که چرا ما اینقدر به آمدن به اینجا علاقهمند هستیم؟» یانسویه سرش را به سمت او میچرخاند و در چهرهاش مهربانی نمایان است.
سانگلی کمی فکر میکند و چشمانش با سایههای گل بر روی آب میدرخشد و با نرمی خاصی میگوید: «من ابتدا برای کمک به دیگران آمده بودم، اما بعداً متوجه شدم که این خورشید، شکوفههای گیلاس و... تو، به من حس خوشبختی میدهد.»
یانسویه بعد از این حرف کمی سرش سرختر میشود، «اینجا لحظات بسیار گرمی وجود دارد، مانند خورشید که قلب سرد من را ذوب کرده است.»
آنها در سکوت فرو میروند و دنیا به نظر میرسد که فقط شکوفههای گیلاس در حال ریزش و تپشهای قلب است. یانسویه سرش را پایین میآورد و یک گلبرگ صورتی را که در دستش افتاده است، با محبت لمس میکند و به آرامی میگوید: «سانگلی، اگر روزی نتوانستی غم خود را تحمل کنی، میتوانی همچون امروز به اینجا بیایی، در آن زمان من نیز حتماً خواهم آمد.»
سانگلی کمی ابروهایش را درهم میکشد و بعد از مدتی سکوت، به آرامی میگوید: «یانسویه، تو که نمیروی، درسته؟ تو همیشه در کنار من خواهی بود، درسته؟»
یانسویه گلبرگ را به آرامی بر صورتش میگذارد و با لبخندی ملایم میگوید: «من همیشه در کنار تو خواهم بود. مثل این شکوفههای ریز که هرچند از شاخه جدا میشوند، ولی حتماً در دست گرم کسی توقف میکنند.»
آنها به یکدیگر لبخند میزنند و صدای دلهایشان در این پارک با شکوفههای پرشکوفه و زندگی جوش و خروش میکند. در زیر نور صبح، آنها در دید و قلب مردم به عنوان دوستانی مهربان و ملایم شناخته میشوند، اما در درون همدیگر، حسی لطیف و خالص همچون ابرهای در حال حرکت و آبهای زلال به آرامی ریشهدار شده است.
در همین حین، باد شروع به وزیدن میکند و دوباره شکوفههای گیلاس در حال ریزش هستند. یانسویه دست سانگلی را میگیرد و به سمت ردیف دیگری از درختان گل میدود. آنها گویی به داخل امواج صورتی پریدند و در حین خنده، گلبرگهای بارانزده را برمیزنند. آنها به طور رقابتی میکوشند که چه کسی بیشتر گلبرگ برمیدارد و چه کسی با احتیاطتر این کار را انجام میدهد، و هرگاه باد بلند میشود یکصدا فریاد میزنند: «بزن بریم، گلبرگها میخواهند پرواز کنند!»
سانگلی ناگهان پایش به یک شاخه کوچک میخورد و به سمت چپ متمایل میشود و نزدیک است بیفتد، یانسویه به سرعت او را به خود میکشد. آنها بر روی تودهای از گلبرگها میافتند، اول به یکدیگر خیره میشوند و بعد نمیتوانند بخندند، صدای خنده آنها بهگونهای کل پارک لیچا را روشن میکند.
«چطور اینقدر بیدقتی؟» یانسویه که خندهاش تازه قطع شده با نگرانی میگوید.
«خوشبختانه تو در کنارش بودی، وگرنه در بین گلبرگها دفن میشدم و به یک پری شکوفه تبدیل میشدم!» سانگلی به شوخی جدی به نظر میرسد و یک گلبرگ را بر روی بینیاش میگذارد، در حال ایفای نقشی که یانسویه را بیشتر میخنداند.
این دو گلبرگها را به دست گرفته و در باد میرقصند، باران گلها رنگین و نور صبح درخشان است. در این لحظه، زمان به نظر میرسد که در سایه درختان صبح، شکوفهها و خندهها ذوب شده و به یادگاری جاودانی تبدیل میشود.
سپس، وقتی خورشید به آرامی بالاتر میرود، پارک مملو از افرادی میشود که در حال ورزش صبحگاهی هستند. برخی از آنها سانگلی و یانسویه را میبینند و به جلو میآیند تا تشکر کنند؛ برخی دیگر از دور به لباسها و لبخندهای آنها خیره میشوند؛ و کودکان بیشتری اطراف آنها جمع میشوند تا داستانهای پریان جنگلی و دختران اژدها را بشنوند.
هر بار سانگلی به آرامی میگوید: «سالها پیش، در کوهها و ابرها، زندگی میکرد...» یانسویه با صدای نازک و دلنشین ادامه میدهد و با داستانهای اسطورهای کودکان را به دنیای تخیل میبرد و به آنها کمک میکند تا خستگی و نگرانی را فراموش کنند. داستانهایی که با گرمی، شجاعت، امید و معصومیت آمیخته شدهاند، از دور در زیر درختان گیلاس پارک لیچا طنینانداز میشوند.
تا اینکه نور عصر خورشید در سایههای بلند درخت میافتد و هر کسی با لبخند به خانه میرود. سانگلی و یانسویه آخرین بار در مسیر شکوفههای گیلاس ایستاده و به این صبح روشن، باران گل و دنیای مهربانی که گرد هم آمدهاند، نگاهی میاندازند.
سانگلی به آرامی به یانسویه میگوید: «ما فردا هم همینجا میآییم، خوب است؟»
یانسویه به او نگاه میکند و در چشمانش نوری درخشان میتابد، مانند شبنم که زیر نور خورشید میدرخشد، «بله، تا زمانی که تو در کنارم هستی، هر جایی که باشی من حاضرم.»
شب به آرامی فرامیافتد، با عطر گلها، یادگارها و داستانهایی که به آرامی در دلها نشسته است. در پارک لیچا، دو سایه پاک و شجاع زیر باران شکوفهها به آرامی در کنار هم میروند و داستانی از صبحهای گرم و دلنشین را به یادگار میگذارند.
